پنجشنبه، 9 آبانماه 1387

پرده ی نئی - 9

لهجه‌ها پاسداران زبانند،
مروری بر اشعار شیرازی بیژن سمندر

"برای مَرمَر"

چند قرن است هر کس "تهرونی" سخن نگوید از نظرمان لهجه دارد. به کسی که لهجه‌ی غلیظی دارد می‌گوئیم «متوجه منظورت نمی‌شوم. فارسی بگو» و البته منظورمان از فارسی، لهجه‌ی نه چندان حلال زاده‌ی "تهرونی‌ست". سال‌ها پیش شاملوی بزرگ درباره‌ی شکسته نویسی و دیالوگ نویسی در متون داستانی و نمایشی گفته بود، به غلط جا افتاده که برای محاوره نوشتن و شکستن افعال و واژگان، به "تهرونی نویسی" روی می‌آوریم، بی‌آن‌که متوجه این نکته باشیم که "تهرونی" سخن گفتن الزاماً به معنای فارسی را محاوره حرف زدن نیست. و البته ادله و براهین بسیاری در دست است که ثابت می‌کند گویش متداول تهرانی، فرزند چندان خلفی برای زبان فارسی نیست. گویشی که ساخته و پرداخته‌ی خرده فرهنگ‌های تجمع کرده در پایتخت است که هر کدام با گرامر و قواعد زبانی و گویشی خود، چیزی به زبان فارسی افزوده‌اند یا از آن کاسته‌اند و بالاخره که لهجه‌ی تازه‌ای پدید آورده‌اند. مثال زنده و آزار دهنده‌اش هم همین واژه‌ی واقعاً منحوس "برای" به جای "متعلق بودن" است که چون جای دُملی چرکین بر صورت چون قرص ماه زبان فارسی جا انداخته و اخیراً چنان متداول و عام شده که در روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های رسمی هم به کرّات استفاده می‌شود، درحالی که هر کس اندکی زبان فارسی بداند می‌داند "این لیوان برای حسن است" مطلقاً غلط است و هرگز نمی‌تواند جای‌گزین و ترجمانی باشد برای " این لیوان مال ِ حسن است". این یک نمونه‌ی رایج از بلایایی‌‌ست که لهجه‌ی "من‌درآوردی" تهرانی – و نه طهرانی – بر سر زبان فارسی آورده است.
اما مقصودم از این مقدمه‌ی طولانی‌ِ ناگزیر اشاره به جایگاه لهجه‌ها بود که علاوه برآن که حامل خرده فرهنگ‌های "ایرانشهر" هستند، با استیلای همه جانبه‌ی لهجه و گویش تهرانی بر زبان و ادب فارسی – که به مدد گسترش رسانه‌ها و امپراتوری بلامنازع ایشان اتفاق افتاده است – پاسداران راستین زبان فارسی و قابلیت‌های آوایی و زبانی و واژگان اصیل و به شدت کاربردی آن هستند. اکنون این لهجه‌های فارسی هستند که فارسی‌تر از لهجه‌ی پایتخت نشینان‌اند. یکی از سرفرازترین این لهجه‌ها لهجه‌ی شیرازی‌ست. لهجه‌ای که گره خورده و عجین شده است با شعر و ادبیات و بیش از سایر لهجه‌ها آهنگین و خوش‌آواست. تصور این‌که شاعران بزرگ و مفاخر ادبی‌مان سعدی و حافظ نیز به این لهجه – البته نه دقیقاً همین لهجه‌ی معاصر ما- سخن می‌گفته‌اند، شوق انگیز است. حتا بنابرقولی شیخ اجل نیز روزگاری اشعاری به لهجه‌ی شیرازی گفته است. اما سنت شعر گفتن به لهجه‌ی محلی – که در فرهنگ فلکلور ریشه دارد و عشایر و ایلات کوچ نشین سردمدار این سنت هستند – در قرن اخیر به دلایلی که مهم‌ترین‌اش تثبیت جایگاه شاعران صاحب دیوان از طریق نشر گسترده‌تر اشعارشان بود، رونق بیش‌تری گرفته است. مشهدی‌ها، کرمانی‌ها، اصفهانی‌ها، یزدی‌ها، دلی‌جانی‌ها و بسیاری دیگر از مردم نواحی مختلف ایران، شاعران شُهره و محبوبی دارند که به زبان محلی شعر می‌گویند. در میان این شاعران شاید جدی‌ترین‌ و محبوب‌ترین‌شان بیژن سمندر، شاعر خوش قریحه‌ی شیرازی‌ست. او در میان مردم شیراز محبوبیتی شگفت انگیز دارد و کم تر خانه‌ای هست که دفتری از سروده‌های او در آن نباشد و کم‌تر شیرازی تباری هست که شعر یا دست‌کم ابیاتی را از اشعار او از بَر نباشد.

Bijan%20Samandar2.JPG

شهرت او البته محدود به زادگاهش نیست، او در میان غیر بومی‌ها نیز شناخته شده است و اشعار شیرازی‌اش به سبب محتوا و نوآوری‌های شعری‌ خواننده‌ی بسیار دارد. دکتر بیژن سمندر برخلاف اغلب شاعران «بومی سرا» که افرادی عامی و اغلب فاقد سواد و دانش آکادامیک بودند – و حتا هنوز هستند- و شعرهای‌شان را از روی غریضه و بیش‌تر به قصد ترویج واژگان و لهجه‌ی محلی خود می‌سرایند، شعرهای شیرازی خود را با جدیت و تسلطی که بر شعر و قوانین و قواعد کلاسیک آن دارد سروده است. اشعار او به دور از غلط‌ها و سکته‌های وزنی هستند و می‌توان آن‌ها را به معنای واقعی کلمه شعر توصیف کرد. او در شعرهای خود علاوه بر بازی زبانی و به کار بردن لحن و گویش و کلمات بومی، در فضا سازی و توصیف تصویرها نیز به شدت شیرازی‌ست. اشعار اغلبِ شاعرانی که شعر به لهجه‌ی مادری خود می‌سرایند تنها در شکل و صورت بومی‌ست و کم‌تر محتوایی نشأت گرفته از فرهنگ خطه‌ی مطبوع خود دارد. تا حدی که مواجهه با این اشعار را نمی‌توان به مواجهه‌ای جدی در حیطه‌ی فرهنگ و ادب توصیف کرد. این قبیل اشعار اغلب مضامینی تکراری دارند که به هر لهجه و گویش و زبان دیگری نیز می‌توانستند سروده شوند. اما فرهنگ غنی شیرازی چنان در اشعار بیژن سمندر تنیده شده که حتا مخاطب غیر بومی را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد، گویی شهر شیراز خود به زبان آمده باشد. تصویرها، دغدغه‌ها، کنایات و اشارات و عکس‌ها و توصیفات و آداب و آئین‌ها و غذاها و روابط و رفتارها و اطوارها و مکان‌ها در شعر سمندر به شدت شیرازی‌ست. عطر بهارنارنج را می‌توان در میان کلماتش حس کرد آن‌هم با تغزل و شاعرانگی‌ای که گذشته از اشعار فولکلور محلی، در اشعار شاعران بومی سرای سده‌ی اخیر کم نظیر است. در اشعار بیژن سمندر معشوق و بهشت و مخاطب شهر شیراز است. و همین ویژگی‌ست که شعرهای او را به سمبل شیراز امروز تبدیل کرده است. سمندر نزدیک به نیم قرن است که شعر می‌گوید و اکنون می‌توان ادعا کرد که بومی سرایی پس از او مرتبه و منزلتی تازه یافته است. او با همان جدیتی اشعار شیرازی خود را سروده که هر شاعر موفق و پی گیری اشعاری به زبان فارسی متداول. به همین سبب است که می‌توان از او و شعرهایش به عنوان متر و معیار و سنگ محکِ آزمودن اشعار محلی دیگر خطه‌ها استفاده کرد. سمندر که از سال‌های پیش از انقلاب در آمریکا زندگی می‌کند و اکنون به سبب بیماری پارکینسون خانه نشین شده، در حوزه های دیگری نیز فعال و صاحب منزلت است. او ترانه سراست و ترانه‌ی مشهور "گل سنگ" از سروده های اوست. او در دانشگاه‌های شیراز و واشینگتن تحصیل کرده، سال‌ها در رادیو در شورای شعر و ترانه بوده، سردبیر کمیته‌های نمایش و جوانان رادیو ایران بوده و در دهه‌ی 50 نیز مجله‌ی پُربار "فرهنگ و مردم" را سردبیری کرده است. او تار نیز می‌نوازد و دو آلبوم با ساز و شعر خوانی‌اش منتشر شده. کتاب‌هایش پرندوش، شعر شهر، شعر شیراز، شیراز از گل بهترو و به یاد شیراز نام دارند. به اضافه‌ی فرهنگ کوچکی از لغات و اصطلاحات شیرازی. یکی از مشهورترین اشعار سمندر مثنوی " سفره‌ی شیرازی" ست که در آن نام غذاها، خوراکی‌ها و اسباب و ابزار سفره‌ی مرم شیراز برده شده و اغلب شیرازی‌ها آن را از بر هستند. این شاعر توانا اکنون مدتی‌ست به دلیل شدت گرفتن بیماری‌اش در بیمارستانی در لس‌آنجلس بستری‌ست، به همین دلیل تلاشم برای سخن گفتن با او به قصد غنی‌تر کردن این معارفه به نتیجه نرسید. به امید آن‌که زودتر سلامت خود را بازیابد و بتواند مردمی را که سال‌هاست منتظر انتشار اثر تازه‌ای از او هستند سیراب کند، چند سطر از شعری را که من ِ غیر شیرازی نیز مجذوب و شیفته‌ی آن شده‌ام، نقل می‌کنم.
«<strong>ای شهر شاعر پَروَرو، شیراز از گل بهترو/ کو شاعرو، کو دلبرو، کو ساقیو، کو ساغرو/ کو پَرگلو، کو بلبلو، گو دشتِ یاسم و سمبلو/ کو نهرِ آبو، کو پُلو، کو زمزمۀ شاخۀ تَرو/ جُمعوی تابسون داغ ِ داغ، شیرازیای گُل، هم ایاغ/ دلخوش زیرِ بُنگاه تو باغ، یار ئی بَرو، تار او بَرو/ ای شهر شاعر پروَرو، ای شهر ازعالم سَرو، شیرازِ چون گل پَرپَرو/ کو عاشقت، عاشق تَرو، کو بیژن سمندرو؟
منتشر شده در روزنامه ی اعتماد

