جمعه، 26 شهریورماه 1389

دعوت‌نامه

خوشحال که هستم هامون می‌بینم، غم که دارم هامون می‌بینم. در بی‌حوصله‌گی و هیجان، در بلاتکلیفی و پس از تصمیم‌های قاطع، وقت ِ دل‌تنگی و تنهایی، شب‌های با هم بودن و دور ِ همی‌ها... هامون می‌بینم. همیشه هامون می‌بینم. بعد از آن پائیز سال‌های نوجوانی که با عموهای دوقلوم وحید و فریبرز و عمو کوچیکه، کوروش، فیلم را در سینما ایران اصفهان برای اولین بار تماشا کردم، تا آن زمستان ِ سراسر برفی‌ی سال 74 در خانه‌ی چهارراه ِ حکیم نظامی‌ با مجید کوثری که یک نوار ویدئویی‌ی هامون را اجاره کردیم و یک هفته‌ای بیست و پنج بار (دقیقاً 25 بار) آن را تماشا کردیم، تا سال‌‌های مجله‌فیلم که با شهزاد رحمتی خوراک‌مان تکرار بی‌پایان با و بی‌بهانه‌ی دیالوگ‌های هامون بود و تا عصر ِ جادویی‌ی DVD که هرجا نسخه‌ا‌ی از هامون می‌دیدم می‌خریدم و تا همین روزها که منتظر یک اتفاق متفاوتم برای دوباره دیدن ِ هامون روی پرده... در همه‌ی این بیست سال، همیشه هامون دیده‌ام. هامون می‌بینم و شک ندارم در لحظات ِ احتضار و ثانیه‌های پیش از مرگ آخرین کاری که خواهم کرد تماشای پسرم هامون خواهد بود...

JPG2.jpg

فیلم این روزها در پردیس ملت اکران شده است. عروسی‌ نزدیک است و دلم می‌خواست دوستانی را هم از فضای مجازی به جشن‌مان دعوت کنم و چه جایی بهتر از صندلی‌های سالنی که در آن هامون نشان می‌دهند برای برگزاری این ضیافت ِ کوچک ِ دوستانه؟
رفقایی که مایل‌اند آن شب را با ما باشند (اعم از وبلاگ‌نویس و کامنت‌گذار یا حتا مخاطبان ِ خاموش ِ مرد ِ مرداد) به شرط ِ این‌که مقیم تهران باشند یا امکان سفر در آن زمان را داشته باشند دعوت می‌کنم که از طریق ایمیل آمادگی‌شان را اعلام کنند. به این دلیل که تعداد میهمان‌ها محدود خواهد بود (کوچک زیباست!) اجازه دهید که میزبان در انتخاب و گزینش ِ میهمان‌های خود آزاد باشد.
این به منزله‌ی دعوت‌نامه‌ی رسمی‌ست برای همه‌ی کسانی که مرد مرداد را در این سال‌ها خوانده‌اند. منتظریم.

پی نوشت چهاردهم مهر: با پوزش از دوستان عزیز بابت این غیبت طولانی. به دلیل این‌که این روزها سرم به معنای واقعی شلوغ بوده (یک اسباب‌کشی طاقت‌سوز، بسته‌بندی کردن کتاب‌ها و مجله‌ها و دست‌نوشته‌ها برای گذاشتن توی انباری دوست و آشنا، خرید وسایل تازه، سفر، کارهای عقب مانده و چیزهای دیگری از همین دست) و فرصت برای هیچ کاری نداشته‌ام، برنامه‌ی هامون دیدن‌مان و آن ضیافت کوچک به اوایل آبان موکول شد. امیدوارم فیلم هنوز روی پرده باشد تا آن موقع. خبرتان می‌کنم و سپاس‌گزارم.

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۲۰ :: Link :: Comments (14)

پنجشنبه، 18 شهریورماه 1389

نامه‌ی سحر- سه

این آخرین روز از میهمانی خداست. مهمانی انسان‌ها اما تازه آغاز شده است
می‌توانیم تجلی‌ی برکات ِ رمضان باشیم، نمایندگان رحمت بی‌کران پروردگار...


6l.jpg


عیدتان مبارک


علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۲۹ :: Link :: Comments (2)

یکشنبه، 14 شهریورماه 1389

ایکس باکسیون

Xbox یکی از کادوهای تولدم که توسط منزل اهدا شده، این روزها جای خیلی چیزها را برایم پر کرده است. جای فیلم دیدن، جای رفیق‌بازی، جای بچه‌ (اشک)، جای روزنامه‌ی ورزشی خواندن، جای وبلاگ خواندن و... گفتم که جای خیلی چیزها را. مثل هر مرد سالم دیگری عاشق بازی کردن‌ام اما سال‌هاست هربار که تا پای خرید پلی استیشن پیش رفته‌ام جا زده‌ام چون ترسیده‌ام که از کل ِ کار و زندگی‌ام بیفتم و شبانه روز بنشینم پای این زهرماری!
و حالا نزدیک به یک ماه است که میان ِ این‌همه کار و گرفتاری که دارم سخت‌ترین کار دنیا برایم شده‌ است تنظیم وقت برای بازی کردن. این‌که آن‌قدر معتادش نشوم که کارم به فقر و مسکنت و توی جوب افتادن برسد و آن‌قدری حذر نکنم از آن که محروم شوم از کیف و نیرویی که می‌تواند میان ِ کارهای بی‌پایان به آدم بدهد. ایجاد تعادل کلاً کار دشواری‌ست.

