من "یلدا" سه روز دارم... کلاً

عضو جدید گروه ِ رفقای قدیمی ما
پی نوشت: یک دختر خانوم خوشگل دیگر... وقتش رسیده که پسردار بشم!!

عضو جدید گروه ِ رفقای قدیمی ما
پی نوشت: یک دختر خانوم خوشگل دیگر... وقتش رسیده که پسردار بشم!!

هیچ کاری نمی کنم. فقط زل می زنم به عکس. به این لبخندهای آشنا که بهترین خاطرات فوتبالی ما را ساخته اند. .
گفتم که، ما هم تیم ملی خودمان را داریم. تیمی که با وجود شکم های برآمده و هیکل های چاق و چله، هنوز بازی خیریه شان جذاب تر و تماشایی تر از بازی های رسمی و اعصاب خرد کن این روزهای تیمی ست که قرار است ملی باشد. یکی از این لبخندهای قدیمی را با صعود به جام جهانی عوض نمی کنم.
* خیلی وقت بود می خواستم چیزی درباره ی آلبوم تازه ی بتی به نام "لبخند قدیمی" بنویسم. هربار نشد. و چه حسن تصادفی که اسم این آلبوم و این آهنگ زیبا و شنیدنی ی این خواننده ی محبوبم شد تیتر این نوشته. زنده باشند و پویا همه شان، سال ها.
پی نوشت ترین: این هم تیتر معرکه ای ست...
یک فیلم خوب از یک دوست خوب هم بهتر است. فیلم خوب میتواند دو ساعت بیوقفه با شما حرف بزند، نصیحتتان کند، از شما انتقاد کند و حتا زندگی و دیدگاهتان را به زندگی عوض کند، بیآن که حوصلهتان را سر ببرد و احساس کنید جلوی پیرمردی غرغرو و از خود راضی نشستهاید که خیال دارد تا نفس دارد نصیحتتان کند. فیلم خوب به جای این که شما را از نصیحت شدن برنجاند و فراریتان دهد، برعکس وادارتان میکند که با کمال میل، خودتان رأساً ادای او را در بیاورید و نسخههای پیشنهادیاش را عمل کنید. البته این خصلتها را کم و بیش برای کتاب هم به کار بردهاند و در اصل "کتاب خوب" را "یار مهربان"ی لقب دادهاند که "دانا و خوش بیان است" و "گوید سخن فراوان". اما حقیقت این است که حسن بزرگ فیلم نسبت به کتاب (بگذریم از این که شخصاً کتاب را به فیلم ترجیح می دهم) این است که گاهی سرزده به سراغت میآید و یقهات را میگیرد. یکی دیگر از تفاوتهای بزرگ ما با نسل پدرها و پدربزرگهایمان هم این که آنها خود به سراغ رفقای خوب و یاران مهربانشان، کتابها میرفتند و این روزها که همه تلویزیون و فیلم نگاه میکنند (شما چهطور) این رفقای اعلا و با مرام ما، فیلمها هستند که پیدایمان میکنند، با ما حرف میزنند، نصیحتمان میکنند و کمکمان میکنند که کمی – به وسع خودمان- آدمتر شویم. باز هم به معرفتشان.
در فهرست رفقای خوب عصرجدید میتوان فیلمهای مختلفی را جای داد. بعضیها را دیدهام که با فیلم "ملودی" ساختهی جهانگیرجهانگیری یا "دلداده"ی قدرتاللهصلح میرزایی رفاقتی به هم زدهاند که بیا و ببین. برخی دیگر هم رفیق مهربانشان همچنان چیزیست در مایههای "اوگتسو مونوگاتاری" کنجی میزوگوچی که بعضی از شما عمراً حتا اسمش به گوشتان خورده باشد. غرض البته قیاس نیست. خدا هر رفیقی را یک جوری ساخته است و هر فیلمی را اجازه داده که یکجور بسازند. ایرادی هم ندارد که رفیق آدم کمی کج و معوج باشد یا مثل مثال آخری زیادی شسته روفته و عبوس. مهم این است که حرفش پیش شما دررو داشته باشد و به وقت نیاز نصایحش به دادتان برسد. در این صورت به نظرم حتا ایرادی هم ندارد که مثل "ملودی" گاهی سیگاری چیزی هم تعارفتان کند.
