شنبه، 3 اردیبهشتماه 1390

شام آخر

(3) « فرخنده باد نام ِ پاک ِ تو ای پروردگار! زیرا تو مرا از شماره‌ی خدمتکاران ِ خود، که ایشان را جهان خوار نمود و کشت جدا ننموده‌ای
(4) ای خدای من! تو را شکر می‌کنم؛ زیرا من کار ِ تو را تمام نمودم.»
(5) پس رو به یهودا کرد و فرمود: «ای دوست! چرا تأخیر می‌کنی؟
(6) همانا که وقت ِ من نزدیک شده، پس برو و بکن آن‌چه را که می‌باید بکنی.»
(7) شاگردان گمان کردند که یسوع یهودا را می‌فرستد تا برای روز فصح چیزی بخرد.
(10) یهودا در جواب گفت: ای آقا! مرا مهلت ده تا بخورم آنگاه بروم.
(11) پس یسوع فرمود: « باید بخوریم؛ زیرا بسی میل دارم که این بره را بخورم قبل از این‌که از شما منصرف [جدا] شوم.»


600px-StJohnsAshfield_StainedGlass_GoodShepherd_Face.jpg

(12) آنگاه برخاست و دستمالی گرفت و کمر خود را بست.
(13) سپس آب در تشتی نمود و بنا کرد به شستن پاهای شاگردان خود.
(14) ابتدا نمود یسوع به یهودا و ختم نمود به پطرس.
(15) پطرس گفت: ای آقا! تو پاهای مرا می‌شویی؟!
(16) یسوع در جواب فرمود: « همانا که آن‌چه می‌کنم اکنون آن را نمی‌فهمی؛ لیکن بعد از این خواهی دانست.»
(20) پس از شستن شاگردان و نشستن ایشان بر سفره که بخورند، یسوع فرمود: «همانا شما را شستم؛ لیکن همه‌ی شما پاک نیستید.
(21) زیرا آب دریا پاک نمی‌سازد کسی را که مرا تصدیق نمی‌کند.»
(24) باز یسوع فرمود: « براستی، می‌گویم، همانا یکی از شما مرا تسلیم خواهد نمود؛ پس مانند بره‌ای فروخته خواهم شد...
انجیل بَرنابا
ترجمه‌ی حیدرقلی سردارکابلی. نشر نیایش. چاپ اول 1379
فصل 213 صفحه‌ی 681

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۳۴ :: Link :: Comments (7)

سه شنبه، 30 فروردینماه 1390

مرهم را ببینید


مرهم یکی از بهترین فیلم‌های این سال‌های سینمای ایران است. و بهترین فیلم علیرضا داوودنژاد تا امروز. (درباره‌ی نازنین و نیاز و مصائب شیرین و هوو حرف می‌زنم)
فیلمی نشأت گرفته از نگاهی ناب و نو به سینما و مقوله‌های اجتماعی از قبیل اعتیاد و فقر اقتصادی و فرهنگی.
فیلمی درباره‌ی یک ارتباط متفاوت خانوادگی. فیلمی درباره‌ی دوست داشتن و حمایت کردن.
فیلمی شیرین درباره‌ی تلخ‌ترین سفر یک دختر ِ معتاد به همراه مادربزرگ پیرش.

marham.jpg

مرهم را حتماً ببینید.
اگر علاقمند به سینمای ملی ایران هستید و از سیطره‌ی تفکرات ِ سخیف و مبتذل (اخراجی‌ها از روی شماره) بر سینما و فرهنگ کشورتان آزرده‌اید، باید از سینمای ملی و مستقل کشور حمایت کنید.
مرهم را حتماً باید ببینید.

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۴۲ :: Link :: Comments (4)

جمعه، 26 فروردینماه 1390

... دیروقته. برای تو نه، برای من


نمی‌دانم این تأثیر ِ نسخه‌های با کیفیت ِ فیلم‌های قدیمی‌ست که مخصوص ِ انتشار ِ نسخه‌ی دی‌وی‌دی‌ پالایش شده‌اند یا ربطی هم به سن و سال آدم دارد (یا هردو شاید)... به هرحال این روزها که شروع کرده‌ام به دیدن و بازدیدن ِ فیلم‌های قدیمی و مهم تاریخ ِ سینمای جهان، تازه‌تازه حسی را مزمزه می‌کنم که چهارپنج دهه پیش نسلی را عاشق و شیفته‌ی سینما کرد و اصلاً ما با خواندن ِ نوشته‌های این نسل بود که دل به سینما باختیم اما – بین ِ خودمان بماند- خیلی‌های‌مان خیلی وقت‌ها وصف ِ آن عیش‌ها و عاشقی‌ها را در معابد ِ تاریک ِ دهه‌های چهل و پنجاه اغراق شده می‌یافتیم، شاید چون این فیلم‌ها را با کیفیت بد روی تلویزیون‌های کوچک دیده بودیم با زبان ِ ایتالیایی و سوئدی و آلمانی و فرانسوی و روسی!
دلیل‌اش هرچه که بود این روزها دیگر آن اوصاف خواندنی را که به یاد می‌آورم کم‌تر در نظرم رنگی از اغراق و – گاه حتا – تفاخر و چزاندن ِ نسل ِ "کلاسیک‌ها را روی پرده ندیده" دارند. نمونه‌هاش زندگی‌ی شیرین ِ فللینی یکی مثلاً – گرچه خیلی از آن قدیمی‌ها تازه فللینی‌ی پیش از این فیلم را دوست دارند- یا آنتونیونی‌ها که شروع کرده‌ام تازگی.
کسوف بهترین ِ سه‌گانه‌ی استاد ( ماجرا و شب و کسوف) نیست اما تنهایی‌ی آدم‌هاش در آن تصاویر ِ باشکوه و مسحور کننده‌ی سیاه و سفید به اندازه‌ی آن دوتای دیگر درگیر کننده است. تنهایی‌ی بزرگ اما نه حزن انگیز و اشک‌انگیز. و اصلاً اهمیت ِ فیلم‌های آنتونیونی به همین دوری از احساسات‌زدگی‌ست. به نمایش ِ سردی‌ی رسوخ کرده در صورت و صدا و هیبت و زندگی‌ی آدم‌هایش است. تنهایی‌ای از جنس ِ همین زندگی‌ی مدرن ِ امروزی که داریم، گرچه فیلم پنجاه سال ِ پیش ساخته شده باشد (محصول 1962).


