جمعه، 6 شهریورماه 1388

True Blood

سوکی: چرا باید بازم بات قرار بذارم؟
بیل: چون هیچ‌وقت کسی رو میون آدما پیدا نمی‌کنی که بتونی وقتی پیش‌اش هستی خودت باشی...

true_blood.jpg


خون حقیقی داستان دختری‌ست به نام سوکی که توانایی خواندن ذهن آدم‌ها را دارد. او در شهر کوچکی پیش‌خدمت یک کافه است. تا این‌که یک شب پای خون‌آشامی به نام بیل به شهر باز می‌شود. بیل و سوکی به زودی دل‌باخته‌ی هم می‌شوند.
سریالی عجیب با موسیقی‌ای مسحور کننده. عاشق صحنه‌ای هستم که سوکی برای اولین بار حضور بیل را در کافه حس می‌کند. صداهای ذهن افرادی که توی کافه پُرند، جایش را به سکوت می‌دهد و چند لحظه بعد دوئت ِ شگفت‌انگیز پیانو و ویالن‌سل آغاز می‌شود. و سوکی چشم می‌گرداند و پشت سرش خون‌آشام دوست‌داشتنی‌اش را می‌بیند...


علیرضا معتمدی :: صبح ۷:۳۹ :: Link :: Comments (3)

جمعه، 30 مردادماه 1388

ماه ِ من

خدایا! از تو اندكى می‌خواهم از بسیارت. گرچه نیازمندی‌ام بیش‌تر است از خواسته‌هایم.
پروردگارا! همانا گذشت تو بود از گناهم و چشم پوشی‌ تو بود از خطایم و نادیده گرفتن ستم‌هایم و پرده پوشی‌ات بود بر کارهای زشتم و بردباری‌ات در برابر جنایت و جرم بسیارم - كه به خطا یا از روى عمد كردم- آن چه مرا به طمع انداخت تا از تو چیزى بخواهم كه سزاوار آن نیستم. و درخواست كنم آن‌چه را كه از رحمتت روزى من كردى و از قدرتت به من نمایاندى و از اجابت دعایم به من شناساندى... . و چنین بود كه توانستم ایمن و مطمئن و خو کرده با تو بخوانم‌ات؛ بی ترس و واهمه از تو حاجت بخواهم و –بیش‌تر- با ناز و عشوه به درگاهت آیم و بخواهم آن‌چه‌را که می‌خواهم! و اگر حاجتم دیر برآید جاهلانه بر تو اعتراض كنم، گو که شاید دیر شدن نیازها به حالم نیک‌تر باشد، زیرا تو دانایى به سرانجام كار...
پروردگارم! تو مرا مى خوانى من اما از تو روی مى‌گردانم، تو با من دوستى مى‌كنى و من با تودشمنى. تو به من مهر می‌ورزی و من نمی‌پذیرم‌اش، گویا که منتى بر تو دارم... و باز این احوال بازنمی‌داردت از مهر و احسان بر من و بزرگواری‌ات، زیرا که تو بخشایش‌گر و والایی...
ستایش خدایى را كه پاسخ‌ام دهد هرآن که بخوانم‌اش، و بپوشاند بر من هر زشتى را، و من نافرمانی‌اش كنم و او افزون کند بر من نعمت‌اش را، و من پاداش‌اش ندهم! پس چه بسیار بخشش‌هاى جان‌بخش كه به من عطا فرمود، و چه پیش آمدهاى بزرگ و دهشتناک كه از من دور كرد و چه خوشی‌هاى شگفت كه به من نمایاند.
ستایش‌کنان ثنایش گویم و تسبیح گوی، یادش کنم. ستایش سزاوار اوست كه پرده‌اش دریده نشود و در ِ خانه‌اش بسته نگردد و خواهنده‌اش رد نشود و آرزومندش نومید نگردد...

بخش‌هایی از دعای زیبای "افتتاح"


DSC_0103.jpg
عکس از: maryametoon

از من چه می ماند جز سحرهایی که با تو بوده ام؟
و دیگر چه می خواهم وقتی که تو از همیشه به من نزدیک تری؟

پی نوشت: این روزها اگر اذان مؤذن زاده به گوش تان رسید یا چشم تان به سحر روشن شد یا ربنای شجریان مست تان کرد، مرا هم دعا کنید.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۴۴ :: Link :: Comments (8)

شنبه، 24 مردادماه 1388

نخل مُرداد


.
.
.

کنار پنجره نشسته باشی، و عمرت به قدر آفتاب‌هایی باشد که بی‌من در اخترک‌ات غروب کرده‌اند. گیرم نخل‌ ِ مرداب باشی، گیرم ترک‌ات کرده باشم، دور باشیم از هم... اما گلی هستی که در تمام عالم یگانه‌ای، می‌شود برایت مُرد. آخر گل ِ منی...

.
.
.

Nakhle%20Mordab.jpg
[نه عکس تزئینی‌ است، نه گُل‌اش]

.
.
.

" کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود، یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد... "

.
.
.
.
.

علیرضا معتمدی :: صبح ۶:۴۸ :: Link :: Comments (27)


این پُست را خالی می‌گذاریم و می‌گذریم...

