چهارشنبه، 29 مهرماه 1388


ظاهراً مشکلاتی پیش آمده. هیچ کدام از ایمیل ها و پیام ها به دستم نمی رسد.
تا اطلاع ثانوی ...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۵۷ :: Link :: Comments (6)

یکشنبه، 26 مهرماه 1388

F . R . I . E . N . D . S

پادشاه همه‌ی "شوهای تلویزیونی".

friends_cast_004a.jpg

تا به حال هیچ کس نتوانسته این قدر جهانی را بخنداند. قطره قطره و با خست تماشای‌اش می‌کنم مبادا که تمام شود. سریالی که در بدترین لحظات زندگی می‌تواند روحیه‌ی آدم را عوض کند. F . R . I . E . N . D . S ببینید دوستان و بیائید درباره‌ی بهترین لحظاتی که از آن در خاطرمان هست حرف بزنیم.

پ.ن: ویکی‌پدیا


علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۵۴ :: Link :: Comments (6)

دوشنبه، 20 مهرماه 1388

یک داستان واقعی

دوستم ساتیار یکی از بهترین عکاس‌های این سال‌های مطبوعات است. اما حالا که مدتی است مطبوعات از حضور او محروم شده‌اند (گرچه خودش عاشق عکاسی برای مطبوعات است) دوربین را زمین نگذاشته. آتلیه‌ای راه انداخته و سرگرم عکاسی شده از آدم‌ها. توی عکس‌های‌اش (اغلب ِ عکس‌های مشهور چهره‌های سیاسی و فرهنگی کشور) همیشه وجهی تازه از شخصیت آدم‌ها دیده می‌شود که تازه است و کم‌تر دیده شده. گمان‌ام در دور تازه‌ی کارش این ویژگی برجسته، عکاسی او را از آدم‌ها به کاری ممتاز تبدیل خواهد کرد. نمونه‌اش عکاسی چند ساعته از من که حاصل‌اش شد یک دوجین عکس معرکه که برخی از آن‌ها چنان برهنه و بی‌پرده بخشی از خلوت مرا (که هرگز گمان نمی‌کردم در سکوت‌های میان حرف‌های‌ام بین جماعت ِ به ضرورت ِ زندگی ظاهر بین دیده شود) تصویر کرده که حیرت زده‌ام کرده‌اند. چند روزی است سرگرم دیدن این عکس‌های تازه هستم. ابتدا تصورم این بود که به قول پژمان راهبر این دیدن‌های چندباره ناشی از یک خودشیفتگی افراطی است. اما راستش امروز به این نتیجه رسیده‌ام که برخی از این لحظه‌ها برای خودم هم تازه‌اند. بخشی از من‌اند که تا به حال متوجه‌اش نبوده‌ام یا چون کسی تا به حال آن‌را ندیده احساس‌اش نکرده ناگزیر به دست ِ فراموشی سپرده شده است.

_MG_8408b.JPG

تماشای خود کار ِ دشوار و بی‌رحمانه‌ای‌ست. و من عاشق ِ تماشای صورت آدم‌ها هستم (گمان نمی‌کنم هیچ کس به اندازه‌ی من پرتره‌ی آدم‌های ناشناس و آشنا را جمع کرده باشد) و این خود را دیدن دشوارتر و بی‌رحمانه‌‌تر است اگر نیت‌ات قربان صدقه رفتن نباشد. دیدن این تصویرها مدتی‌ست سخت به فکرم برده. عکس‌هایی که دیدن‌شان مثل تماشای تصویر خود است در آیینه پس از یک خواب چندین ساله. تازه تازه می‌فهمم گذر زمان بالاخره روی من (خلقیات و سکوت‌ام و نه تنها ظاهر و آن یک مشت موی سپید) چنان اثری گذاشته که خیلی وقت‌ها دیگر خودم هم خودم را نمی‌شناسم. نمی دانم این‌ها اثرات سندروم سی‌سالگی (و حالا سی‌ویک سال و دوماهگی ) است یا نشان از تغییرات عمیق‌تری دارد. هرچه که هست احساسی غریب و غیرقابل پیش‌بینی‌ ست. سال‌ها پیش با رسول صدرعاملی روی فیلم‌نامه ای کار می‌کردیم درباره‌ی زنی سی‌وهفت‌هشت ساله که یک روز صبح با دیدن زنی پیر با روسری آبی در ایستگاه اتوبوس به این نتیجه می‌رسد که وقت ِ پیری خودش همین امروز رسیده است. تفاوتی میان خودش و آن زن ِ پیر ِ زیبا نمی‌دید. و حالا باید اعتراف ‌کنم آن‌روزها که بیست و دوساله بودم هرگز فکر نمی‌کردم این یک داستان واقعی باشد.