پی نوشت: سایت سینمای ما متن کامل مقاله ی " سه جور مخملباف داریم" را که پیش از این به صورت سریالی در ستون پرده ی نئی (5 و 6 و 7) روزنامه ی اعتماد و نیز در همین جا منتشر شده بود، انتشار داده است. این مقاله را می توانید این جا بخوانید.

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۱۶ :: Link :: Comments (6)

دوشنبه، 6 آبانماه 1387

لاست و لاستیدن

بله عزیزان من. سریال LOST را دیده ام. هی نپرسید چرا درباره اش نمی نویسی؟
حدود سه سال پیش من دو سری این سریال را دیدم و هم به مجله ی فیلم و هم به ماهنامه ی نسیم پیشنهاد دادم که پرونده ای برایش دربیاوریم اما آن روزها دوستان معتقد بودند که یک سریال خارجی ارزش این را ندارد که به ش پرداخته شود. در مورد سریال های دیگری از قبیل 24، قهرمانان و ... هم چنین ماجراهایی گذشت. این طوری شد که من هیچ جا را برای نوشتن درباره ی این سریال پیدا نکردم و دوسال پیش - روزگاری که هنوز هیچ کس این سریال را در ایران ندیده بود،از ویژه نامه ها و مقاله های رنگارنگ و از این تب ِ کم کم تهوع آور "لاستیدن" خبری نبود من در وبلاگ قبلی ام مرد مرداد این سریال را معرفی کردم. بروید این جا و بخوانید و لطفاً دیگر این درخواست ملال آور را تکرار نکنید، هر پدیده ای که تبدیل به موج و مد شود معمولاً دافعه اش بیش از جاذبه اش است. دست کم برای من.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۵۱ :: Link :: Comments (16)

شنبه، 4 آبانماه 1387

وقتی از هیچ چیز حرف نمی زنیم

یک روز تعطیل دل گیر، صبح زود بیدار شوی از خواب. چای بگذاری. ظرف های چند روز مانده را بشویی. میوه و شیرینی بچینی روی میز. شمع و عود بیافروزی. چای بریزی. نوکتورن شماره ی دوی شوپن بگذاری. بنشینی کنار پنجره، رو به آسمان ابری ی آبستن ِ پائیز. چای بنوشی و سیگار بگیرانی و با خودت فکر کنی، منتظر که باشم من؟
و با سیگار دوم انتظار پاک از خاطرت برود...
گاهی از هیچ چیز حرف نمی زنیم. گاهی از هیچ چیز حرفی نداریم که بزنیم.

IMG_6240j.jpg

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۵۹ :: Link :: Comments (15)

چهارشنبه، 1 آبانماه 1387

نویسنده ی میهمان: نازنین فراهانی

گفتم که، آقای گله خیلی برای ما عزیز بود. او مظلوم بود و تنها. و پس از مرگش این مظلومیت و تنهایی نه تنها از بین نرفت که افزون شد.
پس از نوشته ی خوب علی کاظمیان، نازنین فراهانی هم برایم یادداشتی درباره ی آقای گله نوشته است. نازنین بهترین و نازنین ترین دوست من، سبب آشنایی و رفاقتم با آقای گله است و همراه با او خاطرات شیرین و لذت بخش فراوانی از این مرد بزرگ داریم. و به سبب همین خاطره های مشترک هم هست که به رغم فاصله ها هرگز صمیمیتی که میان ما وجود دارد از بین نخواهد رفت. نازنین بازیگر فوق العاده ای ست - که سینمای ایران هنوز آن گونه که باید قدرش را ندانسته است- با قلمی روان و نثری خواندنی. یادداشتش را که خواندید به حرفم می رسید.


*خودم هم یادداشتی نوشته ام درباره ی آقای گله به نام افسانه ی فریدون، که فردا پنج شمبه در روزنامه ی اعتماد منتشر می شود (پرده ی نئی - 8) برای خواندن این یادداشت این جا را کلیک کنید.

