یکشنبه، 7 شهریورماه 1389

مایکل / مدونا- دنیای اسطوره‌ها

امروز تولد مایکل جکسون است. چند سال است که این مناسبت را یادداشت کرده‌ام که درباره‌اش چیزی بنویسم اما هربار نشده. پارسال پس از مرگش وسوسه شدم بنویسم که چه‌قدر عاشق‌اش بودم و چه‌قدر زندگی کرده‌ام با صدایش و چه‌قدر گریه کردم موقع دیدن مراسم تشییع جنازه‌اش (مخصوصاً وقتی برادرش و دوستانش روی صحنه آهنگ‌های گروه "جکسون فایو" را اجرا کردند) اما به دلیل شرایطی که کشور داشت دستم به نوشتن نرفت. امسال هم ترجیح دادم صبر کنم سال‌مرگش بگذرد و برسیم به پنجاه و سومین سال‌روز تولدش، فقط برای گفتن همین یک جمله؛ مایکل جکسون اسطوره‌ی دوران تین‌ایجری ما و بزرگ‌ترین هنرمند عصر ما بود. کسی که از صلح سخن می‌گفت، از آزادی و از انسان. نسل ما بسیار تحت تأثیر موسیقی و صدای او قرار داشت. او با وجود همه‌ی زندگی‌ی جنجالی‌اش اسطوره‌وار زیست و اسطوره‌وار مُرد.

MJ-Time-1984.jpg

و هیچ عجیب نیست که دیگر اسطوره‌ی دنیای موسیقی نسل ما – کسی که شاید به نوعی مکمل دنیایی بود که مایکل ساخته بود- تولدش همین روزهاست. مدونا هم پنجاه و سه ساله شد. دهه‌ی شصت و اوایل دهه‌ی هفتاد نوارهای کاست و آهنگ‌های با کیفیت پائین این‌دو... این هم یکی از صدها تابلوی نوستالژیک ما دهه‌ی پنجاهی‌هاست.

علیرضا معتمدی :: صبح ۱۱:۳۹ :: Link :: Comments (7)

یکشنبه، 31 مردادماه 1389

وقتی از عشق حرف می‌زنیم – 15

با این همه فشار شدید و استرس کشنده‌ی روزی هجده ساعت نوشتن ِ مدام، با این بی‌خوابی‌ی وحشتناک ِ دیوانه کننده، با این سفارش دهنده‌هایی که چه تأخیر داشته باشی و چه بخواهی سر موقع کارشان را تحویل بدهی یک‌جور غُر می‌زنند و فشار و استرس وارد می‌کنند، با این نگرانی‌ی پیدا کردن ِ خانه‌ی جدید و وقت ِ دنبال خانه گشتن نداشتن، با کابوس ِ اسباب‌کشی وسط ِ این‌همه کار و تعهد ِ کاری، با این زندگی‌ی جهنمی که این روزها دارم... دلم فقط به یک چیز خوش است...تماشای تو زیر خیمه‌ی برپا شده در میانه‌ی باغ در شب ِ شیرین ِ پائیزی...

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۳۲ :: Link :: Comments (3)

پنجشنبه، 28 مردادماه 1389

نامه‌ی سحر - دو


هر چیز نمادی و نشانی دارد. شعر ِ زیبای مولانا، مثنوی افشاری استاد شجریان و ربنای مسحور کننده‌‌اش به همراه ِ اذان ِ آسمانی‌‌ی مؤذن‌زاده‌ی اردبیلی از شگفت‌انگیزترین و ماندگارترین نمادهای رمضان ِ ایرانیان هستند. همان‌طور که ادعیه‌ی نوشته شده توسط نیکان و اولیاءالله با گذشت سال‌ها شده‌اند بخشی جدا نشدنی از مراسم مناجات و راز و نیاز با خالق – گرچه خود کلام ِ خداوند نیستند- این سه نشانه نیز که چنان با آداب ِ افطارمان عجین شده‌اند که انگار از ابتدا بوده‌اند، تا جاودان ِ جاویدان در غروب‌های ماه ِ صیام شنیده خواهند شد.
دل‌خوش باید داشت اما. ممنوعیت ربنای استاد واکنشی سیاسی‌ست به مواضع سیاسی‌ی او، سیاست علیه سیاست و هر آن‌چه که سیاسی باشد ناگزیر موقتی‌ست. شک ندارم که خیلی زود – شاید در یکی از همین بیست‌وچند غروب ِ مانده از رمضان سال 1431- صدای آسمانی استاد دوباره غروب ِ آسمان ِ وطن را تسخیر خواهد کرد.
"الخیرو فی ماوقع" و یکی‌اش این‌که حالا دیگر شکی نمانده است که این حکمتِ مقدر ِ خداوند بود که یکی از خوش‌صداترین ِ بندگان‌اش مأمور شود به خواندن ِ ربنایی که شنیدن‌اش دل ِِ روزه‌داران را که هنگام ِ افطار منتظر اشاره‌ای هستند برای راز و نیاز با خالق، چنان به او نزدیک کند که چنان با خلوص و شفافیت و تمنایی از سویدای جان بخواهند از او و بخوانند او را که پروردگار ِ رحمان ِ رحیم که گفته است " ادعونی استجب لکم" ببخشاید و ببخشد و باز اعتماد کند به توبه‌ی توبه کنندگان و عهدها که با او می‌کنند.
"خداوند وسیله ساز است" و صدای شجریان یکی از هزاران ِ وسیله‌ای‌‌ست برای فرو نشاندن کلام ِ خالق در گوش ِ جان خلق. نیک‌ترین ِ هنرها مگر جز این است که دریچه‌ای کوچک اما تازه به شکوه و زیبایی و رحمت و جمال و جلال ِ خداوند و هرچه او آفریده است بگشاید؟ و آیا ربنای شجریان یکی از زیباترین این دریچه‌ها به آن چشم‌انداز وسیع و پر نور نیست؟