پی‌نوشت: عجبا! امروز قصد داشتم درباره‌ی یک ترانه از مهستی بنویسم. چی شد که سر از این‌جا درآوردم؟


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۳۰ :: Link :: Comments (15)

شنبه، 18 مهرماه 1388

House M.D


استیسی: حق با تو بود... من تو رو یادم نمی‌ره. تو بی‌همتا بودی... همیشه هم خواهی بود. اما ... من نمی‌تونم با تو باشم.
دکتر هاوس: پس مرد رویاهای تو من‌ام اما تو یه مرد دیگه رو می‌خوای!
استیسی: چیزی که در مورد تو جالبه اینه که همیشه خیال می‌کنی حق باتوئه... و چیزی که خسته کننده‌ست این‌که بیش‌تر وقت‌ها هم درست فکر می‌کنی!
تو فوق‌العاده‌ای. بامزه‌ای. غافلگیر کننده‌ای. جذابی... اما من وقتی با تو بودم تنها بودم. با "مارک" جا برای منم هست!

housemd.bmp

من هیچ وقت طرفدار سریال‌های "بیمارستانی" نبوده‌ام (حتا بچه هم که بودم چندان علاقه‌ای به دکتر بازی نداشتم. بیش‌تر ترجیح می‌دادم با دخترها خلبان بازی کنم. سوار هواپیمایم بکنم‌شان و ببرم‌شان جاهای شگفت‌انگیز را به‌شان نشان بدهم) برای همین هیچ وقت هم سریال‌های پرطرفداری مثل پرستاران و از این قبیل را ندیده‌ام و گمان هم نمی‌کنم که ببینم. اما House M.D. فقط یک سریال بیمارستانی نیست. داستان یک دکتر ِ چلاق ِ بداخلاق ِ جمع گریز ِ معتاد ِ گنده دماغ به اسم گئورگ هاوس است. کسی که چند قسمت بعد حتماً عاشق‌اش خواهید شد. یک سریال بسیار جذاب و تماشایی ِ به ظاهر بیمارستانی‌ی شخصیت محور، با مؤلفه‌های سینمای پلیسی (نحوه‌ی مواجهه‌ی هاوس با بیماری شبیه کشف مجرم و جنایت‌کار است) که یک جذابیت دیگر هم به آن افزوده شده. زیرنویس فارسی شیوا و قابل اعتماد که هم‌زمان اصطلاحات پزشکی را هم برای‌تان شرح می‌دهد.
پی‌نوشت: من البته به شدت عاشق "دکتر کادی" رئیس بیمارستان هستم و اگر دستم به‌ش می‌رسید بی‌شک به شام دعوتش می‌کردم با یک حلقه‌ی نامزدی چیزی! این را گفتم محض اطلاع بعضی رفقا که سر قضیه‌ی ناتالی پورتمن و یلدا یک‌بار کلاه‌مان توی هم رفته بود. بروید یک نفر دیگر را برای خودتان پیدا کنید!

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۰۵ :: Link :: Comments (12)

سه شنبه، 14 مهرماه 1388

.
.
.
.
.

تنهایی فضیلت است
یک فضیلت ناخواسته

.
.
.
.
.
.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۷:۲۹ :: Link :: Comments (9)

دوشنبه، 13 مهرماه 1388


3456.jpg


می‌دانی... یک چیز هست هنوز که آرام‌ام می‌کند.
قدم‌زدن‌های عصرگاهی پائیز در این خیابان یک‌طرفه‌ی چنارها ... و عطر دل‌انگیز این خاکِ خوب وقتی که باران قطره قطره روی آن می‌بارد. همیشه می‌توانیم خیال کنیم که آزادیم...

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۲۶ :: Link :: Comments (13)

پنجشنبه، 9 مهرماه 1388

Californication

- تو زیاد مست می‌کنی، کم می‌نویسی و تنها ورزش‌ات تو رخت‌خوابه... رابطه با زن‌ها رو دوست داری اما چون از خودت بدت میاد هر زنی که دوست‌ات داشته باشه به نظرت احمقه!

californication_duchovny-family-010.jpg

Californication داستان نویسنده‌ی با استعدادی به نام Hank است که زنی به نام Karen را عاشقانه دوست دارد. اما Karen با وجود این‌که بیش از ده سال با او زندگی کرده و یک دختر دوازده ساله هم از او دارد، Hank را رها کرده و قصد دارد با مرد دیگری ازدواج کند. Hank در برزخی نفرت انگیز دست و پا می‌زند. نوشتن برایش ناممکن شده و تمام وقتش را با الکل و زن‌های مختلف سپری می‌کند. عشق غریبش به Karen و بی‌تفاوتی دیوانه‌وارش نسبت به زندگی و اتفاق‌های اطرافش خیلی زود او را به یکی از شخصیت‌های محبوب‌تان تبدیل می‌کند. Hank انسان خوبی‌ست که زندگی کثیفی دارد و در میان مردمانی زندگی می‌کند که زندگی‌شان خوب و پاک است اما اغلب شخصیتی کثیف و پلید دارند. تماشای این سریال که سری اول‌اش بی‌تردید یک شاهکار تمام عیار است یکی از لذت بخش‌ترین کارهایی بوده که در ماه‌های اخیر کرده‌ام. شاید هم این لذت غریب بیش‌تر به این دلیل باشد که Hank برای من و دوستان نزدیکم (مثل شهزاد رحمتی که این سریال را به‌م معرفی کرد) یادآور زندگی چند سال پیش ِ مردی‌ست که خوب می‌شناختیم‌اش یا دست‌کم فکر می‌کردیم که خوب او را می‌شناسیم.


علیرضا معتمدی :: صبح ۷:۳۸ :: Link :: Comments (4)
invisible