سه شنبه، 9 مهرماه 1387

و علیک السلام یا رمضان

برگ ِ تحویل می کند رمضان
بار ِ تودیع بر دل ِ اِخوان
یار نادیده سیر، زود برفت
دیر ننشست نازنین مهمان
غادر الحُب صُحبة الاحباب
فارق الخلُ عشرة الخلّان
ماه فرخنده، روی بر پیچید
و علیک السلام یا رمضان
الوداع ای زمان ِ طاعت و خیر
مجلس ِ ذکر و محفل قرآن
مُهر ِ فرمان ایزدی بر لب
نَفس در بند و دیو در زندان
تا دگر روزه با جهان آید
بس بگردد به گونه گونه جهان

Playing-with-The-Moon-19.jpg

بلبلی زار زار می نالید
بر فراق بهار وقت ِ خزان
گفتم اندُه مبَر که بازآید
روز ِ نوروز و لاله و ریحان
گفت ترسم بقا وفا نکند
ورنه هر سال گُل دَمَد بستان
روزه بسیار و عید خواهد بود
تیرماه و بهار و تابستان
تا که در منزل ِ حیات بود
سال ِ دیگر که در غریبستان
خاک چندان از آدمی بخورد
که شود خاک و آدمی یکسان
هر دم از روزگار ما جزوی ست
که گذر می کند چو برق ِ یمان
کوه اگر جزو جزو برگیرند
متلاشی شود به دور ِ زمان
تا قیامت که دیگر آب ِ حیات
بازگردد به جوی رفته روان
یارب آن دَم که دَم فرو بندد
ملک الموت واقف ِ شیطان
کار ِ جان پیش اهل ِ دل سهل است
تو نگه دار جوهر ِ ایمان

سعدی

عین.میم: طاعات و عبادات تان قبول. امید که در این روز ِ نو، آن چه حکمت خداوند است و مصلحت ما، برای مان تدبیر شود. عید شما مبارک.


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۳۳ :: Link :: Comments (8)

شنبه، 6 مهرماه 1387

تو بازنده نبودی پُل، هیچ وقت *

محبوب ترین هنرپیشه ی تمام عمرم درگذشت.
بیلیاردباز را به اندازه ی هامون دوست دارم و بی شمار بار مثل هامون دیده ام اش. بیلیارد باز همان هامون است.و امسال حمید هامون و ادی خوش دست را یک جا از دست دادیم. گرچه می شود این طوری خودمان را دلداری بدهیم که هم پل نیومن و هم خسرو شکیبائی به تنهایی بیش از توان و قابلیت یک بازیگر بزرگ فیلم ها و نقش های جاودانه بازی کردند.
بدرود پل نیومن همیشه دوست داشتنی. امشب به عشق تو برای هزارمین بار بیلیارد باز را می بینم.

paul_newman.jpg

* این دیالوگ مشهور بیلیارد باز را حتماً یادتان هست: تو یه بازنده ای. همیشه بازنده ای بوده ای!

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۵۷ :: Link :: Comments (21)

اگر آن تُرک شیرازی - 1

- یعنی شما شیرازیا واقعاً به سیب زمینی می گین "آلو"؟ خدای من! مگه می شه؟
- خب چیه مگه؟ خوبه منم لهجه ی اصفهانی رو مسخره* کنم؟
- خب آخه اصفهانی ها هیچ وقت به سیب زمینی نمی گن آلو. فوق فوقش بگن "دیب دمینی" !!


*البته قصدم خدای نکرده دست انداختن زبان و گویشی نیست. من عاشق لهجه ها و فرهنگ های مختلف ایران هستم مخصوصاً لهجه ی ناب شیرازی. این را هم به حساب شوخی بگذارید با رفقای از گُل بهتر شیرازی ام که خیلی دوست شان دارم..

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۲۶ :: Link :: Comments (6)

پنجشنبه، 4 مهرماه 1387

پرده ی نئی - 5

سه جور مخملباف داریم

مخملباف اول: مخملباف ایدئولوگ

محسن مخملباف، مهم‌ترین و اثر گذارترین پدیده‌ی سه دهه‌ی اخیر سینمای ایران، حتا اگر فیلم‌های نفرت انگیزی مثل فریاد مورچه‌ها و سکس و فلسفه را هم بسازد، باز چیزی از اهمیتش در سینمای پس از انقلاب کم نمی‌شود. حقیقت این است که مخملباف قربانی یک تحول منطقی ایده‌ئولوژیک شد. تحولی که می‌توانست رخ ندهد اگر نگاهی ایدئولوژیک به هنر نداشت. اما اشکال کار این‌جاست که او همیشه (چه در روزهای ابتدایی کارش در حوزه‌ی اندیشه و هنر اسلامی در آغازین سال‌های دهه‌ی شصت که مرجع تقلید بچه مسلمان‌ها در حیطه‌ی هنر و اندیشه بود و چه حالا که خود را روشنفکری جهان‌وطنی -یا دست‌کم تئوریسین روشنفکری جهان سوم- می‌داند) نگاهی به‌شدت ایدئولوژیک نسبت به هنر داشته است. و شگفت این که او در این سه دهه به همه چیز و همه کس شک کرد، الا به خودش و تفکر ایدئولوژیکش. مخملباف بارها تغییر کرد و چرخید و دور زد و بازگشت و ایستاد و به چپ رفت و از راست باز آمد، اما هرگز در بنیان نگاه ایدئولوژیکش به هنر تشکیک نکرد و ندانست (یا نخواست بداند) که وقتی هنر ابزار ابراز ایدئولوژی می‌شود، این خطر به شدت وجود دارد که اثر تولید شده خالی شود از ظرافت‌های ویژه و خاص هنر. و طبیعی‌ست که هنرمندی که تبیین ایدئولوژی را وظیفه‌ی هنر می‌داند، آخرین دستاورد فکری‌اش (فریاد مورچه‌ها) همان قدر سطحی و آزار دهنده است که یکی از اولین تراوشات ذهنی‌اش در روزگار جمودش (مثلاً استعاذه).
هدف از نوشتن این مقاله ارشاد مخملباف یا دعوت او به بازگشت و به خود آمدن و دست کشیدن از راهی که حالا در یک سوم پایانی‌اش قرار گرفته نیست، زیرا که در این صورت همین یادداشت هم تبدیل می‌شد به نقض غرض. هدف نبش قبر گذشته‌ها و آزردن خاطر مخملباف هم نیست که اکنون به تبعیدی خود خواسته رفته و بی‌پناه‌تر از همیشه، توهین و زیرسئوال بردن خودش و عملکردش کاری ساده و آسان شده است. قصدم اول این است که بگویم چه‌قدر جای مخملباف در فضای سینمای ایران خالی‌ست (گیرم که ده‌سالی می‌گذرد از آخرین باری که با اثری از او شگفت زده شدم) و دوم این که بگویم چه‌طور موفق شدیم با همدستی و همفکری خودش، یکی از بزرگ‌ترین نوابغ فرهنگی و هنری تاریخ معاصرمان را به قتل برسانیم. داستان به قتل رسیدن مخملباف داستانی اندکی پیچیده و نهایتاً به شدت تراژیک است. سرنوشت او از سرنوشت سهراب شهید ثالث که در غربت مُرد، یا از سرنوشت فریدون گله (دیگر نابغه‌ی سینمای‌مان) که در کُنج عزلت دق مرگ شد، غم‌انگیزتر و اشک انگیزتر است.
شاید به مطایبه بتوان نام فرعی این نوشته را "گونه شناسی محسن مخملباف" گذاشت، اما حقیقت این است که این مطایبه چندان هم دور از واقعیت نیست. مخملباف را با همه‌ی تفاوت‌ها و بعضاً تضادهای فکری و شخصیتی و با همه‌ی وجوه مختلف فعالیت‌های فکری و فرهنگی و هنری‌اش می‌توان به سه شخصیت متفاوت و مستقل از هم توصیف کرد:
مخملباف اول مخملباف نظریه پرداز است که روزگاری در سودای دست یافتن به قوانین اسلامی و قرآنی برای سینما، نگارش توضیح المسائل فقهی‌اش را درباب سینما آغاز کرد و امروز درباب جنسیت و ارتباط آن با فلسفه، مخملباف فیلمساز را وادار به سخنرانی و فلسفه بافی در فیلم های اخیرش کرده است.
مخملباف دوم مخملباف نویسنده است. کسی که دست‌کم دو دهه در خلوت و سکوت نوشت و آفرید و در مقابل دو مخملباف مشهورتر و جنجالی و پر سر و صدا سکوت کرد، اما دست آخر او هم دست‌ها را بالا برد و اکنون چندسالی‌ست که کسی از سرنوشت‌اش اطلاعی ندارد.

