شنبه، 9 آذرماه 1387

وقتی از عشق حرف می زنیم - 9

33-Loobia%2520Polow.jpg

عشق یعنی یک پرس لوبیا پلوی لذیذ که مادرش از آن سوی دنیا/کشور/شهر برایت فرستاده باشد...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۲۷ :: Link :: Comments (15)

جمعه، 8 آذرماه 1387

وقتی از عشق حرف می زنیم - 8

به عکس ها نگاه می کنی و حاضری هر قیمتی بپردازی برای این که یک بار، فقط یک بار دیگر آن لبخندها تکرار شوند. لبخندهایی که ابدی می نمودند و اکنون به نظر محال می رسند.
وقتی از عشق حرف می زنیم، از لحظه های ساده ای حرف می زنیم که هرگز تصور نمی کردیم روزی این چنین عزیز شوند.

علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۱۹ :: Link :: Comments (9)

دوشنبه، 4 آذرماه 1387

داستان غم‌انگیز و باور نکردنی افشین قطبی و رفقای ترسویش

از لحظه‌ای که پا به خاک ایران گذاشت، از همان شب نیمه‌ی تابستان؛ می‌دانستیم که این قصه پایان خوشی ندارد. می‌دانستیم که روزی با معجونی از نفرت و نفاق و درد از او جدا خواهیم شد. اما چرا باید آیه‌ی یأس می‌خواندیم؟ ما که ترسو نبودیم. ما می‌خواستیم فوتبال‌مان رنگ و بوی دیگری بگیرد. خجالت نکشیم از این که می گوئیم طرفدار فلان تیم هستیم. می‌خواستیم فوتبالی که این همه عاشق‌اش هستیم لیاقت ما را که آدم‌حسابی بودیم و تحصیل کرده و روشن‌فکر داشته باشد. برای همین هم بود که ایستادیم و نا امید نشدیم. زیرا افشین قطبی از سرزمین‌های دوری بازگشته بود که در آن‌ها –دست‌کم در حیطه‌ی فوتبال – روزی عاقبت مزد پایداری و مقاومت و شجاعت‌ات را خواهی گرفت. از جایی آمده بود که خواستن توانستن بود. برای همین هم بود که در تمام نیمه‌ی سرد سال 86 چنان شور و حرارتی برپا کرد و بسیاری را تنها به اعتبار حضور خود علاقمند به فوتبال کرد. رفیق قدیمی‌ام از همان روز اول شروع کرد به آیه‌ی یأس خواندن. گفت استیلی و پروین چه تفاوتی دارند؟ گفت تا استیلی هست نمی‌گذارد قطبی نتیجه بگیرد. نمی‌دانم حقیقتاً استیلی چه‌قدر تلاش کرد که قطبی نباشد، اما خوب می‌دانم که چنان که می‌توانست هم تلاش نکرد که دستیار به تمام معنایی باشد، تا قطبی باشد و بماند.
امپراتور نبود افشین، گلادیاتوری بود که پرچم‌مان دستش بود و این پرچم هرگز نباید روی زمین می‌افتاد. همه‌ی آن بالا و پائین پریدن‌ها و حرص و جوش زدن‌ها برای همین بود که او جدا از ما نبود. در قلب‌مان بود و درست همان شکلی بود که همیشه آرزویش را داشتیم. شبیه چیرو بود وقتی که حرف می‌زد و امیدوار و با نشاط و با اعتبار بود و ما پیش خودمان آرزو می‌کردیم که کاش او ایرانی بود. و قطبی ایرانی بود. شبیه‌ترین تصویر به رویاهایی که داشتیم. همان الگویی بود که 9 سال 90 آن را توی سر مربیان و فوتبالی‌های داخلی می‌کوبید و روزنامه‌های یک خط در میان روشنفکرانه‌مان آرزوی آمدنش را می‌کردند.
پرسپولیس که قهرمان شد و قطبی که سقف فوتبال ایران را برای پروازش کوتاه می‌دید رفت، ترسوها آرزو کردند که دیگر برنگردد. گفتند کاش بازنگردد تا اسطوره بماند. فقط ترسوها هستند که وارد کارزار تازه‌ای نمی‌شوند تا مبادا تصویر موفقیت‌های‌شان مخدوش شود. فقط ترسوها تا ابد نان اولین و تنها موفقیت زندگی‌شان را می‌خورند. فوتبال عرصه‌ی برد و باخت است و فقط ترسوها هستند که همیشه بُرد می‌خواهند. اما قطبی ترسو نبود. برای همین دوباره بازگشت. چون او از سرزمینی آمده بود که در آن حرف‌های شان حرف است. قول و قرارها باد هوا نیست. قطبی وقتی که شنید مدیریت قبلی مورد تأیید نبود و به همین دلیل امکانات زیادی در اختیار نداشت اما حالا مدیریت جدید کاملاً مورد اعتماد است و منصوب با دست ِ باز؛ این حرف‌ها را باور کرد. او در فرهنگی بزرگ شده بود که دروغ و فریب دادن در آن، آن‌گونه که ما تصور می‌کنیم عادی نیست. دلیلی نداشت حرف‌های فرستادگان را باور نکند. دلیلی نداشت حرف‌های رئیس را باور نکند. دلیلی نداشت دسته چک نجات بخشی را که جلویش در آن هتل عربی روی میز باز شده بود باور نکند. دلیلی نداشت باور نکند که از قهرمانی آسیا حرف زدن دروغ است. به همه‌ی این دلایل بود که امپراتور دوباره بازگشت. و ریزش‌ها درست از همان روز شروع شد.

