شنبه، 9 شهریورماه 1387

وقتی از عشق حرف می زنیم - 3

خیلی لیاقت می خواهد که شیشه ی خیارشور تمام شده ای باشی و تو را گذاشته باشند جزو زباله ها و بعد بارانی نم نم ببارد و کسی پنجره را باز کند که کنارش به ایستد و سیگاری بکشد و حواس اش نباشد و پنجره بخورد به بطری ی زیبای قهوه ای رنگی که گل های کوچک و تازه ی "نخل مرداب" تویش گذاشته شده و بطری بشکند و تو، شیشه ی خیارشور ِ رو به زوال، همای سعادت بر شانه ات بنشیند و بشوی جانشین آن بطری ی زیبا و یگانه ی قهوه ای، خانه و سرای نخل مرداب که هر روز در حال قد کشیدن است. خیلی لیاقت می خواهد.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۰۸ :: Link :: Comments (11)

پنجشنبه، 7 شهریورماه 1387

پرده ی نئی - 1

ستون ثابت من، پنج شمبه ها در روزنامه ی اعتماد

ناصرالدین شاه، آرتیست گم‌نام

در این ستون قرار است هفتگی درباره‌ی آدم‌ها بنویسم، به بهانه‌ی اثری از آن‌ها. الزاماً هم نمی‌خواهم به همان یک اثر بپردازم، قرار است هرچیزی بهانه‌ای باشد برای گفتن و نوشتن از آدم‌های مهم و غیر مهم. آدم‌های محبوب و منفور. که البته واضح و مبرهن است که این اهمیت یا محبوبیت امری نسبی‌ست و برای اثبات آن به شما، شب جمعه‌ای هیچ اصراری ندارم. اصلاً راستش را بخواهید مدت‌ها بود دنبال بهانه‌ای می‌گشتم برای نوشتن درباره‌ی یک سیاهه‌ی بلندبالا از آدم‌هایی که در جیب داشتم. (سیاهه را در جیب داشتم البته!) شما دیگر به بقیه‌اش چه کار دارید؟ نام ستون را هم از یکی از فیلم‌نامه‌های منتشر شده‌ی استاد بهرام بیضایی به عاریت گرفته‌ام که هم ادای احترامی‌ست به او و هم تصویری همیشه زیبا و دل‌پذیر در ذهنم ساخته است.