Mohsen-Makhmalbaf.jpg

مخملباف سوم مخملباف سینماگر است. مشهورتر از دیگران است و همیشه این منت را برسر دو مخملباف دیگر گذاشته که من بودم که پول درآوردم و شما را از گرسنگی نجات دادم، وگرنه مخملباف اول به سرنوشت برخی از ایدئولوگ‌های تندروی هنری (اعم از چپ و راست و مسلمان و توده‌ای و خلقی) دیگر دچار شده بود و در فقر و اعتیاد دست و پا می‌زد، یا دست شسته بود از همه‌ی آرمان‌ها و با یک تاکسی مدل 1360 در خیابان‌های تهران مسافر کشی می‌کرد. و مخملباف دوم هم بی مخملباف سوم لابد شب‌ها روی تاکسی مخملباف اول کار می‌کرد تا بلکه پول سیگارش را بتواند دربیاورد مثلاً.
درباره‌ی مخملباف اول تا همین‌جای کار هم که حکم مقدمه‌ی ورود به بحث را داشت، مفصل‌تر از دو مخملباف دیگر حرف زدیم، دلیل‌اش هم واضح است البته؛ همه‌ی آتشی که در این سه دهه محسن مخملباف به پا کرده است از گور مخملباف اول برمی‌خیزد. مخملبافی که هنوز هم که هنوز است (در دهه‌ی ششم زندگی‌اش) به یاد روزگار نوجوانی خودش را چریکی می‌بیند با رسالت خلع سلاح کردن آن پاسبان ِ مشهور. این پاسبان البته چهار دهه‌است که مدام دارد شکل عوض می‌کند. یک‌بار با لباس نظامی سمبل رژیم شاهنشاهی‌ست و بار دیگر در لباس بهرام بیضایی و دیگران، سمبل فرهنگی که مخالف با فهم آن‌زمانی مخملباف از اسلام است. یک‌بار پاسبان رویاهای مخملبافِ اول نظام سرمایه‌داری فرصت طلب ایرانی‌ی تحت تأثیر کاپیتالیسم جهانی‌ست و لابد به سرکردگی کمپانی مرسدس بنز که آرمش در ابتدای عروسی خوبان شعارها و ارزش‌های اسلامی باقی مانده روی دیوارها را نشانه رفته است. و بار دیگر همین پاسبان به هیأت بخشی از گروه‌های سیاسی داخل کشور در می‌آیند. باید اعتراف کرد که بینش و نگاه سیاسی مخملباف اول در اغلب موارد هم‌سو و همراه با خواست و اراده ی جمعی مردم بوده است، و شاید به همین دلیل هم هست که این مخملباف همواره توانسته حقانیت خود را به مخملباف اصلی و دو مخملباف دیگر ثابت کند و آن‌ها را تحت امر خود درآورد. اما نکته‌ در این است که مخملباف اول گرچه می‌توانست در عصر اصلاحات سیاستمداری محبوب و با نفوذ باشد، اما در عرصه‌ی هنر او همچنان در فکر خلع سلاح کردن پاسبان‌های مدام تغییر شکل داده‌اش است و در حالی که خودش پشت تریبون ایستاده و در حال شعار دادن و بررسی و موشکافی جهان است، دو مخملباف دیگر را از کار اصلی‌شان، خلاقیت و آفرینش هنری بازداشته و وادارشان کرده است که هر قلمی که می‌زنند یا هر پلانی که می‌سازند، اول از همه مطمئن شوند که چریک‌شان خلع سلاح شده است؟ و در مرحله‌ی دوم به فکر خلق یک اثر هنری ظریف و فکورانه باشند که غیر مستقیم جهانی را به تصویر می‌کشد. شاید اگر محسن مخملباف به جای این همه انقلاب که در همه‌ی این سال‌ها علیه همه چیز و همه کس کرده است، یک‌بار هم علیه مخملباف اول قیام می‌کرد و سکان هدایت فکری خود را خود به دست می‌گرفت، ما امروز این‌گونه در حسرت از دست دادن چنین استعداد بزرگی نبودیم. برای هنر و اثر هنری البته نمی‌توان نسخه پیچید، اما یک اصل اساسی که در این زمینه وجود دارد این است که درست برخلاف ایدئولوگ‌ها و نظریه پردازان و چریک‌ها و فعالین سیاسی، که هرچه صریح‌تر و آشکارتر و بی‌پرده‌تر حرف‌شان را بزنند موفق‌ترند و بیش‌تر خود را در قلب مردم جا می‌کنند، هنرمندان باید از صریح و آشکار و شعاری حرف زدن بپرهیزند. چون یک فیلم با گزارشی از یک سخنرانی (سیاسی، فلسفی، اجتماعی، عرفانی و هرچیز دیگر) خیلی فرق‌ها دارد.
در هفته‌های آینده درباره‌ی مخملباف نویسنده و مخملباف فیلم‌ساز سخن خواهیم گفت.

منتشر شده در ضمیمه ی آخر هفته ی روزنامه ی اعتماد

پی نوشت: متأسفانه انتشار ضمیمه ی آخر هفته ی روزنامه از همین هفته متوقف شد. اما خوانندگان گرامی ستون "پرده ی نئی" می توانند ادامه ی سلسله مقالات پیرامون محسن مخملباف و سایر نوشته های من را در صفحه ی آخر روزنامه ی اعتماد در همان روزهای پنج شمبه پی بگیرند.

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۰۵ :: Link :: Comments (4)

مدرسه هایی که می رفتیم

وبلاگ بایرامعلی پرتم کرد به سال های مدرسه. هم نسل های من! اگر عاشق نوشت افزارهای دوران دبستان تان بودید، اگر عکس آن مداد شمعی ها و دفتر مشق ها و مداد پاک کن ها و تراش ها و عکس برگردان ها دل تان را می لرزاند بروید این جا را ببینید.

پی نوشت: دوستی نوشته بود مهرزاد دانش در یادداشتی در مجله ی فیلم به وبلاگ نویس های سینمایی تکه انداخته و متلکی هم به من گفته که از نوستالژی های کودکی ام می نویسم. بله من عاشق روزگار کودکی ام هستم، تنها دورانی ست که با یادآوری اش احساس بودن می کنم. البته مهرزاد رفیق عزیز من است و هرچه هم که نوشته و گفته حق داشته، حتا اگر نیش و کنایه زده باشد. من که خیلی قبولش دارم و متأسفم که دیگر وبلاگ نمی نویسد.

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۴۴ :: Link :: Comments (8)

