فوتبال بی ناصرخان

خداحافظ رقیب ِ همیشه دوستداشتنی

خداحافظ رقیب ِ همیشه دوستداشتنی
پنجاهمین سال تأسیس نهضت آزادی ایران
بهانهایست برای بزرگداشت یکی از خوشنامترین سیاستمداران کشور.

مهندس مهدی بازرگان، سیاستورزی لیبرال که به رغم ترویج و تبلیغ و تدریس ارزشهای اسلامی در همهی سالهای پیش از انقلاب ( از دههی 1320 به بعد) شعور مسلمان بودن را به جای شور اسلامگرایی برگزیده بود...
یکی از همان کسانی که تاریخ سخت در آغوشاش کشیده است.
و این روزها البته مهندس عزت الله سحابی، عضو پیشین نهضت آزادی و پدر ِ معنوی ملی مذهبیها بیمار است و نیازمند دعای ما. این روزها که بیش از همیشه به اعتدال و اخلاق و تعقل سیاسی محتاجیم. این روزها که عرصه از اخلاق و اعتدال و تدبیر خالیست.
گفتوگو با احترام سادات حبیبیان و علی و رضا داودنژاد
به لطف دوستی قدیمی و نزدیکام با خانوادۀ داودنژاد آنها را خوب میشناسم. هر بار تکهای از زندگی و روحیاتشان را در فیلمهایشان میبینیم و به جا میآورم. شاید بارزترین این خلقیات صمیمیتیست که با یکدیگر دارند، صمیمیتی همراه با یک روراستی و بیتعارفیی گاه بیرحمانه. بیرحمانه از جنس ِ فصل درخشان ِ گفتوگوی رضا و طناز طباطبایی آن روز صبح در آن خانۀ ویلایی که از جنس حرف زدنهای خود ِ علیرضا داودنژاد (یا آنطور که در این گفتوگو از او یاد میشود: علیرضا) است. عریان و بیپیرایه واقعیت را توصیف کردن... این ویژگی هربار که در فیلمی از «علیرضا» وجود داشته و به اصطلاح خوب از کار درآمده حاصلاش فیلمی درخشان و ماندگار بوده است. درست مثل مرهم که اعتلای سینماییی این نگاه است. و برای منی که همیشه طرفدار و شیفتۀ نگاهش به رویدادهای پیرامون بودهام و همیشه حظ بردهام از مصاحبت با او، جای خوشحالیست که اکنون این نگاه را پختهتر از همیشه به عنوان ابزاری برای تعریف کردن یکی از فیلمهای محبوبم، روی پرده میبینم. فیلمی که یکی از مصادیق و مثالهای سینمای ملیست، درست همان نسخهای که به آن نیاز داریم.
این عشق و شیفتگی البته یک سویه نبود، آنسوی این گفتوگو احترام سادات حبیبیان بود که بیش از آنکه بخواهد دربارۀ خودش و نقشاش حرف بزند دربارۀ «علیرضا»ی محبوبش سخن گفت و گلایه کرد از بیمهریهایی که در این سالها بر او و فیلمهایش شده است. مخصوصاً این که اینجا به لطف آن آشنایی و اعتماد، سفرۀ دلاش را هم حسابی گسترد و از همه چیز سخن گفت (حرفهایی که خیلی از آنها را در این گفتوگو نمیخوانید)

