دوشنبه، 9 آذرماه 1388

مثنوی خوانی

emperordragonflyshedding.jpg

من شدم عریان ز تن
او از خیال

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۵۰ :: Link :: Comments (3)

چهارشنبه، 4 آذرماه 1388

آن روز قرار نبود برای من روز مهمی باشد. بازی اعداد و تاریخ به نظرم فقط یک بازی بود. اما ناگهان چشم باز کردم و دیدم تقویم هر چه هشت داشته برایم ردیف کرده است: هشت ِ صبح ِ هشتمین روز از هشتمین ماه ِ سال ِ هشتاد و هشت.
آن روز صبح فکر کردم آدم ها بازی ها را می سازند یا این بازی ها هستند که زندگی ما را
می سازند؟

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۴۹ :: Link :: Comments (6)

شنبه، 30 آبانماه 1388

وقتی از عشق حرف می‌زنیم - 13


عشق یعنی نتوانی با هیچ کس مقایسه‌اش کنی...

.

.

.

.

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۳۳ :: Link :: Comments (7)

سه شنبه، 26 آبانماه 1388


زندگی پر از لپ‌لپ و تخم مرغ شانسی‌ست. پُر. تا چشم کار می‌کند...


علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۳۶ :: Link :: Comments (5)

شنبه، 23 آبانماه 1388

مسعود

" مسعود را می‌بینم هنوز که با آن جُثه‌ی کوچک و نحیف نشسته پشت ِ میز ِ بزرگ کارش، و آن گوی بلورین جادویی جلویش می‌درخشد. گوی جادویی. می‌گوید نگاهش که می‌کنم، یا وقتی بر آن دست می‌کشم انرژی می‌گیرم. حس خوبی به‌م می‌دهد.
مسعود با همین چیزهای کوچک و ساده بود که دو سال تمام مرگ را پشت ِ دروازه نگه داشت. من می‌گویم مرگ را شکست داد "
{بخشی از یک یادداشت ...}

10_8808121184_L600.jpg


یکی دیگر از دوستان ِ خوب ِ من رفت. انگار سهمیه دارم هرسال یکی از بهترین آدم‌هایی را که می‌شناسم از دست بدهم، و این داستان تلخ از سال لعنتی 1379 آغاز شده. دوستم هادی کریمی می‌گوید عزرائیل اگر سراغم آمد بگویم با تو رفاقتی ندارم؟ و می‌خندیم. فرداش هادی sms می‌دهد که یکی از رفقای من (امیر قویدل) هم رفت، تو قسر دررفتی. اما هردو می‌دانیم این داستان را پایانی نخواهد بود. و دیر نیست که نوبت خودمان هم خواهد رسید. من یا هادی، چه تفاوت می‌کند؟ لابد یکی‌مان اشاره‌ای به این شوخی‌ی تلخ ِ میان‌مان خواهیم کرد.
مسعود رسام یکی از مهم‌ترین برنامه‌سازان و کارگردان‌های تلویزیون و عرصه‌ی تبلیغات بود. یک انسان بسیار حرفه‌ای و کاربلد. یک دوست ِ خوب و یک انسان دوست داشتنی. بعدها تاریخ‌نویسان عرصه‌ی رسانه اهمیت او را چنان‌که حق است روشن خواهند کرد. دلم برایش تنگ می‌شود و می‌دانم که جای‌اش هرگز پر نخواهد شد. مردی که هر لحظه نشستن با او، ورای گفت‌وگوهای روزانه، یک کلاس زندگی بود. یادش به خیر.

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۱۳ :: Link :: Comments (2)
invisible