دوشنبه، 11 بهمنماه 1389

چه کسی پنیر من را می‌خواهد؟ - جلد دوم

دختر می‌گوید ویران است. می گوید روحش و احساس‌اش ویران شده. از ناامیدی می‌گوید و از باتلاقی که در آن فرو رفته با همه‌ی احساس زندگی و امیدش به همه چیز حتا به دل‌خوشی‌های ساده‌ی کوچک. می‌گویم: " سخت است. خیلی سخت. دردش با هیچ چیز ساکت نمی‌شود. زخم‌اش عمیق است و جایش حالاحالاها خوب نمی‌شود اما خوبی‌اش این است که تمام می‌شود. باور کن که یک روز تمام می‌شود. آن روز می‌بینی که روحت قوی‌تر شده. عمیق‌تر شده. رهاتر شده‌ای. می‌بینی همه‌ی این‌ها چه‌قدر تو را بزرگ کرده است. سخت است اما خوبی‌اش این است که تو شاعری، همه‌ی این‌ها می‌شود سرمایه‌های احساسی‌ات. و بعد آن جمله‌ی درخشان شب ِ یلدای پوراحمد را برایش نقل می‌کنم که "زخم‌های آدم سرمایه‌های آدمه..." دختر اما صدایش هم خیس است. می‌پرسد کِی؟ کِی تمام می‌شود؟ می‌گویم نمی‌دانم. خبر نمی‌کند. یک روز صبح بیدار می‌شوی از خواب و می‌بینی شده‌ای یک آدم دیگر. می‌پرسد تو چی؟ تو چه‌قدر طول کشید تا بفهمی تمام شده؟ و قلب من ناگهان فرو می‌ریزد. خدایا! کِی تمام شد؟ هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید آخرین بار کِی بود که حالم خراب بود، که فکر می‌کردم این زخم‌ها هرگز خوب نمی‌شود، که فکر می‌کردم قلبم یخ زده، یا نه قلبم در حال سوختن و جزغاله شدن است. آخرین بار کِی بود و کجا بود؟ چیزی یادم نمی‌آید. می‌گویم یک روز همه چیز چنان تغییر می‌کند که حتا یادت نمی‌آید کِی بود که فکر می‌کردی این همه درد هرگز از یادت نمی‌رود...
دختر برایم شعر می‌خواند: " در خواب‌های تو... که خوش‌بخت می‌شود؟" و من شعر می‌شنوم فقط. شعر می‌شنوم و فقط به این فکر می‌کنم آخرین بار کِی بود که به شعر یک زن ِ جوان گوش سپردم فقط برای این‌که شعرش را شنیده باشم؟

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۳۸ :: Link :: Comments (1)

پنجشنبه، 7 بهمنماه 1389

Everybody's Fine

حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور نکن... سطری‌ست از سیدعلی صالحی که کل فیلم در تشریح و توصیف آن ساخته شده است.
همه خوبند فیلمی‌ست درباره‌ی پدرها که همیشه نگران بچه‌های‌شان هستند اما بچه‌ها همیشه با مادرهای‌شان راحت‌ترند. یک داستان ِ ساده و کوچک ِ دوست داشتنی با بازی‌ی فوق العاده‌ی رابرت دنیرو. ببینید.

Everybodys_fine.jpg

پ.ن: راستش درک ِ چنین احساس طبیعی و ساده‌ای – احساس میان فرزند و پدر، به دلیل فاصله‌ای که همیشه میان من و پدرم وجود داشته - برایم دشوار است. با دیدن فیلم اما احساس متفاوتی داشتم برای همراهی. فرانک (رابرت دنیرو) در این فیلم و در نقش یک پدر ِ سالخورده که برای ملاقات فرزندانش سرتاسر ِ آمریکا را سفر می‌کند به شدت مرا به یاد مردی انداخت که یک سالی‌ست پدر ِ دوم‌ام شده و حقیقتاً به داشتن‌اش افتخار می‌کنم. "فرانک" و "رضا"ی ما خیلی به هم ( و لابد به خیلی از پدران کلاسیک دیگر) شبیه‌اند، مخصوصاً این‌که هر دو سخت‌شان است احساسات‌شان را برای فرزندان‌شان بیان کنند. و هر دو بچه‌هایی دارند در این‌جا و آن‌جای جهان. پدر ِ دوم من اما یک حُسن بزرگ دارد، خوب آواز می‌خواند در پایان ِ شب نشینی‌های ماهانه، یکی از کاپشن‌هایش هم دقیقاً شبیه کاپشن ِ فرانک در فیلم است، باور کنید!