«مامان اتی» کمی در این گفتوگو نصیحت میکند و به همین دلیل هم هست که موتور گفتوگو دیر روشن میشود اما هیچ دوست نداشتم سخناش را قطع کنم. دوست داشتم بشنوم. من از جمله آدمهایی هستم که نصیحت شنیدن را دوست دارند. عاشق شنیدن حکایتهای پند آموز و قدیمی هستم و آنجا که «مامان اتی» داستان ِ چاه آب ِ خانهشان در آستارا را تعریف میکند دلم غنج میرود.
سوی دیگر رضا و علی نشستهاند. رضا که از روزگار نوجوانی و اولین گفتوگوی عمرش – که در زمان مصائب شیرین در مجله فیلم چاپ شد- تا امروز خیلی تغییر کرده است و البته به خیلی از آرزوهایش رسیده است. و عجیب نیست اگر بگویم که در این زمان علیرضا داودنژاد هم به خیلی از آرزوهایی که دربارۀ پسرش داشت رسیده است. او را اخیراً داماد کرده و «شازده» (نامی که مادربزرگ نوه را با آن صدا میکند) کلی وزن کم کرده است – یکی از شرطهایی که داودنژاد برای او گذاشته بود تا در مصائب شیرین بازیاش دهد- و مهمتر از همه اینکه رضا با همۀ بازیگوشیهایش اکنون به نقطهای قابل اتکا برای او تبدیل شده است و خیال او را از بابت برخی از مسائل راحت کرده است. علی – کوچکترین ِ داودنژادها- اما راه دیگری در پیش گرفته است. او موزیک رپ میخواند و عاشق موسیقی است و برخلاف ِ اولین گفتوگوی رضا، در اولین گفتوگوی عمرش نگاهی متفاوت به بازیگری و سینما دارد.
همۀ اینها در کنار هم باعث شد تا این گفتوگو – که در میان بازیگوشیها و "آهنگ ِ مرهم" خواندنهای یلدا نوۀ دوسال و چهار ماهۀ داودنژادها انجام شد- بیش از آنکه دربارۀ مرهم باشد گفتوگویی باشد دربارۀ علیرضا...
پ.ن: این گفتوگو را در شمارهی 426 مجلهی فیلم ویژهی بهار، بخوانید
هر بار که مینشینم پشت ِ میز [تا بنویسم بالاخره برایتان]، آن صورت ِ ماه و خندهی مهتابیی زیبایش پیش رویم مجسم میشود و صدایش در گوشم میپیچد.
حالا هم باز عنان کلام از دست دادهام. این نامه قرار بود تسلا باشد و همدردی، نه تازه کردن دردها، گرچه این زخم هرگز برای هیچ کدام از ما که دل به مهربانی و صفای او داده بودیم، کهنه نخواهد شد.
...
سیامک پورزند را امروز غریبانه به خاک سپردیم... بر شانههایمان نشاندیماش، به جای شما گریستیم برایش.
ایستاده بودم پائین ِ پایش و جای شما را مدام خالی می دیدم. من امروز فقط بهجای شما گریستم. به جای شما قلوه سنگها را از میان خاک برداشتم، بلوکهای سیمانی را از روی چرخدستی دادم که بچینند اطرافش، حواسم بود که جایش آرام و امن باشد حالا که وقت ِ آرامشاش فرا رسیده است. مشت مشت خاک به نیت ِ هر کدامتان توی مزارش ریختم تا شما را احساس کند با تن ِ رنجور و شکستهاش در کنار خود...
سیامک پورزند غریبانه زیست و همین غربت – غربت تحمیلیی ظالمانه- او را کشت...
باری... داستان و روزگار ما در این سرزمین داستانیست پُر آب ِ چشم. من اما امید دارم زیرا که "روزی ما دوباره کبوترهایمان را خواهیم یافت"...

میدانید که آقای پورزند میمُرد اگر خاری به پایتان میرفت. حالا که زنده است تا ابد در قلبمان، مراقب ِ وجود نازنینتان باشید. مراقب ِ یادگارهای مردی که همیشه مهربان بود و نگران و در فکر دیگران...
پ.ن: مراسم یادبود که قرار بود امروز در مسجد نور میدان فاطمی برگزار شود لغو شد..
سفر بودم، تازه بازگشتهام. خبر را تازه شنیدهام. یک نیم روز ِ تمام است که زار میزنم. گریه امانم نمیدهد. اولین بار است که نمیتوانم بنویسم. اولین بار است که دربارهی کسی که خیلی حرف دارم دربارهاش بگویم، دستم به نوشتن نمیرود. میخواستم فریاد بزنم، میخواستم اعتراض کنم، میخواستم به نشانهی اعتراض برای همیشه اینجا را تعطیل کنم. خیلی کارها میخواستم بکنم، میخواستم از این بگویم که سیامک پورزند پدری کرد برایم. حامیام بود در بهار مطبوعات. دستم را گرفت. روزنامهنگاری یادم داد، در شرایط سخت و دشوار در کنارم بود. میخواستم نامهای بنویسم برای همسرش برای دخترانش اما نتوانستم. نمیدانستم چه بگویم از این همه اندوه؟ از آن همه خوبی که رخنه کرده است در وجودم. دستم اما توان نوشتن ندارد، مبهوتم. تمام تنام بی حس و خسته است. میخواستم حتا از همهی آن بارها که برایش گریستم بنویسم، اما اکنون یک نیم روز ِ تمام است که خون میگریم... در غم ِ تنهاییی مردی که مرگش فریاد ِ فرو خفتهی ده سال اسارتش بود. رهاییاش بود...
...

یک نیمروز تمام است نامهی آزاده را گذاشتهام پیش ِ رویم و گریهام بند نمیآید
« کابوسهایت وقتی واقعی می شوند که یک روز آفتابی، بی خیال توی کافه ای در اوترخت، با دوستی نشسته ای و داری از نوشیدنی ات لذت می بری. تلفن زنگ می زند، گوشی را برمیداری، گریه و جیغ خواهرت را می شنوی که میگوید، “بابا بالاخره آزاد شد. دیگه اسیر نیست.عزیزم، او مُرد”. فریاد میزنی، جیغ میکشی، واژه ها دور سرت می چرخند. دوستت با ناباوری نگاهت می کند. و یک باره کشور زیبایی چون هلند برایت جهنم می شود. تو هم میمیری. چشم ات را می بندی، سرت را میان دستها میگیری و آرزو میکنی بمیری. ولی زنده میمانی برای اینکه حالا به میراث او بدل شده ای. ناگهان قدرت پیدا میکنی، چشمهایت را باز میکنی و به دنیا با دیدی مملو از شهامت و شجاعت نگاه میکنی و تصمیم میگیری که هیچوقت نگذاری که او بمیرد.»