leclisse.jpg

کسوف سراسر زیبایی‌ست. عکس‌های زیبا، آسمان و ابر و شب و رودخانه و خیابان‌های زیبا. مونیکا ویتی‌ و آلن دلون جوان و زیبا. و دیالوگ‌های به یادماندنی و زیبا که اغلب انگار وصف ِ زندگی‌هایی‌اند که تجربه کرده‌ایم تا همین چند وقت ِ پیش. این‌ها همه را نوشتم تا دوسه‌تا از این صحنه‌ها را وصف کنم برای‌تان. بنابر این اگر تا این‌جای یادداشت را نخوانده‌اید هنوز، مهم نیست. از این‌جا به بعدش را اما از دست ندهید.

- آن‌جا که ویتوریا (مونیکا ویتی) در آپارتمان ِ پدری‌ی پی‌یرو (آلن دلون) سعی می‌کند دلیل سردی و فاصله‌ای را که بین‌شان پر نمی‌شود شرح دهد: "کاش دوستت نداشتم، یا بیش‌تر دوستت داشتم..."

- در اولین پرسه‌زدن ِ خیابانی‌شان در حال عبور از روی خط‌کشی‌ی عابر ِ پیاده، پی‌یرو آن‌سوی خیابان و سایه‌ی درختی را نشان می‌دهد: "وقتی برسیم اون‌جا می‌بوسمت..." صورت ِ زیبا و سرد ِ ویتوریا اما چیزی را نشان نمی‌دهد جز سکوت. چند ثانیه بعد رسیده‌اند وسط خیابان، مکثی می‌کند و می‌گوید: "الان وسط راهیم..."

- اوایل فیلم ویتوریا و دوست‌اش که بی‌خوابی زده به سرشان درباره‌ی مردها حرف می‌زنند. ویتوریا می‌گوید" یه وقت‌هایی این که یه سوزن‌ونخ داشته باشی تو دستت یا یه مرد، برات هیچ فرقی نمی‌کنه..." و البته در یک سوم ِ پایانی‌ی فیلم وقتی بند ِ لباس ِ دختر در خانه‌ی پدری‌ی پی‌یرو پاره می‌شود و او به اتاق دیگر می‌رود بی‌ آن‌که حرفی از سوزن و نخ به میان بیاید، آن گفت‌وگوی شبانه برای تماشاگر تداعی می‌شود و مقایسه‌ی دیگری از مرد و سوزن و نخ...
(این صحنه را البته برخلاف نمونه‌های دیگر نقل به مضمون نوشتم چون یادداشت برنداشته بودم هنوز)

- وقتی بالاخره پی‌یرو ویتوریا را روی کاناپه‌ی خانه‌اش می‌بوسد و سعی می‌کند بغل‌اش کند اما دست‌های‌شان در آن فضای اندک دست‌وپاگیر شده‌اند، دختر می‌خندد که: "همیشه یه دست اضافه‌ هست!"

- دختر و پسر پائین ِ آن ساختمان ِ نیمه‌ساز تکیه داده به نرده‌ها وداع می‌کنند با هم:
: فردا هم همدیگه رو می‌بینیم؟
: آره... فردا و پس فردا و روز بعد از پس فردا و حتا پس ِ پس ِ پس‌فردا... و امشب!

- و آن‌جا که دختر باز در کلنجار ِ میان خواستن و نخواستن، هنوز بوسه آغاز نشده عزم رفتن می‌کند، پی‌یرو را خطاب قرار می‌دهد و درباره‌ی دلیل رفتن‌اش می‌گوید: "دیروقته. برای تو نه، برای من..."

دیدن ِ شاهکارهایی از این دست درست مثل تجربه‌ی خواندن ِ رمان‌های کلاسیک و ماندگار است. با ریتم ِ امروزی شاید کمی کُند و کشدار به نظر برسند و شاید حتا دلتان بخواهد کمی از حجم‌شان کم کنید، اما حقیقت این است که به دیدار ِ دایناسورها اگر می‌روید پیش از هرکاری ساعت ِ ذهن‌تان را به وقت ِ آن‌ها کوک کنید. هیچ چیز لذت بخش‌تر از زندگی با ساعت‌های دنیاهای دور و درحال انقراض نیست

علیرضا معتمدی :: صبح ۸:۰۶ :: Link :: Comments (0)
invisible