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۳۷ :: Link :: Comments (1)

دوشنبه، 27 دیماه 1389

لئوناردوی ماندگار


ماهنامه‌ی خواندنی و دوست داشتنی رونا که توسط رفقای قدیمی‌ام علی باذل (سردبیر) و خسرو نقیبی (دبیرشورای نویسندگان) منتشر می‌شود در شماره‌ی آخر (شماره‌ی 7، دی‌ماه 89) از تعدادی از نویسندگان و منتقدان سینمایی خواسته‌ است از میان فیلم‌های اکران شده در سال گذشته‌ی میلادی درباره‌ی فیلم‌هایی که غافلگیر و سرخورده‌‌شان کرده‌اند دو یادداشت مجزا بنویسند. مجموعه‌ی بسیار جالب و خواندنی‌ای از کار درآمده که توصیه می‌کنم تا روی دکه هست بخرید و بخوانید. این پرونده هم‌چنین به یک جدول ارزش‌گذاری مزین شده که خودش به تنهایی بسیار جالب توجه و جذاب است (که امیدوارم رفقا یک جایی در همین فضای مجازی منتشرش کنند).
فعلاً یادداشت اولی را که برای این پرونده نوشته‌ام بخوانید و بعداً یادم بیاورید که بخش دوم‌اش را هم – که البته بیش‌تر تخلیه‌ی روانی‌ی ناشی از یک بحران ِ عصبی‌ی پدید آمده توسط یک فیلم ِ سرتاپا مهمل و آشغالی‌ست-‌ در پست بعدی منتشر کنم!


اشتیاق ماندگار
سرآغاز و جزیره‌ی شاتر فیلم‌هایی هستند که امسال خیلی‌ها را سر ِ ذوق آوردند. اولی بیش‌تر و دومی کم‌تر. می‌شود حدس زد که اغلب دوستان درباره‌ی یکی از این دو فیلم نوشته‌اند. انتخاب من هم می‌تواند یکی از این دو گزینه باشد. اشاره‌ به ظرایف اجرایی استادانه‌ی جزیره‌ی شاتر ، بازی‌های درخشان، فیلمبرداری و موسیقی‌ی فوق‌العاده‌اش یا فیلمنامه‌اش با آن دیالوگ‌های خوب و پر از جملات قصار ِ به یادماندنی و موفقیت بزرگی که در غافلگیر کردن تماشاگر به دست می‌آورد. می‌شود درباره‌ی این موضوع نوشت که پس از سال‌ها عاقبت هالیوود موفق شد فیلمی بسازد که تماشاگر را در پایان به معنای واقعی کلمه غافلگیر کند بدون آن‌که دروغ بگوید یا اتفاقات حیرت انگیز ِ "نویسنده فرموده" خلق کند و تماشاگر را دچار جو زدگی‌ی غافلگیرانه کند. همچنین می‌شود درباره‌ی سرآغاز و تمام جنبه‌های قابل توجه‌اش نوشت. از ملاحظات فرامتنی از قبیل این‌که فیلم از معدود فیلم‌های ساخته شده در سال‌های اخیر است که تبلیغات و اظهارنظرهای پیش از اکران درباره‌ی آن، پس از تماشا گزاف و گنده‌گویی و عملی صرفاً تبلیغاتی به نظر نمی‌رسد. می‌شود درباره‌ی ایده‌ی درخشان ِ آن نوشت، درباره‌ی فیلم‌نامه‌ی موزاییکی‌اش، درباره‌ی بازی‌های ژانری، درباره‌ی برداشت‌های متفاوت نمادین که می‌شود از آن داشت نوشت، از جلوه‌های ویژه‌ی فوق‌العاده‌اش، از فصل ِ درخشان ِ خلاً و درگیری‌ی داخل هتل. می‌شود درباره‌ی همین این چیزها نوشت و نتیجه گرفت که سال ِ 2010 این ایده در سینمای هالیوود قطعیت یافت که دیگر هیچ سوژه و داستانی در جهان وجود ندارد که به ذهن ِ بشر برسد و سینما – لابد معلوم است که این‌جا مراد از سینما، هالیوود است- از عهده‌ی اجرا و نشان دادن آن برنیاید.
با وجود همه‌ی این‌ها اما قصد دارم تمام ِ امید و اشتیاق ِ امسال خود را دربست متعلق بدانم به بازیگر بزرگی به نام لئوناردو دی‌کاپریو که دیگر می‌توان صرف ِ حضور او را در یک فیلم ملاکی برای اعتبار و اهمیت هنری‌ی آن فیلم دانست. مخصوصاً این‌که امسال یکی از بهترین بازی‌های او را در فیلم قدیمی‌اش چه چیز گیلبرت گریپ را می‌خورد؟ برای نخستین بار دیدم. فیلمی که او در دوران نوجوانی بازی کرده و چنان استادانه از عهده‌ی اجرای نقش ِ یک نوجوان عقب افتاده‌ی ذهنی برآمده است که بی‌درنگ می‌توان اجرای او را از این نقش در زمره‌ی بهترین‌ها در میان ِ مجموع نقش‌های مشابه قرارداد. دی‌کاپریو اکنون و در اوج شکوفایی و جوانی جایگاه ویژه‌ای را در تاریخ سینمای جهان برای خود به دست آورده است. جایگاهی که کم‌تر کسی تا کنون به آن دست یافته است. یک ابر ِ ستاره‌ با چهره‌ای زیبا و جذاب و قدرت ِ بازیگری‌ی فوق‌العاده. طرفداران و عاشقان ِ سینه چاک ِ بی‌شمار ِ او در سرتاسر ِ جهان، فروش ِ بالای فیلم‌هایش را تضمین می‌کنند و پیش بینی این‌که هر فیلم تازه‌اش این پتانسیل را دارد که تبدیل به پرفروش‌ترین فیلم سال، دهه و حتا تاریخ سینما شود کار دشواری نیست. از سوی دیگر توانایی او در اجرای نقش‌هایی متفاوت و متضاد (نگاهی گذرا به کارنامه‌اش بیندازید، از پسر ِ بد ِ فیلم چابک دست و مرده و نوجوان عقب افتاده‌ی چه چیز گیلبرت گریپ را می‌خورد؟ گرفته تا جوانان ِ عاشق پیشه‌ی فیلم‌هایی عامه پسند از سنخ ِ تایتانیک، و از نقش‌های پیچیده‌ی فیلم‌های اخیر اسکوسیزی گرفته تا اگه می‌تونی منو بگیر یا همین فیلم اخیرش سرآغاز، او را در موقعیت ممتازی قرار داده است. بازیگری بسیار توانا و منعطف با وجهه‌ی تجاری‌ی بسیار بالا. پیش از او سینمای جهان ستارگان بزرگ کم نداشته است، ستارگانی که اغلب بازیگران بزرگ و توانایی بوده‌اند اما هیچ‌کدام موقعیت تجاری دی‌کاپریو را نداشته‌اند، یا اگر داشته‌اند به اندازه‌ی او در اجرای نقش‌های متفاوت و ماندگار ِ پیچیده و جذاب توفیق و اقبال توأمان نداشته‌اند

