چهارشنبه، 9 دیماه 1388


چه خوب که تو هستی در این روزهای بد، وگرنه باز هوس می‌کردم مثل آن‌روز، بروم توی خیابان سرم را بکوبم به دیوار...

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۰۸ :: Link :: Comments (4)

جمعه، 4 دیماه 1388

دریغ که در ده روز عزاداری سیدالشهدا، از خطبه‌ی جاودانه‌ی خواهرش زینب دختر علی چیزی نگوئیم. مگر نه این‌که زینب خود پیامبر کربلا بود و خونی که برای اصلاح ِ دین ِ به انحراف کشیده شده‌ی آخرین پیامبر بر زمین ریخت جز با خطابه‌ی شجاعانه‌ی او به بار نمی‌نشست؟

k.jpg


خدا بس است که حاکم بر تو باشد و پیغمبر خصم تو باشد و جبرئیل پشتیبان ِ او. به زودی پدرت که برای تو سلطنت آراست و تو را به گردن ِ مسلمانان سوار کرد بداند که ستمکاران چه بد جا عوض کنند و کدام شما جای بدتری دارید و لشکر ناتوان‌تری. اگرچه پیش‌آمدهای ناگوار مرا به گفت‌وگوی با تو کشانید، من مقام تو را کوچک می‌دانم و سرزنش تو را بزرگ می‌شمارم و سرکوفت تو را بیش به حساب می‌آورم ولی دیده‌ها اشک‌بار است وسینه‌ها آتش‌بار. هلا! بسیار عجب است که حزب نجیبان ِ خدا به دست ِ حزب ِ شیطان ِ طلقاء کشته شوند. این دست‌هایند که خون ما را مشت کرده و این دهان‌ها که گوشت ما را مکیده‌، آن تن‌های پاک و تابناک است که گرگان به نوبت بر سر ِ آن‌ها آیند و کفتاران بر آن‌ها خاک بپراکنند. اگر ما را غنیمت گرفتی به زودی غرامت تو خواهیم شد، آن‌گاه که نیابی جز کردار ِ دست ِ خود. و پروردگار تو ستمکار نیست، به خدا شِکوه برم و بر او توکل کنم، هر دامی داری بنه و هر گامی داری بردار و هر تلاشی داری بکن، به خدا نتوانی ذکر ما را محو کنی و وحی ما را از میان ببری و دوره‌ی ما را دریابی و ننگ این حادثه را از خود بشویی. رأیت غلط است و روزگارت کوتاه و جمعیت تو متلاشی، روزی که منادی جار کشد: ألا لعنت الله علی الظالمین...

خطبه‌ی حضرت زینب (ع) در مجلس یزید لعین
نفس المهموم تألیف حاج شیخ عباس قمی. صفحه‌ی 404 و 405. باب سوم
ترجمه‌ی محمدباقر کمره‌ای. انتشارات مسجد مقدس جمکران. چاپ بیست وسوم تابستان 1386

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۱۵ :: Link :: Comments (6)

پنجشنبه، 3 دیماه 1388

amont.jpg

و تاریخ عاشقانه در آغوش‌اش کشید...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۱۸ :: Link :: Comments (3)

سه شنبه، 24 آذرماه 1388

ماه پیشانو

گفتُمش آهای ماه پیشانو! گفت جون ِ جونمُ
جون جونم آخ، جون جونم
گفتمش بگو غنچه‌‌گل کو، گفتش لبونم
جون جونم آخ، جون جونم
گفتمش چرا ماه پیشانو نامهربونی
گفت می‌خوام بسوزونُمت تا قدرم بدونی
گفتمش فدای غمزه‌ت گردم
دلخوشم که تو رو نومزد کردم
پیش پات می‌شینم دو زانو
آخ ... ماه پیشانوجان ماه پیشانو

گفتمش چرا ماه پیشانوجان تو بلایی
جون ِ جونم آخ جون ِجونم
گفت بلا نگو خرمن گیسوم هست طلایی
جون ِ جونم آخ جون ِجونم
گفتمش برات خونه می‌سازم از خشت و گل
گفت اگه دوستم داری جام بده تو خونه‌ی دل
گفتمش فدای غمزه‌ت گردم
دلخوشم که تو رو نومزد کردم
پیش پات می‌شینم دو زانو
آخ ... ماه پیشانوجان ماه پیشانو

گفتمش بیا ماه پیشانو پیمون ببندیم
جون ِ جونم آخ جون ِجونم
گفت باشه ولی قول بده که دائم بخندیم
جون ِ جونم آخ جون ِجونم
گفتمش دروغ می‌گی ماه پیشانو تو مستی
گفت که باور کن با تو می‌مونم تا تو هستی
گفتمش فدای غمزه‌ت گردم
دلخوشم که تو رو نومزد کردم
پیش پات می‌شینم دو زانو
آخ ... ماه پیشانو جان ماه پیشانو


darya%20dadvar-2.jpg

باید ببینید این دریا دادور را هنگام اجرای این قطعه. شگفت انگیز و مسحور کننده است. خیلی گشتم که لینکی از خود آهنگ پیدا کنم و براتان بگذارم، چیزی دستم را نگرفت. آن‌ها که بیش‌تر وقت دارند بیش‌تر بگردند لینکی اگر پیدا کردند که با اینترنت نفتی داخلی بشود دانلودش کرد خبر بدهند که بقیه که نشنیده‌اند چند هفته‌شان به شنیدن این قطعه‌ی زیبا ساخته شود.
"ماه پیشانو" هدیه‌ی این روزهاست از طرف یک دوست قدیمی. ممنون رضای عزیز. پنجاه باری تاحالا شنیده‌ام‌اش.

