شنبه، 10 بهمنماه 1388

غول ِ زیبا و تنها


salinger_1101610915_400.jpg

مرگ عالی‌جناب سلینجر تنها به این دلیل که یکی از بزرگ‌ترین و خاص‌ترین نویسندگان تاریخ ادبیات را از دست داده‌ایم تلخ و غم انگیز نیست (هر آدمی بالاخره یک روز می‌میرد، چه بهتر که بیش از نود سال هم عمر کرده باشد) ضایعه‌ی مرگ او وقتی تراژیک‌تر می‌شود که به یاد بیاوریم دیگر هرگز کسی از سیمور، از فرانی، از زویی، از بادی و از دیگران برای‌مان نخواهد گفت. ما هرگز چیز بیش‌تری درباره‌ی گلس‌ها نخواهیم دانست. و این یعنی باقی عمر را باید در حسرت بگذرانیم. باقی عمر ما و هرکس دیگری که "داستان‌خوان" باشد. چه دریغ ِ دردناکی!

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۵۱ :: Link :: Comments (9)

سه شنبه، 6 بهمنماه 1388

گزارش اقلیت

یک گزارش تکان دهنده، با سرخوشی‌های فیلم‌های اخیر قبادی که تلخی‌ی بی‌پایانی را رفته رفته در جان تماشاگر می‌نشاند.
"موسیقی" فیلم (همان چیزی که فیلم درباره‌اش حرف می‌زند) فوق‌العاده است، بی‌خود نیست که این‌طور در دنیا محبوبیت به دست آورده.
"عکس‌ها"ی تورج اصلانی زیبا، شکیل، خوش آب و رنگ و به شدت تأثیرگذار است.
آواز محلی که حامد بهداد می‌خواند واقعاً شنیدنی‌ست.
آدم‌های فیلم خوب دست‌چین و انتخاب شده‌اند. جوانانی که با ظاهر و شکل و شمایل غلط انداز، حالا برای اولین‌بار این فرصت را به دست آورده‌اند که از نبوغ‌شان حرف بزنند. و از استعداد هدر رفته و آینده‌ی تباه شده‌شان.
قسمت مربوط به "هیچ‌کس" خیلی به دل می‌چسبد. برای ایجاد تعادل در فیلم لازم بود. بعضی‌ها هم – از جمله خود من- این‌طوری فکر می‌کنیم.
چه خوش‌مان بیاید چه به‌مان بربخورد، تهران ِ این سال‌ها درست همین شکلی‌ست.
بهمن قبادی دست‌مریزاد و ممنون به خاطر هدیه‌ات و آن توضیح ِلازم ِ الحاق شده به ابتدای DVD. مطمئناً کسانی که فیلم را به آن‌ها هدیه کرده‌ای پاسخ شایسته‌ای به تو خواهند داد.


nobody1.jpg

کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره گزارش ِ اقلیت است از زندگی‌ی اکثریتی که حالا دیگر همه‌ی دنیا از احوال آن‌ها خبر داره.
پی‌نوشت: سال‌ها پیش اگر بود شاید می‌نوشتم "فیلم خوبی‌ست اما سینما نیست" و حالا می‌پرسم پس سینما چیست؟

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۰۱ :: Link :: Comments (8)

یکشنبه، 27 دیماه 1388

پنجره

بعضی پنجره‌ها هرگز از یاد آدم نمی‌روند. مهم نیست کدام طرف پنجره باشی
.
.
.

w.jpg
.
.
.
بعضی پنجره‌ها فقط پنجره نیستند

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱:۴۷ :: Link :: Comments (7)

دوشنبه، 21 دیماه 1388

ایثار

" در زمانی بسیار پیش از این، در روزگاران خیلی قدیم راهب پیری بود که در یک صومعه‌ی ارتدکس زندگی می‌کرد. نامش پام‌وِ بود. روزی او درخت خشکیده‌ای را در دامنه‌ی کوهی کاشت. به شاگردش که راهبی به نام ایوان‌کولو بود گفت: درخت را هر روز آب بده تا دوباره جوانه بزند.
و به این ترتیب هر روز صبح زود سطل پر آبی را برمی‌داشت و به راه می‌افتاد و به سختی از کوه بالا می‌رفت و به درخت خشکیده آب می‌داد. هنگام غروب و در تاریکی شب، به صومعه بازمی‌گشت. این کار سه سال تمام هر روز تکرار شد، تا این‌که در یک روز زیبا آمد و دید که درختش مملو از شکوفه شده است.
- می‌دونی! گاهی اوقات به خودم می‌گویم، اگر انسان هر روز و در یک زمان معین کاری انجام بدهد، مثلاً عبادتی را بی‌هیچ کوتاهی و تأخیری و به‌طور مرتب هر روز و همیشه در یک ساعت معین انجام دهد، بدون شک جهان دگرگون می‌شود. و خیلی چیزها در درون آن تغییر می‌کند. مثلاً یک نفر می‌تواند هر روز صبح سر یک ساعت معین بیدار شود، سپس حمام برود، لیوانی را از آب پر کند و بعد آن را در دست‌شویی بریزد و کار دیگری انجام ندهد، فقط همین و بس! " *