30.jpg
عکس ناصرالدین شاه از خودش

داستان بلندی منتشر شده است به قلم ناصرالدین‌شاه به نام «حکایت پیر و جوان». داستان البته ارزش‌های ادبی فوق‌العاده‌ای ندارد، و برای روزگار ما هم داستانی بیش از حد کُند و ملال آور است، اما همه ارزش آن به این است که ناصرالدین شاه قاجار با آن همه ابهت تاریخی‌اش نویسنده‌ی آن است. در مقدمه‌ی کتاب (که مؤسسه‌ی مطالعات تاریخ معاصر ایران) منتشرش کرده، به تفصیل در مورد سبک نوشتاری داستان صحبت شده و آن‌قدر ادله و براهین جمع آمده که خیال‌تان را تخت کند قصه را شخص شاه نوشته و چنان‌که مثلاً صدام حسین می‌کرد، نویسنده‌ای اجیر نشده تا به نام شاه کتاب سازی کند. داستان که به گونه‌ای "به‌شدت ایرانی" استعاری و سرشار از نصایح است، عمر آدمی را به چارفصل طبیعت تشبیه می‌کند و برای هر کدام داستانکی نیم‌چه اپیزودیک می سازد. نویسنده البته در توصیف طبیعت نیز چان‌که عادت مألوف نویسندگان جهانی معاصرش است، هیچ کم نمی‌گذارد. با همه‌ی این‌ها اگر حوصله‌تان کشید و همه‌ی 71 صفحه را خواندید، دست آخر بفهمی نفهمی از این که در چنان روزگاری چنین شاه هنرمندی داشته‌اید به خود می‌بالید.
واقعیت این است که ناصرالدین شاه اتفاقاً آدم بسیار هنرمندی بوده است. نقاشی می‌کرده، شعر می‌سروده (دیوان اشعارش هست)، قصه می‌نوشته، برخی متون ترکی را ترجمه می‌کرده و گل سرسبد همه‌شان هم که هنر عکاسی‌اش است. گنجینه‌ی عکس‌های او از زنان حرم‌سرایش در زیرزمین کاخ‌موزه‌ی گلستان محفوظ است و اگر روزگاری مجال نمایش بیابد خواهید دید که شاه قوی شوکت قاجار، بی اغراق یکی از بهترین عکاسان روزگار خودش در ژانر مورد علاقه‌اش بوده است. بگذریم از این که غیرت ایرانی ِ شاه مقتول، توفیق اجباری شد تا چنین چیره دستانه جور ِ عکاسانی را که راه به حرم‌سرا نداشتند بکشد و به‌ایستد به عکاسی از بانوان حرم‌خانه و اندرونی.
این ها همه نشان می‌دهد که در تاریخ معاصر ایران عجیب در حق او اجحاف شده است. اگر هر گوشه‌ی دیگری از این جهان چنین شاه هنرمندی داشت، لابد بیش از این‌ها قدر می‌دید و مشهور می‌شد. خدا مرگم بدهد اگر قصد ترویج طاغوت و حمایت از شاه و استبداد – از هر نوع‌اش – را داشته باشم. قصدم از این اشاره تنها این است که بگویم تا آن‌جا که عقل ناقص نگارنده قد می‌دهد دیدگاه‌های تاریخی ما در برخی موارد به شدت تحت تأثیر تاریخ نگاری عصر پهلوی‌ست. و سلسله‌ای که روی خاکستر دودمان قاجار بنا شده طبعاً هیچ از بدگویی فروگزار نمی‌کند. و اصلاً کدام حکومت یا دولتی‌ست که خوب ِ پیشینیان خود را بگوید؟ که اگر حُسنی دیده بود دیگر تشکیل حکومت و سلسله‌ی تازه موضوعیتی نداشت.
به این ترتیب شاید باید کمی واقع بینانه‌تر به قاجارها نگاه کرد. بی‌کفایتی و فساد و عیاشی و هر عیب عار دیگری هم اگر داشتند - که داشتند- هیچ کم از سلسه‌های پیشین و بعضاً پسین خود نداشتند. در عوض خیلی از چیزها که امروز داریم از صدقه سر همان سفرهای اروپایی‌‌ست که امروزه این‌همه در کتب تاریخی‌مان به‌شان می‌تازیم و گاهی به حق زیر سئوال‌شان می‌بریم که از کیسه‌ی دیگران خرج کردن بوده و پُزهای عالی بوده است با جیب‌های خالی. با این وجود یادمان نباید برود که "دولت" به معنای مدرن کلمه، ره‌آورد نخستین سفر اروپایی ناصرالدین‌شاه بود به فرنگ که پی‌آمدهای فرخنده‌ای هم داشت و اصلاحات زیادی را ایجاد کرد. مشروطه نیز هم در عصر مظفری بی این سفرها و حضرها مجال پیروزی نمی‌یافت. عکاسی و سینماتوگراف و الباقی پدیده‌های دنیای جدید هم ایضاً. قاجارها هر درد و مرضی که داشتند این خوبی را هم داشتند که سنت کاخ نشینی و جهان را در محدوده‌ی ممالک محروسه خلاصه کردن ِ اسلاف خود را تغییر دادند و رفتند بیرون، گشتند و اندکی از جهان را به قدر وسع خود تماشا کردند. و ناصرالدین شاه پرچم‌دار این دنیا‌دیدگی بود. تأثیر جهان بیرون را علاوه بر گفتار و رفتار او؛ در آثاری هم که - با هر کیفیت قابل بحث- خلق کرده است، می‌توان دید. این‌همه را نوشتم تا فقط بگویم بیاید این تأثیرات را هم ببینیم.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۴۲ :: Link :: Comments (4)