d77035903a96fccfd2433835d88ce93535b017dd5705b5810947d7463d7a584c59ebd8c2ba3ec9be63c55e8133ba007cfdd337e6d660c9c759a4c6c830da2464591cfbfcda4e5f1d9f25a.jpg

ترسوها مقابل‌اش گارد گرفتند. گفتند و نوشتند که قطبی باید اسطوره می‌ماند. خدای من! هزاران سال از روزگار اسطوره‌ها گذشته است! اسطوره کم نداریم، ما مرد عمل می‌خواهیم مرد جنگ و جنگیدن. گرچه شک نداشتیم که دیر یا زود امپراتور زیرپا له خواهد شد و آن پایان تراژیک محتوم به ما نزدیک و نزدیک‌تر شده است. با این وجود قلب‌مان را به او گره زدیم. خیال کردیم این مبارزه‌ای تاریخی‌ست برای به دست آوردن شأن و منزلتی که همیشه آرزویش را داشتیم. چرا می‌گویم «ما»؟ اشتباه‌مان هم از ابتدا درست همین بود که خیال کردیم هنوز هم «ما» ما هستیم. خیال می‌کردیم ما جماعت برای خودمان روزنامه داریم، نود داریم و می‌توانیم دست به دست هم بدهیم و جلوی پشت صحنه‌ی کثیف فوتبال بایستیم. خیال می‌کردیم بعد از این همه سال یادگرفته ایم که چه‌طور از خودمان و از آرزوهای مان مراقبت کنیم. اما خب، اشتباه می‌کردیم. از همان روز اول نق زدن‌ها شروع شد. حتا «دنیای فوتبال» (تنها روزنامه‌ای که می‌خواندم) هم شروع کرد به نق زدن درباره‌ی سفرهای قطبی به دبی. مگر مدیریت باشگاه با قطبی درباره‌ی سفرهایش توافق نکرده بود؟ و چه تفاوت می‌کند که سرمربی یک تیم در تعطیلات دو سه روزه‌ی تیم‌اش – که در لیگ ما کم نیست از دو سه روز تا 18 روز و بیش‌تر- به ویلای شمال‌اش برود یا به ویلای کیش اش؟ به زادگاهش در شهرستان‌های دور و نزدیک برود یا به دبی که فاصله‌ی پروازی‌اش با محل تمرین بسیار کوتاه‌تر و کم خطرتر از سفرهای جاده‌ای مدام و مکرر سایر اهالی فوتبال است؟ واقعاً تفاوتش در چه بود؟ و این نق زدن‌ها برای چه بود؟ خیال می‌کردیم کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده‌ایم و دایه‌ی دل‌سوزتر از مادر. آیا ما بیش از قطبی نگران ضربه خوردن و نتیجه نگرفتن پرسپولیس بودیم؟ شک دارم. برخی از ما ترسو شده بودیم. می‌خواستیم قطبی باز نگردد. می‌خواستیم اسطوره بماند. با او طور دیگری رفتار می‌کردیم و تعجب می‌کردیم که چرا دیگر شبیه به گذشته نیست. مگر ما شبیه به گذشته مان بودیم؟ ما (برخی از «ما» ی گذشته) دیگر به او اعتماد نداشتیم. بعد قصه‌ی مارکو پیش آمد. و داستان این حاشیه‌های ویرانگر کثیف ادامه داشت. این‌طور القا کردیم که قطبی دلال است یا دست‌کم چشم به روی دلالی‌های مارکو بسته. عقل‌مان را کجا جا گذاشته بودیم؟ آیا قطبی چنان بی‌چاره و ذلیل بود که اعتبار و عشق و آرزوهایش را – که مثل خیلی‌های دیگر از صدقه‌سر لابی کردن‌ها نداشت و سال‌ها برای آن جان کنده بود - به خاطر چند ده‌هزار دلار کثیف به بازی بگیرد؟ آیا ما از قطبی بیش‌تر نگران پرسپولیس بودیم؟ آیا رفتار او چنان وحشتناک و غیر قابل تحمل شده بود که دیگر نمی‌توانستیم به‌ش اعتماد کنیم، ولو یک نیم فصل فقط، نیمی از اعتماد پارسال‌مان؟ گمانم پاسخ منفی ست. ما – برخی از مای گذشته – ترسو شده بودیم، نمی‌خواهم بگویم حل شده بودیم در روابط کثیف پشت پرده، نه، ترسو شده بودیم. این یک مرض تاریخی‌ست که انگار گریزی هم از آن نیست. دست‌کم حالا حالاها گریزی از آن نیست. در عرصه‌ی سیاست هم چند باری در تاریخ‌مان سوابقی از چنین ترس‌های ویران کننده داریم.
این‌طوری بود که روزنامه‌ی دنیای فوتبال هم به صف ترسوها پیوست (طنز تلخ تاریخ این‌که ترسوها همیشه به صف دشمن می‌پیوندند. می‌شوند ضد خودشان) همین روزنامه ای که در صفحه‌ی سه‌ی روز شنبه دوم آذر در آن باکس سیاه بالای صفحه با وقاحت (ببخشید رفقا که این واژه را به کار می‌گیریم، خیلی از دست‌تان عصبانی‌ام) نوشت که «همواره از قطبی و مشی او حمایت کرده است». ترسوها وقتی به ریشه رجوع می‌کنند دروغ‌گو می‌شوند. زیرا برای‌شان دشوار است که باور کنند از شدت بی‌باوری به ضد خودشان تبدیل شده‌اند. بعدتر نوبت عادل فردوسی‌پور و برنامه‌ی نودش هم رسید که از فرط ترسی مشکوک به دامان بی‌عدالتی و قضاوت ناعادلانه بغلتد. فردوسی‌پور حتا پیش از آن که دوکارمو پا به میدان بگذارد در گزارش‌اش او را دست انداخت. چون می‌ترسید. ترسو شده بود. دنیای فوتبال هم شروع کرد به تکه انداختن. متلک بار قطبی و فوروارد برزیلی و «دستیار دلال‌اش» کردن. واقعاً چرا؟ مگر قطبی در برنامه‌ی نود نگفته بود که دوکارمو در لیگ ایالتی بازی کرده‌است؟ او کی و کجا ادعا کرده بود که او یک بازیکن تراز اول و در حد لیگ برتر و سطح اول فوتبال جهان است؟ آیا واقعاً چنان دچار توهم شده‌ایم که خیال می‌کنیم کم‌تر از رونالدینیو و لیونل مسی نباید وارد لیگ برتر مان شود؟ راستی شما – بخش بزرگی از مای سابق – چه‌تان شده بود؟ این را هرگز نفهمیدم. دنیای فوتبال تیترهای زرد و وحشتناک علیه قطبی کم نداشت (حمایت؟ شوخی می‌کنی پژمان عزیز. به‌جز یادداشت‌های گاه به گاه حامد احمدی در صفحه‌های پرت و دور افتاده، می‌توانی مثال بزنی که چگونه از قطبی و مشی او حمایت کردید؟) روزهایی که همه‌ی تیرها به سوی قطبی نشانه رفته بود، روزهایی که باید دوباره ما می‌شدیم و از قطبی نه به خاطر افشین قطبی بودنش، بلکه به دلیل شبیه‌ترین تصویر به مرد آرزوهای فوتبالی مان بودن، حمایت می‌کردیم حتا دنیای فوتبال هیچ از شیطنت فروگذار نکرد (شاید به این دلیل که زودتر از موعد سقوط ، بند نافش از قطبی بریده شود و همراه او ساقط نشود و لقب شکست خورده نگیرد). گاه خیال می‌کردم کادر مدیریتی و نویسندگان روزنامه تغییر کرده‌اند، اما حافظه‌ی تاریخی به یادم آورد برخی از همین گروه رفقا، در روزهای آخر حضور چیرو در ایران، با او چه کردند. راستی چرا؟ دلیل‌اش را نمی‌فهمم. دنیای فوتبال ناگهان به ضد خود و ضد تفکر خود تبدیل شد و فراموش کرد حضور قطبی در فوتبال ایران چنان ارزش‌مند است که وظیفه‌مان است دست‌کم تا آخر نیم فصل از او حمایت کنیم.
و دست آخر تیر خلاص را برنامه‌ی نود شلیک کرد. چنان مته به خشخاش گذاشت که چیزی از خشخاش باقی نگذاشت. گناه قطبی فقط این بود که مؤدب بود؟ گناهش این بود که مثل علی دائی نبود که با توپ و تشر عادل فردوسی‌پور را حتا وقتی دارد از او تعریف و تمجید می‌کند از متهم کردن به خرده گیری و دشمنی و غرض ورزی بی نصیب نمی‌گذارد؟ البته که مو را از ماست کشیدن کار بسیار خوبی‌ست اما آیا در مورد قطبی جانب انصاف رعایت شد؟ آیا دوکارمو چنان جنس بنجولی بود که باید به خاطرش به شقیقه‌ی «امپراتور» تیر خلاص می‌زدیم؟ پس در یک بازی در چهار موقعیت صد در صد گل قرار گرفتن چه معنایی دارد؟ در فوتبال ما کدام بازیکنی چنین آماری داشته؟ اما امان از ترس که آدم را بی‌انصاف هم می‌کند. زندگی خصوصی‌ قطبی را رسانه‌ها روی دایره می‌ریختند و هیچ کس به خودش زحمت برخورد کردن نمی‌داد. مشکلات مالی بازیکنان. ناداوری (خوردن هفت امتیاز از 9 امتیاز سه مسابقه برای نابودی هر تیم بزرگی کافی‌ست). اختلافات مدیریتی و این دشمنی بی‌دلیل و وحشت‌ناک رسانه‌هایی که تا همین دو سه ماه پیش‌ترش رفقای جانی و همفکران و هم‌راهان بودند... همه‌ی این‌ها آیا اتفاقی بود؟ باورش دشوار است. اما شاید واقعاً توطئه‌ای درکار نبوده. شاید آن بخش ترسوی مای گذشته هنوز غرق نشده در دنیای کثیف حاشیه‌ها. شاید این فقط یک ترس تاریخی‌ست. دلیل‌اش هر چه که هست – هرچه که بود – نتیجه آن شد که خیلی زودتر از آن‌چه تصور می‌کردیم (همه‌ی ما تصور می‌کردیم) آن تراژدی محتوم اتفاق افتاد. و غم‌انگیزتر این که این‌بار ما نه به دست دشمن، بلکه به دست ِ خودمان هلاک شدیم. آرزوهای‌مان را سر بریدیم، به گلادیاتوری که با آن همه شور و هیجان وارد زمین‌اش کرده بودیم تیر خلاص زدیم و در روزهایی که همه‌ی مربیان لیگ سعی می‌کنند مانند افشین قطبی سخن بگویند، ما خودمان به دست خودمان او را زنده به گور کردیم. ترسیده بودیم – بخشی از ما – و ترسوها هرگز مثل خود واقعی‌شان رفتار نمی‌کنند، با این وجود مدام می‌پرسیدیم که چرا افشین قطبی این‌قدر عوض شده است. آخر می دانید؟ ترسوها هرگز خیال نمی‌کنند که عوض شده‌اند. حتا فکر تغییر ترسوها را به لرزه در می‌آورد. بله رفقا، شما، همه‌ی شما که چشم و چراغ ما بودید در فراری دادن قطبی مقصرید، چشم‌های‌تان را باز کنید!