به این ترتیب نتیجه میگیریم که یک فیلم کج و معوج و حتا اندکی بیریخت هم همچنان از یک دوست خوش تیپ که موهایش را آب و شانه میکند و لباس مارکدار میپوشد و از شصت فرسخی بوی عطر و گلابش توی کوچه میپیچد اما در تنگناها و دشواریها رسماً به درد لای جرز میخورد بهتر است.
برخی فیلمهای دیگر هم هستند که مثل آدمهاییاند که توی یک میهمانی شلوغ هیچ به چشم نمیآیند. نه لفاظی بلدند و میتوانند پشت سر هم جوک تعریف کنند و خاطره بگویند و همه را بخندانند و توی چشم باشند، نه گیتار بلدند و حتا تهصدایی دارند که شما را متوجه حضور خودشان کنند. اما به محض این که یک کلمه از اتفاق ازشان سئوال کنی که ببخشید راه دستشویی از کدام طرف است، با چنان لحن و ادبیات و صدایی پاسخت میگویند که فوری شماره تلفنها را رد و بدل میکنی تا بعداً باز بیشتر ببینیاش و دربارهی مسائل مهمتری هم نظرش را بدانی. و خدا میداند که بعضی از اینجور رفقای بیادعا، چهقدر حرف دارند برای گفتن.

فیلمی که اینهفته میخواهم دربارهاش بنویسم یکی از همین رفقای بیادعای نشسته در گوشهی میهمانیست. نه مثل "بازگشت" و "با او حرف بزن" پدروآلمادوار چنان جذاب و تو دلبرو است که به محض ورود به میهمانی درخشش را ببینی و ببینی چهقدر آدم جور و ناجور دور و برش میپلکند. و نه مثل "ملودی" چنان است که رویت نشود به کسی نشانش بدهی یا اسمش را یواشکی از صاحب مجلس بپرسی. این رفیق جان و عزیز اسمش "هنر ِ سفر کردن" است به کارگردانی توماس ویلن. البته قبول دارم که (the art of travel) اسمی زیادی روشنفکرانه و پر دافعه است. بازیگر مشهور و ستاره هم که ندارد، حتا اگر کتابخوان حرفهای باشید ممکن است شما را به یاد کتاب ِ آلن دوباتن بیندازد که تنها در اسم شبیه به این فیلم است. کتابی که گلی امامی ترجمهاش کرده و ایرج کریمی نقدی روی آن نوشته به قشنگی خود کتاب، اما محبوبیت زیادی در میان قشر کتابخوان ندارد. به همهی این دلایل درصد بسیار کمی احتمال دارد که فیلم به چشم بیاید و چنان مجذوبتان کند که به خانهتان دعوتش کنید. اما چه میشود کرد؟ چون شروع کار این ستون در این روزنامهی تازه است، برای اثبات برادری و ایجاد رشتههای محکم دوستی، رفیقی را که تا امروز ترجیح میدادم برای خودم نگهاش دارم و نگذارم نگاه کسی بهش بیفتد، در حد چند سطر معرفی میکنم.