چهارشنبه، 3 مهرماه 1387

دزدی که با چراغ آمد

دزدان اینترنتی آدم ها بی مایه و بی استعدادی هستند که تصور می کنند انسان ها هنوز در جنگل زندگی می کنند و هرکاری می توانند بکنند بدون این که کسی کاری به شان داشته باشد. البته نوشته های من چندباری تا حالا مورد سرقت این قبیل سارقان قرار گرفته اما اخیراً با یک مورد بسیار عجیب و غریب مواجه شده ام که هم عصبانی ام کرده و هم به خنده ام انداخته.
آقایی (که حالا دیگر از خیر ذکر نامش گذشته ام و) خودش را به خوانندگانش به عنوان دکتر معرفی کرده، وبلاگی راه انداخته به اسم مرد مرداد که اسم رسمی وبلاگ قدیمی من در بلاگفا و بعدتر سایتم به نشانی علیرضا معتمدی دات کام است. و جالب این که بیش از نود درصد پست های این وبلاگ نوشته های من است (یعنی 37 تا از نوشته های من را در وبلاگش کپی / پیست کرده) آن هم بدون هیچ توضیح و ذکر منبع.
اما در میان این پست ها چند اتفاق شگفت انگیز هم افتاده که برای انبساط خاطر شما نقل شان می کنم:
- ایشان دو نوشته ی من به مناسبت سالروز تولد 29 و 30 سالگی ام را عیناً نقل کرده. و به این ترتیب خاطراتی را که در پست 29 سالگی ام نوشته ام به خودش نسبت داده. از جمله این که نوشته بودم که تا چند سال پیش سنم را به رفقایم دروغ می گفتم و ...
- جناب دزد با درج پوستر مسابقه ی عکس دست دوم، حتا جایزه ای را که من به عنوان یکی از اسپانسرهای این مسابقه به برندگان اهدا خواهم کرد کپی/پیست کرده واعلام کرده که با اهداءیک عدد میز پینگ پونگ به جمع اسپانسرها پیوسته (حالا صبر کنید، تازه کجاش را دیده اید)
- پارسال مطلبی نوشته بودم در مورد تعداد نوزادان دختری که در اطرافم به دنیا آمده اند که جناب سارق این مطلب را هم کپی کرده آن هم با اسم نوزادانی که در مطلب من بوده و همه اقوام من هستند. فاطمه و پرنیان و دیگران! یعنی آدم ربایی هم کرده یک جورهایی!!!
- دوسال پیش وبلاگم در بلاگفا ف ی ل ت ر شده بود که ایشان احساس کرده اند بد نیست یک سابقه ی این جوری هم برای خودشان بتراشند، بنابر این این مطلب را هم کپی فرموده اند.
- یک مطلبی نوشته بودم در مورد ملاقات با دو پسربچه که وقتی تازه به دنیا آمده بودند در اصفهان من خیلی مراقب شان بودم و حکم پدر معنوی شان را داشتم. یکی شان ایلیا بود که با هم به کتاب فروشی رفته بودیم و ... . سارق نامحترم نه تنها این خاطرات را هم دزدیده بلکه در کمال وقاحت عکس ایلیا را هم توی وبلاگش گذاشته!!!
- یکی دو هفته پیش عکسی از دالان ِ کوچه های کودکی در سایتم منتشر کرده بودم و ماجرای آن پیرزن را نقل کرده بودم و از حدید تشکر کرده بودم که این عکس را برایم پیدا کرده. دزد ما این مطلب را کپی کرده و به جای حدید از "دکتر بابک شایگان" تشکر کرده که "دالان سیاره خانوم را" برایش پیدا کرده. بنابر این می شود نتیجه گرفت که سارق مورد نظر اصولاً دوستی به نام دکتر بابک شایگان ندارد! چون اگر داشت از او بابت عکسی که او پیدا نکرده تشکر نمی کرد!
-ایشان تقلید را به جایی رسانده که مطلبی را که درباره ی سوختن 60 گیگ از اطلاعات روی لپ تاپم نوشته بودم هم کپی کرده، شاید تصور کرده این جوری کلاس کارش بالاتر می رود!
- مقاله ای درباره ی برباد رفته می نوشتم که در وبلاگم از خوانندگانم نظرشان را درباره ی شخصیت اسکارلت پرسیده بودم که سارق غیر مسلح ما این مطلب را کپی کرده و پُز نوشتن مقاله ی مورد نظر را هم داده است.
- شوخی ای کرده بودم با ناتالی پورتمن که حتماً یادتان هست. ایشان این مطلب را هم دزدیده است و ته ش آن اشاره ی شخصی مرا هم که نوشته بودم: خانه ام دارد برق می زند، نقل کرده است بدون این که معنایش را بداند.
- مقاله ی "ما هم تیم ملی خودمان را داریم" هم طبعاً سرقت شده که ایشان جمله ی "منتشر شده در روزنامه ی تخصصی دنیای فوتبال" را هم آورده اند تا به همان یکی دوتا خواننده ی احتمالی شان پُز بدهند که مثلاً برای مطبوعات هم مطلب می نویسند. چون در پایان نوشته ی من استثنائاً زحمت کشیده اند و یکی دوخط در این مورد توضیح داده اند که اشکالی ندارد به عنوان یک پزشک در مورد سینما و فوتبال و ادبیات هم اظهار نظر می فرمایند و اصلاً این وبلاگ را هم برای همین راه انداخته اند (که خیل طرفداران شان را از نظرات مشعشعانه ی خود درباره ی همه ی حوزه ها سیراب بفرمایند. زهی وقاحت!)
- ایشان شوخی تغییر نام مرد مرداد به پدر رالف را هم عیناً نقل فرموده اند
- مطلبی نوشته بودم همین چند روز پیش که " عشق آزمایش گرد بودن زمین است، من از این سوی میدان نقش جهان بروم و تو از آن سو" که سارق نا محترم این مطلب را بازنویسی فرموده اند به این شکل که: من از این سوی تهران بروم و تو از آن سو همدان!!!!
گذشته از همه ی این سرقت ها ایشان دست به ابتکار جالبی هم زده است، سرقتی که گمان نمی کنم تا به حال کسی مشابه آن را دیده باشد: این آقای به ظاهر محترم حتا کامنت های سایت/وبلاگ من را هم دزدیده است و کل استعدادی هم که به خرج داده این بوده که خطاب های خوانندگان را به جای آقای معتمدی به آقای ... (نام خودش) تغییر داده و البته پاسخ های مرا هم به جای عین.میم به اسم خودش تبدیل کرده است!!!!
به چند نمونه از این حرکت مبتکرانه ی ایشان توجه کنید:
-------------------------------
نویسنده: هانیه دوشنبه 1 مهر1387 ساعت: 14:26
سلام.عباداتتون قبول.
انشاالله همگی از دسته سوم باشیم.
خدانگهدار و التماس دعا.
---------------------------------------------------------------------
نویسنده: نازلی دوشنبه 1 مهر1387 ساعت: 14:27
ای کاش !اقای ... این عکسو نمی ذاشتید اینجا...
فک نمیکنم ؛حضرت علی(ع) این شکلی بوده باشند...

... : نازلی جان! کسی نگفته که حضرت علی این شکلی هستند. تصاویری از این دست ارزش تاریخی و مستند ندارند، بلکه اهمیت آن ها به ارزش تصویری و هنری شان است. اصولاً برخلاف تصور رایج، تصویر سازی از بزرگان و قدیسین به جهت نمایش خصلت های مشهور و معروف آن بزرگان در قالب تصویر است. و این هم یکی از هزاران نقاشی از این دست
است متعلق به دوران قاجار.
-----------------------------------------------------------------------

نویسنده: نيلوفرپنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت: 7:49
عشق؟
- تنهاست
و از پنجره‌ای کوتاه
به بیابان‌های بی‌مجنون می‌نگرد.

----------------------------------------------------------------------

نویسنده: امید غیاثی پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت: 7:50
ما که هنوز داریم میریم و تنها چیزی هم که پشت سرمون میبینیم نقش یاره که هی کمرنگ تر میشه........
مخلص.

-----------------------------------------------------------
بی چاره هانیه و نازلی و نیلوفر و امید!!
البته می دانم که یک چنین انسان بیماری با چنین وضعیت خطرناک آشفتگی روانی و اعتماد به نفس نابود شده و عقده های حقارت حاد، لایق این که این همه از وقت من و شما را بگیرد ندارد. اما به نظرم افشا کردن حرکات زشت و غیرمتمدنانه ای از این دست لازم است، باشد تا دیگران اگر روزی خواستند دست به کار مشابهی بزنند یادشان بیاید که دنیا آن طور هم شبیه تصورات آن ها نیست، و زندگی آن ها شبیه صحرا نشینی نیست که یک بار تا لب جاده رفته و خاطراتی از مسافران شنیده و تا آخر عمر خاطرات آنان را به عنوان فتح الفتوح خود برای هم قبیله ای هایش نقل می کند بی آن که کسی دریابد او کذاب و پشت هم انداز است. در روزگاری که با یک جست و جوی ساده ی اینترنتی می توان به بسیاری از اطلاعات دست یافت، باید برای دزدی هایی از این دست اندکی هوش و ذکاوت داشت آقای دکتر ! (البته هیچ بعید نیست این آقای دکتر از آن دست تزریقات چی هایی باشند که به خودشان می گویند آقای دکتر و کم کم باورشان هم می شود که طبیب هستند)به هر حال به ایشان فرصت داده ام که ضمن عذر خواهی از من و خوانندگانم فوراً مطالب سرقت شده و نام دزدیده شده را از روی وبلاگ شان (که خدا می داند بقیه ی مطالبش را از روی سایت کدام بدبختی بلند کرده) بردارد، وگرنه به زودی اقدامات جدی ای برای برخورد با او خواهم کرد.

از رفقا و دوستانی که وبلاگ می نویسند تقاضا می کنم با نقل این مطلب یا بخش هایی از آن هم حرکت زشت و غیرمتمدنانه ی ایشان را فاش کنند و هم دیگرانی را که ممکن است در دام این شیاد بیفتند یا ازشان سرقت شده و خودشان هنوز خبر ندارند، هوشیار کنند.
پی نوشت: البته هیچ بعید نیست ایشان همین مطلب را هم در وبلاگ خود کپی/پیست کنند!!!

پی نوشت: آقای "دکتر" به حرمت نام مولا علی و قسم هایی که داده بودید نام تان را از سرتاسر این نوشته حذف کردم. امیدوارم به قدر کافی عبرت گرفته باشید و دیگر دست به چنین حرکات محیرالعقولی نزنید و همان طور که قول داده اید کارتان را به نحوی شایسته جبران کنید. منتظر توضیحاتتان هم برای درج در این صفحه می مانم (امیدوارم خُلف وعده نکنید و وادارم نکنید نام تان را دوباره منتشر کنم) خداوند از سر تقصیرات همه ی ما بگذرد و به شما و به من بیش از شما عقل و معرفت احترام گذاشتن به دیگران و به حقوق دیگران را عطا کند.

علیرضا معتمدی :: صبح ۶:۲۱ :: Link :: Comments (23)

سه شنبه، 2 مهرماه 1387

اینک پائیز

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از دِه دو کاج* روئیدند
سالیان دراز ره گذران
آن دو را چون دو دوست می دیدند.
روزی از روزهای پائیزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم و شد و روی دیگری افتاد
گفت: ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تأمل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن.
کاج همسایه گفت با تندی:
مَردم آزار از تو بی زارم
دور شو دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بی نوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی مروت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او.
مرکز ارتباط دید آن روز
انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست.
سیم بانان پر از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر تکه تکه بشکستند.