منتشر شده در روزنامه ی دنیای فوتبال


علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۵۴ :: Link :: Comments (32)

جمعه، 1 آذرماه 1387

وقتی از هیچ چیز حرف نمی زنیم- 2


دوست دخترش به ش گفته بود حقیقتش را بخواهی نمی توانم از بین شما دو نفر یکی را انتخاب کنم. گفت دوست دخترش به ش گفته هردوتان را دوست دارم. به یک اندازه.
شوکه است و حیران و زخم خورده. به ش می گویم آیا تو تا به حال دو نفر را هم زمان دوست نداشته ای؟ جوابی نمی دهد. موقعیت دشواری ست. و من شک ندارم که در این جور مواقع همه مان همیشه بدترین انتخاب را می کنیم. چرایش را نمی دانم. اما شک ندارم.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۱۲ :: Link :: Comments (21)

پنجشنبه، 30 آبانماه 1387

هزلیات سعدی

سعدی از هر نظر شاعر یگانه ای ست. عاشقانه هایش بی بدیلند. حکایات اش اعم از نظم و نثر، شگفت انگیز. بی دلیل نیست که استاد سخن اش می گویند. و البته قطعاً جزو سه نفر از کسانی ست که تا کنون هیچ کس فارسی را به خوبی آن ها ننوشته است. اولین اش عطار است، بیهقی و سعدی را هم می توان در کنار هم قرار داد.
به جز این ها سعدی بسیار طناز هم بوده و شوخی های ظریف اش در سرتاسر آثارش هویدا و قابل ردیابی ست. او یک مجموعه ی هزلیات هم دارد که کم تر شناخته شده و کم تر منتشر شده است. هزلیاتی که رسماً دفتر طنزهای او هستند، گرچه در اصالت برخی از این قبیل ابیات اش، تردیدهایی هست.
شعری که انتخاب کرده ام البته یکی از آن دسته اشعاری ست که در اصالتش تردیدی نیست. انتخاب های دیگری هم می شد کرد که هم بامزه تر باشند و هم به مذاق نت گردان خوش تر بیاید، اما از آن جا که افراد زیر شانزده سال هم به این صفحه رفت و آمد دارند، عجالتاً به همین میزان خط شکنی رضایت دهید.
این پست را می توان به عنوان پایان سفرنامه و وداعی با شیراز و شاعران شیرین سخن و مردمان از گل بهترش هم به حساب آورد. مردمانی که مهربان بودند و شوخ و با جنبه و طناز.

DSC_0172.jpg
سعدیه


می‌رفت و هزار دیده با او
هم‌چون شکری لبی و پوزی
باز آمد و عارض‌اش دمیده
مانند شبی به روی روزی
چندان که نشاط کرد و بازی
در من اثری ندید و سوزی
گفتا شِکَرَم بیار و بادام
گفتم نخرم سرت به ...وزی
تو پار گریختی چو آهو
وامسال بیامدی چو یوزی
سعدی خط سبز دوست دارد
نه هر الف جواز دوزی!

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۱۶ :: Link :: Comments (7)

سه شنبه، 28 آبانماه 1387

سفرنامه ی شیراز - 4


DSC_0122.jpg

مردمان شیراز، همه مانکن...

