جمعه، 3 مهرماه 1388

... بهترین فیلم‌‌های زندگی ما

مجله‌ی فیلم به شماره‌ی چهارصد رسید. تبریک به مثلث موفق گلمکانی، مهرابی، یاری.
و بیش‌تر از آن‌ها تبریک به خودمان، نویسندگان و صاحبان همیشگی و اصلی این مجله. بهترین روزهای زندگی ما – گمان می‌کنم اغلب ما – در دفتر مجله‌ی فیلم گذشت. ایرج کریمی، مجید اسلامی، شهزاد رحمتی، احمدطالبی‌نژاد، حمید صدر، علی‌رضا امک‌چی، اسفندیار رسولی، پیام یزدانی، امیرقادری ... و دیگرانی که در خوشی و ناخوشی و قهر و آشتی و جدیت و طنازی در کنار هم یا دور از هم در این همه سال مجله‌ی فیلم را ساختیم و غنا بخشیدیم و سرپا نگه داشتیم.
من به سهم خودم این شماره را تقدیم می‌کنم به دوستم مجید اسلامی که جایش در این شماره به شدت خالی‌ست. مجله‌ی فیلم بی مجید مگر می‌شود؟

400.jpg


انتخاب‌های من

فیلم‌های ایرانی:
1- هامون (داریوش مهرجویی)
2- خشت و آیینه (ابراهیم گلستان)
3- کندو (فریدون گله)
4- چشمه (آربی آوانسیان)
5- تنگنا (امیر نادری)
6- سوته‌دلان (علی حاتمی)
7- شب قوزی (فرخ غفاری)
8- مرگ یزدگرد (بهرام بیضایی)
9- شازده احتجاب (بهمن فرمان آرا)
10- قیصر (مسعود کیمیایی)
و: بن بست (پرویز صیاد)، مهرگیاه (فریدون گله)، آقای هالو، اجاره نشین‌ها، لیلا (داریوش مهرجویی)، شب یلدا (کیومرث پوراحمد)، کاغذ بی‌خط (ناصر تقوایی)، لاک‌پشت‌ها پرواز می‌کنند (بهمن قبادی)، فرار از تله (جلال مقدم)، حسن کچل (علی حاتمی)

فیلم‌های خارجی:

1- آمارکورد (فدریکو فللینی)
2- از نفس افتاده (ژان لوک‌گدار)
3- آنی‌هال (وودی آلن)
4- گرفتار (برناردو برتولوچی)
5- رقصنده در تاریکی (لارس فون تری‌یر)
6- بزرگراه گمشده (دیوید لینچ)
7- ماهی بزرگ (تیم برتون)
8- بازگشت (پدرو آلمادوار)
9- بیلیاردباز (رابرت راسن)
10- کازابلانکا ( مایکل کورتیز)
و: چشمان باز بسته، ای برادر تو کجایی؟، کمپانی لولوها، برباد رفته، استاکر، جاده، امیلی پولن، با او حرف بزن، رویابین‌ها، دورز...

و نتیجه‌ی نهایی

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۲۹ :: Link :: Comments (6)

چهارشنبه، 25 شهریورماه 1388

.
.
.
.
.
.
.
.
.
چه کسی گفته که همه جا آسمان همین رنگ است؟
.
.
.

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۲۷ :: Link :: Comments (15)

سه شنبه، 17 شهریورماه 1388

دعای روز تصادف


بارالها! برآنان‌که مرا فریفتند رانندگی کنم، و از آن پلیدانه‌تر، بروم سر ِ پیری تصدیق بگیرم – گرچه نیک می‌دانند از این عمل چه بسیار بی‌زارم – لعنت فرست و دل‌های‌ آنان را به نور ایمان منور گردان. آنان که باعث گردیدند من و ماشین و درب ِ پارکینگ به دیوار الصاق شویم و ناظران چنین قضاوت کنند که من مزخرف‌ترین راننده‌ی آسمان‌ها و زمینم. همان‌ها که باعث شدند 55هزار تومان پول ِ جوشکار بدهم – من‌باب ِ جوش دادن ِ لولای در- 280 هزار تومان بابت ِ بازوی مکانیکی دربازکن ِ برقی، 25 هزار تومان هزینه‌ی نصب‌اش و 180هزارتومان خسارت ِ ماشین ِ داغان گشته‌ی خویش را. و این سئوال همچنان برای همسایگان‌ام بی‌پاسخ بماند که من چه‌گونه توانستم در ِ به آن گُندگی را از جا بکنم و چند متر آن‌سوتر ببرم آن‌هم با سرعت سه کیلومتر در ساعت؟
آمین یا رب العالمین

علیرضا معتمدی :: صبح ۱۰:۵۳ :: Link :: Comments (17)

سه شنبه، 10 شهریورماه 1388

وقتی از هیچ چیز حرف نمی‌زنیم- 3

"خودمم نمی‌دونم چی می‌خوام"
روزگاری بود – شاید ده سال پیش – که اگر یک نفر چنین جمله‌ای می‌گفت می‌دانستیم که در وضعیت بغرنجی گرفتار شده و احتیاج به کمک دارد. سال‌هاست اما کم‌تر کسی را می‌شناسم که این جمله را در توصیف خودش و شرایطش بیان نکند. زندگی دشوار شده؟ هدف‌ها دورتر شده‌اند؟ یا آدم‌ها سرگشته‌تر و بی‌هدف‌تر از پیش‌اند؟

پی‌نوشت: وقتی ندانی خودت هم که چه می‌خواهی، چگونه می‌شود عاشق شد؟ عاشق ماند؟ و از عشق سخن گفت؟ عشق یعنی دانستن...

علیرضا معتمدی :: صبح ۷:۰۹ :: Link :: Comments (6)
invisible