جشنوارهبازی- یک
بعد از سالها چند روز پیش بالاخره به سینمای مخصوص رسانهها رفتم. آخرینبار بهمن سال 1381 بود که جسته و گریخته و نامنظم در این سینما فیلم دیدم و از سال بعد بنا به دلایلی تصمیم گرفتم فیلمهای جشنواره را در جاهای دیگری ببینم، گرچه سینمای ویژهی مطبوعات و رسانهها همان وقتها هم امکانات ویژهای داشت که موجب رشک سایر اهل سینما بود. اکنون اما این امکانات چند برابر شده و شکر خدا نسل جدید نویسندگان و خبرنگاران سینمایی – که تعدادشان هم الی ماشاءالله آنقدر زیاد شده که تقریباً میشود گفت بهجز رفقا و نویسندگان قدیمی، هشتاد نود درصد حاضران در این سینما را نمیشناختم- در سالنی غیر قابل مقایسه با سینماهای روزگار فعالیت ِ نسل ما – که نه حتا تهویه داشت و نه سیستم گرمایشیی درست و درمان- با کامپیوتر و اینترنت پرسرعت و راهروها و صندلیهای شیک و جادار – یک زمانی در سالن انتظار سینما استقلال سوزن میانداختی پائین نمیآمد و تازه در آن وضع هرکس یک لیوان چای یک دستش بود و یک سیگار هم دست دیگرش، حالا تصور کنید سوختنها و خیس شدنها و کز دادنهایی را که عادت مألوف ِ ده روزهی جشنوارهمان بود در سینمای مطبوعات- مشغول فیلم دیدن و نوشتن و گپ زدن هستند. نوش ِ جانشان. افسوس فقط که دیگر خبری از آن همه روزنامه و مجلهی سینمایی و فرهنگی نیست. سالهاست که گزارش ِ فیلم در نمیآید و روزنامهها تعدادشان به یک دهم آن روزگار رسیده است.
در این روز اما وضعیت خود ِ فیلمها خیلی بهتر از اغلب ِ آن سالها بود. یا شاید در آن روز ِ خاص (چهارشنبه بیست بهمن) اوضاع از این قرار بود. در طول عمر دراز ِ جشنواره رفتنام کمتر پیش آمده که در یک روز سه فیلم خوب و خیلی خوب دیده باشم. بازگشت دوباره به سینمای مطبوعات از این حیص حسابی خوش یمن بود.
چون میخواهم گوش شیطان کر دربارهی این فیلمها برای شمارهی اسفند مجلهفیلم بنویسم، اینجا فقط اشارههایی گذرا میکنم و رد میشوم فقط محض اینکه بدانید با چه جور فیلمهایی طرف هستید اگر خواستید بروید به تماشایشان.
چیزهایی هست که نمیدانی
اولین فیلم ِ دوست همیشه و همکار سابقم فردین صاحبالزمانی یک فیلم ِ کوچک ِ روشنفکرانه است. یک رانندهی تاکسی در شب ِ تهران. یکی از همان شبهایی که مردم میگویند قرار است زلزله بیاید. بازی علی مصفا سرد است و اول کمی کلیشهای به نظر میرسد اما بعدتر که فیلم جلو میرود شخصیتی تازه خلق میشود که میتواند در نوع خودش ماندگار و مثال زدنی باشد بعدها. مردی گوشه گیر و منزوی که اهل کتاب و فکر است اما بلد نیست با آدمها حرف بزند و ارتباط برقرار کند. از آن آدمهایی که قدر شب را خوب میدانند. بازی لیلا حاتمی مثل همیشه عالیست، مهتاب کرامتی را دوست داشتم در این فیلم و دوست ِ دیگرم پیام یزدانی – که فیلمنامهی این فیلم را هم با فردین مشترکاً نوشتهاند- در نقش ِ یکی از مسافران ِ شبانه بازیاش فوق العاده و خیره کننده و به یاد ماندنیست. فیلمبرداری هومن بهمنش و در آوردن ِ این شبهای شبیه به هم اما عمیقاً متفاوت بسیار خوب از کار درآمده.