060.jpg

يكي از روزهايي بود كه من سخت در لاك خود فرو رفته بودم. از آن روزهايي كه زنده گي سخت مي گذشت.
بي كاري، فراموش شده گي، بيزاري از سينمايي كه تلاش براي آن مثل آب در هاون كوبيدن است، خيره گي به آن چه تقدير است و .... تلفن زنگ زد.روي منشي تلفن صدايي گفت: سلام من فريدون گله هستم. لحنش قاطعيت عجيبي داشت.
فريدون گله؟ كارگردان كندو؟ فيلم مورد علاقه ي من؟ گوشي را برداشتم .
كندوي دو به نام: خور پلنگ و نقشي كه من چه قدر دوستش داشتم. به جلوي در دفترش كه رسيدم،‌ پاترول مشكي نگه داشت و علي كاظميان كه بعدها جزو حلقه ي دوستانم بود پياده شد. بعد از يك ساعت حرف گله به اين نتيجه رسيد كه : دستيار من مي شي؟
هول شده بودم. من كه دستياري نكرده بودم. شروع كردم. كلي هم جلو رفتيم ولي انگار ،گله نبايد فيلم مي ساخت. نبايد از جانب من نيست. نبايد تقدير اين فيلمساز عزيز بود. خور پلنگ متوقف شد. در همان مرحله متوقف شد و همكاري من و گله جور ديگري ادامه پيدا كرد. در همان "ویلای کوچک متل قو که مأوای او بود" روزها و شب¬هايي به نوشتن گذشت. با عليرضاي معتمدي عزيز كه كنار اين همكاري، همراهي مان مي كرد. و نتيجه فيلم نامه ي زيباي " دورترين تابستان" بود. موسيقي زيباي واگنر را مي گذاشت و در سالن راه مي رفت و با خودش حرف مي زد. بعد سيگار تمامش را خاموش مي كرد و پرت مي كرد توي يك گلدان قديمي كه گوشه ي اتاق بود. مي رفت توي حياط ،ميان باغچه. بلند بلند حرف مي زد. اين بخشي از كارش بود. حتمن باغچه ي كوچكش كه سال ها تنهايي اش را با او سهيم شده بود به اين نجواها كه از ذهني پر دغدغه بيرون مي ريخت، عادت كرده بود. حتمن اين درخت هاي كوچك و اين گل هايي كه اين همه دوست شان مي داشت، رازهايي مي دانستند كه من از پشت اين پرده ي سفيد،‌ كه فقط رفت و آمدش از در ورودي ويلا تا اين نقطه را مي ديدم و لب زدن هاش را، تا ابد از آ ن بي خبر مي ماندم. حتمن امروز گل ها تمام شده اند. حتمن درخت ها از تنهايي مرده اند. حتمن ميزوصندلي چوبي قديمي كه توي ايوان بود زير غبارها ... گفت: يه روز بهروز وثوقي درست همون جايي كه تو نشستي نشسته بود، گفت...
چه قدر خاطره و خنده و چه حسرتي امروز... جمله هايم ناتمام مي ماند. گلويم درد مي كند. اين اولين بار است كه برايش مي نويسم. هر بار كه مي خواستم بنويسم يادِ... جمله هايم ناتمام مي ماند. فريدون گله از خانواده اي اصيل و اشرافي و به قول علي كاظ آدم حسابي بود. ولي لحن و كلامش، رفتارش،‌منشش چيزي از اشرافيت نداشت. او مثل مردم كوچه و بازار بود. يادم نمي رود اولين بار كه مادرش را ديدم چه قدر تعجب كردم. او از اين اشرافيت فاصله گرفته بود. بي خود نبود كه اين همه، فيلم هايش رنگ زنده گي داشت.
مي گويند ما ايراني ها مرده پرست هستيم. ولي براي فريدون گله، حتا مرده پرستي هم نديدم، از اين بوق و كرناهاي بعد از مرگ، پشت هم بزرگ داشت گرفتن، جايزه هاي بعد از مرگ و... فريدون گله سال ها در انزوا زنده گي كرد. وقتي هم كه از انزوا درآمد، مورد بي مهري قرار گرفت. او آرزوي دوباره فيلم سازي اش را با خودش به گور برد. فيلم نامه هاي او را در كتابخانه ام دارم. فيلمنامه هايي كه هيچ وقت ساخته نشدند. فيلم نامه ي خوبي كه فقط خودش مي توانست بسازد. فريدون گله، درك نشد. شناخته نشد. ديده نشد. فقط فراموش شد.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۷:۲۰ :: Link :: Comments (9)

دوشنبه، 29 مهرماه 1387

نویسنده ی میهمان: علی کاظمیان

سی ام مهر سال روز خاطره ای تلخ برای ماست. برای جمعی که آن ویلای کوچک و دوستانه ی "متل قو" خانه ی گرم و مهربانی رفاقت شان بود. چه ها که نگذشت بر همه ی ما، اما امروز سه سال است که صاحب آن ویلا، فریدون گله، فیلم ساز به عزلت خزیده ی نامی، سازنده ی فیلم های دشنه، کندو، مهرگیاه، زیر پوست شب، ماه عسل و ... دیگر در بین ما نیست. از دوستی که خاطرات مشترک میان من و او و فریدون خان گله بسیار است خواستم چیزی درباره ی سال مرگ او بنویسد که در زیر این نوشته ی زیبا و جامع علی را می خونید. آقای گله برای ما بسیار عزیز بود، به همین دلیل نوشته ی خودم در اعتماد روز پنجشنبه هم درباره ی اوست که همان روز این جا و در سایت روزنامه ی اعتماد می توانید آن نوشته را هم بخوانید.
و دیگر این که عکس و مطلب اختصاصی علیرضا معتمدی دات کام است و نقل و کپی کردن آن حتا با ذکر منبع مجاز نیست.

محاط در سکوت

تنها تر از انسان ، در لحظۀ مرگ
ساده تر از شبنم ، رو سفرۀ برگ
مطرود هم قبیله ، محکوم خویشم
غریبه ای طعمۀ این کندوی نیشم
فریدون گله بزرگ بود و از اهالی دیروز بود. دیروزی پربار و خوشایند . دیروزی پراز تصویر و موسیقی و ترانه .
دیروزی که هنوز امروز از آن تغذیه می کند . دیروزی که قلم را وا می دارد که امروز برای آقای گله یادنوشتی تحریر کند .
حقیقتاً او بوی دیروز می داد . با او که به کلام می نشستی حس می کردی که گویی در دهۀ پنجاه قرار داری . از دوستانش که سخن می گفت می فهمیدی که آدم حسابی یعنی چه. افرادی از خاندانی اصیل و اهل ادب . و فریدون گله چه زیبا فارسی حرف می زد.
اهل نغز بود و حلاوت کنایه را درک می کرد . مردانه لباس پوشیدن را بلد بود . بالا بلند بود و قوی که هنگامی که با تو دست می داد ،باید دستش را می فشردی .چرا که او مردانه دست می داد .
همواره از اصولیون سخن می گفت که آقاحسینی کندو مثال بارزش بود .آقای گله اتوبان را دوست نداشت. هر جا که مقصودش بود بایستی که یا از مسیر خیابان ولیعصر می گذشت یا از خیابان شریعتی.... یا به قول خودش جاده قدیم شمیران. با آنکه سالها بود که دیگر تهران زندگی نمی کرد ولی هنوز نشانی رستورانهای درست و حسابی را می شناخت . و چه مسلط بود بر گویش زبان انگلیسی.
حضورش مغتنم بود و باصفا . در آن ویلای کوچک متل قو که مأوای او بود ، با فضایی خالص مواجه می شدی که تنهایی هنرمند منزوی را معنا می داد . خانه گویی مملو از ترانه های فیلمهای او بود . خانه سرشار از نجوای واروژان و جنتی عطایی بود و عطر خاطرۀ همۀ خوبان ِ درگذشته و مهاجر.
آقای گله موثر و دقیق بود که هرگاه احوالش کوک نبود نمی توانستی در حضورش حتی نفس بکشی ! و چه خوشایند بود به وقتی که قبراق بود و سرخوش که به دور خنده می افتاد و می خنداند و چقدر لحظه پرنشاط می شد از طنین خنده هایش.
و خاطرۀ خوب یعنی همین . یک لحظۀ دلپذیر مشترک برای یادآوری مثبت کافی است و ساختن یک فیلم خوب مثل کندو برای سینمای ایران نیز.
رفتن گله شاید برای سینمای کنونی ضربه ای نبود. اما فیلم نساختن او در این سالها دلیل بر عدم تاثیر نیست .
فریدون گله اعتبار بود . به شهادت فیلمهایش ؛ که هنوز نفس می کشند.
سکوت با تقدیر او پیوند داشت . چه در بودش و چه در نبودش. با او آمیخته بود . سکوت گله را محاط کرده بود .
شاید حالا که دیگر او در میان ما نیست بشود با صدای بلند از موزه سینما پرسید که آیا کسی آنجا فریدون گله را می شناسد؟ مضحک نیست که کارگردانی که در این مملکت هفت فیلم ساخته نباید جایی در موزه سینمایش داشته باشد؟ دریغ از حتی یک عکس و یا توضیحی مختصر ازفیلمهای مهرگیاه یا کندو

gole-web.jpg
علی کاظ و آقای گله در ویلای متل قو. پشت سرشان دروازه ی بهشت پیداست.