محمدجواد محبت

chenaar.jpg
* عکس متعلق است به دو چنار که تازه در کنار خطوط سیم پیام هم نروییده اند. و البته واضح و مبرهن است که بنده فرق کاج و چنار را می دانم.

پی نوشت: این شعر فوق العاده زیبا را سال هاست گاهی برای خودم زمزمه می کنم و به نظرم زیباترین و بهترین شعر دوران مدرسه مان است. آن را از روی حافظه نوشته ام و چون منبع مکتوبی در دسترسم نبوده...

پی نوشت دوم: و ماجرای یک سرقت بی شرمانه ی اینترنتی را در کامنت دونی همین پست پی گیری کنید.

علیرضا معتمدی :: صبح ۹:۳۸ :: Link :: Comments (21)

یکشنبه، 31 شهریورماه 1387

علی

ghajar-1.jpg

"و فرمود:" مردمی خدا را به امید بخشش پرستیدند، این پرستش بازرگانان است. و گروهی او را از روی ترس عبادت کردند، و این عبادت بردگان است. و گروهی وی را برای سپاس پرستیدند و این پرستش آزادگان است.

نهج البلاغه. ترجمه ی مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی.
صفحه ی چهارصد. انتشارات علمی و فرهنگی. تهران 1368

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۴۸ :: Link :: Comments (4)

جمعه، 29 شهریورماه 1387

پرده ی نئی - 4

و نامجو عاقبت تنها ماند...‌

از جنجال خبری که بر سر انتشار اینترنتی و غیر رسمی یک قطعه‌ی آوازی بر روی کلام خداوند در قرآن مجید برپا شده بود دوسه هفته می‌گذرد و ظاهراً همه چیز ختم به خیر شده یا دست‌کم آرزو می‌کنم که ختم به خیر شده باشد. اما آن‌چه که باعث نوشتن این یادداشت شد، نه تبرئه‌ و توجیه عمل غیر شرعی خواننده و آهنگ‌ساز آن، محسن نامجو است (که خود طی یادداشتی رسمی از این حرکت تبری جسته و ضمن برشمردن دلایل ضبط و انتشار چنین قطعه‌ای از مردم متدین و مراجع ذی‌صلاح عذرخواهی کرده است) و نه بازدمیدن بر این آتش زیر خاکستر. قصدم صرفاً بر شمردن چند نکته است که به نظرم پشت این جنجال خبری نادیده انگاشته شد. نکاتی که می‌تواند باعث عبرت باشد و از تکرار اتفاقاتی چنین جلوگیری کند.
گرچه در شرع مبین توصیه شده است که کلام وحی با صدا و نوای خوش خوانده شود، اما برای آن چهار شرط نیز گذاشته شده است: قرآن را نباید به همراهی ساز خواند (زیرا این بی‌حرمتی به کلام خداوند است، کلامی که خود به عنوان معجزه‌ی رسول الله تلقی می‌شود و خداوند تأکید کرده است که هیچ کس کلامی همانند آن را نخواهد توانست ساخت)، نباید با ریتم خواند (و غرض از ریتم در این‌جا اشاره‌ای‌ست به ايقاع. ریتمی که خود فی‌نفسه مستقل از محتوای کلام حاوی حرکت و محتواست. ریتمی که بتوان با آن کف زد یا سینه زد. در کلام معصوم است که قرآن را حتا نباید همانند نوحه، با الحان حزین خواند)، کلام نباید تابع موسیقی باشد (و غرض از موسیقی در این‌جا ملودی‌ست. زیرا که در قرائت قرآن برخلاف قطعات آوازی که کلام هم‌پای موسیقی اهمیت دارد، اصل کلام خداوند و پیام نهفته در دل آن است و هیچ چیز نباید آن را تحت الشعاع قرار دهد) و آخر این که صوت و لحن و وقف و ابتدا و تجويد باید در قرائت قرآن رعايت شود (یعنی کلام عربی بی غلط و فصیح خوانده شود زیرا در صورت رعایت نکردن قوانین هر زبان ضمن این که واژه‌ها معنای خود را از دست می دهند ممکن است به ضد خود نیز تبدیل شوند).

Namjoo-Berlin-thewall.jpg

با این توضیحات به‌نظر می‌رسد محسن نامجو ناخواسته و ندانسته مرتکب عملی غیر شرعی شده است، که با توجه به عذرخواهی رسمی او و اعلام این نکته که نه تنها قصد انتشار چنین قطعه‌ای را نداشته، بلکه آن‌را به عنوان یک تجربه و آزمایش انجام داده است و از غیر شرعی بودن آن نیز اطلاعی نداشته، مسئولین ذی‌صلاح و شارحان شرع در این‌باره تصمیم خواهند گرفت و به نظر هم نمی‌رسد که با توجه به ناخواسته بودن ارتکاب این عمل کسی هم قصد برخورد تندی را با او داشته باشد.
اما نکته‌ای که مقصود این نوشته است این که آیا می‌توان محسن نامجو را به سبب انتشار چنین قطعه‌ای که باعث زیرپا گذاشته شدن احکام شرعی‌ست به‌تنهایی و بدون درنظر گرفتن عوامل انتشار آن، مقصر و مستوجب بازخواست دانست؟ به فرض که هنرمند نوجو و پویایی همچو محسن نامجو در خلوت و به قصد آزمودن راه و روشی نو، ندانسته مرتکب چنین خبطی شده است، آیا انتشار غیرقانونی و بی‌مجوز آن از سوی کسانی دیگر، همچنان همه‌ی مسئولیت‌ها را متوجه او می‌کند؟ مطمئناً حرمت انتشار و پخش چنین قطعه‌ای از ساخت آن اگر بیش‌تر نباشد کم‌تر نیست. و جالب است که دوسال پس از انتشار غیرقانونی و قاچاق آثار محسن نامجو – که قطعه‌ی مورد بحث هم در میان این قطعات بوده است- اکنون، آن هم با شکایت دو قاری ممتاز قرآن پرونده‌ی این بحث گشوده شده است، و متأسفانه تمام تیرها تنها به سوی کسی نشانه گرفته شده که خود می‌تواند یکی دیگر از شاکیان این پرونده باشد. بسیاری از ما شنوندگان آثار نامجو در دوسال گذشته دست‌کم یک‌بار قطعه‌ای از ساخته‌های او را به‌طور غیرقانونی و غیر شرعی برای دیگران تکثیر کرده‌ایم و ناخواسته بسیاری از ما شرکای جرم او هستیم در انتشار و ترویج این قطعه‌. و علاوه بر آن ما همه، اعم از تکثیر کننده و شنونده، مرتکب فعل حرام شده‌ایم، هم بی اذن و رضایت او ساخته‌هایش را که حُکم اموال شخصی و سرمایه‌ی فراهم آمده از چندین سال تلاش و کوشش‌اش را دارد، شنیده‌ایم و از دست‌رنج او بهره برده‌ایم بی‌آن‌که نفعی عایدش کنیم، و هم در انتشار و تکثیر قطعه‌ای نفرین شده، که ساخته شدن‌اش بر اثر یک غفلت شرعی اتفاق افتاده، شریک بوده‌ایم. اما امروز محسن نامجو تنها مانده است با سرمایه‌ای غارت شده، قطعات لو رفته‌ی به ثمن‌بخس حراج شده و قطعه‌ای که ساختش گناهی شرعی‌ست که خداوند ِ توبه پذیر به استغفاری خواهدش بخشید اما انتشارش که گناهی بزرگ‌تر است و نامجو بی‌تقصیر (یا با کم‌ترین تقصیر ممکن) در آن، شاید به آن سادگی قابل بخشش نباشد. خوش‌بختانه برخوردهای شاکیان محترم و مراجع قانونی با این اتفاق بسیار عقلایی و محترمانه بوده‌است. مشخص است که قصد همه جلوگیری از تکرار چنین اتفاق ناخوش‌آیندی ست و نه انتقام جویی شخصی از نامجو. هم در شکوائیه‌ی آقای سلیمی کارشناس و قاری قرآن و هم در گفته‌های کارشناسی آقای علی‌اكبر حنيفی قاری قرآن و داوربين‌المللی مسابقات قرآن، این نگاه عقلایی و لحن محترمانه - با وجود درخواست مجازات برای محسن نامجو- دیده می‌شود و جای خوش‌بختی‌ست که در مورد موضوع حساس و مهمی همچو انتشار چنین قطعه‌ای، این خویشتن داری و احترام رعایت شده است، اما تصور کنید که اگر در یکی دیگر از کشورهای اسلامی که قوانین خشک و غیرقابل انعطافی دارند اتفاق مشابهی رخ می‌داد و نامجو به دور نگاه خطاپوش شیعی، بی‌آن که فرصت عذرخواهی داشته باشد با اتفاق ناخوش آیندی روبه‌رو می‌شد، چه کسانی مسئول این اتفاق بودند؟ او خود که ناخواسته مرتکب خطا و زیر پا گذاشتن حدود الهی شده بود؟ یا تکثیر کنندگان و منتشر کنندگان چنین قطعه‌ای؟
زمانی که نامجو تازه کشف شده بود و CDهای غیرقانونی آثارش دست به دست می‌شد، بسیار درباره‌ی هنر او نوشته شد و مورد ستایش قرار گرفت و هیچ کس به فریادهای اعتراض او گوش نمی‌کرد، که از سرقت آثارش می‌نالید و اعلام می‌کرد که مسئولیتی درقبال محتوا و کیفیت فرمی آثارش ندارد، زیرا قطعات منتشر شده بی اطلاع و اجازه‌ی او منتشر شده‌اند، قطعاتی که برای انتشار ضبط نشده‌اند و هم‌چنان برای او به مثابه اتود و ماکت‌های تجربی قطعاتی هستند که در آینده باید برای ضبط و انتشار نهایی، تنظیم و تغییر کنند. آن زمان هیچ کس حرف‌های نامجو را جدی نگرفت و بسیاری این سخنان را به خاطر به دست آوردن پولی می‌دانستند که نامجو آن روزها برای تحصیل در خارج از کشور نیاز داشت. اما حقیقت این است که ما -همه‌ی ما- حاضر شدیم برای لذت بردن بیش‌تر خود، حریم خصوصی او را نادیده بگیریم، در دارایی‌هایش دخل و تصرف کنیم و ناخواسته بشویم اشاعه دهنده‌ی قطعاتی که هرگز مورد تأیید او نبوده‌اند. چه مردمان غریبی هستیم. گمان می‌کنم وقت آن رسیده است که ما هم مثل نامجو شهامت عذرخواهی و استغفار بابت نشر این قطعه را بیابیم و گناهی را که ناخواسته مرتکب شده‌ایم برگردن بگیریم و در این روزها و شب‌های عزیز از خداوند طلب بخشش کنیم. و البته خیلی‌های‌مان یک عذر خواهی و حلالیت طلبیدن ویژه هم به محسن نامجو بدهکاریم بابت شنیدن کارهایش بی اذن و اجازه‌ی او. محسن نامجو ما را ببخش تا خداوند همه‌ی ما را در ماه مهربان‌اش رحمت کند.

