ستون ثابت من، پنج شمبه ها در روزنامه ی اعتماد
ناصرالدین شاه، آرتیست گمنام
در این ستون قرار است هفتگی دربارهی آدمها بنویسم، به بهانهی اثری از آنها. الزاماً هم نمیخواهم به همان یک اثر بپردازم، قرار است هرچیزی بهانهای باشد برای گفتن و نوشتن از آدمهای مهم و غیر مهم. آدمهای محبوب و منفور. که البته واضح و مبرهن است که این اهمیت یا محبوبیت امری نسبیست و برای اثبات آن به شما، شب جمعهای هیچ اصراری ندارم. اصلاً راستش را بخواهید مدتها بود دنبال بهانهای میگشتم برای نوشتن دربارهی یک سیاههی بلندبالا از آدمهایی که در جیب داشتم. (سیاهه را در جیب داشتم البته!) شما دیگر به بقیهاش چه کار دارید؟ نام ستون را هم از یکی از فیلمنامههای منتشر شدهی استاد بهرام بیضایی به عاریت گرفتهام که هم ادای احترامیست به او و هم تصویری همیشه زیبا و دلپذیر در ذهنم ساخته است.

عکس ناصرالدین شاه از خودش
داستان بلندی منتشر شده است به قلم ناصرالدینشاه به نام «حکایت پیر و جوان». داستان البته ارزشهای ادبی فوقالعادهای ندارد، و برای روزگار ما هم داستانی بیش از حد کُند و ملال آور است، اما همه ارزش آن به این است که ناصرالدین شاه قاجار با آن همه ابهت تاریخیاش نویسندهی آن است. در مقدمهی کتاب (که مؤسسهی مطالعات تاریخ معاصر ایران) منتشرش کرده، به تفصیل در مورد سبک نوشتاری داستان صحبت شده و آنقدر ادله و براهین جمع آمده که خیالتان را تخت کند قصه را شخص شاه نوشته و چنانکه مثلاً صدام حسین میکرد، نویسندهای اجیر نشده تا به نام شاه کتاب سازی کند. داستان که به گونهای "بهشدت ایرانی" استعاری و سرشار از نصایح است، عمر آدمی را به چارفصل طبیعت تشبیه میکند و برای هر کدام داستانکی نیمچه اپیزودیک می سازد. نویسنده البته در توصیف طبیعت نیز چانکه عادت مألوف نویسندگان جهانی معاصرش است، هیچ کم نمیگذارد. با همهی اینها اگر حوصلهتان کشید و همهی 71 صفحه را خواندید، دست آخر بفهمی نفهمی از این که در چنان روزگاری چنین شاه هنرمندی داشتهاید به خود میبالید.
واقعیت این است که ناصرالدین شاه اتفاقاً آدم بسیار هنرمندی بوده است. نقاشی میکرده، شعر میسروده (دیوان اشعارش هست)، قصه مینوشته، برخی متون ترکی را ترجمه میکرده و گل سرسبد همهشان هم که هنر عکاسیاش است. گنجینهی عکسهای او از زنان حرمسرایش در زیرزمین کاخموزهی گلستان محفوظ است و اگر روزگاری مجال نمایش بیابد خواهید دید که شاه قوی شوکت قاجار، بی اغراق یکی از بهترین عکاسان روزگار خودش در ژانر مورد علاقهاش بوده است. بگذریم از این که غیرت ایرانی ِ شاه مقتول، توفیق اجباری شد تا چنین چیره دستانه جور ِ عکاسانی را که راه به حرمسرا نداشتند بکشد و بهایستد به عکاسی از بانوان حرمخانه و اندرونی.
این ها همه نشان میدهد که در تاریخ معاصر ایران عجیب در حق او اجحاف شده است. اگر هر گوشهی دیگری از این جهان چنین شاه هنرمندی داشت، لابد بیش از اینها قدر میدید و مشهور میشد. خدا مرگم بدهد اگر قصد ترویج طاغوت و حمایت از شاه و استبداد – از هر نوعاش – را داشته باشم. قصدم از این اشاره تنها این است که بگویم تا آنجا که عقل ناقص نگارنده قد میدهد دیدگاههای تاریخی ما در برخی موارد به شدت تحت تأثیر تاریخ نگاری عصر پهلویست. و سلسلهای که روی خاکستر دودمان قاجار بنا شده طبعاً هیچ از بدگویی فروگزار نمیکند. و اصلاً کدام حکومت یا دولتیست که خوب ِ پیشینیان خود را بگوید؟ که اگر حُسنی دیده بود دیگر تشکیل حکومت و سلسلهی تازه موضوعیتی نداشت.
به این ترتیب شاید باید کمی واقع بینانهتر به قاجارها نگاه کرد. بیکفایتی و فساد و عیاشی و هر عیب عار دیگری هم اگر داشتند - که داشتند- هیچ کم از سلسههای پیشین و بعضاً پسین خود نداشتند. در عوض خیلی از چیزها که امروز داریم از صدقه سر همان سفرهای اروپاییست که امروزه اینهمه در کتب تاریخیمان بهشان میتازیم و گاهی به حق زیر سئوالشان میبریم که از کیسهی دیگران خرج کردن بوده و پُزهای عالی بوده است با جیبهای خالی. با این وجود یادمان نباید برود که "دولت" به معنای مدرن کلمه، رهآورد نخستین سفر اروپایی ناصرالدینشاه بود به فرنگ که پیآمدهای فرخندهای هم داشت و اصلاحات زیادی را ایجاد کرد. مشروطه نیز هم در عصر مظفری بی این سفرها و حضرها مجال پیروزی نمییافت. عکاسی و سینماتوگراف و الباقی پدیدههای دنیای جدید هم ایضاً. قاجارها هر درد و مرضی که داشتند این خوبی را هم داشتند که سنت کاخ نشینی و جهان را در محدودهی ممالک محروسه خلاصه کردن ِ اسلاف خود را تغییر دادند و رفتند بیرون، گشتند و اندکی از جهان را به قدر وسع خود تماشا کردند. و ناصرالدین شاه پرچمدار این دنیادیدگی بود. تأثیر جهان بیرون را علاوه بر گفتار و رفتار او؛ در آثاری هم که - با هر کیفیت قابل بحث- خلق کرده است، میتوان دید. اینهمه را نوشتم تا فقط بگویم بیاید این تأثیرات را هم ببینیم.
علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۴۲ ::
Link ::
Comments (4)