دوست خوش احساسم علیرضا معتمدی سی اُم مهر را به من گوشزد کرد. رفاقت با او یادگاری است از بودن در کنار آقای گله . مدتهاست که من و علیرضا فرصتی برای الحاق به یکدیگر نداشتیم . قرار است که در سالگرد آقای گله به هم بپیوندیم و به اتفاق نزد او برویم . نه مانند شهریور 1381 در شمال ایران، متل قو ؛ بلکه جنوب تهران قطعه هنرمندان بهشت زهرا.
آقای گله نگران رفاقتها بود. حق داشت...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۵۷ :: Link :: Comments (4)

شنبه، 27 مهرماه 1387

یه شاخه نیلوفر

آلبوم تازه ی محسن چاووشی و اولین آلبوم رسمی او وارد بازار شده.
فقط یک نابغه می تواند این طور اقشار مختلف یک جامعه را طرفدار خود کند. از روشنفکران گرفته تا مردم عادی کوچه و بازار، همه او را دوست دارند و آهنگ هایش را می شنوند. کم اتفاق می افتد یک هنرمند به چنین موقعیتی دست پیدا کند.

fxuxq9.jpg

تازه 24 ساعت است که آلبوم را از یک دهه ی هفتادی هدیه گرفته ام - اولین مراوده با یک دهه ی هفتادی که به نظر می رسد از دهه شصتی ها بهتر و نسل شان مرغوب تر باشد!-
از شنیدن اش لذت برده ام و گمانم در شنیدن های بعدی لذت بیش تری هم خواهم بُرد. کارهای چاووشی این ویژگی را دارد که هرچه می گذرد در وجودت ته نشین می شود و به همین دلیل گاهی آهنگ های مورد علاقه ات در طول زمان تغییر می کند. فعلاً که قطعه ی ناز را خیلی دوست تر داشته ام:
روح تو مریمه
چشم تو نرگسه
دست تو نسترن،
روح تو، دست تو، چشم تو
عشق من!
گلخونه ی منه...

و حتا این:
این روزا نیستی اما باز،
به پات می افتم که نری...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۰۸ :: Link :: Comments (22)

آگاهی، پیروزی ست

اکتبر،حرکت جهانی برای ارتقاء آگاهی پیرامون سرطان پستان

b53af4d960da40ec4ec263e392a017f129b0bd584915b7dfc15698091c1d5cf4235e6e27ecab3bd9646fd4f2bda416ca.jpg

آگاه باشیم و آگاهی ببخشیم.
این ها را ببینید: سرطان پستان، ماموگرافی، عوامل مؤثر ابتلا

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۳۷ :: Link :: Comments (2)

چهارشنبه، 24 مهرماه 1387

پرده ی نئی - 7

سه جور مخملباف داریم
مخملباف سوم: مخملباف فیلم‌ساز

هنوز هم هیچ کارگردانی در سینمای ایران به شهرت و اعتبار و محبوبیت مخملباف سوم دست نیافته است. او نخستین کارگردان/ستاره‌ای بود که نام‌اش تضمینی بود بر فروش فیلم‌هایش. او یک دهه این‌چنین در اوج بود و مردم برای تماشای «فیلمی از محسن مخملباف» سر و دست می‌شکستند. دهه‌ای که با بایکوت در سال 1364 آغاز شد و با گبه در سال 1374 به پایان رسید. داستان مخملباف سوم را از نیمه آغاز کردیم، اما حقیقت این است که تا پیش از این، مخملباف سوم به هیچ وجه نزد عامه‌ی مردم و منتقدان و اهالی سینما هویت و اعتباری نداشت. او از بایکوت به بعد بود که به گفته‌ی خودش سینما را "بلد" شد؛ وگرنه تا پیش از آن مخملباف سوم تصویر کننده‌ی افکار و منویات ِ مخملباف ایدئولوگ بود. اما دوره‌ی دوم فیلم‌سازی او در این یک دهه‌ی درخشان، دوران صمیمیت مخملباف‌های دوم و سوم و به حاشیه رفتن موقت و تا حدودی مصلحتی مخملباف اول بود. او نخستین پدیده‌ی سینمای پس از انقلاب بود. نخستین "بچه مسلمان انقلابی" فیلم‌ساز شده‌ای که به اعتبار و شهرت و مشروعیت توأمان رسیده بود. او البته کاربلد و موقعیت شناس بود، ذیل حمایت‌های بی دریغ مخملباف دوم قرار داشت و فرزند زمانه‌ی خود بود و به همین اعتبار موفقیت‌های خاص و عام‌اش بی سبب نبود. اما یکی از معماهای بزرگ تاریخ سینمای ما این پرسش است که او چه‌گونه این‌چنین از اوج محبوبیت و موفقیت به یک ورشکسته‌ی فرهنگی -دست کم در داخل کشور- تبدیل شد و به کنج عزلت و تبعیدی خودخواسته فرود آمد؟
برخی معتقدند که مخملباف سربه‌راه و موفق ِ آن دهه‌ی طلایی را عباس کیارستمی ناخواسته با ساخت فیلم کلوزآپ که مستقیماً به "پدیده‌ی مخملباف" در فضای اجتماعی آن سال‌های ایران می‌پرداخت، بی‌آن که قصد و نیت شومی داشته باشد از راه به در کرد. گرچه لابد خود مخملباف هم زمینه‌های لازم را برای این از راه به در شدن داشته است. مخملباف در سال 67 بای‌سیکل‌ران را ساخته بود و در حالی که به حکم مخملباف اول خود را به مدت یک‌سال به اتاق فکر تبعید کرد تا با رهبر فکری‌اش علی شریعتی خلوت کند و خود را در مناسبات نوین جامعه‌ی ایران پس از جنگ بازشناسد، در فیلم کیارستمی هم در نقش خود ظاهر شد. البته تأثیرات کیارستمی و جهان بینی سینمایی و ویژگی‌های منحصر به فرد سینمای او بر روی مخملباف به این زودی‌ها خود را نشان نداد، زیرا مخملباف هنوز یک مرحله‌ی دیگر تا دگردیسی‌ی کیارستمیانه‌ی خود فاصله داشت. اما امروز کسی نیست که نداند خشت اول ِ رویای بزرگ مخملباف برای جهانی شد، با همان یک فیلم گذاشته شد. اما برگردیم اصل به داستان. جلسه‌ی توجیهی یک ساله‌ی مخملباف اول با دو مخملباف دیگر که به آخر رسید، ثمره‌اش شد دو فیلم جنجالی و هرگز به نمایش درنیامده‌ی شب‌های زاینده رود و نوبت عاشقی که نشان می‌داد مخملباف مطلق‌گرای اول این‌بار به مخملبافی "مطلقاً نسبی‌گرا" تبدیل شده است. گرچه تعبیر "مطلقاً نسبی گرا" در ذات خود متناقض و غیر قابل وقوع است، اما این بهترین توصیفی‌ست که می‌توان برای محسن مخملباف با همه‌ی تناقض‌ها و تضادهایش یافت. او خود نیز پدیده‌ای ست دیریاب و بلکه نایاب.

