پنجشنبه، 20 آبانماه 1389

نشسته‌ام باز کنار تو اومدی سراغم
نگاه ِ تو روشن ِ شبای بی‌چراغم
صدای من وقتی قصه داره
که رنگ ِ چشم تو غصه داره
سکوت ِ شب یه آسمون و یک ستاره
نگاه تو رنگ ِ بوسه داره
لبای من گرم و بی‌قراره
شب ِ من و تو باز دوباره انتظاره

بارون ِ گل شد، خواب ستاره
به انتظار بغض ِ ابر ِ پاره‌پاره
تا قلب ِ آسمون می‌بارم با تو تنها
فصل ِ من و تو باز رسیده روی ابرا
کنار ِ تو آروم میام پا می‌ذارم
چراغی تو دست ِ شبا جا می‌ذارم
که روشن بمونه آسمون ِ بی‌ستاره
به شوق تو عهدی با چشمات می‌بندم
دوباره به این عشق به این دل می‌خندم
قصه‌ی عشق بازی‌ی چرخ ِ روزگاره...

این ترانه‌ی عارف را شنیده‌اید؟ یکی از بهترین کارهایش است. شنیدنی و پر احساس.

علیرضا معتمدی :: صبح ۶:۱۸ :: Link :: Comments (5)

یکشنبه، 16 آبانماه 1389

ضیافت "هامون" متأسفانه یا خوش‌بختانه برگزار نشد. لازم بود این خبر را پیش از این‌ها اعلام کنم تا آن‌هایی که ناراحت شده‌اند که چرا دعوت نشده‌اند ناراحت نشوند. گرچه قبل‌اش خواهش کرده بودم که حق انتخاب مهمان‌ها را برای میزبان قائل باشید. اما خب من را که می‌شناسید استاد دردسر درست کردن برای خودم هستم (آن‌هم دردسر ِ بی‌دلیل) یکی‌اش هم همین جمله‌ی آخر ِ این خبر!

علیرضا معتمدی :: صبح ۷:۳۶ :: Link :: Comments (0)
invisible