منتشر شده در ویژه نامه ی آخر هفته ی روزنامه ی اعتماد

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱:۴۳ :: Link :: Comments (5)

یکشنبه، 24 شهریورماه 1387

وقتی از عشق حرف می زنیم - 4


2ffb9684c67bebf77a242296b345a8cd745623da197e899b1f502a0ce20114ac9c618b30be719494e1880e0141c2fa279dcadc1d9577bac850a7c31b8efb9c98.jpg

عشق یعنی اولین آزمایش زندگی برای اثبات گِرد بودن زمین. من از این سوی میدان نقش جهان بروم و تو از آن سو، اگر به هم برسیم...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۱۴ :: Link :: Comments (15)

جمعه، 22 شهریورماه 1387

!!مرادی، تو هم؟

مسعود مرادی یکی از بهترین داوران کشور است و اشتباهات داوری هم جزوی از ذات فوتبال هستند. اما آیا گرفتن هفت امتیاز از سه بازی پرسپولیس توسط اشتباهات وحشتناک تیم داوری اتفاقی ست؟ من از آن دسته آدم هایی نیستم که پس ِ هر اتفاقی دنبال بوی توطئه و ردپای دشمن می گردند. از آن آدم هایی هم نیستم که دنبال بهانه باشم تا بخواهم ضعف هایی را که مربوط به عملکرد خودم است به دیگران ربط بدهم. اما کم کم دارم به این قضاوت های به قول قطبی "مزخرف" داوران علیه تیم پرسپولیس شک می کنم.

9_8408290511_L600.jpg

در بازی با ملوان داور یک پنالتی بی جهت برای این تیم گرفت و باعث شد بازی به تساوی کشیده شود و پرسپولیس به جای پیروزی در این مسابقه، تنها یک امتیاز به دست بیاورد. به این ترتیب داور شخصاً دو امتیاز از این تیم کم کرد.
در بازی با ذوب آهن، داور گذشته از قضاوت واقعاً وحشتناکی که داشت و اعصاب و روان بازیکنان و کادر فنی پرسپولیس را به هم ریخته بود، باید یک پنالتی صددرصد برای این تیم می گرفت تا بازی به سود پرسپولیس تمام شود، اما داور بی تجربه چنین نکرد و به این ترتیب این بازی هم به تساوی کشیده شد و دو امتیاز دیگر هم از کیسه ی پرسپولیس رفت.
در بازی با مس کرمان، در کم تر از دو دقیقه دو صحنه ی پنالتی به نفع پرسپولیس اتفاق افتاد که دست کم یکی از آن ها صد در صد پنالتی بود - صحنه ی دوم را فقط یک بار دیدم اما اغلب کارشناسان داوری اعتقاد دارند که آن هم پنالتی بوده است- اما داور این پنالتی (ها) را نگرفت و پرسپولیس به جای به دست آوردن سه امتیاز، به عنوان بازنده با روحیه ای خسته و داغون زمین مسابقه را ترک کرد..
تیم داوران در سه بازی پیاپی که کلاً 9 امتیاز ارزش دارد، پرسپولیس را از 7 امتیاز آن محروم کرد. 9 امتیاز و 7 امتیاز در فوتبال واقعاً خیلی زیاد است. با کم تر از این ها هم تیمی می تواند قهرمانی را از دست بدهد.بنابر این پرسپولیس به جای این که با 7 امتیاز بیش تر از این با فاصله ی زیاد در صدر جدول قرار داشته باشد، این 7 امتیاز از رقبایش عقب تر است. شیوه ی محاسبه ی امتیازها در فوتبال به این صورت است که هفت امتیاز باید داشته باشند اما هفت امتیاز از دست داده اند، بنابراین داوران این سه مسابقه تا به این جای کار 14 امتیاز به ضرر پرسپولیس کار کرده اند. حتا داور مشهور و نسبتاً خوبی مثل مسعود مرادی.
به نظر شما همه ی این ها اتفاقی ست؟ من که گمان نمی کنم.

اخبار مرتبط:
- تماشاگران خواستار كناره‌گيري مرادي از داوري شدند
-درگيري لفظي هدايتي و فرخزادي با مرادي
-هواداران عليه كفاشيان و فدارسيون فوتبال شعار دادند
- هدایتی:داور خارجی بیاورند، ما پول اش را می دهیم. /اشتباهات داوری عمدی ست

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۱۰ :: Link :: Comments (4)