makh1386.jpg

گردش ایدئولوژیک مخملباف اول که در ویترین مغازه‌ی دو نبش مخملباف سوم عرضه شده بود، به راستی انقلابی بود در فضای فرهنگی آن سال‌های کشور. بسیاری این دگردیسی را سرنوشت محتوم همه‌ی انقلابی‌های دیگر می‌دانستند و مخملباف را به دلیل هوش سرشاری که داشت طلایه دار این انقلاب بزرگ می‌دانستند. در آن سوی میدان اما حامیان گذشته‌ی مخملباف اول قرار داشتند که مخملباف سوم را فرزند ناخلف آموزه‌های خود می‌دیدند و این تغییرات بنیادین را نتیجه‌ی توطئه‌ی بزرگ دشمن تلقی می‌کردند که با تشویق‌ها و جایزه‌های فستیوال‌های جهانی عملی شده بود. مخملباف به استغفار و بازگشت به گذشته فراخوانده شد. فیلم‌هایش توقیف شد و اندک اندک چماق‌های تکفیر برای مخملبافی که روزگاری ایدئولوگ فرهنگی نظام انقلابی بود بالا رفت. او را بُریده از انقلاب خواندند و بحث تازه‌ای گشودند پیرامون تلاش گسترده‌ی دشمن برای به انحراف کشاندن فرزندان انقلاب. مخملباف البته چندان هم در این میدان تنها نبود. او علاوه بر حامیانی که در فضای روشنفکری کشور برای خود دست و پا کرده بود، توانسته بود در صف نیروهای خودی داخل حکومت نیز شکافی عمیق - و بی‌سابقه- ایجاد کند. از آن به بعد جغرافیای فرهنگی بسیاری از این نیروها با توجه به دوری یا نزدیکی‌شان به حرف‌ها و اندیشه‌های محسن مخملباف تعریف می‌شد. ورای این جنجال‌های سیاسی اما مخملباف تازه‌ای پا به دنیا گذاشته بود. او نخستین کسی بود که از اردوگاه روشنفکری – گرچه تازه به آن پیوسته بود- فیلم پرفروش می‌ساخت و هم‌زمان در جشنواره‌های جهانی هم می‌درخشید. مخملباف نویسنده و مخملباف فیلم‌ساز به اتحادی چشمگیر رسیده بودند و مخملباف ایدئولوگ در حاشیه قرار گرفته بود. اما دیری نپائید که او باز، و این‌بار در شکل و هیأتی دیگر سربرآورد. هرچه می‌گذشت ردپای او بیش‌تر در فیلم‌های مخملباف سوم دیده می‌شد و این طرفداران "محسن" را نگران می‌کرد. او اما سرمست از محبوبیت داخلی و موفقیت‌های خارجی گوش‌اش به این حرف‌ها بدهکار نبود. مصاحبه‌هایش باز تبدیل ‌شدند به خطابه‌های ملال آور یک دهه پیش، به رنگ و زبانی متفاوت اما به همان اندازه بی‌ارتباط به مقوله‌ای به‌نام هنر. مخملباف باز شروع کرد برای هنر و سینما مانیفست صادر کردن و نسخه پیچیدن، عیناً همان کاری که یک دهه پیش، از موضعی دیگر کرده بود و سرانجامی جز ندامت نیافته بود. او در فیلم سلام سینما این تصویر را از خود کامل کرد. او پس از آن گبه را به عنوان آخرین شاهکار خود ساخت. فیلمی سرشار از شعار اما به شدت شاعرانه. شعریتی که شعارها را تلطیف و قابل تحمل می‌کرد. سخنرانی‌ها را در ترکیب درخشان رنگ‌ها و موسیقی جادویی‌اش هضم می‌کرد و اتفاقاً همین شد تیر خلاصی به مغز مخملباف ِ سوم. او پس از آن با مخملباف دوم قطع رابطه کرد، چون تصور می‌کرد مخملباف اول یک متفکر جهانی‌ست و مخملباف دوم در بهترین حالت یک قصه‌نویس خوب با مخاطب ِ پنج شش هزار نفری داخلی، به تعداد نسخه‌های کتاب‌هایی که می‌نویسد. و این‌گونه شد که مخملباف سوم در جدال و ستیز ابدی مخملباف اول و دوم، طرف اولی را گرفت و خود و تریبون و مدیوم‌اش را دو دستی تقدیم او کرد. او می‌خواست جهانی باشد. و فکر می‌کرد وظیفه‌ی مخملباف فیلم‌ساز فیلمبرداری کردن از سخنرانی‌های مخملباف اول است برای نجات بشریت. او ابتدا بازیگران را از فیلم‌های خود حذف کرد و پس از آن سنت داستان گویی را. سفرقندهار را ساخت و قلم را به دست مخملباف اول داد تا در نبود مخملباف دوم، به جای داستان، سخنرانی طویل و ملال آور "بودا در افغانستان از شرم فرو ریخت" را بنویسد. او می‌خواست تکمیل کننده‌ی سینمای کیارستمی باشد – گرچه خودش این تأثر پذیری را مطلقاً انکار می‌کند- . او به سیاق سینمای کیارستمی که در آن‌سال‌ها در همه‌ی جهان مُد بود، قصه و بازیگر را از فیلم‌هایش حذف کرد و از دهان نابازیگران یا بازیگرانی که ادای نابازیگران را درمی‌آوردند باز شروع کرد به شعار دادن. تفاوت مخملباف توبه‌ی نصوح و مخملباف فریاد مورچه‌ها در این بود که در اولی فرج‌الله سلحشور زبان مخملباف بود و در آخری لونا شاد. حقیقت این است که تغییرات در مخملباف اول و سوم در حد همین تفاوت ظاهری است، اما هر دو فیلم به‌طرز شگفت‌انگیزی به هم شبیه هستند. در هردو فیلم مخملباف دوم پرده‌ی سینما را با تریبون سخنرانی اشتباه گرفته است. او به شیوه‌ی کیارستمی که فیلم‌هایش در ظاهر قصه ندارند می‌خواست فیلم بسازد پس قصه را فراموش کرد، اما از این نکته غافل بود که آدم‌های فیلم‌های کیارستمی هرگز افکار و ایدئولوژی خود را فریاد نمی‌زنند. فیلم‌های کیارستمی درباره‌ی انسان‌هاست اما فیلم‌های مخملباف درباره‌ی آن‌چه در مغز انسان‌های فیلسوف و عارف می‌گذرد.
مخملباف دوم باز ثابت کرد که مجموعه‌ی تناقض‌هاست. مگر می‌شود کسی که به این دشواری فیلم‌سازی را "بلد" شده است و یک دهه با ساخت دست‌کم سه فیلم از شاهکارهای سینمای ایران درخشیده‌است این "بلد" بودن را فراموش کند؟ مخملباف ثابت می‌کند که وقتی عقل و اراده و فرمان را دوباره به دست مخملباف اول‌ای بسپاری که روزگاری با کناره گرفتن از او پله‌های موفقیت را طی کرده‌ای، ناگزیر به سرجای اول باز می‌گردی. یک به علاوه‌ی یک همیشه و در هرجا حاصلی یک‌سان دارد. چه در حوزه‌ی اندیشه و هنر اسلامی با شرکت فرج‌الله سلحشور و محمدکاسبی و مجیدمجیدی این مسئله را حل کنی، چه در هند و تاجیکستان، با کمک لونا شاد و رقص و سکس و فلسفه.

منتشر شده در روزنامه ی اعتماد

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۲۵ :: Link :: Comments (4)

پنجشنبه، 18 مهرماه 1387

پرده ی نئی - 6

سه جور مخملباف داریم
مخملباف دوم: مخملباف نویسنده

مخملباف دوم آبروی دو مخملباف دیگر بود که نشسته بود کُنج خانه، می‌نوشت و خلق می‌کرد و به‌سان مادری دل‌سوز، مهربان و بی‌توقع بالیدن فرزندانش را تماشا می‌کرد.
او از همان ابتدا راهش را از مخملباف اول جدا کرده بود و به جای مصاحبه کردن و برای این و آن خط و نشان کشیدن، رفیق شاعران فقید سلمان هراتی و قیصرامین پور شده بود. شاعرانی که خود آبروی شعری "بچه مسلمان ها" بودند و هستند تا همین امروز. آن‌ها با هم خوش بودند، پرتقال‌هایی را که "سلمان" از شمال می‌آورد توی حیاط حوزه با هم قسمت می‌کردند و دور از چشم مخملباف اول از فروغ فرخ‌زاد با هم حرف می‌زدند. گاه که مخملباف ِ ایدئولوگ زبان به کام می گرفت و مغز پرآشوب و پر سروصدای "محسن" آرام می‌گرفت؛ مخملباف دوم قلم به دست می‌گرفت و مشغول نوشتن می‌شد. گیرم مخملباف اول هرگز نفهمید که مخملباف دوم چه لطف‌ها که در حق او نکرده است. مثل مادری شبانه بر بالین پسرک سربه‌هوا و بازیگوش‌اش که روی دفتر مشق‌های فردا خوابش برده حاضر می‌شد و به فکر آبروی فردای پسرک در مدرسه، انشاهای نانوشته‌اش را می‌نوشت تا پسرکش عاقبت سری توی سرها دربیاورد. حقیقت این است که در همان روزها که مخملباف اول درباره ی هنر و اندیشه ی اسلامی نظریه های شداد و غلاظ صادر می کرد، این مخملباف دوم بود که باعث اعتبار و آبروی او شده بود، وگرنه در سال های نخستین دهه ی شصت، کشور ِ انقلابی از قید ِ سلطنت رسته چیزی که کم نداشت چریک های نظریه پرداز بود. مخملباف اول خط و نشان می کشید و مخملباف دوم با حجب و حیا و وقاری که تا آخر همراهش بود - و همین اصلاً زمینه های «شهادتش» را در سال های پایانی دهه ی 1370 فراهم کرد- آن عقب ها توی تاریکی اتاق محسن مخملباف سرش به کار و کتابش بود. او نخستین "اتفاق" حوزه ی اندیشه و هنر اسلامی به معنای واقعی کلمه بود، گرچه مخملباف اول به جایش سخن می گفت و پُز نبوغ اش را او می داد.