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۲۴ :: Link :: Comments (17)

دوشنبه، 27 آبانماه 1387

سفرنامه ی شیراز - 3

کریم خان زند شهیشی (البته درستش Sheishi است و پایتخت اصفهان بزرگ می باشد)، وکیل پایه یک دادگستری در اصفهان بود و دفترش هم در چهارراه تختی قرار داشت. او مردی نیک نام و مهربان بود که اغلب وکالت رعیت ها و چوب داران جنوب اصفهان را بر عهده داشت و به همین دلیل او را وکیل الرعایا نام نهاده بودند. این را داشته باشید تا باز به این نکته ی مهم بازگردیم.

DSC_0185.jpg
مردمان شیراز از ما خواسته اند تاریخ نوین شیراز را تدوین کنیم. پس داریم گل لگد می کنیم؟.

سعدی خواجویی از اهالی چهارباغ خواجوی اصفهان بود - که خانه ی مادری اش در چهارراه شکر شکن هنوز موجود می باشد- او طبع شاعرانه ی بی نظیری داشت و اهل سفر و حضر بود و تمام عمر به اقصای عالم و از جمله به سانفرانسیسکو و بیش از آن به حوالی اش لس آنجلس (که امروزه آن را L.A گویند) سفر می کرد.او تمام عمر در سفر بود و چون شاهد باز بود ( و از فرط علاقه به پسران نو خط برخی او را قزوینی دانسته اند که غلط است. وی در یکی از سفرهای خود برای تماشای بازی دو تیم پیروزی و برق (از اختراعات توماس اصفهانی) به حوالی شیراز کنونی رفت و در آن جا یک دل نه صد دل عاشق یک جناب سرهنگ شد و به او پیشنهاداتی داد که در این مقال نمی گنجد، اما نهایتاً منجر به مرگ مشکوک وی شد. او را در حوالی آب رکنی به خاک سپردند و بعدها در تاریخ چنین عنوان شد که او از اهالی شیراز بوده که طبعاً این ادعای واهی دروغی بیش نیست. البته روایت هایی هم از امام زاده کامبیز وجود دارد (که قابل استناد نیست اما برای بی طرفانه تر شدن این پژوهش آن را هم نقل می کنم) که سعدی در اصل برای یافتن دخترش که بسیار اهل ددر دودور بوده و یکی از نخستین دختران فراری تاریخ بشریت محسوب می شود به حوالی آب رکنی آمده بوده چون شنیده بود دخترش با یک راننده کامیون که زن و بچه هم داشته فرار کرده و آن جا منزل گزیده است، و به دست همان راننده به قتل می رسد. حقیقت هرچه باشد مهم این است که عده ای به جفا سعدی را شیرازی دانسته اند.
حالا باز می گردیم سر داستان کریم خان اصفهانی که از سوی خانواده ی سعدی اصفهانی به وکالت برگزیده می شود که به شیراز کنونی سفر کند بلکه بتواند پرده از راز مشکوک مرگ او بردارد. کریم خان به شیراز می رود و پس از آن که شکایت به عدلیه و کمیته می برد، اقدام به ساخت حمام و مسجد و بازار می کند (آخر در شیراز آب داغ که از ملزومات حمام است پیدا نمی شود مگر این که یک تعمیرکار پکیج حرارتی را خبر کنید) او همچنین به دلیل علاقه ای که به موسیقی الکترونیک داشت بزرگ ترین ارگ جهان را در این شهر می سازد. که برخی این ارگ را ارگ حکومتی می گویند چون ادعا دارند با پول بیت المال ساخته شده، اما مهم این است که او این ارگ را ساخت و در همان زمان هم نام خود را در کتاب رکوردهای گینس به ثبت رساند. خانواده ی سعدی خواجویی که دیدند کریم خان کلاً بی خیال مأموریتش شده و از سوی دیگر پروانه ی وکالتش هم باطل شده خود شخصاً دست به کار شدند و لسان الغیب اصفهانی مشهور به حافظ را که از اقوام سببی بوده روانه ی این شهر می کنند. اما حافظ اصفهانی نیز که فردی نوش خوار و دائم الخمر و بی خیال بوده و در عمرش سفر نرفته بوده پول هایی را که از خانواده ی شیخ اجل اصفهانی دریافت کرده بود به طمع زیاد شدن در گلد کوئیست سرمایه گذاری می کند و طبعاً آن ها را از دست می دهد و دیگر هم روی برگشتن به موطن اش اصفهان را نداشته. بنابر این همان جایی که با سرگروه خود قرار داشته می ماند و شعر گفتن را جدی تر می گیرد به امید روزی که کتابش مجوزهای لازم را بگیرد.
حقیقت تلخ اما این که برخی از اهالی معلوم الحال این شهر - که صد البته اصلیتی شیرازی نداشته اند، ندارند و نخواهند داشت- و جمعه ها جلوی استادیوم حافظیه و هنگام برگزاری مسابقات تیم شاغلام (برادر افشین پیروانی دستیار قطبی اصفهانی) تخمه می فروختند به این فکر می افتند که برای روزهای غیرتعطیل هم بتوانند مشتری برای تخمه های خود جلب کنند. اما از آن جا که سعدی اصفهانی خارج از شهر شیراز مقتول و مدفون گشته بود، تصمیم می گیرند با خوراندن قرص برنج به لسان الغیب اصفهانی او را شهید نموده و در باغ مقابل استادیم حافظیه زیر آن آلاچیق آجری به خاک بسپارند. چنین هم می کنند و نام او را هم از نام استادیم حافظیه گرفته حافظ می گذارند.
آری برادران و خواهران! تاریخ چهره ای ناشناخته و تلخ دارد. همان طور که امروزه اهالی و دولت مردان لائیک ترکیه مولانای اصفهانی را از اهالی کشور خود می دانند، برخی تاریخ نویسان مغرض و بی سواد نیز سعدی اصفهانی و حافظ اصفهانی را به صرف دفن بودن در شیراز شیرازی می دانند. که این دروغی بی شرمانه است. حالا باز خوب است در مورد فردوسی اصفهانی چنین ادعاهایی تاکنون مطرح نشده. خدا را شکر.