پنجشنبه، 21 شهریورماه 1387

پرده ی نئی-3

هرفیلمی ارزش دیدن ندارد

اواخر دهه‌ی هفتاد تا اوایل دهه‌ی هشتاد میلادی که ویدئوکلوپ‌ها در سرتاسر جهان تبدیل به پدیده‌ای فراگیر شدند و دسترسی به فیلم‌ها برای نمایش‌های خانگی تقریباً آسان شد، کسی حتا تصورش را هم نمی‌کرد که این پدیده که در ابتدا تنها به جنبه‌ی آرشیوی آن توجه می‌شود، طی دو دهه چنان تأثیر عمیقی بر روند تولید فیلم‌ها بگذارد که شکل ساخت برخی از آثاری را که تا پیش از آن بسیار هم پرطرفدار و پرفروش بودند تغییر دهد. در اواخر دهه‌ی نود که انقلاب دیجیتالی زندگی مردمان واپسین سال‌های قرن بیستم را دگرگون می‌کرد، با به بازار آمدن دوربین‌ها و نمایش دهنده‌های ارزان قیمت خانگی دیجیتال، نه تنها صنعت سینما هم دچار تحولی اساسی شد، و چه بسیار رساله‌ها که در تبیین فلسفه‌ی عصر دیجیتال به نگارش درنیامد، بل‌که پروژه‌ای که با به راه افتادن ویدئوکلوپ‌ها آغاز شده بود به تأثیرگذارترین صورت ممکن وارد مرحله‌ی بهره برداری شد. حالا دیگر همه چیز چنان ارزان و دم دست بود که مردم برای دیدن هر فیلمی راهی سینما نمی‌شدند. از آن پس فیلم‌های سینمایی باید واجد ویژگی‌های متفاوتی می‌بودند تا دیدن‌شان بر روی پرده‌ی عریض سینما الزامی باشد. به معنای دیگر، عناصر سمعی و بصری، تکنیک‌های هیجان انگیز جلوه‌های ویژه و ابهت دکورها و آن‌چه بر روی پرده‌ی سینما، نما و جلوه‌ی دیگری داشت برای سینماروها اهمیتی بیش از صرف تماشای یک داستان ساده و جذاب پیدا کرد. تماشاگران سینما دیگر به صرافت دریافته بودند وقتی تجربه‌ی دیدن برخی فیلم‌ها بر روی تلویزیون خانگی و روی پرده‌ی سینما تفاوت چندانی با هم ندارند، در این عصر سرعت و ماشینیزم، بهتر آن است که وقت عزیزشان را برای رفتن به سالن‌های سینما تلف نکنند. به این ترتیب فیلمسازان و کمپانی‌های بزرگ فیلم‌سازی جهان دنبال راه‌حل تازه‌ای گشتند تا با ذائقه‌ی تازه‌ی تماشاگران جور باشد. فیلمی که دیدن‌اش بر روی پرده‌ی سینما با وضوح بالای جزئیات و ابعاد بزرگ الزامی باشد. تایتانیک، ماتریکس، ارباب حلقه‌ها و سیل غیرقابل کنترل فیلم‌های باشکوه علمی و تخیلی این سال‌ها فرزندان خلف چنین تفکری هستند.
نشانه‌های تغییراتی که این انقلاب در کشور ما بر روی سلیقه‌ی تماشاگران‌مان ایجاد کرده است نیز در یکی دوسال اخیر، آن هم با یک دهه تأخیر، بیش از همیشه قابل رؤیت و بررسی‌ست. سالن‌های سینما هر روز خالی‌تر از پیش می‌شود و مسئولان و کارشناسان سینما هر چند وقت یک‌بار دلیل این بحران فراگیر را در نسخه های قاچاق فروخته شده در گوشه و کنار پیاده‌روها جست‌وجو می‌کنند یا در محدودیت‌ها و ممیزی سفت و سختی که هر روز بیش از روز قبل رمق سینمای بیمار و روبه موت ایران را می‌گیرد، بی آن‌که کسی چندان به این تغییر ذائقه‌ی جهانی توجهی داشته باشد. البته که فروش نسخه‌های قاچاق، آن‌هم هم‌زمان با اکران فیلم‌ها ضربه‌ای مهلک بر پیکره‌ی اقتصاد سینمای کشور است و باعث می‌شود همین معدود تماشاگر دائمی سینمای ایران هم از خیر رفتن به سینماهای غیر استاندارد وطنی بگذرند، و واضح است که محدودیت و ممیزی قاتل هر گونه ایده و داستان و فکر تازه‌ای‌ست، اما نباید فراموش کرد که در صورت مرتفع شدن این دو مشکل هم، چندان نمی‌توان به رونق گرفتن سینمای کشور امیدوار بود، زیرا ایراد کار درجای دیگری‌ست.
چندماهی از مبارزه‌ی جدی و سفت و سخت دستگاه‌های انتظامی و فرهنگی کشور با پدیده‌ی شوم قاچاق فیلم‌ها می‌گذرد، و در این مدت تنها نسخه‌ی قاچاق یک فیلم دیگر به بساط کنار پیاده‌روها راه پیدا کرده و این نشان دهنده‌ی موفقیت آمیز بودن این مبارزه تا این‌جای کار بوده است. تهیه‌کنندگان سینما و شرکت‌های دولتی و خصوصی عرضه‌ی محصولات صوتی و تصویری جهت نمایش‌های خانگی نیز در این مدت به تفاهمات تازه‌ای دست پیدا کرده‌اند، اغلب فیلم‌ها پس از پایان اکران سینمایی‌شان به سرعت و با قیمتی ارزان و قابل دسترس وارد شبکه‌ی ویدئویی کشور می‌شوند. عرضه و پخش و کیفیت این آثار هم بهبود چشم‌گیری یافته و آمار می‌گوید که استقبال مخاطبان از نسخه‌های vcdی این فیلم‌ها بسیار خوب بوده و حتا بسیاری از فیلم‌ها که اکران موفق و پرفروشی نداشته‌اند، در بازار نمایش‌های خانگی فروش معقول و توفیق قابل ملاحظه‌ای داشته‌اند. این‌ها همه نشان می‌دهد که باید کم‌کم خودمان را با شرایط تازه وفق بدهیم. حقیقت این است که هر فیلمی ارزش دیده شدن در سینما را ندارد. بسیاری از تولیدات سالانه‌ی سینمای ایران می‌توانند مستقیماً وارد شبکه‌ی ویدئویی کشور شوند و با استقبال هم مواجهه شوند، اما همین فیلم‌ها در سینماروهای کشور رغبتی برنمی‌انگیزند. تجربه‌ی دو دهه‌ی اخیر جهان نشان می‌دهد فیلمی که دیدن‌اش روی پرده‌ی سینما با تماشایش در تلویزیون‌های خانگی تفاوت کیفی چندانی نداشته باشد، به هیچ وجه در اکران سینمایی‌اش موفق نخواهد بود. امروز وقتی می‌توان با چند هفته تأخیر فیلمی را با 1500 تومان به خانه آورد و اهل خانه را با همین قیمت اندک دور هم جمع کرد و بساط تخمه و چیپس و پیژامه را راه انداخت و تماشایش کرد، کسی برای دیدن همان فیلم زحمت رفتن به سینما و هزینه کردن چندین برابر این قیمت را برای یک تفریح گروهی، برخود هموار نمی‌کند. تماشاگران امروز در سینما به دنبال هیجان و لذت تازه‌ای هستند که در خانه و برروی صفحه‌ی تلویزیون‌ها – هرچه‌قدر هم که صفحه‌شان بزرگ باشد- به آن دست پیدا نمی‌کنند.
به این ترتیب گمان می‌کنم اگر همین امروز به فکر چاره‌ای برای این مشکل نباشیم، در آینده‌ای خیلی نزدیک سینمای‌مان به‌طور کامل نابود خواهد شد. راه چاره‌ هم مشخص است. ما محکومیم به پیش‌رفت. باید سالن‌های سینما، ابزارهای سینما و تفکرات و ایده‌ها و داستان‌های‌مان را از این حالت بدوی و قدیمی خارج کنیم. باید تکنولوژی‌های روز دنیا را در همه‌ی این بخش‌ها وارد کنیم، ابزار فنی مدرن و تازه را در خدمت ایده‌ها و داستان‌های امروزی درآوریم تا تماشاگر برای دیدن چیزی جز این داستان‌های تکراری با ساخت و سروشکل از مد افتاده‌ی تلویزیونی‌شان به سینماها هجوم بیاورند. غریب است که صداوسیما چندسالی‌ست با سرمایه‌گذاری متمرکز و حساب شده، داستان‌های تازه‌ای برای مخاطبان‌اش تعریف می‌کند و سلیقه و انتظارات آن‌ها را مدام بالا می‌برد، اما مسئولان و دست‌اندرکاران و کارشناسان سینما، هنوز که هنوز است پی به این حقیقت آشکار نبرده‌اند که سلیقه‌ی مخاطب سال‌هاست تغییر کرده. دیگر با جوک‌های قدیمی نمی‌توان با همان شدت قبل خندید، و دیگر تعقیب و گریز اتومبیل بدمن و قهرمان قصه در خیابان‌ها هیجانی در کسی ایجاد نمی‌کند. امروز زندگی عادی مردم کوچه و بازار هیجان انگیزتر و جذاب‌تر از فیلم‌های سینمایی‌مان است. در سینما باید به لطف تکنیک و تکنولوژی و تخیل حرف‌های تازه‌ای بزنیم. زیرا که دیگر هر فیلمی ارزش دیدن ندارد.

منتشر شده در روزنامه ی اعتماد

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۹:۵۵ :: Link :: Comments (1)