071020165458Mohsen%2520Makhmalbaf%2520received%2520the%2520golden%2520Stag%2520from%2520Kyev%2520Melodist%2520Film%2520Festival.jpg

مخملباف دوم البته بیش از دو همزاد دیگرش مستعد و خلاق و هنرمند بود اما کم‌تر از آن دو قدر دید؛ شاید به این دلیل که نه سر و زبان و جسارت و مشروعیت مخملباف ایدئولوگ را داشت و نه ظاهر جذاب و عنوان پر طمطراق و دهان پُرکن مخملباف سینماگر را. او محجوب بود، بی‌ادعا بود و چنان که رسم دیار ماست، همچو دیگر صاحبان قلم، مظلوم بود. او حتا در روزگاری که نمایشنامه‌های اخلاقی و شعاری – مثلاً شیخ شهید و حصاردرحصار و مرگ دیگری را - می‌نوشت هم از مخملباف مشهور و بانفوذ اول و هم از مخملباف سوم (مخملباف فیلم‌ساز که تازه‌تازه داشت تاتی‌تاتی می‌کرد) عاقل‌تر و آگاه‌تر و باهویت‌تر و با فرهنگ‌تر بود. مخملباف دوم همیشه و تا همین چند سال پیش که به طرز مشکوکی، طی یک کودتای خونین توسط دومخملباف دیگر به قتل رسید و حتا جسدش هم هرگز پیدا نشد، معتدل و در حد امکان روشنفکر بود. در نیمه‌ی اول دهه‌ی 1360، وقتی مخملباف دوم در خلوت و عزلت داستان‌های "حوض سلطون" و "باغ بلور" و "جراحی روح" و "محبوبه‌های شب" را می‌نوشت(داستان‌هایی که هر کدام در ادبیات داستانی "رسمی" آن سال‌ها "اتفاق"ی بودند برای خودشان) مخملباف اول هنوز درگیر مسئله‌ی کیفیت حضور زنان در تولیدات هنری بود و مخملباف سوم، تازه از "استعاذه" به "بایکوت" رسیده بود. "باغ بلور" رمان محبوب آن سال‌ها، کوچک‌ترین شباهتی به مخملباف‌های دیگر همان زمان ندارد. مخملباف دوم قادر بود افکارش را متمرکز کند (شاید چون نوشتن بیش از حرف زدن زمان می‌بَرَد و باعث ته نشین شدن افکار می‌شود) و آن‌ها را بی‌دغدغه‌ی شعار دادن به طرز هنرمندانه‌ای تصویر کند (شاید چون مخملباف دوم در هنگام تقسیم وظایف با کمال میل شعار دادن و فلسفه بافی را به مخملباف اول محول کرده بود و می‌دانست که تنها وظیفه‌اش قصه گفتن است). با این وجود او هرگز نتوانست از زیر سایه‌ی مخملباف‌های استثمارگر دیگر بیرون بیاید. آن‌ها آن‌قدر از او سوء استفاده کردند و حق اش را ضایع کردند که این دوست داشتنی‌ترین محسن مخملباف از کار اصلی خودش بازماند. هر کس دیگری که جای مخملباف دوم بود و دو دهه‌ی پیش در برهوت ادبیات داستانی رسمی با چنان استعدادی چنین داستان هایی می‌نوشت تا امروز لابد به جای‌گاه درخوری در داستان نویسی معاصر دست پیدا کرده بود. اما از او سوء استفاده شد، داستان‌هایی را که برای خودش نگه داشته بود خرج آبروی مخملباف فیلم‌ساز کرد. البته این ایثارگری‌ها‌ و از خودگذشتگی‌ها تا زمانی که منجر به ساخت فیلم‌هایی هم‌چو "بای‌سیکل‌ران" و "عروسی خوبان" و "هنرپیشه" و "ناصرالدین‌شاه آکتور سینما" می‌شد مؤثر بود و هدر دادن استعدادها تلقی نمی‌شد. گرچه در همین فیلم‌‌ها هم جسته گریخته و بیش و کم ردپایی از دخالت‌های مخملباف ایدئولوگ که زورش زیادتر از دو مخملباف دیگر بود دیده می‌شد، اما این تک مضراب‌ها در این چند فیلم چندان آزار دهنده نبود. دلیل‌اش هم البته به دوران کوتاه افسردگی و پس از آن تطور و پوست انداختن مخملباف اول بازمی‌گشت که استثنائاً تصمیم گرفته بود مدتی روزه‌ی سکوت بگیرد و تکلیف خودش را با یأس فلسفی-مکتبی‌ای که چندی بود گریبان‌اش را گرفته بود روشن کند. این بود که در همین مدت کوتاه، استثمار مخملباف دوم توسط مخملباف سوم نتایج خوبی به بار آورد و آبروی مخملباف فیلم‌ساز اصلاً از همین چند فیلم حاصل شد. اما همه‌ی مشکلات از روزی آغاز شد که یائسگی موسمی مخملباف اول به پایان رسید و او پوست انداخت و با ریش تراشیده و افکار نو به میدان بازگشت. این مخملباف همه چیزش عوض شده بود الا شعار دادنش. به این ترتیب چون هنوز زورش زیاد بود شروع کرد به دخالت مستقیم در رابطه‌ی کاری میان مخملباف دوم و سوم. کارش شد توی قصه‌های مخملباف دوم دست بُردن و بازنویسی کردن آن‌ها با محتوای سخنرانی‌های ناکرده‌ای که در دل‌اش مانده بود چون دیگر عصر سخنرانی کردن و سخنرانی شنیدن گذشته بود. و مخملباف سوم هم چشم بسته شروع کرد به فیلم کردن این قصه‌ها که جوهر و ایده‌ی نابی داشتند زیرا که متعلق به مخملباف دوم بودند، اما سروشکل و جملاتشان کسالت‌بار و خسته کننده و شعاری بود، آن‌چنان که مخملباف اول بود. مخملباف بی‌چاره‌ی دوم استثمار می‌شد و راه فراری هم نداشت. مجبور بود مدام بنویسد و جوری بنویسد که مخملباف اول نتواند چندان خراب و کسالت‌بارشان کند. اما هرروز که می‌گذشت کم‌تر موفق بود. او جان کَند و نوشت و جور آن دوتای دیگر را کشید. مجبور بود خرج سفرها و شهرت سومی را بدهد و تغییرات و سخنرانی‌ها و ژست‌های فیلسوف مآبانه‌ و بی‌پایان مخملباف اول را مدام با قصه‌ها و درام‌های تازه توجیه کند تا آن‌ها به چشم بیایند. کم فروشی هم نکرد. تا زمانی که زنده بود تمام سعی و تلاش‌اش را کرد اما دو مخملبافی که از پس و پیش احاطه‌اش کرده بودند فقط به فکر خودشان بودند. یادشان رفته بود که مخملباف دیگری هم هست که آبروی نهفته‌ی آنان است. مخملباف زبان بسته‌ی دوم خودش را فدای آن‌دوی دیگر کرد. هرکاری بلد بود کرد تا آن‌ها به چشم بیایند اما خودش نادیده ماند. تنها ماند. کسی دستش را نگرفت. توجهی به‌ او نکرد، جوهره‌ی ناب قصه گویی‌اش نادیده و دست‌کم گرفته شد تا روزی که به ته خط رسید. روزی که دیگر از دست او هم برای نجات دو مخملباف خودخواه دیگر کاری ساخته نبود. این‌گونه شد که کم‌کم گم شد پشت انبوه محصولات خانه‌ی فیلم مخملباف و هرگز هیچ کس نه به فریادش رسید و نه حتا یادش آمد که روزی مخملباف دومی هم بود که استعدا نابی در قصه نویسی بود.
غیبت مخملبافِ نویسنده را هیچ کس احساس نکرد، زیرا که او پیش از آن که مخملباف فیلمساز ترک دیار بگوید، هابیل وار به دست او و با نقشه‌ی مخملباف فیلسوف ایدئولوگ به قتل رسیده بود. و این مرگ چنان تدریجی و بی صدا بود که نه کسی مرثیه ای برایش سرود و نه سراغی از او گرفت. انگار که از اول هم چنین "مخملباف"ی زنده نبوده است؛ غافل از این‌که تراژدی مخملباف سوم درست از روز گم شدن آقای نویسنده آغاز شد...
در قسمت بعدی این یادداشت به سرنوشت مخملباف سوم می‌پردازیم.