فیلم دربارهی جوانکیست به نام "کانر لایِن" که هنوز بیست ساله هم نشده، اما تصمیم میگیرد که با عشق خود ازدواج کند. او درست در روز عروسیاش متوجه میشود که عروس خانوم چندان هم به او وفادار نبوده. کانر عروسی را رها میکند، به فرودگاه میرود و برای اولین پرواز به دورترین مقصد بلیتی میخرد و اینچنین سفر دور و درازش را آغاز میکند. او ابتدا با چند دختر آشنا میشود که برای هر پسری به سن و سال او این آشنایی موجب خوشوقتیست. اما کمکم اتفاقاتی میافتد که باعث میشود او قدم در راهی متفاوت بگذارد. او به طور اتفاقی با زن و مرد جوانی آشنا میشود که قصد دارند به زودی و پس از عبور از میان جنگلهای صعب العبور در قلب کلمبیا، با هم ازدواج کنند. کانر با آنها هم سفر میشود. در گروه آنها دو مرد جوان دیگر – که زندگی را به هیچ گرفتهاند، با هم شوخیهای رکیک میکنند و به استقبال هیجان به این سفر آمدهاند- به همراه یک زن جوان دورگه – که چندسالی از کانر بزرگتر است- هم حضور دارند. فیلم داستان دراماتیکی به معنای رایج ندارد. در آن اتفاقات هیجان انگیز و مربوط به هم رخ نمیدهد که بتوان از کنار هم قرار دادن آنها داستانی گَل ِ هم کرد. گفتم که، این رفیق ما در نگاه اول چندان جذاب و تو دل برو نیست. فیلم شرح این سفر غریب و شگفت انگیز از میان بکرترین جنگل جهان است و مهمترین و قابل حدسترین اتفاقی که در آن رخ میدهد این است که کانر و دختر دورگه دلباختهی یکدیگر میشوند. این سفر اما چنان تأثیری بر شخصیتهای داستان – و طبعاً بر روی ما- میگذارد که ممکن است بلافاصله تصمیم بگیریم به چنان سفری برویم. باران استوایی، مسیر دشوار، قبایل بومی، قاچاقچیان و گروههای مسلح شبه نظامی پنهان شده در دل جنگل، مناظر زیبا و دلانگیز طبیعی و تنهایی و تنهایی و تنهایی آدمها که روح و سرشت و درون آنها را رفته رفته عریان میکند و چنان تصویر تازهای از آنها میسازد که از قضاوت اولیهات دربارهی آنها پشیمان میشوی. فیلم آشکارا – و همانطور که از اسمش پیداست – تماشاگر را به سفر کردن دعوت میکند. سفری که به اعتقاد سازندگان فیلم "هنر" است. و به راستی چه رازی در سفر نهفته که هزاران سال است حکما و عوام یکنظر و یکصدا با هر زبان و مرام و صدایی فریاد زدهاند"بسیار سفر باید..." این فیلم البته از آن دست فیلمهای اودیسه وار نیست که قهرمان داستان پیی مقصودی حقیقی/اساطیری/نمادین پا به راه میگذارد. "هنر سفر کردن" در ستایش خود سفر است. سفر برای سفر. سفری بیهدف و بی مقصودی خاص و از پیش تعیین شده. فیلم حتا تماشاگر و شخص کانرلاین را که از جایی از داستان تصور میکند آن چیزی را که دنبالش بود – عشق را – در این سفر شگفتانگیز یافته، دست میاندازد. حتا چشمهای که گفته میشد هر چند ده سال یکبار آب از آن به ارتفاعی بلند فوران میکند و بسیاری را تشنهی دیدار خود به میان صحرای آفریقا کشانده، دست آخر تبدیل میشود به چشمهای که روزی سه چهار بار به همان ارتفاع بعید میجوشد. چیزی برای تماشا نیست. چیز از پیش تصور شدهای برای دیدن وجود ندارد. و زیبایی سفر به همین است. چیزی در بیرون نیست که چنان خارج از تصور باشد که دیدناش شگفت زدهات کند، هرچه هست چیزیست که در درونت جوشیده. در قهوهخانهی بیابانی نشستهای و ناگهان به خودت میآیی و میبینی چه قدر عوض شدهای. خودت، حس و حال و نگاه و تماشایت. و چیزهایی که تا به حال از جهان میدانستی و چه کم بودند. هم کانر به خود میآید و هم ما وقتی که تیتراژ پایانی ظاهر میشود.
میدانم البته در اینجور معرفیها نباید چیزی از پایان و نتیجه گیری پایانی گفت. اما گفتم که، این رفیق ما موجود متفاوتیست. و اصلاً همین یک سوم پایانی فیلم است که آن را از سایر فیلم های مشابه و سفرهای هزارباره متمایز میکند. "هنر سفر کردن" در ستایش سفری است بیپایان. سفری بیهدف. همان "دل به دریا زدن" خودمان است اصلاً. و وقتی آدم به جایی میرسد که دل به دریا میزند خدا میداند که چه اتفاقات تازه و متفاوتی در انتظارش است. تنها کافیست شجاعت این کار را داشته باشد.
