شنبه، 18 تیرماه 1390

منزل ِ عشق- قسمت اول

این داستان: فقر ِ فرهنگی

می‌گوید نخندانم، عذاب وجدان می‌گیرم. بعد اشک‌هایش را پاک می‌کند و به دوردست‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید ببخشید جرج که خندیدم! این همه‌ش دلقک بازی در میاره! می‌گویم حالا شاید هم زنده بمونه. به لحاظ فیلم‌نامه‌ای اگر قرار باشه یکی‌شان بمیره ایزی انتخاب بهتریه. چون جرج با این وضعیتی که پیدا کرده کلی می‌تونه ماجرا و داستان تازه وارد سریال کنه. ضمن این‌که می‌تونن مثل آن خانومه بود که عاشق الکس شد... صورتش را جراحی پلاستیک کنند و یک بازیگر جدید بیاورند به جاش، جرج کلونی‌ای، براد پیتی... چیزی. می‌گوید نه خیر. نمی‌خواد خَرَم کنی، من جرج اومالی رو این‌جوری شناختم. همین‌طور که بود. می‌گویم آشنام با روحیاتت، کلاً گفتم احتمالش زیاده که زنده بمونه و به‌جاش ایزی را بکشند، چون او هم واقعاً دیگه چیز تازه‌ای نداره به قصه اضافه کنه... می‌گوید خودت چیز تازه‌ای نداری اضافه کنی. آخه اینم شد دلداری؟ من هردوشونو دوست دارم. هم ایزی رو هم جرجو، اما جُرجو بیش‌تر!

george-and-izzie-chat.jpg
جرج و ایزی...

قیافه‌اش دیدنی شده. دخترها که گریه می‌کنند قیافه‌شان خنده‌دار می‌شود. دوربین را برمی‌دارم که از اشک‌هایی که گولی‌گولی جاری‌ست عکس بگیرم. دماغش را با دستمال پاک می‌کند و می‌گوید شام هم اگه گشنته گرم کن خودت بخور. تا سیزن 6 رو نبینم که غذا از گلوم پائین نمی‌ره! کی می‌ری می‌گیری؟ می‌گویم دیدی که، زنگ زدم نبود در ِ مغازه. امشبه رو اگه دووم بیاری، ایشالا فردا جورش می‌کنم برات. خنده‌اش می‌گیرد اما با مهارت تمام سعی می‌کند جلوی خودش را بگیرد: مسخره نکن، نگرانم واقعاً!
و من خدا را شکر می‌کنم که این فصل از سریال گریزآناتومی را همان پارسال که رسید دست‌مان نصفه نیمه رها کردیم تا همین هفته‌ی پیش که دوباره نوبت‌اش رسید –امداد غیبی بود واقعاً- وگرنه ممکن بود به دلیل شدت تألمات وارده عروسی هم تا رسیدن سیزن جدید کان لم یکن تلقی شود.
می‌گوید تو اصلاً چرا با من ازدواج کردی؟ هان؟ الان همه‌ی دنیا خبر دارن که بقیه‌ی سریال چی شده اما تو که نویسنده‌ای و سینمایی هستی و اهل فیلم و کتابی، روز جمعه‌ای ساعت ده شب زنت رو تو فقر فرهنگی نگه داشتی!

علیرضا معتمدی :: صبح ۶:۰۴ :: Link :: Comments (5)

چهارشنبه، 15 تیرماه 1390

جیره بندی‌ی ترس

زیاد تئاتر ندیده‌ام در این سال‌ها (به نسبت قدیم‌ که تقریباً همه‌ی کارها را می‌دیدم، در این چند سال شاید سالی پنج‌شش‌تا) اما تئاتر خوب هم زیاد ندیده‌ام.


j1.jpg


جیره بندی پَر ِ خروس برای سوگواری ولی یک نمایش به شدت کامل است. متن فوق‌العاده‌ی علی نرگس‌نژاد و اجرایی روان و بی‌ادا از آن (گرچه شاید بشود به میزانسن‌های بلاتکلیف بازیگران در برخی از صحنه‌ها ایرادکی هم گرفت) به همراه بازی‌های بسیار عالی‌ی صابرابر (طبق معمول)، پانته‌آ پناهی‌ها (که تا به حال او را ندیده بودم) و البته هانیه توسلی ( که این بهترین بازی عمرش است تا به این‌جا)... شبیه دیدن یک خواب عجیب است یا خواندن یک داستان ِ کوتاه بسیار جذاب و غافلگیر کننده که تا مدت‌ها از ذهن آدم پاک نمی‌شود. و تجربه‌ای شگفت از خلق لحظاتی که تماشاگر باید بخندد اما می‌ترسد از خندیدن! ترسی که به نظرم کل نمایش بی آن‌که اصراری بر آن داشته باشد بر پایه‌ی آن بنا شده است. ببینیدش واقعاً...

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۵۹ :: Link :: Comments (0)

یکشنبه، 12 تیرماه 1390

بُغض را آدمی می‌کند که امید دارد. آدم ناامید نفس‌اش بند می‌آید.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۴۴ :: Link :: Comments (1)
invisible