منتشر شده در روزنامه ی اعتماد

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۵۰ :: Link :: Comments (14)

چهارشنبه، 17 مهرماه 1387

با سُس تین ایجری

ظاهرش غلط انداز است وگرنه خیلی خواننده ی خوبی ست. من که خیلی لذت می برم از شنیدن کارهایش، مخصوصاً از تراک هفت این آلبوم. استعداد بی نظیری ست مهرشاد

پی نوشت: این هم جادوی هشت. خیلی جالب است، حتماً بخوانید.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱:۰۵ :: Link :: Comments (7)

سه شنبه، 16 مهرماه 1387

بله رفیق عزیز!
این طوری بود که از تو هم نا امید شدم. وقتی به خودت اجازه می دهی که دیگران را به خاطر ابراز عقاید دینی شان در وب سایت رسمی شان که جزوی از حریم خصوصی آن هاست و حرف زدن در آن بخشی از حق آزادی بیان شان، بی آن که حقی از تو یا دیگران ضایع کرده باشند محاکمه کنی، دیگر چه فرقی هست بین تو و کسانی که آدم ها را به خاطر عقایدشان محاکمه و بازداشت می کنند؟ گیرم تو به اعتقادات آدم ها کار داشته باشی و آن ها به بی اعتقادی شان. این هردو اسمش تفتیش عقاید است.
بله رفیق عزیز! قرن هاست مشکل بزرگ ما در این کشور محنت زده مشکل فرهنگی ست. مشکل بزرگ ما استبداد فردی ست نه استبداد سیاسی. ماییم که در هر مقام و مرتبه و جایگاهی که باشیم، هرکس را که شبیه به ما فکر نکند یا به دلخواه ما رفتار نکند، محکوم می کنیم. دولت ها با هر عقیده و مرامی می آیند و می روند، ما چرا تغییر نمی کنیم؟
ایراد از خود ماست که مدام در حال بازتولید استبداد هستیم. ایراد از خود ماست. و تفتیش عقاید از سوی من و تو که اسم خودمان را روشنفکر گذاشته ایم وحشتناک تر است. خیلی وحشتناک.

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۰۲ :: Link :: Comments (7)

شنبه، 13 مهرماه 1387

همایون و دستان


17_8604270415_L600.jpg

چی از این بهتر؟ دو آلبوم تازه با صدای همایون شجریان - که به همان خوبی ی جوانی های پدرش می خواند- و نوازندگی گروه دستان - خوش صداترین گروه نوازنده ی بیست سال اخیر-
لذت شنیدن خورشید آرزو و قیژک کولی را از دست ندهید.
فعلاً چیز دیگری نمی گویم، اما به زودی می خواهم مفصل تر به این دو آلبوم بپردازم و چه بهتر که تا آن وقت شما هم شنیده باشیدشان.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۴۴ :: Link :: Comments (7)

