منزل ِ عشق- قسمت اول
این داستان: فقر ِ فرهنگی
میگوید نخندانم، عذاب وجدان میگیرم. بعد اشکهایش را پاک میکند و به دوردستها نگاه میکند و میگوید ببخشید جرج که خندیدم! این همهش دلقک بازی در میاره! میگویم حالا شاید هم زنده بمونه. به لحاظ فیلمنامهای اگر قرار باشه یکیشان بمیره ایزی انتخاب بهتریه. چون جرج با این وضعیتی که پیدا کرده کلی میتونه ماجرا و داستان تازه وارد سریال کنه. ضمن اینکه میتونن مثل آن خانومه بود که عاشق الکس شد... صورتش را جراحی پلاستیک کنند و یک بازیگر جدید بیاورند به جاش، جرج کلونیای، براد پیتی... چیزی. میگوید نه خیر. نمیخواد خَرَم کنی، من جرج اومالی رو اینجوری شناختم. همینطور که بود. میگویم آشنام با روحیاتت، کلاً گفتم احتمالش زیاده که زنده بمونه و بهجاش ایزی را بکشند، چون او هم واقعاً دیگه چیز تازهای نداره به قصه اضافه کنه... میگوید خودت چیز تازهای نداری اضافه کنی. آخه اینم شد دلداری؟ من هردوشونو دوست دارم. هم ایزی رو هم جرجو، اما جُرجو بیشتر!

جرج و ایزی...
قیافهاش دیدنی شده. دخترها که گریه میکنند قیافهشان خندهدار میشود. دوربین را برمیدارم که از اشکهایی که گولیگولی جاریست عکس بگیرم. دماغش را با دستمال پاک میکند و میگوید شام هم اگه گشنته گرم کن خودت بخور. تا سیزن 6 رو نبینم که غذا از گلوم پائین نمیره! کی میری میگیری؟ میگویم دیدی که، زنگ زدم نبود در ِ مغازه. امشبه رو اگه دووم بیاری، ایشالا فردا جورش میکنم برات. خندهاش میگیرد اما با مهارت تمام سعی میکند جلوی خودش را بگیرد: مسخره نکن، نگرانم واقعاً!
و من خدا را شکر میکنم که این فصل از سریال گریزآناتومی را همان پارسال که رسید دستمان نصفه نیمه رها کردیم تا همین هفتهی پیش که دوباره نوبتاش رسید –امداد غیبی بود واقعاً- وگرنه ممکن بود به دلیل شدت تألمات وارده عروسی هم تا رسیدن سیزن جدید کان لم یکن تلقی شود.
میگوید تو اصلاً چرا با من ازدواج کردی؟ هان؟ الان همهی دنیا خبر دارن که بقیهی سریال چی شده اما تو که نویسندهای و سینمایی هستی و اهل فیلم و کتابی، روز جمعهای ساعت ده شب زنت رو تو فقر فرهنگی نگه داشتی!
