مثنوی خوانی

من شدم عریان ز تن
او از خیال

من شدم عریان ز تن
او از خیال
آن روز قرار نبود برای من روز مهمی باشد. بازی اعداد و تاریخ به نظرم فقط یک بازی بود. اما ناگهان چشم باز کردم و دیدم تقویم هر چه هشت داشته برایم ردیف کرده است: هشت ِ صبح ِ هشتمین روز از هشتمین ماه ِ سال ِ هشتاد و هشت.
آن روز صبح فکر کردم آدم ها بازی ها را می سازند یا این بازی ها هستند که زندگی ما را
می سازند؟
عشق یعنی نتوانی با هیچ کس مقایسهاش کنی...
.
.
.
.
زندگی پر از لپلپ و تخم مرغ شانسیست. پُر. تا چشم کار میکند...
" مسعود را میبینم هنوز که با آن جُثهی کوچک و نحیف نشسته پشت ِ میز ِ بزرگ کارش، و آن گوی بلورین جادویی جلویش میدرخشد. گوی جادویی. میگوید نگاهش که میکنم، یا وقتی بر آن دست میکشم انرژی میگیرم. حس خوبی بهم میدهد.
مسعود با همین چیزهای کوچک و ساده بود که دو سال تمام مرگ را پشت ِ دروازه نگه داشت. من میگویم مرگ را شکست داد "
{بخشی از یک یادداشت ...}

یکی دیگر از دوستان ِ خوب ِ من رفت. انگار سهمیه دارم هرسال یکی از بهترین آدمهایی را که میشناسم از دست بدهم، و این داستان تلخ از سال لعنتی 1379 آغاز شده. دوستم هادی کریمی میگوید عزرائیل اگر سراغم آمد بگویم با تو رفاقتی ندارم؟ و میخندیم. فرداش هادی sms میدهد که یکی از رفقای من (امیر قویدل) هم رفت، تو قسر دررفتی. اما هردو میدانیم این داستان را پایانی نخواهد بود. و دیر نیست که نوبت خودمان هم خواهد رسید. من یا هادی، چه تفاوت میکند؟ لابد یکیمان اشارهای به این شوخیی تلخ ِ میانمان خواهیم کرد.
مسعود رسام یکی از مهمترین برنامهسازان و کارگردانهای تلویزیون و عرصهی تبلیغات بود. یک انسان بسیار حرفهای و کاربلد. یک دوست ِ خوب و یک انسان دوست داشتنی. بعدها تاریخنویسان عرصهی رسانه اهمیت او را چنانکه حق است روشن خواهند کرد. دلم برایش تنگ میشود و میدانم که جایاش هرگز پر نخواهد شد. مردی که هر لحظه نشستن با او، ورای گفتوگوهای روزانه، یک کلاس زندگی بود. یادش به خیر.