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۱۹ :: Link :: Comments (1)

پنجشنبه، 22 مردادماه 1388

Accidental Babies


پیش نوشت: خیلی سخت شده نوشتن. مدام به خودم نهیب می زنم که تو پیش از این هم می نوشتی، تو نوشتن را بلد بودی، و تو دوست داشتی نوشتن را حتا وقتی نمی نوشتی.
پس این پست و پست پیش ترش را بگذارید به حساب دست و پا زدن برای بازگشت به زندگی... سخت است اما غیر ممکن نیست. بیائید زندگی کنیم، این بزرگ ترین کاری ست که می شود کرد.
و شاید به همه ی این دلایل است که متنی را برای این پست انتخاب کرده ام که دو سال تمام است برای منتشر کردنش با خودم می جنگم. این متن یکی از ترانه های زیبای دمیان رایس است که هربار شنیدنش برای من همراه با جرأت و شهامت است و پیه سرازیر شدن اشک را به تن مالیدن.
دمیان رایس یکی از کشف های اختصاصی من و رعنا (و بیش تر رعنا) است در روزگاری که هیچ کس او را نمی شناخت (هم دمیان را هم رعنا را!!)، مثل کشف Lost و برای همین یک جور احساس تعلق ویژه هم به آن داریم، گرچه حالا هرکدام یک گوشه از این دنیا هستیم، اما همین چیزهای کوچولوست که مثل بچه های ناخواسته ی مشترک باعث می شود با هم پیوندهایی ناگسستنی داشته باشیم.
ترجمه اش شاید چندان پخته نباشد، سرپایی ترجمه شده توسط رعنا اما احساس خوب ترانه را به زیبایی منتقل می کند. خواستم لینکی هم برای خود آهنگ بگذارم اما همان دوسه تایی هم که پیدا کردم فیل تر بودند. با این وجود بگردید و پیداش کنید، شک ندارم که عاشقش خواهید شد.
این پست، این تلاش برای زندگی و این معرفی کردن یکی از زیباترین صداهای عالم به شما، هدیه ی عاشقانه ای است از طرف من به تک تک شمایی که در این سال ها و این روزها مدام مرا می خواندید، چه در روزهایی که می نوشتم و چه روزگاری که نمی نوشتم ( و باز می دانستم که ننوشته هایم را می خوانید) به شرطی که همیشه وقتی صدایش را می شنوید خدابیامرزی هم نثار ما کنید.


000069_1_damien-rice.jpg


Accidental Babies
Damien Rice


بچه‌های ناخواسته
دمیان رایس


وقتی تو را هم‌چو یک معشوق در آغوش کشیدم
شادمان بودم
دست در دست
و آرنجم تکیه‌گاهی مناسب بود.
ما به دیگران بی‌توجه بودیم،
آرزوهای خوش برای آینده
و نگاهی زیبا بر چهره‌ات،
تن‌مان به هم می‌سایید
و علف‌های باغ شما
لگد مال شده از حضورمان...
تأسف چرا؟
کسی چه می‌دانست ما چه می‌کنیم؟

آیا هرگز با او می‌نشینی به درد دل؟
آیا به قدر کافی سبزه روست؟
آن قدر تیره هست که روشنایی تو را ببیند؟
آیا پیش از بوسیدنش دهانت را می‌شویی؟
آیا دلت برای بوی تن‌ام تنگ نشده؟
آیا چنانی قوی هست که از زمین بلندت کند؟
آیا به او احساس تعلق می‌کنی؟
آیا مجنونت می‌کند
یا دست‌کم ... به تو احساس رهایی می‌بخشد؟
من چه‌طور؟

اما تو همچو معشوقی در آغوشم کشیدی
با دست‌های عرق کرده و
پاهایم که جای محکمی نبود
کوسن‌ها بهانه‌ی پنهان کردن نا خشنودی‌مان بود
[زیرا که] ذهن‌مان مغشوش بود
و من از جای تنگم در تخت عصبانی بودم.
و دل‌های‌مان شکننده بود و هرچیز کوچکی خشمگین‌مان می‌کرد.

می‌دانم که دارم اشکت را در می‌آورم
می‌دانم که گاهی می‌خواهی بمیری
ولی آیا بی من... احساس زنده بودن می‌کنی؟
اگر آری... پس رها باش
اگر نه... به خاطر من ترکش کن
پیش از آن که یکی از ما ... کودکی ناخواسته داشته باشیم...

آیا هرگز با او می‌نشینی به درد دل؟
آیا به قدر کافی سبزه روست؟
آن قدر تیره هست که روشنایی تو را ببیند؟
آیا پیش از بوسیدنش دهانت را می‌شویی؟
آیا دلت برای بوی تن‌ام تنگ نشده؟
آیا چنانی قوی هست که از زمین بلندت کند؟
آیا به او احساس تعلق می‌کنی؟
آیا مجنونت می‌کند؟
یا دست‌کم ... به تو احساس رهایی می‌بخشد؟
من چه‌طور؟

آیا تیرگی آن‌قدر کافی هست که روشنایی‌ات دیده شود؟
و من...

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۱۶ :: Link :: Comments (12)
invisible