callofdutyworldatwar_004.jpg

این همه صغراکبرا چیدن برای این بود که معرفی کنم به شما یکی از جذاب‌ترین و شگفت‌انگیزترین پدیده‌های عالم هستی را. بازی‌ای به نام Call of Duty (world at war) که نسخه‌ی کامپیوتری‌اش هم هست و می‌توانید تهیه کنید و روی pcتان (حالا که قرار است در این پست، خارجکی هم قاطی‌اش کنیم) بازی کنید.
یک بازی بسیار جذاب با گرافیک فوق‌العاده. موسیقی زیبا، صداگذاری‌ی بسیار حرفه‌ای و واقعاً سینمایی که سایت‌های مربوط به بازی‌های کامپیوتری جملگی آن را به عنوان بهترین بازی کامپیوتری تاریخ به معنای مطلق کلمه انتخاب کرده‌اند.
نسخه‌ای که من بازی کردم داستان‌اش در دو جبهه‌ی اروپا و خاور دور در زمان جنگ دوم جهانی می‌گذرد و شما به عنوان سربازی فداکار وظیفه‌ی شکست دادن ارتش ژاپن در شرق و نیروهای نازی را در اروپا (جبهه‌ی شوروی و اروپای شرقی تا فتح برلین) برعهده دارید. این بازی حقیقتاً یک تجربه‌ی تازه است، انگار واقعاً در صحنه‌ی نبرد حضور دارید. بین خودمان بماند قصد دارم به زودی اینترنت پرسرعت (یکی دیگر از چیزهایی که همیشه ترسیده‌ام داشته باشم چون مطمئن بوده‌ام کلی وقت و زمان از من می‌گیرد) تهیه کنم و Call of Duty را به صورت live بازی کنم. گرچه سرکار منزل اخیراً به این نتیجه رسیده‌اند که بد خبطی کرده‌اند که خام ِ حرف‌های من شده‌اند و چنین هوویی برای خودشان دست‌وپا کرده‌اند. بنابر این در تدارک یک برنامه ریزی دقیق هستند تا مِن‌بعد پس از مقادیر معتنابهی بهره‌کشی و استثمار و به فعلگی کشاندن بنده، اجازه‌ی روزی یکی دوساعت بازی را صادر کنند. تو بگو ساخت مجدد اهرام ثلاثه، سمعاً و بصرا! ارزش‌اش را دارد به نظرم. گرچه Call of Duty چند روزی‌ست تمام شده و سرگرم بررسی‌ی بازی‌های دیگر هستم، اما از من به شما نصیحت، آقایان محترم! برادران! خجالت نکشید از پرداختن به غریزه‌ای که در هر مردی در هر سن و سال وجود دارد، و خانم‌های محترمه! عزیزان من! مردها عاشق بازی کردن هستند (حتا ورزش هم به حکم بازی بودن‌اش برای‌شان مهم است نه بحث‌های انحرافی از قبیل سلامتی و تندرستی و عقل سالم و بدن سالم و قس‌علیهذه) دست از مخالفت بردارید و به این نکته توجه کنید که اگر خانم‌ها از بازی کردن لذت نمی‌برند به این معنی نیست که مردها را بکشی‌شان باز هم بچه هستند و عقل برس نمی‌شوند چون تا لب ِ گور هم به فکر بازی کردن‌اند!
پی‌نوشت اول این‌که رفیقم مهرشاد که بعضی شب‌ها به دیدن‌ام می‌آید معتقد است که تماشای بازی کردن بقیه هم جذاب و هیجان انگیز است. حالا نمی‌دانم این را چون زیاد نمی‌دهم بازی کند می‌گوید یا واقعاً همین‌طور است. می‌توانید امتحان کنید، فوق فوق‌اش رفقای‌تان را از دست می‌دهید که اصلاً مهم نیست تا وقتی Xboxi به این خوبی دارید.
و پی‌نوشت مهم‌تر از متن هم این‌که ای کسانی که Xbox دارید! مشمول‌ذمه‌اید اگر بازی خوبی بشناسید و معرفی نکنید. آن دنیا سر ِ پل ِ صراط (البته اگر کارتان به رد شدن از پل برسد و قبل‌اش مستقیماً به اسافل جهنم و درکات جحیم اعزام نشده باشید) دامن‌تان را می‌گیرم.
پی‌نوشت آخر نیز حاوی این نکته است که در فکرم یک تیم درست کنم و مسابقات راه بیندازیم در این رشته. آقایانی که اهلش هستند با در دست داشتن موافقت کتبی از مادر، دوست‌دختر، نامزد یا همسر ِ خود مراتب را ایمیلاً اطلاع بدهند.

علیرضا معتمدی :: صبح ۸:۱۶ :: Link :: Comments (5)
invisible