shajarian.jpg

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده‌ی لقمه‌های راز شد
لب فروبند از طعام و از شراب
سوی خوان ِ آسمانی کن شتاب
گرتو این انبان ز نان خالی کنی
پُر ز گوهرهای اِجلالی کنی
طفل ِ جان از شیر ِ شیطان بازکن
بعد از آن‌اش با مَلَک انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی با صیام
چند شب‌ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو، دولت بگیر

مولانا


علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۵۳ :: Link :: Comments (2)

جمعه، 22 مردادماه 1389

نامه‌ی سحر – یک

روزه گرفتن فقط نخوردن و نیاشامیدن نیست. دروغ گفتن یکی از مبطلات روزه است. مهم نیست روزه بگیریم یا نه، مهم نیست اصلاً مسلمان باشیم یا نباشیم، دین مجموعه‌ای‌ از اصول اخلاقی‌‌ست برای بهتر زندگی کردن، چرا نباید با هر تفکر و اعتقادی به – دست‌کم برخی از - این اصول عمل کرد و درباره‌شان حرف زد؟
ماه رمضان فرصتی‌ست برای تمرین کردن بسیاری اصول – بیش‌تر اخلاقی- که باید در زندگی‌ی عادی به‌شان عمل کنیم اما فراموش‌شان می‌کنیم. یکی از خوبی‌های این ماه این است که به دلیل ویژه و خاص بودن‌اش این اصول فراموش شده را به بهانه‌ی وجوب دینی‌اش یادآوری‌مان می‌کند.
در طول روز خواسته یا ناخواسته، با انواع توجیهات و بهانه‌ها یا اصلاً از روی عادت، چه‌قدر دروغ می‌گوئیم؟ چه‌قدر حقیقت را وارونه جلوه می‌دهیم تا کارمان راه بیفتد یا حرف‌مان پیش برود، بتوانیم متهم کنیم اما پاسخ‌گو نباشیم؟
دی‌روز که روز اول این ماه بود سعی کردم این آموزه و اصل را هم رعایت کنم. سعی کردم دروغ نگویم و دیدم که اگر حواس‌مان به دروغ‌های‌مان باشد دروغ نگفتن کار ساده‌ای نیست. دلیل‌اش اما ساده است، به دروغ گفتن عادت کرده‌ایم. و البته بسیاری از این دروغ‌های روزانه‌ی از روی عادت، کاملاً بی‌ارزش و غیر ضروری هستند، بیش از آن‌چه‌که فکرش را بکنید. امیدوارم خداوند امسال کمک‌مان کند که این عادت ِ مخرب ِ وحشتناک از سرمان بیفتد.

پی‌نوشت: شاید بد نباشد تا آخر این ماه ِ عزیز، سحرها – هرچندتایش را که توانستیم – بیائیم و با هم حرف بزنیم. درباره‌ی چیزهایی که در طول سال چندان فرصت حرف زدن درباره‌اش را نداریم.

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۳۰ :: Link :: Comments (11)

پنجشنبه، 21 مردادماه 1389

یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بُتان شکست گیرد

untitled.jpg

پروردگارا!
آبادی و آزادی و رونق و شادی را ارزانی مردمان ِ این سرزمین همیشه سبز کن
و دور بدار دروغ و ستم و مرگ و بیماری و فقر را از آنان.