leonardo-dicaprio.jpg

حالا دیگر می‌توان به دی‌کاپریو به عنوان بازیگری صاحب سلیقه در انتخاب و اجرای نقش‌ها اطمینان کرد. به نظر می‌رسد او پس از یک دوره‌ی چند ساله‌ بعد از فیلم تایتانیک، که در فیلم‌های غالباً تجاری‌ی صرف بازی کرد تا جایگاه خود را به عنوان یک ابرستاره تثبیت کند، تصمیم گرفته است که راه دیگری را برگزیند. کار کردن با فیلم‌سازان ِ بزرگ و انتخاب ِ فیلم‌هایی که اغلب آن‌ها تجربه‌ای تازه بوده‌اند برای او و تماشاگرانش. مسیری که دی‌کاپریو انتخاب کرده درست برخلاف ِ آن مسیری‌ست که برخی از بازیگران ِ بزرگ ِ دو نسل ِ پیش از او، آل پاچینو و البته به‌طور خاص رابرت دنیرو، در پیش گرفته‌اند. و این‌جا درست همان‌جایی‌ست که ما را به بخش ِ دوم ِ این نظرخواهی پیوند می‌دهد...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۷:۳۶ :: Link :: Comments (0)

سه شنبه، 21 دیماه 1389

... به همین سادگی

مهرشاد قرار بود یک‌شنبه برای سفری کاری از طریق ارومیه به سردشت برود. اما صبح ِ آن روز به دلایلی سفرش به تعویق افتاد و بلیت‌اش را کنسل کرد. همان شب وقتی اخبار از سقوط همان هواپیما خبر داد مهرشاد با شگفتی از این سخن می‌گفت که چه‌قدر تصادفی از چنگال ِ مرگ گریخته است. این‌که مرگ و زندگی چه بازی‌ی عجیب و ساده‌ای‌ست. چه ساده می‌توان مُرد و چه ساده می‌توان زنده ماند و زندگی کرد.
و من در تمام شب داشتم خدا را شکر می‌کردم که مهرشاد در آن پرواز نبوده است. و دلم گرفته بود برای همه‌ی آن‌ها که به همین سادگی جان‌شان را از دست داده بوده‌اند در همین پرواز ارومیه یا سوانح دیگر.
صبح که بیدار شدم امین sms داده بود: "هادی بهزادی رفت". هادی منشی‌صحنه‌ی سریال مسیح / بشارت منجی (نادر طالب‌زاده) بود و طی چهارسالی که فیلمبرداری این پروژه در حال انجام بود در همه‌ی سفرها من و هادی و امین هم‌اتاق بودیم. یا وقت‌هایی که من به خاطر ِ کارهای نوشتنی‌ام تنها اتاق گرفته بودم، اغلب وقتم را در اتاق ِ آن‌ها می‌گذراندم. یا خیلی وقت‌ها برای دور هم بودن‌های مردانه به خانه‌ی دانشجویی آن‌ها می‌رفتم. هادی اهل ارومیه یا غرب کشور نبود. شرقی بود، اهل ِ فریمان و قیافه‌اش شبیه افغان‌ها بود. نمی‌دانم چه‌گونه اما چنین مقدر شده بود که جای مهرشاد – مهرشادی که هرگز در زندگی‌اش ندیده بود- او آن‌شب خود را به پرواز ِ مرگ برساند. به همین سادگی...

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۴۶ :: Link :: Comments (6)
invisible