سفرنامه ی شیراز: قسمت اول. قسمت دوم

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۳۲ :: Link :: Comments (9)

یکشنبه، 26 آبانماه 1387

سفرنامه ی شیراز - 2

درآمدی بر تاریخ واقعی شیراز


داستان تأسیس و بهره برداری از شهر شیراز به زمان های بسیار دور بازمی گردد.و طبعاً مثل هر موضوع مهم و هستی شناسانه ی دیگری، ربط مستقیم به اصفهان و تاریخ اصفهان دارد. در این جا برای نخستین بار با بخش کوچکی از واقعیات تاریخی مربوط به تأسیس این شهر آشنا خواهید شد. پس تا آخر مطلب را به دقت بخوانید و خود قضاوت کنید.
از قدیم الایام مردم اصفهان برای زیارت مقبره و بقعه ی جناب احمد ابن موسی الکاظم برادر بزرگوار امام هشتم(ع) (ملقب به شاهچراغ) که در جنوب این شهر قرار داشت دسته دسته و گروه گروه سفر می کردند. و چون در آن روزگار مسافرت به سادگی امروز نبود، و دولت عدالت محور و خدمتگزاری در کار نبود که تصویب کند اصفهانی ها به این حوالی خط آهن بکشند (چون این روزها اصفهانی ها مشغول ساخت خط آهن اصفهان - شیراز هستند. که جا دارد همین جا از طرف همه ی دوستان شیرازی ام، از همه ی این عزیزان تشکر کنم) مردم واقعاً از سفر رنج می بردند.
از سوی دیگر، حاکم اصفهان به نام کوروش (که به غلط در تاریخ به کوروش کبیر مشهور است و شرح دد منشی ها و جنایت های او را پس فردا شب برای تان شرح خواهم داد) برای فریب عوام و جمع کردن رأی در انتخابات آینده، اقدام به ساخت متل ها و هتل ها و کاخ ها برای آسایش و رفاه زائران کرد و اسم این مجموعه ی گردشگری را پرسپولیس گذاشت. دلیل اش را هم لابد می دانید اما نگارنده مجدداً آن را برای تان شرح می دهد. مردم اصفهان از ابتدا و از ازل طرفدار تیم پیروزی بودند و کوروش کافر کیش برای خوشایند مردم و رفتن در جلد انسان های مردم دوست و مهرورز و خدمتگزار نام این منطقه ی زیارتی و سیاحتی را از اسم این تیم پرطرفدار گرفت و چون طاغوتی و غرب زده بود، اسم مجعول و غیر رسمی این تیم، یعنی پرسپولیس را به کاربرد و سعی در ترویج آن نمود. (پس به این ترتیب ثابت می شود که بر خلاف باور عوام، مردم اصفهان از قدیم الایام طرفدار تیم پیروزی بودند و تیم سپاهان به هیچ وجه تیم ملی و بومی و مردمی این شهر نمی باشد)
با رواج صنعت توریسم و هجوم مردم برای زیارت و سیاحت، به مرور زمان دکان داران و دکه دارانی در اطراف گرد آمدند که در ابتدا به فروش تسبیح و گردن بند و کوزه و سوت سوتک اشتغال داشتند اما بعدها کوروش ملعون برای از بین بردن فرهنگ غنی مردم، به آن ها اجازه داد که در فاصله ای دورتر، در میان باغات اطراف به تهیه، تولید و توزیع شراب و مشروبات الکلی مبادرت ورزند. که متأسفانه نتایج تأسف بار آن را چند سال پیش که چند جوان غافل و غرب زده ی شیرازی با مصرف مشروبات غیر استاندارد هلاک شده یا بینایی خود را از دست دادند، به عینه دیدیم.
کسبه و مشتریان این دکه ها، کم کم خانواده های خود را هم به دلیل بعد مسافت به همراه آوردند و اندک اندک شهری در حوالی مجموعه ی توریستی پرسپولیس ساخته شد که بعد از قرارداد ننگین گلستان چای، عَلَم استقلال برافراشت و خود را شیراز نامید. البته واضح و مبرهن است که تعداد زوار و مؤمنان این شهر زیبا و خوش آب و هوا مثل هرجای دیگر ایران بیش از جماعت دائم الخمر و نوشنده بوده و هست و خواهد بود. همین تعداد اندک منحرفان نیز شکر خدا طی سال های اخیر رو به زوال و نابودی گذارده و انشاءالله نسل شان به زودی ورخواهد افتاد. به عون الله.