تو خود خواستی که بخوانیم‌ات
اینک ما!
رحمت‌ات را از ما دریغ مدار.

آمین. یا رب العالمین

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۰۹ :: Link :: Comments (2)

دوشنبه، 18 مردادماه 1389

این‌جا ایران است – قسمت اول

مکالمات واقعی که فقط در فاصله‌ی دو روز اتفاق افتاد

دوست اول: تو هیچ می‌دونی قبر امیر کبیر کجاست؟
- کربلا یا نجف، دقیق یادم نیست
- پس ایمیل‌اش اومده برات
- !!!!!!!!!!!!!!!!!!


دوست دوم: تو می‌دونی قبر امیر کبیر کجاست؟
- ایمیل‌اش اومده برام!
- - یعنی با این همه ادعای تاریخ و قاجار و کتاب و اینا نمی‌دونستی قبرش کجاست؟
- !!!!!!!!!!!!!!!!!!!


دوست سوم: قبر امیرکبیر می‌دونی کجاست؟
- مممم... نه!
- کربلاست... این اینگلیسیا حتا نذاشتن تو وطن خودش دفن‌اش کنن، ترسیدن که قبر اون بزرگ‌مرد بشه زیارتگاه وطن دوستان و عاشقان آزادی... فکرشو بکن... تو اون زمان خونواده‌ش به چه سختی جنازه رو بردن تا کربلا...
- - عذر می‌خوام... اما امیرنظام خودش وصیت کرده بود که در کربلا خاکش کنن. از قدیم خیلی از اعیان و دولت‌مردان که تمکن مالی داشتن وصیت می‌کردن که در جوار امام حسین به خاک سپرده بشن
- چه جالب.... ولی اینا تو ایمیل‌اش نیومده بودا
- !!!!!!!!!!!!!!!!!

دوست چهارم: تو می دونستی قبر امیرکبیر...
- ببین... همچین می‌زنمت مثه اعلامیه بچسبی به دیوارا!
- این که گفتی چیه قضیه‌ش؟... نفرستادی برام ایمیل‌شو
- !!!!!!!!!!!!!!!!

این‌جا ایران است و ما ایرانی‌ها بعضی وقت‌ها بعضی چیزها را کشف می‌کنیم و به سرعت آن را مبتذل می‌کنیم
سواد ایمیلی (آن‌هم از نوع فورواردی‌اش)، سواد smsی، سواد روزنامه‌ای، سواد بالاترینی...

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۳۴ :: Link :: Comments (3)

جمعه، 15 مردادماه 1389

ساقه‌ی افرا


چه می‌شد ابری از آغوش بودُم
به چَشمت شعله‌ای خاموش بودُم
تو آتش بودی و من ساق ِ افرا
به شب می‌سوختم تا صبح رؤیا
چه می‌شد ماه من... مهتاب باشی
چو رؤیا در امیدم خواب باشی
به خط ِ پنجه‌ام نقش ِ تو پیدا
به لب‌هایم تبی بی‌تاب باشی


mahsa1.jpg

مهسا وحدت صدای این روزهای ذهن من است.
آلبوم "بوی خوش وصل" و هم‌خوانی با " مایتی سم مک‌لین"
یک شاهکار مسحور کننده


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۴۱ :: Link :: Comments (1)

ماه ِ من - 2

خدا را شکر ماه رحمت نزدیک است، وگرنه با این همه بار ِ دل‌تنگی‌ و غم ِ این روزها که شانه‌هایم را خم کرده نمی‌دانستم چه کنم. خدایا شکرت که میهمانی تو نزدیک است و می‌توانم یک دل ِ سیر سر بگذارم بر شانه‌هایت و غباری از دل بتکانم . این‌بار توفیقی عطا کن که عید فطر حتا حسرت یک لحظه‌ی از دست رفته از ماه ِتو را نخورم. حتا یک لحظه، یک دم. این آخرین سالی‌ست که من با تو تنها هستم، از این خلوت و تنهایی یک یادگار خوب به من بده. یک حس ِ شیرین ِ ابدی.
سحربیداری‌ها را از امشب شروع کرده‌ام. دو سه هفته است نمی‌دانید چه ذوقی دارم. من خیلی از دوستان ِ فضای مجازی را از طریق همین حس ِ مشترکی که به ماه رمضان داشتیم پیدا کردم. آن‌ها که هنوز هستند مبارک‌شان باد و آن‌ها که دیگر نیستند مبارک‌شان. امیدوارم امسال رفقای بیش‌تری پای این سفره‌ی پربرکت مشترک بنشینند.

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۵۴ :: Link :: Comments (2)
invisible