Sacrifice_cover.jpg


یک زمانی، خیلی وقت پیش‌ها، ایثار برای‌مان فقط یک فیلم نبود. روزگاری که تارکوفسکی دنیای‌مان بود حقیقتاً به رویش دوباره‌ی آن درخت خشک باور داشتیم. بعد روزگار گذشت و شدیم آدم‌های دیگری. حالا خیلی وقت است دارم به این فکر می‌کنم که از کِی فراموش کردیم که ایمان به چیزی چنین حقیقی می‌تواند نجات بخش باشد؟ از کی عوض شدیم؟ از کی ایمان‌مان را از دست دادیم؟ یا بهتر است این‌طوری بپرسم که از کی به این عادت بد خو کردیم که ساعتی را که درست رأس ِ زمان مقرر زنگ می‌زند خفه‌ کنیم؟
پام‌و ِ شاید اگر بود، یا الکساندر ایثار اگر یک روز می‌آمد و می‌دید "پسرک" یادش رفته آن "عبادت" هر روزه را انجام بدهد، لابد به‌ش می‌گفت" عیبی ندارد پسرک... جهان همیشه آماده‌ی پذیرش اراده‌ی ماست. همیشه"
دی‌شب دنبال یک مقاله‌ی سینمایی داشتم کتاب‌خانه‌ام را می‌گشتم. چشم‌ام افتاد به کتاب عزیز ایثار (کتابی که آن روزها که حتا نسخه‌های بد کیفیت تارکوفسکی هم به سختی گیر می‌آمد، خواندن‌اش ضیافتی بود برای‌مان. اسمش را گذاشته بودیم فیلم‌هایی برای خواندن) نشستم روی زمین و ورق‌اش زدم. یادداشت‌ها و خاطره‌ها از میان بوی کاغذ ِ کهنه هجوم می‌آورد. با این‌که فیلم را بعدها چند بار دیدم، و حتا یک‌بار روی پرده، اما این کتاب برای من و نسل ِ ما چیز دیگری بود. گفتم چیزی بنویسم درباره‌اش. صبح که صفحه را باز کردم چشم‌ام افتاد به این عکس که آقای اولدفشن گذاشته توی فانوس‌اش. کیف کردم. هیچ تعجب نمی‌کنم که صفحه‌های رفقای دیگر را هم باز کنم و ببینم همه درباره‌ی ایثار نوشته‌اند. نسل ِ ما – اجازه می‌دهید خودم را از نسل سینمایی شما بدانم علی‌رضای عزیز؟- رمز و رازهایی داریم میان خودمان.

* ایثار. آندری تارکوفسکی. ترجمه‌ی محمود ابریشمچیان. انتشارات لک‌لک. 1370
و این هم پوستر انگلیسی این فیلم ِ سوئدی که سازندگان اش اهل شوروی بودند.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۵۱ :: Link :: Comments (5)

شنبه، 19 دیماه 1388

what's eating gilbert grape

بعضی وقت‌ها بعضی شاهکارهای کوچولو از زیر دست آدم در می‌رود. یکی‌ش همین چه چیزی گیلبرت گریپ را می‌خورد؟ (لاسه هالستروم-1993)
یک فیلم کوچک ِ تماشایی از زندگی گیلبرت گریپ (با بازی همیشه فوق العاده‌ی جانی دپ) که مسئولیت نگهداری از برادر عقب‌مانده‌اش آرنی (با بازی حقیقتاً شگفت‌انگیز و به یادماندی لئوناردو دی‌کاپریو ی نوجوان) و مادر بسیار چاقش را (که سال‌هاست از خانه خارج نشده است) به عهده دارد. یک زندگی دشوار، تکراری و خسته کننده و تا حدودی نکبت‌بار که تداوم طولانی‌ی آن باعث شده است که احساس ِ مسئولیت جای همه‌ی حس‌های دیگر ِ انسانی گیلبرت را بگیرد. تا این‌که جولیت لوئیس (که خیلی وقت است خبری ازش نیست و فیلم تازه‌ای ازش درنیامده) گذارش به شهر کوچک و محنت‌زده‌ی ِ گیلبرت گریپ می‌افتد و عشق همه چیز را تغییر می‌دهد.


gilbert-grape.jpg

به‌جز بازی‌ها که به‌طور خیره کننده‌ای شما را مسحور خود خواهند کرد، داستان ِ ساده و کوچک ِ فیلم، با آن پایان ِ باشکوه ِ افسانه‌ای‌اش باعث می‌شود که چنین فیلمی را هرگز فراموش نکنید. بالارفتن‌های چندیدن باره‌ی آرنی از دکل مخزن آب، حمام کردن او توسط گیلبرت، خروج مادر برای نجات ِ بچه‌ای که همه‌ی خانواده آرزوی‌شان این است که تا روز تولد هجده سالگی‌اش زنده بماند، خواهر کوچیکه‌ی تازه بالغ و شرم نوجوانانه‌اش از داشتن چنین خانواده‌ای عجیب... و خود ِ گیلبرت گریپ، که گرچه بهترین بازی جانی دپ نیست اما تصور فیلم بدون زیبایی و جذابیت توأمان ِ زنانه / مردانه‌اش غیر ممکن به نظر می‌رسد...
تماشای این فیلم را از دست ندهید، حتا اگر قبلاً هم آن را دیده‌اید.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۴۹ :: Link :: Comments (6)
invisible