منتشر شده در روزنامه ی فرهنگ آشتی
باران می بارد، چای بهار نارنج دم کشیده است و خانه بوی شیراز می دهد...
درست یادم نیست آیا یلدا پیش از آن هم مقدس بود؟ یادم هست که همه می نشستیم دور هم - گاه دور کرسی آقاجان - و بساط انار بود و هندوانه بود و لبو بود و باقالی و آجیل شب چله، اما یادم نمی آید که شب یلدا برایم عزیزتر و مقدس تر از این ها باشد.
این از خوش بختی ما بود که ده سال پیش درست در شب یلدا عاشق شدیم و هر سال بهانه های بیش تری داشتیم برای خوشحالی و جشن گرفتن و هدیه دادن..
مهم نیست که هر عشقی یک روز به ته خط می رسد، مهم نیست که پنج سال بعد از یلدای هفتاد و هفت تنها شده بودیم باز، مهم این است که آن شب مبدأی شد برای هر دو مان، و برای من بیش تر که دیگر مرد شده بودم. از آن شب های یلدا همین حس های خوشایند مانده که یادآوری اش هنوز لبخند روی لب های مان می نشاند، و تعدادی شعر که می شود در هر شب یلدایی تکرارشان کرد.
اگر سری به رادیو مرداد بزنید یکی از شعرهای یلدای هفتاد و هفت را برای تان زمزمه کرده ام.
یلدای تان زیبا و زمستان تان خوش.
نه، فیلم چارچنگولی ساخته ی سعید سهیلی به فیلم نامه ی نوشته ی من به همین نام و با همین ایده - که خبر ساخته شدنش بارها پیش از این منتشر شده بود- هیچ ربطی ندارد. فیلم نامه را سعید خودش نوشته و همه ی مسئولیت ها بر عهده ی خودش است. من البته فیلم را ندیده ام اما این را گفتم محض اطلاع رفقایی که این روزها مدام درباره ی این فیلم سئوال می کنند..

استاد رضا ارحام صدر امروز (یک شنبه) در اصفهان در گذشت.
ارحام یکی از بزرگ ترین نوابغ عرصه ی کمدی در هنرهای نمایشی کشور بود. مردی که بخش عمده ای از سال های اوج و پختگی اش را که می توانست صرف پرورش شاگردانی تازه و انتقال تجربیاتش به نسل تازه کند در پس ِ گرد و غبار سوءتفاهم های مرسوم و بی پایان این سرزمین، از دست رفته دید.

البته من هرگز تئاتر کمدی کار نکردم اما در سال هایی که در اصفهان بودم همواره افتخار هم صحبتی و هم کلامی با او را داشتم. او از دوستان قدیمی پدربزرگ بود و بعدها هم گاه گاه به تماشای تئاترهای من می آمد.
از آخرین باری که او را به دیدن نمایشی دعوت کردیم بیش از ده سال می گذرد. او در افتتاحیه ی نمایش جشن بزرگان شرکت کرد و در انتها با دسته گلی روی صحنه آمد. مردم که از دیدن او شگفت زده شده بودند مدت ها ایستاده او را تشویق کردند و همین باعث شد که تئاتر ما در همان بدو امر توقیف شود! این توقیف البته با تلاش ها و دعواهایی که کردیم - دعواهایی که باعث کوچ همیشگی برخی از ما شد - بیش از دو شب دوام نیاورد. اما پس از آن هرگز به من اجازه ی کار در تئاتر اصفهان داده نشد، به این دلیل منطقی که استاد ارحام صدر روی صحنه به لطف همیشگی پیشانی ام را بوسیده بود و من دست استاد را.