پی نوشت: در قسمت های بعدی این مجموعه یادداشت های افشاگرانه، ابتدا درباره ی سعدی اصفهانی و حافظ اصفهانی و شرح حال واقعی آن ها با شما سخن خواهیم گفت و سپس به افشای جنایات آقای به اصطلاح کوروش خواهیم پرداخت. با ما باشید!!

سفرنامه ی شیراز: قسمت اول

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۴۴ :: Link :: Comments (9)

شنبه، 25 آبانماه 1387

سفرنامه ی شیراز - 1

- الیوم وارد شیراز گشته، به محض عبور از تنگه ی الله اکبر و دروازه قرآن، بارانی پاک و ریز به برکت قدوم مبارک مان، یک ریز باریدن گرفت که تا کنون هم که ساعت یک از نیمه شب گذشته در حال نزول است.
- دخترکان شیرازی اغلب ضعیفه هایی بسیار پاکیزه و به زیور سرخاب سفیداب آراسته و از دست بند اندازان لیزیده اند، سوار بر اوتول های رنگارنگ فرنگی که عصرها در شوارع عام* در ترددند، فله ای پِلِنگگ می زنند** و از ترمز هیچ ندانند و کله از پنجره بیرون کرده پسرکان را به صوتی خوش ندا می دهند: " تو گواهی نامه گرفتی که می شینی پشت او گاری؟ کُفُرات! "***
- ناهار و ایضاً شام با ولع بسیار کلم پلوی شیرازی خوردیم و سالاد شیرازی که خود در تألیف**** آن اوستائیم. و شیرازیان استثنائاً به کلم همان کلم می گویند.
- شیرازیان خواهرانی بس مهربان دارند که ناگهان در خیابان سواره می پیچند جلوی انسان و احوال پرسی می کنند. حواس تان باشد خلاصه.
- و در شیراز اینترنت به هم نمی رسد اگر هم برسد باید هل اش داد تا برسد

کلمه ها و ترکیب های تازه:
* شارع ستارخان فی المثل
** فله ای که فله ای ست، pelengak هم به کف زدن گفته می شود.
*** و koforat لفظی ست خاصه ی جماعت بنی هِندل که خود ایشان بر دو قسمند، کامیون رانان و اتوبوس داران
**** بله که درست کردن سالاد شیرازی ربط مستقیم با تئوری مؤلف دارد

پیشنهاد: در راستای این که در این ولایت سیب زمینی را آلو گویند مصوب شد زین پس سیب زمینی سرخ کرده را که ظاهراً به آن آلوسوخاری می گویند و البته اغلب هیچ به او نمی گویند و سکوت اختیار می کنند، آلوبالو اطلاق نمایند.
تمت.

پی نوشت: سفرنامه ی شیراز هر شب و به مدت ای حالا تا ببینیم چی می شه، ادامه خواهد داشت.

علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۳۱ :: Link :: Comments (16)

پنجشنبه، 23 آبانماه 1387

تقدیر

کي با يه جمله مثل من
مي تونه آرومت کنه
اون لحظه هاي آخر از
رفتن پشيمونت کنه

این پسر خارق العاده ست.
مدت ها بود ترانه ای به این خوبی نشنیده بودم. از این جا می توانید دانلودش کنید.
و ترانه ی زیبایش هم کار مونا برزویی ست. ترانه که اساس موسیقی پاپ است.


علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۳۱ :: Link :: Comments (5)

چهارشنبه، 22 آبانماه 1387

با او حرف بزن

خدایا، می دونم داری با من حرف می زنی. می فهمم که همه ی این اتفاقا نشونه ان، این حس و حال و بغض و سکوت بی سبب نیست. می دونم وقتی ساکت می شم و گوش به ت می دم می خوای یه چیزی به م بگی. اما نمی فهمم چی. نمی دونم چی ازم می خوای. چی کار باید بکنم خدایا. کاش یه جوری حرف می زدی باهام که من هم می فهمیدم...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۲۴ :: Link :: Comments (1)

از همین دست ها - 1


بعضی چیزها را دوباره باید مرور کرد. یکیش مثلاً شعرهایی که پیش از این در مرد مرداد منتشر شده اند. آن روزها پسرکی بود که دیگر انگار خیلی وقت است -این طرف ها دست کم- نیست. دست هایش البته هنوز پیش من امانت است.

DSC_6068.JPG

یک

تراش و تراشه ی معطرش.
مدادهای مان را غلاف کرده ایم
خودمان را علاف کرده ایم
علف باید به دهان بزک شیرین بیاید
شیرین من
اما
نمی آید.
ایستاده کنار خیابان
برای یک اسکناس بیش تر
چانه می زند.
چانه ی خوش تراش زیبایش...