چهارشنبه، 10 مهرماه 1387

داستان گلی که به عابدزاده زدم

پرسپولیس یعنی احمدرضا
بعضی وقت‌ها ناگزیریم از دوست داشتن کسی یا چیزی. بعضی وقت‌ها شیفته‌ی کسی یا چیزی می‌شویم و چنان غرق‌اش می‌شویم که تا آخر عمر، حتا گاهی بی‌آن که بدانیم یا بخواهیم پای‌بند آن چیز می‌شویم. گاهی پیش می‌آید که در یک ظهر دم کرده‌ی مردادماه، درست مثل سعید، پای بوته‌ی گل نسترن عاشق لیلی دختر دایی جان ناپلئون می‌شویم و تا آخر عمر گل محبوب‌مان می‌شود نسترن. برای هرچیزی حجتی لازم است. نشانه‌ای و دلیلی محکم و غیر قابل کتمان. و این روزها برای نوشتن یادداشتی که پژمان راهبر سفارشش را داده، غرق شده‌ام در گذشته و کنکاش روزگاری دور به دنبال یافتن پاسخ این پرسش، که چرا پرسپولیس را دوست دارم. و چرا یک پرسپولیسی متعصب هستم؟
اما پیش از آن‌که بخواهم بیست دلیل دوست داشتن پرسپولیس را بشمارم، ناگزیر از توصیف آن لحظه‌ی داغ مردادماه هستم، که صلات ظهر، عاشق شدم.
ده‌ساله بودم تقریباً و مثل خیلی از هم‌سن و سال‌ها و هم‌نسلانم که تابستان‌ها سرکار می‌رفتند، من هم در یک کارگاه تراشکاری، در خیابان جی اصفهان کار می‌کردم. ظهرها در وقت ناهار و استراحت که دوسه ساعتی وقت داشتیم و اغلب کارگران به خانه می‌رفتند، من و چندتا از بچه‌های دیگری که در کارگاه‌های مجاور کار می‌کردند، می‌ماندیم و از خلوتی زمین فوتبال چمنی که در همان خیابان بود، استفاده می‌کردیم و پول‌های‌مان را روی هم می‌گذاشتیم و چمن را که در آن موقع روز و زیر تابش شدید آفتاب تابستان بی‌مشتری بود و طبعاً اجاره‌اش هم ارزان، اجاره می‌کردیم و می‌ایستادیم به بازی. هر روز مسابقه می‌دادیم. تیم‌های محلات‌مان را می‌کشیدیم به آن زمین چمن و با آن‌ها مسابقه می‌دادیم. من کاپیتان و گل‌زن اصلی تیم بودم. یک پیراهن آرژانتین داشتم با شماره‌ی ده، و عشق می‌کردم وقتی روی چمن خنک می‌دویدم و به خیالم خود را جای مارادونا می‌گذاشتم و به توپ ِ سنگین چرمی ضربه می‌زدم و درخیالم فریاد هزاران هوادار را می‌شنیدم که با هر گُل من شادمانه به هوا می‌پریدند.
همان روزها در مسابقات باشگاهی اصفهان، تیمی تازه گل کرده بود به اسم تام. تام که لباسش قرمز بود گاهی صبح‌ها برای تمرین به زمین چمن ما می‌آمد. آن‌ها دروازه‌بان خوش قد و قامت و خوش قیافه‌ای داشتند به اسم احمدرضا، که خوش اخلاق بود، شیک پوش بود، و هیچ‌وقت ندیده بودم که گل بخورد. خیلی وقت‌ها صبح‌ها تا تمرین تامی‌ها ادامه داشت به بهانه‌ای، خرید سیگار برای "اوستا" یا هربهانه‌ی کوچک دیگری، سری هم به زمین چمن می‌زدم و تمرینات سخت و فشرده‌ و دیوانه وار احمدرضا را نگاه می‌کردم که در همان روزهای گم‌نامی هم چند سروگردن سرتر بود از هم‌بازی‌ها و همه‌ی بازیکنانی که به عمرم دیده بودم. یک روز ظهر که طبق معمول بعد از تعطیل شدن کارگاه، بی‌خیال و بی‌توجه به خستگی آن کار طاقت فرسا، وارد زمین چمن شدیم، تامی‌ها به هر دلیل هنوز چمن را ترک نکرده بودند. آخرهای تمرین‌شان بود و تا زمین را به ما تحویل بدهند، نرم نرمک برای گرم کردن شروع کردیم به دویدن دور زمین. من -و بقیه لابد- همه‌ی حواس‌مان به دروازه‌بان خوش قامت سیاه پوش بود که عین گربه، روی توپ شیرجه می‌رفت و هیچ توپی نبود که توی دستش مهار نشود. گرم کردن که تمام شد، آمدیم در نیمه‌ی زمینی که همیشه بازی می‌کردیم. (آخر، بازی در کل زمین برای ما خیلی سنگین بود) مشغول بازی شدیم و همه‌مان تا آن جا که رمق و توان داشتیم سنگ تمام گذاشتیم بلکه به چشم بیاییم و فرجی شود و به خیال خام کودکانه ام برای بازی در یک تیم حرفه‌ای انتخاب شویم. تمرین تامی‌ها تمام شد و همه رفتند به‌جز احمدرضا، که ساکش را برداشته بود و بطری آب به دست، از کنار فنس‌ها به سمت ما می‌آمد. ایستاد و کمی نگاه‌ کرد. به دروازه‌بان‌های دو تیم تذکراتی داد و بعد وقتی نیمه‌ی 20 دقیقه‌ای اول تمام شد، به من، به خودِ خود ِ من که کاپیتان و گل زن تیم بودم، گفت می‌خواهید با هم مسابقه بدهیم؟
و احمدرضا ایستاد توی دروازه، ما هر کدام پنج پنالتی سهمیه داشتیم که به او بزنیم. هیچ کدام از پنالتی‌ها گل نمی‌شد. اما انگار مهم نبود. بازی ما ناتمام رها شده بود و انگار هیچ کدام کاری نداشتیم غیر از پنالتی زدن به او. با انگیزه‌ای که شاید دیگر هرگز هیچ کدام‌مان در زندگی برای هیچ کاری نداشتیم پشت توپ قرار می‌گرفتیم و با تمام قدرت و توان و تکنیک ده‌سالگی‌مان ضربه می‌زدیم. احمدرضا توی دروازه ایستاده بود، بی‌خیال شمردن پنالتی‌ها، فقط می‌خندید و توپ‌ها را می‌گرفت. مهم هم نبود که شتاب و قدرت‌شان چه‌قدر است. فقط شیرجه می‌زد. شیرجه می‌زد و باز شیرجه می‌زد، یکی پس از دیگری. تا این‌که شوت محکم و پر قدرت من، انگار که تیر آخر آرش باشد بر چله‌ی کمان، از لای دست‌های احمدرضا گذشت و چسبید به تور دروازه. چمن را روی سرمان گذاشتیم از فرط شادی، انگار گل قهرمانی در جام جهانی را زده بودیم. و احمدرضا، کج، همان‌طور که هنوز هم عادتش است، توی دروازه ایستاده بود و می‌خندید. و من درست در همان لحظه بود که احساس کردم عاشق این جوان شده‌ام، احمدرضا عابدزاده با جذبه و مغناطیس شگفت انگیزش. با آن لبخند طلایی که هنوز هم از لبش دور نشده است. صلات ظهر یک روز داغ مرداد ماه بود. ‌
اندکی پس از آن بود که احمدرضا به تیم ملی دعوت شد و درخشید و شد ستاره‌ی تمام مردم ایران. بعد از آن دیگر با شوقی بیش‌تر جمعه‌ها به باغ تختی می‌رفتیم و مسابقات باشگاه‌های اصفهان را می‌دیدیم. سپاهان، ذوب آهن، پلی اکریل، سازمان گوشت، استقلال اصفهان، تام و دیگران. من در آن مسابقات طرفدار سپاهان بودم اما مگر می‌توانستم طرفدار عابدزاده نباشم؟ آن روزها در سرتاسر ایران هیچ کس نبود که احمدرضا عابدزاده را دوست نداشته باشد. او اولین ستاره‌ی واقعی ایران بود در سال‌های پس از انقلاب.
چند ماه بعد اولین چالش بزرگ برای‌مان به وجود آمد. من طرفدار پرسپولیس بودم، به عشق علی پروین که تا همین چندسال پیش‌اش هم بازی می‌کرد و درخشان و شوق برانگیز بود و به عشق ناصرمحمدخانی که گل‌زن درجه یک آن‌سال‌های ایران بود. دیگران هم بودند. کریم باوی، محمدحسن انصاری‌فر و این اواخر فرشاد پیوس و دیگران. اما احمدرضا استقلال را انتخاب کرده بود. همه می‌دانستیم او یک پرسپولیسی با تعصب است، اما به دلایلی که آن روزها نمی‌دانستیم به استقلال رفته بود و ناممکن بود او را در تیم رقیب دید. به این ترتیب، من هم اندکی بعد نیش و کنایه‌های رفقای پرسپولیسی را که همیشه درکنار هم بودیم و استقلالی‌ها را مسخره می‌کردیم و برای‌شان کُری می‌خواندیم به جان خریدم و با احمدرضا و به عشق او استقلالی شدم. ما با هم، با منصورپورحیدری و شاهرخ و شاهین بیانی، با صمدمرفاوی و صادق ورمزیار و جواد زرینچه به افتخارات زیادی رسیدیم. حتا با هم قهرمان آسیا شدیم اما هر دو، هم من و هم احمدرضا (و شاید خیلی‌های دیگر) دل‌مان برای پرسپولیس می‌تپید. تا این که آن روز بزرگ فرا رسید. عابدزاده به پرسپولیس پیوست و من سرافرازانه به خانه بازگشتم.

230193204220717223816315242910027512524.jpg

ببخشید پژمان عزیز، مطلب آن جوری نشد که تو می‌خواستی. گفته بودی کوتاه و تکه‌تکه بیست دلیل بنویسم برای دوست داشتن پرسپولیس و من تا این‌جا فقط یک دلیل نوشته‌ام آن هم یک تکه و متصل. وقتی هم نمانده برای دوباره نوشتن، اما حقیقت این است که اگر وقتی هم بود و باز می‌نوشتم چیزی چندان متفاوت از این درنمی‌آمد. چه انتظاری داری؟ اول نوشته‌ام که گفتم، هرکس برای دوست داشتن و عشق ورزیدن دلیل و حجتی دارد. و بزرگ ترین دلیل من، برای عشق ورزیدن به پرسپولیس – بعد از آن خیانت چند ساله‌ای که کردم و طرفدار استقلال بودم- احمدرضا عابدزاده است. در نیمه‌ی اول دهه‌ی شصت که هنر نبود پرسپولیسی بودن. آن روزها قوی‌ترین تیم باشگاهی تاریخ فوتبال ایران پرسپولیس بود و همه پرسپولیسی بودند. دل کندن از یک همچو تیمی آن هم به عشق یک ستاره، و بعد دوباره بازگشتن به صف هوادارن آن، باز هم به عشق همان ستاره، آدم را - حتا اگر نخواهد- وادار می‌کند که تا ابد به عشق و عهد پنهانی‌اش پایبند باشد و تا آخر عمر به عشقی که به خاطرش روی تعصباتت هم پا گذاشته‌ای وفادار بماند. این یک دلیل یک طرف و آن نوزده دلیل دیگر هم یک طرف.
هر کس دلیلی دارد برای پرسپولیسی یا استقلالی بودن‌اش. طرفداری از یک تیم در برخی خانواده‌ها موروثی‌ست. بعضی‌ها از روی کُری خوانی با خواهر و برادرهای‌شان طرفدار آن یکی تیم می‌شوند. بعضی‌ها هم مثل خیل عظیم آدم‌هایی که در همین یک‌سال اخیر به عشق افشین قطبی پرسپولیسی شدند، دو دهه قبل به عشق عابدزاده پرسپولیسی شدند. هر کس بهانه‌ای می‌خواهد و بهانه‌ی من البته بیش از بهانه بود. از آتش گذشتن بود. اما مهم این است که حالا ما همه در یک چیز مشترکیم. طرفداران پروین، طرفداران عابدزاده، استیلی، قطبی... ما همه‌مان عاشق پرسپولیس هستیم و برای شکست دادن استقلالی‌ها لحظه شماری می‌کنیم. مخصوصاً امسال که همه چیز روبه‌راه است و ما سه قهرمانی هم زمان را نشانه رفته‌ایم. و از آن مهم‌تر. امسال که عقاب آسیا را روی نیمکت داریم. چه داربی به یاد ماندنی‌ای شود، اگر جمعه احمدرضا عابدزاده هم روی نیمکت باشد.

منتشر شده در روزنامه ی دنیای فوتبال. ویژه نامه ی داربی 65

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۵۵ :: Link :: Comments (18)
invisible