این قصه ها همه مال سال های ابتدایی عصر اصلاحات است. شاید اکنون چنین برخوردهایی از طرف اداره ی ارشاد دولت خاتمی عجیب به نظر برسد، اما عجیب تر این که مدیران اصلاح طلب - رفقای سابق تر ما - هنوزم که هنوز است نمی دانند بابت رفتارهای "جوگیرانه و محافظه کارانه ی " آن روزگار خود چه طور عذر خواهی کنند. یکی شان شاعر حکومتی نامداری ست. وبلاگ هم می نویسد. گه گاهی کامنتی هم این جا می گذارد. حتماً هنوز یادش هست. رفقای دیگر هم یقین یادشان هست محمدرضا بزمشاهی، جواد و دیگران.
باری، رضا ارحام صدر سال های پیری را در شهری سپری کرد که مدیران اصلاح طلب آن چنین او را "تکریم" می کردند. گرچه بعدتر اندکی - فقط اندکی - رویه ها تغییر کرد، اما او هرگز چنان که در خورش بود احترام نشد. مردی که ما امروز بسیاری از سنت های نمایشی خود را مدیون حضور موفق و مؤثر او و امثال او هستیم.
بگذریم. چنان که روزگار هم گذشت و ارحام هم از آن ها که بی دلیل دشمنی اش می کردند گذشت.
یادت همیشه به خیر استاد رضا ارحام صدر.
* چُخ لص از تکیه کلام های ارحام بود که رفته رفته به فرهنگ شفاهی مردم اصفهان هم راه یافت و اکنون خیلی ها بی آن که بدانند این ترکیب از ساخته های اوست استفاده اش می کنند. ترکیبی از چاکریم و مخلصیم.
پ.ن: این هم تصویری از نمایش جشن بزرگان
پ.ن دوم: یادداشت دیگرم را در همین رابطه در فرهنگ آشتی بخوانید و در سینمای ما.
بر زغال گنهکار، آتشه منه
مبادا به شعله ی آن بسوزی
برابر مرد گستاخ، مهار خویش از کف مده،
این دامی است که برابر لبانت گسترده است.
بی خرد را رازدار خویش مگیر،
چه رازت را نگاه نتواند داشت.
به زن ِ دلبند خویش حسادت مورز،
و در سرش مینداز که با تو بد کند.
خویشتن را تسلیم دستان زن مساز،
مبادا بر تو چیره گردد.
نگاه خویش از زن زیبا بگردان،
و به زیبا روی بیگانه خیره مشو.
چه بسیار کسان که زیبایی زن، به گمراهی شان کشانده است،
و عشق چون آتش، از آن برافروخته گشته است.
نگاه خویش در رهگذرهای شهر مگردان،
و در گوشه های متروک پرسه مزن.
دوست دیرینه را وامگذار،
نورسیده با او برابری نکند.
دوست تازه چون شراب تازه است،
بگذار کهنه شود تا به لذت آن را بنوشی.
بر کامیابی گنهکار غبطه مخور،
چه دانی سرانجام او چه خواهد بود؟
کتاب یشوع بن سیرا
ترجمه ی پیروز سیار
أنت الذي مننت(تويي که منت نهادي)
أنت الذي انعمت (تويي که نعمت دادي)
أنت الذي احسنت(تويي که احسانم کردي)
أنت الذي اجملت(تويي که نيک رفتاري ام نمودي)
أنت الذي افضلت (تويي که فضيلتم دادي)
أنت الذي اکملت(تويي که کاملم کردي)
أنت الذي رزقت(تويي که روزي ام دادي)
أنت الذي وفقت(تويي که توفيقم عطا کردي)
أنت الذي اعطيت(تويي که به من عطا فرمودي)
أنت الذي اغنيت(تويي که توانگرم کردي)
أنت الذي اقنيت (تويي که نگهم داشتي)
أنت الذي اويت(تويي که مأوايم دادي)
بخش هایی از دعای عرفه

نوشته ی دل انگیز و جذاب دیگری از هوشنگ گلمکانی.
می توانیم درباره ی او حرف بزنیم.
در زندگی زخم هایی هست ... که با یک چسب زخم خوب می شه.