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۲۷ :: Link :: Comments (5)

یکشنبه، 22 آذرماه 1388


آدم ایستاده باشد کنار پنجره‌ای که همیشه خیال می‌کرده دیوار است. یا نه، پرده‌ای را پس زده باشد که از آجر و سنگ و رنگ ساخته شده باشد، هرآن‌چه ببیند شگفت است و تازه. می‌تواند حرف بزند درباره‌ی آن‌چه می‌بیند. برای ناظر غایب تصویرش کند. وصف کند و به واژه دربیاوردش. مخصوصاً اگر شغل‌اش تصویر کردن و وصف کردن و از همه‌ی این‌ها نوشتن باشد.
همه‌ی این کارها را می‌شود کرد. می‌توانم صدها لغت پشت ِ هم کنم که وصف کند آن‌چه در سرم است، که تصویر کند آن چه پیش رویم نشسته. اما گاهی، هر از گاهی آدم احتیاج دارد که ساکت بماند. که آن چه را می‌بیند "به جان دربر کشد" هر از گاهی می‌بینی که هیچ چیز لذت بخش‌تر از تماشا نیست. لذت بخش‌تر از خواندن، چیزی نیست. لذت بخش‌تر از دربرکشیدن. گیرم جماعتی کنجکاو و منتظر تصویرها و توصیفات تازه باشند. دشواری‌ی تلخ زندگی یکی‌ش هم این‌که باید درباره‌ی سکوتت هم سکوتت را بشکنی و توضیح دهی. این یکی از همان تضادهای غریب دنیای نویسنده‌هاست.


IMG_8045.jpg

من این روزها دارم به این تصویر شگفت نگاه می‌کنم. به جادوی جاودانی دست‌ها. چیزی شبیه تابلوی آفرینش. این که یک دست چگونه می‌تواند جهانی را دگرگون کند، آن هم فقط با پوشیدن یک انگشتر. جهان متزلزلی‌ست آیا که این‌گونه ساده کن‌فیکون می‌شود؟ یا خوش‌بختی ساده‌تر از آن چیزی‌ست که همه‌ی عمر خیال می‌کرده‌ایم؟

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۲۸ :: Link :: Comments (11)

چهارشنبه، 18 آذرماه 1388

IMG_7857bbb.jpg


سی‌وسه طُره‌ی موت
همه پُل بود
پیرهنی از چارباغ به تن‌ات.
این‌ها همه هیچ،
زنده رود بود
چشم‌هایت...

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۴۷ :: Link :: Comments (4)

چهارشنبه، 11 آذرماه 1388

انقلاب – البته به شرطی که از نوع سیاسی‌اش نباشد – کلاً چیز خوبی‌ست. هر از گاهی آدم لازم است علیه خودش – چرا می‌گویم علیه؟ به نفع خودش – انقلاب کند. گرچه آخرین باری که تصمیم گرفتم دست به یک انقلاب پرشکوه و درست‌درمان اسلامی / انسانی در زندگی‌ شخصی و کاری‌ام بزنم دیدم داشته‌ام – این‌بار واقعاً علیه خودم – کودتا می‌کرده‌ام. این هم البته از ویژگی‌های ما دنیای سومی‌هاست که اغلب نتیجه‌ی کارمان درست خلاف چیزی می‌شود که از اول قصد و نیت‌اش را داشته‌ایم. ولی خب کاریش هم نمی‌شود کرد. آدم اول باید انقدر کودتا و انقلاب و اصلاحات را با هم قاطی بکند تا پخته شود و ورز بیاید. بعد یک روز می‌رسد که می‌بیند حالا وقتش رسیده. درست موقع آن است که کارهایی را بکند که همیشه فکر می‌کرده باید صبر کند تا وقتش برسد. و یک دفعه چشم باز می‌کند و می‌بیند که اِ ... وقتش رسیده است.

IMG_2958b.JPG


این یادداشت چه‌قدر بی‌خودی دارد سیاسی می‌شود! "برادران بزرگ‌" به خدا منظورم نه "اغتشاشات" اخیر است و نه جنبش سبز ِ علوی و اموی و خس و خاشاک و نه شانزده آذر و این‌ها. باور بفرمائید دقیقاً و فقط دارم در مورد این حرف می‌زنم که آدم چشم باز می‌کند و می‌بیند برادرش به خانه‌ی بخت رفته و قولی را که به مادرش داده بود تا آخر به‌ش عمل کرده و حالا وقتش رسیده است که برود دنبال کارها و زندگی خودش. و چه بهانه‌ای از پایان یک مأموریت دل‌انگیز بهتر است برای این‌که یک‌باره یک انقلابی هم بکند در درونش و پیرامونش؟
و آن بازی نشانه‌ها که چند پست پیش‌تر درباره‌اش حرف زدم درست همین جاهاست که به درد می‌خورد. نگاه می‌کنی و می‌بینی انگار دستی از آستین تقدیر بیرون آمده و مهره‌های بازی را همچین خوش‌گل از اول چیده است. و هیچ چیز لذت‌بخش‌تر و امیدبخش‌تر از این نیست که بعد از بردن در یک بازی دشوار، مهره‌ها را برای یک بازی تازه بچینی. بازی‌ای که همیشه منتظرش بوده‌ای.

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۴۳ :: Link :: Comments (10)
invisible