مرد مرداد 24 تیر 1384

دو

تمام روز
مرا لمس کن
پشت پنجره ی پیشانی ات
نفس می کشم
و تو خنک می شوی
در رقص کاج
ورق ها دسته
این من ام
آس خاج
و تو
طعم ترش این گوجه های سبز
می مکم تو را
من بزاق می شوم
در تو فرو می روم
و جنین من
در چشم های تو
لگد می زند
به هر چه
غریبی و تنهایی ست


مرد مرداد 24 تیر 1384

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۵۵ :: Link :: Comments (3)

دوشنبه، 20 آبانماه 1387

وقتی از عشق حرف می زنیم - 7

کدام گوشه ی بالش بود که هنوز بوی تو را داشت؟

پی نوشت: امشب ایمیلی دریافت کردم از یک دوست همیشگی که به لطفی نایاب همیشه دست نوشته های کوتاهش را برای من می فرستد، با این شرط من که فقط سکوت کنم و بخوانم. نوشته هایی که به نظرم ارزش شان بسیار فراتر از آن است که فقط من تنها خواننده شان باشم. و این قطعه شعر یکی از همین نوشته های زیبا و دوست داشتنی ست که تواتر هم دارد با این پست که "از عشق حرف می زند".درست همان روزهایی که من بویی می جُستم از روزهای نه چندان دور، از هرکجای خانه....
سپاس مرا بپذیر "سارای نااصفهانی" همیشه دوست داشتنی.

عطر می زنم به بالش
شب که سرزده بیایی
سر فرو کنی کنار سرم و
تا صبح
روی بوی موهایم
با من بخوابی

به تاریخ17 مهر 87

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۱۷ :: Link :: Comments (9)

رضا

تولد بهترین دوست مشهدی من !

Picture%20094.jpg


"ننه" گوش هاش سنگین بود. پاری وقت ها صداش را می شنیدم. وقتی توی حیاط بازی می کردم و او مثلاً باید مراقبم می بود تا مامان از سرکار برگردد. دلش که می گرفت سه کنج اتاق می چپید و زمزمه می کرد: "امام رضا! منو گوشه ایوونت بذار" آن روزها نمی فهمیدم این حس دلتنگی یعنی چه. نمی فهمیدم ایوان و صحن و سرایت چه حس دل انگیز نابی دارد. حالاها که بزرگ شده ام قشنگ دلم هوایت را می کند. می گویم امام رضا! منو توی ایوونت بذار. شاید این عشق، شاید این پاک شدن و رستگاری کوچک اما زیبا ریشه در همان صدای محزون "ننه" دارد. شاید هم همه اش برمی گردد به آن روز گرم تابستان که پنج سالم بود و گم شدم توی سرایت. شاید... شاید آن زیارت های تنهای برفی، شاید آن شب از سرما لرزیدن ها و نماز حاجت خواندن ها... شاید...
نمی دانم این عشق از کجا می آید. شاید از این که هم نام منی (و نه من هم نام تو)
"ننه" خدا بیامرزدت. همیشه به خودم می گفتم بزرگ که شدم هر سال می برمت "امام رضا" و نشد. نشد.
یادم باشد همین روزها که "رضای مان" خواندمان، دو رکعت نماز به نیت ننه بخوانم. یادم باشد دلم که گرفت صدا کنم " امام رضا..."
همیشه وقتی از پیش تو برمی گردم، بهترین آدم روی زمینم. نمی دانم چرا.

پی نوشت: برای دانستن درباره ی دیگر رفقای اعلای مشهدی من کامنت های پست پائین را ببینید.

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۱۶ :: Link :: Comments (8)

یکشنبه، 19 آبانماه 1387

بعضی ها داغ ترش رو دوست دارن - 1

یک فیلم خوب از دوست دختر خوب هم بهتر است.
می گوئید نه؟ تا پنج شمبه صبر کنید. این هفته در پرده ی نئی روزنامه ی اعتماد می خواهم در این باره بنویسم و چنین فیلمی را معرفی کنم.

t.jpg

عجالتاً همین یک عکس را داشته باشید تا بعد

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۳۶ :: Link :: Comments (10)

جمعه، 17 آبانماه 1387

وقتی از عشق حرف می زنیم - 6


زندگی، از دست دادن است

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۲۵ :: Link :: Comments (11)

پنجشنبه، 16 آبانماه 1387

ارژنگ هم توقیف شد

به دلیل مشابهت با مجله ی هفت...


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۲۹ :: Link :: Comments (12)

وقتی از عشق حرف می زنیم - 5


DSC_5902aaa.JPG

آرزو می‌کنیم عاشق شویم
بی خبر که باشکوه ‌ترین عشق‌ها بی‌سرانجام است.
پس چرا از عشق حرف می‌زنیم؟

علیرضا معتمدی :: صبح ۶:۰۸ :: Link :: Comments (6)

شهروند دیروز

روزنامه فروش سر کوچه از شنبه فقط سیگار به من می فروشد

2hwimuc.gif

+

برای این پست کامنت بدون متن ارسال کنید.

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۰۶ :: Link :: Comments (13)

شنبه، 11 آبانماه 1387

عکس می خواستید؟

پی نوشت:
این هم لینک تست شخصیت که قرار شد همگی سری به ش بزنیم و پاسخ هایش را توی کامنت دونی بگذاریم تا دیگران هم بخوانند. به نظرم جذاب و با حال خواهد شد.
این جا

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۳۱ :: Link :: Comments (50)
invisible