دوشنبه، 18 شهریورماه 1387

ما هم تیم ملی خودمان را داریم

گمان نمی کنم به‌جز ایران در هیچ جای دیگری از جهان اتفاق بیفتد که مردم ِ عشق فوتبال - یا دست‌کم بخشی از آن‌ها- این طور با تیم ملی کشورشان قهر کنند و نتایجی که این تیم به دست می آورد این طور برای شان بی اهمیت باشد. این اتفاق خوش‌آیندی نیست. خیلی هم بد است. هم برای فوتبال‌مان مضر است و هم برای غرور ملی‌مان. اما چاره چیست؟ من به عنوان یک عشق فوتبال نمی‌توانم عاشق تیمی باشم که به آن اعتقادی ندارم. نمی‌توانم بی‌خود و بی‌جهت پای تلویزیون برای پیروزی تیمی حرص و جوش بخورم که می‌دانم بازیکنان‌اش بر اساس خود محوری‌ها و مشکلات شخصی جناب سرمربی با ستارگان بی‌چون و چرای فوتبال مملکت‌ام انتخاب شده‌اند. زور که نیست، نمی‌توانم به ضرب دگنک عاشق تیمی باشم که اعتقادی به آن ندارم. خیلی‌های دیگر هم همین‌طور فکر می‌کنند لابد، همان‌هایی که روزگاری نه چندان دور در سرما و گرما با عشق به استادیوم‌ها می‌رفتند و حتا تمرینات تیم ملی را هم از دست نمی‌دادند. اما - تعارف که با هم نداریم- این تیم ملی ایران نیست. تیم وطن من نیست. این تیم آقای علی دایی بهترین گل‌زن تاریخ فوتبال جهان است، که تیم محترمی هم هست اما من نمی‌توانم طرفدارش باشم، حتا اگر به جام‌جهانی هم صعود کند. گذاشتم این یادداشت را بعد از بازی با عربستان بنویسم. حالا وقتش است. تیم آقای دایی با عرب‌ها مساوی کرده و لابد خیلی هم از این بابت خوش‌حال است. چه بهتر، بگذارید وقتی که تیم‌اش شکستی نخورده و دست‌کم یک امتیاز به دست آورده اعلام کنم که هیچ با این تیم احساس نزدیکی نکردم. من نمی‌توانم عاشق‌ تیمی باشم که احدی نمی‌تواند به سرمربی‌اش انتقاد کند. تیم ملی مال آقای دایی نیست، تیم ملی مال من ِ تماشاگر است و من حق دارم که کادر فنی‌اش را بابت رفتار و انتخاب‌های شان بازخواست کنم، چون آن‌ها از پولی که متعلق به من ایرانی‌ست حقوق می‌گیرند، در استخدام من هستند و روزنامه‌نگاران ورزشی به وکالت از منی که پول می‌دهم و روزنامه‌شان را می‌خرم حق دارند از سرمربی و بازیکن و سایرین انتقاد کنند. این تیم اما تیم ملی کشور من نیست. تیم آقای دایی ست، و چون ظاهراً طبق قراری نانوشته این تیم تا اطلاع ثانوی جزو مایملک شخصی ایشان است هیچ کس حق اظهار نظر درباره‌ی آن را ندارد. بنابر این از آن‌جایی که به علی دایی ِ چهارسال اخیر کوچک‌ترین علاقه‌ای ندارم، نتایجی هم که تیم ایشان می‌گیرد برایم کوچک‌ترین اهمیتی ندارد. نه دعا می‌کنم که ببازد و نه نذر و نیاز می‌کنم برای‌اش که پیروز شود.

daea0725-md.gif

فوتبال اما بی عِرق ملی چیزی کم دارد. نمی‌شود عشق فوتبال باشی و غرور ملی‌ات را فراموش کنی. اما انگار چاره‌ای جز پیدا کردن راه‌های میان‌بر نیست. وقتی مسئولین فوتبال کشور خودشان کسی را انتخاب کرده‌اند که جرأت انتقاد کردن به او را ندارند دیگر تکلیف دیگران معلوم است. ما هم می‌گردیم تیم ملی خودمان را پیدا می‌کنیم. من که تیم ملی خودم را دارم. پرسپولیس امسال در جام قهرمانان آسیا حضور دارد. هم قطبی دارد و هم کریم باقری و هم علی کریمی و هم دیگرانی که برای حضور در تیم ملی استحقاق‌شان خیلی بیش‌تر از برخی از کسانی‌ست که امروز در تیم آقای دایی لباس سربازی وطن را به تن کرده‌اند. لباس پرسپولیسی‌ها هم امسال چیزی از لباس سربازی وطن کم ندارد. من غرور ملی ام را با پیروزی‌های آسیایی پرسپولیس اغنا می‌کنم. برای آن‌ها هیجان زده می‌شوم. برای قهرمانی‌شان نذر و نیاز می‌کنم و با ناکامی و شکست‌ شان اشک خواهم ریخت. برای من، من ِ تماشاگر فوتبال، امسال قهرمانی پرسپولیس در آسیا هم‌چو صعود به جام جهانی لذت بخش و افتخار آفرین خواهد بود. به تیم آقای دایی هم دیگر فکر نمی‌کنم، آرزوی او همیشه این بوده که همه ساکت باشند، خب شما هم بیائید برویم دنبال تیم ملی خودمان، بیائید و بگذارید آقای دایی از سکوت اطراف تیم‌اش احساس پیروزی کند. مگر نمی‌بینید که حتا عادل فردوسی‌پور هم دیگر بازی‌های تیم آقای دایی را گزارش نمی‌کند، مبادا که به تریج قبای ایشان بربخورد؟ چاره‌ی کار انگار فقط سکوت کردن است، بعضی‌ها از خفقان دیگران احساس پیروزی می‌کنند.

منتشر شده در روزنامه ی تخصصی، دنیای فوتبال

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۵۴ :: Link :: Comments (12)

یکشنبه، 17 شهریورماه 1387

آسیا ما داریم می آییم -2

ali-karimi.jpg

اینک جادوگر سرخ پوش!

پ.ن: هیچ علاقه ای به صحبت درباره ی تیم علی دایی ندارم.

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۴۵ :: Link :: Comments (7)