یه حبه قند
هرچهقدر شک دارم هنوز که بالاخره دربارهی الیی اصغر فرهادی را قرار بدهم در فهرست ده فیلم ِ برگزیدهی دههی هشتادم، بی هیچ تردیدی یه حبه قند ِ رضا میرکریمی را در نیمهی بالایی این فهرست جا میدهم. یک پختگیی عمیق در فیلمنامه و اجرا و بازیگری و جهانبینیای که سینمای ایران در دههی اخیر به دنبال آن بوده با این فیلم پدید آمده است. یک رهاییی خاص. فیلمی به شدت ایرانی، به شدت روان، به شدت دوست داشتنی، به شدت واقعی، به شدت بامزه، به شدت تلخ و به شدت امروزی. به شدت حاصل ِ ایران ِ امروز و یأسها و سرخوردگیها و امیدها و تحمل کردنها و به دست آوردنها و از کف دادنهایش. این به شدتهایی که میگویم به شدت شدید نیست. آرام و متین است. غیر ِ "های لایت" است. چه طور خلاصه وصفش کنم؟... مهمان مامان مهرجویی را دیدهاید؟ دیدهاید چهقدر همه چیز غیر جدی است و چه قدر حرفهای مهم در آن زده میشود بدون اینکه احساس کنید حرف مهمی دارید میشنوید؟ یه حبه قند هم از همان دست نگاه به سینما و به زندگی است. میرکریمی پس از فیلم درخشان خیلی دور خیلی نزدیک و پس از فیلم "درنیامده"ی به همین سادگی اکنون یکی از بهترین فیلمهای سینمای ایران را ساخته است. بازیها درخشان و عالیاند. نگار جواهریان بعد از طلا و مس اینجا هم چشمهی دیگری از تواناییهای بیپایاناش را نشان میدهد، با این تفاوت که اینجا بیشتر ساکت است. رضاکیانیان مثل همیشه خوب است. ریما رامینفر و هدایت هاشمی عالیاند و فرهاد اصلانی لامصب... فرهاد خیلی خیلی بازیگر خوبیست. آدم را به وجد میآورد.
اسب حیوان نجیبی است
مثل ِ هیچ فیلم سادهایست در اجرا که نان ِ ایدهی خوبش را میخورد. با این تفاوت که هیچ بیشتر فیلم ایده بود و پایانی سر هم بندی شده و بسیار بد داشت اما اسب... فیلم پرداخت است، فیلم اجراست و پایاناش اگرچه قابل پیشبینی اما کاملاً درست است و بهجا، اصلاً هر پایانی غیر از این داشت غلط بود. فیلم بسیار طناز است و تلخ. یک کمدیی ابسورد کامل. یک فیلم شبانهی دیگر و یکی دیگر از فرزندان ِ این زمانهی سرشار از تناقض. بازیگران فیلم همه درست و بهجا انتخاب شدهاند. رضا عطاران مثل همیشه خوب و شیرین است. پارسا پیروزفر کاملاً در اوج است. حبیب رضایی دوپاره بودن ِ بازیاش را (از سیاه مستی تا هشیار شدناش) خوب و روان اجرا کرده است. مهران ِ احمدی و احمدمهرانفر را مگر میشود دوست نداشت؟ مهتاب کرامتی عالیست (معجزهایست این نقش در کارنامهاش) و باران کوثری بیوقفه تماشاییست. عجیب جان داده است به نقشی که میتوانست بسیار بد از کار دربیاید. یک شخصیت آشنا که هنگام تماشایش مدام میگردید در ذهنتان ببینید کجا یک چنین جانوری را دیدهاید؟
چند بار دیگر هم قرار است بروم فیلم ببینم. کاش همهی روزهای جشنواره مثل این روز باشد. آدم را مست کند. مست و امیدوار و سر ِ ذوق آمده.