جمعه، 15 شهریورماه 1387

پرده ی نئی - 2


وارثان فروتن شوکران

هفته‌نامه‌ی شهروند به بهانه‌ی وصیت‌ ولادیمیرناباکوف که پیش از مرگ از همسرش خواسته بود درصورتی که نتوانست در زمان حیات خود، اثر ناتمام‌اش را به نام «اصل لورا: مردن یک بازی‌ست» به پایان برساند، دست‌نوشته‌ی 138 صفحه‌ای او را بسوزاند، از تعدادی از نویسندگان و روشنفکران ایرانی پرسیده‌ است: آیا نوشته‌ها، پس از مرگ نیز هم‌چنان به نویسنده‌شان تعلق دارند؟
البته وراناباکوف جرأت سوزاندن دست‌نوشته‌ی همسرش را نداشت و ترجیح داد آن را در صندوق امانات یک بانک سوئیسی نگه‌ دارد و لابد او نیز در تمام سال‌های بیوه‌ساری‌اش درگیر این پرسش دشوار بود و پاسخی برایش نیافت، زیرا که اکنون فرزندش دیمیتری ناباکوف، وارث این پرسش بی‌پاسخ و آن میراث پر دردسر شده است.
پاسخ‌دهندگان به پرسش شهروند به‌جز بانوی غزل، سیمین بهبهانی و عبدالله کوثری مترجم که خود اهل قلم‌اند و آفرینش، اغلب معتقدند که وارثان ناباکوف بدون در نظر گرفتن وصیت او، باید این دست‌نوشته را منتشر کنند زیرا که این نوشته دیگر متعلق به شخص نویسنده نیست و تاریخ و ادبیات سهم بیش‌تری از آن دارند. در این میان احسان شریعتی که تجربه‌ی مشابهی در این زمینه داشته است با ذکر این نکته که چون این قبیل آثار به انتخاب خود نویسنده منتشر نمی‌شوند ارزشی دست دوم دارند، انتشار آن‌ها را وظیفه‌ی وارثان قانونی نویسندگان و آن‌را کاری مفید و لازم می‌داند.
البته این‌قبیل چالش‌ها در کشور ما چندان مسبوق به سابقه نیست، زیرا نویسندگان اغلب در زمان حیات و پس از آن، آن‌قدر آثار منتخب در محاق توقیف دارند که وارثان آن‌ها تا کنون کم‌تر به این مرحله رسیده‌اند که هیچ اثر منتشر نشده‌ای از نویسنده‌ی فقیدشان باقی نمانده باشد به جز این قبیل اوراق نفرین شده‌ی مردود. وارثان نویسندگان مشهور و مؤثر تازه درگذشته‌ی ایرانی اغلب برای تجدید چاپ قانونی و بی‌غلط کتاب‌های پیشین نویسنده، بنیادهایی تشکیل می‌دهند و الباقی عمرشان صرف ادامه‌ی دوندگی‌های ناتمام نویسنده و ناشر در راهروهای اداره‌ی کتاب می‌شود بلکه بتوانند هرچند سال یک‌بار، اجازه‌ی انتشار اثر تازه‌ای را به دست بیاورند. بنابر این و با توجه به این که هر نویسنده‌ی ایرانی به طور میانگین بیش از آن‌چه که در دوران حیات خود منتشر کرده، اثر مجوز نگرفته دارد، به جز موارد انگشت شمار، تاکنون پیش نیامده که چالشی از قبیل چالشی که برای خانواده‌ی ناباکوف به وجود آمده، برای وارثان نویسندگان ایرانی نیز اتفاق بیفتد.
اما یکی از همین موارد انگشت شمار داخلی، متأسفانه در چند سال گذشته بسیار جنجالی و آبرو بر از کار درآمده است. تا همین دوسه‌سال پیش، رسانه‌های وطنی به‌رغم میل باطنی شان به حاشیه‌ها و جنجال‌ها و دعواهای خاله‌زنکی، چشم‌شان را تعمداً به روی اختلاف‌های شدید وارثان احمدشاملو می‌بستند و اخباری را که هرازگاهی از جانبی سربرمی‌آورد زیرسبیلی رد می‌کردند زیرا کم‌تر کسی پیدا می‌شد که دل‌اش بخواهد بر این آتش زیر خاکستر بدمد. امیدواری همه این بود که طرفین با درنظر گرفتن آبروی مردی که خود آبروی شعر معاصر ایران بود، اندکی کوتاه بیایند و غائله ختم به‌خیر شود. غائله البته نه‌تنها ختم به خیر نشد بلکه شر آن اندک اندک دامن کتاب‌های شاعر را هم گرفت و فضا چنان غبار آلود شد که کسی ندید یا به‌خاطر نیاورد وارثان فروتن ِ شاعر، یکی از ابتدایی‌ترین درخواست‌های او را نادیده گرفته‌اند. در میان غوغای حق نشر و حق الارث هرکدام از طرفین دعوا، ناگهان کتاب منفور شاملو: "آهنگهای فراموش شده" منتشر شد. کتابی فراموش شده که شاعر در زمان حیات خود بارها و مؤکداً در گفت‌وگوها و کتاب‌شناسی‌های‌اش آن را از سیاهه‌ی آثار خود بیرون گذاشته بود و به مثابه‌ی فرزندی ناخلف، نام خود را برای همیشه از روی این کتاب برداشته بود: « نوشته‌هایی که در حقیقت می‌بایست سوزانده شده باشد.» کتاب در 22 سالگی شاعر منتشر شده و شامل اشعاری ست حقیقتاً سطحی، و در حد افراط سانتیمنتال، با زبانی بد، توصیف‌ها و تصاویری ابتدایی و حس‌هایی ناپخته و کودکانه؛ که محال است تصور کنید سراینده‌ی آن‌ها مردی‌ست که بیست‌وچندسال بعد بر قله‌ی شعر فارسی می‌ایستد. بنابراین بی سبب نیست که شاملو همواره با خشم و نفرت از این کتاب یاد می‌کرد و هرگز حتا نامی از آن بر زبان نمی‌برد. 60 سال پس از انتشار این کتاب و هفت سال پس از درگذشت شاعر، در سال 1386، وارثان شاعر زیر نام "دفتر نظارت بر آثار احمدشاملو" این کتاب را با این توجیه که: «... از آن‌جا که این اثر آغاز راه شاعری‌است که امروز نام‌آور شده و چشم‌اندازهای تازه‌ای در شعرش به‌روی ما گشوده، جا دارد و حتا لازم است که در خط سیر قدم‌های نخستین کودک ِ شعر آن روز و راهی را که در جهان شعر پیموده است، خوانده شود تا دوستداران شعر او از ماجرای تحول اندیشه و احساس و تحول جهان اندیشه‌ی او آگاه شوند.» به این ترتیب و ظاهراً به نفع آگاهی بیش‌تر خوانندگان و مخاطبان شعر، این کتاب نفرین شده منتشر می‌شود. با دعواهای دیگر وراث کاری ندارم، و وارد بحث حراج اموال منقول شاعر و کشمکش بی‌پایان فرزندان او با همسرشاملو نمی‌شوم. بحثم تنها درباره‌ی انتشار این کتاب است. چالشی که البته سابقه و ریشه‌ای جهانی دارد و هرکدام از ما هم اگر در جای‌گاه وارثان شاملو یا ناباکوف بودیم لابد واکنشی درخور روحیات و تفکرات خود نشان می‌دادیم. من البته موافق معدوم کردن اثر نویسنده یا شاعر نیستم اما با انتشار آن هم نمی‌توانم کنار بیایم. اگر در چنین جای‌گاهی بودم قاعدتاً همان کاری را می‌کردم که وراناباکوف کرد و دست‌نوشته‌ی ناتمام را در جایی مطمئن به امانت گذاشت، گرچه این‌جا سخن از یک اثر ناتمام است و در مورد شاملو، سخن از یک کتاب نفرین شده در میان است.
حقیقت این است که هر نویسنده تا زمانی که اثری را به چاپ بسپارد، ده‌ها و صدها بار می‌نویسد و چه بسیار صفحه‌هایی که پاره می‌کند و می‌سوزاند و دور می‌ریزد تا دست آخر چیزی را که با حداقل معیارهای‌اش هم‌خوان است لایق آن بداند که با امضای او به قضاوت عمومی درآید. "آهنگ‌های فراموش شده" را نیز می‌توان یکی از همین ده‌ها نوشته‌ی بالفطره معدوم شده دانست، که تنها هیجانات جوانی شاعر و وسوسه‌ی "زودتر به جمع شاعران صاحب دیوان پیوستن" بوده که باعث انتشار ظاهراً غیرقابل جبران آن شده است. اما انتشار مجدد آن پس از شصت سال، آن‌هم در شرایطی که سراینده‌ی ناکام آن‌ اکنون بزرگ‌ترین شاعر پارسی گوی پس از سعدی لقب گرفته است، بیش از آن که حرکتی به نفع پژوهندگان و محققان باشد، خدشه‌ی جدی به اعتبار و آبروی او به حساب می‌آید به ویژه آن‌که شاعر به کرات و با تأکید این کتاب را از شمول آثار حقیقی خود خارج کرده است.
به نظر می‌رسد این کتاب حتا اگر به کار محقق یا پژوهش‌گری هم بیاید – که شک دارم به همین درد هم بخورد- پژوهش‌گر فرضی با اندکی تلاش و جست‌وجو می‌تواند نسخه‌ای از آن را در کتاب‌خانه‌ی ملی، یا حتا با مراجعه به همین بنیادها و دفترهای نظارتی که توسط جناحین صاحب دعوا در سر میراث شاملو تشکیل داده‌اند، بیاید. به این ترتیب انتشار عمومی آن، از این زاویه هم کاری چندان اخلاقی و معقول به نظر نمی‌رسد.
البته در این قبیل موارد نمی‌توان حکمی کلی و لازم‌الاجرا صادر کرد، برخی مانند وارثان شاملو یا شریعتی می‌توانند این‌طور تصور کنند که نادیده گرفتن وصیت و درخواست شاعر و نویسنده – دست‌کم در همین یک مورد- امری مفید و حتا لازم است، و برخی دیگر نیز می‌توانند عنوان کنند که هر نویسنده حق دارد آن‌چه را که به نام او – حتا در سال‌های پس از مرگش ولو به عنوان اثری دست دوم- منتشر می‌شود انتخاب کند. هنرمند برای پاسداری از نام و اعتبار و آبروی حرفه‌ای‌اش در روزگار حیات خود سختی‌های بسیاری را تحمل می‌کند، تن به هرکاری نمی‌دهد، زیر بیرق هرکسی سینه نمی‌زند، زیرا برای مخاطب خود و بیش از او برای خودش احترام قائل است، بنابر این، تصور نمی‌کنم کسی – هرکسی- حق داشته باشد – با هربهانه‌ای- این اعتبار و آبرو و تلاش و احترام را مخدوش کند. وارثان بزرگان همان‌طور که نان هم‌نامی با آنان را می‌خورند، موظفند که از نام بزرگ و صاحب اعتبار آنان نیز محافظت کنند.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۴۶ :: Link :: Comments (2)

پنجشنبه، 14 شهریورماه 1387

روزی روزگاری کودکی - 1

00f617e2857a66e09e87e7579f94db0947b68fa74696f4c354aa851c73dfb94d286b0342136b8943a3dec39e8ebca66686bbdee1c393907f6c6c84cef0bd94ac2be1b110d7d8b97c422be.jpg

سالی یک بار برای پیرزنی که ته این دالان (تقریباً همین جایی که حالا عکاس ایستاده است) زندگی می کرد و از هم مسجدی های مادربزرگم بود، شله زرد می بردم پیش از افطار. و ترس بزرگم از تاریکی اش بود و از سکوتش. الباقی سال گاهی سر راه بازگشت از مدرسه که به دلیلی راهم اندکی کج می شد و گذرم به کوچه ی جلوی این دالان می افتاد، چند لحظه ای پا سست می کردم، زل می زدم به تاریکی مخوف و خنکی ی وسوسه انگیزش، و شروع می کردم به فریاد زدن. صدایم که در دالان می پیچید طنین پیدا می کرد و خنک می شد و باز می آمد می خورد توی صورتم. آن وقت دوباره ترس رها شده برمی گشت توی تن ام و پا به فرار می گذاشتم. آدم وقتی بچه است از چیزهایی می ترسد که حتا خوابش را هم نمی بیند روزی روزگاری عاشق شان شود.
عکس از خبرگزاری فارس است ظاهراً. با سپاس از حدید که دالان سیاره خانوم را برایم پیدا کرد.

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۳۹ :: Link :: Comments (5)

سه شنبه، 12 شهریورماه 1387

ماه خدا


jghgfdhrd.jpg

باورت می شود یک سال تمام چشم انتظار آمدن همین یک ماه هستم که در آن وعده های خوب زیادی با هم داریم؟ با همان اشتیاق کودکی که چشم به راه آمدن بهار بودم. رمضان تو بهار من است

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۰۴ :: Link :: Comments (7)
invisible