سه شنبه، 5 شهریورماه 1387

سید

هزار سال است قلبم این طور نتپیده. سال هاست این طور اشتیاق دیدن کسی را نداشته ام. رفیق عزیز و صمیمی ی بهترین سال های زندگی ام، محسن که در 16 سالگی"دمیان" و هرمان هسه را به م معرفی کرد و زندگی ام آرام گرفت. رفیق عزیز عصرهای دروازه شیراز و کتاب فروشی کیای بابک که پاتوق مان بود. رفیق شفیق با کلاس که موزیک خوب به م می داد، "دیوار" آلن پارکر را به م هدیه داد با یک کیفیت رو به زوال که همان هم غنیمت بود. او که پینک فلوید را به م شناساند و بعد با هم چه لذتی بردیم وقتی ابراهیم نبوی (یادش به خیر) در گزارش فیلم، ویژه نامه ی پینک فلویدش را درآورد. محسن، محسن، محسن... امشب محسن را می بینم که بعد از هشت سال برگشته است به وطن.
روزی که داشت می رفت، کسی چندان با خبر نبود. به سختی جلوی گریه مان را گرفته بودیم و خودمان را به آن راه می زدیم که یعنی اتفاقی قرار نیست بیفتد. بعد بلند شدیم دوتایی رفتیم شهربازی. بستنی خریدیم و لیس زدیم و مثل بچه ها کیف کردیم. سینمای 2000 رفتیم، تاب زنجیری و سفینه ی فضایی سوار شدیم در عین نره خری و حتا به یاد گذشته ها کمی سربه سر دخترها هم گذاشتیم. بعد از هم جدا شدیم و خداحافظ. خداحافظ. انگار که فردا قرار است باز هم را ببینیم. و این فردا چه قدر دیر آمد سید!.


149.jpg
پائیز 1375. پشت صحنه ی نمایش پرنده ی باران. من و محسن. دکور زیبای مان کار نازیلای سمیعی بود و کارگردانش شیدا پرویزی. نمایشی که ما همه را کرد یک خانواده در سفری به دور ایران.

رفیق شب و روز و شمال و جنوب. رفیق من که پاره ی تن ام بود و وطنم بود.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۴۷ :: Link :: Comments (9)

دوشنبه، 4 شهریورماه 1387

پاک


2b.jpg

هنگام بدرقه ی عشق
پیراهنی چندان سپید به تن کن
که گویی برهنه ای.

نصرت رحمانی
کتاب بیوه ی سیاه

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۱۰ :: Link :: Comments (4)

جمعه، 1 شهریورماه 1387

The Wedding Singer

untitled.bmp

آواز خوان عروسی محصول 1998 به کارگردانی فرانک کوراسی و بازی آدام سندلر، درو باریمور و استیو بوشمی.
یک کمدی رمانتیک جذاب است که حال تان را حسابی جا می آورد. یک آدم خیلی خوب به اسم رابی(سندلر) و یک دختر زیبای دوست داشتنی با لبخند ابدی زیبایش بر لب، به نام جولیا (باریمور).
من کلاً عاشق کمدی رمانتیک های آمریکایی هستم و همیشه حسرت خورده ام که چرا زندگی واقعی مان به شیرینی و زیبایی این فیلم ها نیست؟ چرا سختی ها به همین سادگی تمام نمی شوند؟ چرا تلاش ها و عشق مان به همین شفافیت و وضوح دیده نمی شود؟ و چرا عشق هیچ وقت در دنیای واقعی بر چیزهای دیگر پیروز نمی شود؟ زیبایی کمدی رومانتیک ها هم به همین است که شبیه به خیال پردازی های نوجوانی همه ی ماست.
آدام سندلر مثل همیشه جذاب است و درو باریمور دوست داشتنی که در این فیلم خیلی خیلی جوان است و با سادگی و مهربانی اش آدم را یاد اولین عشق زندگی اش می اندازد
فیلم یک نکته ی جذاب دیگر هم دارد. داستان در اواسط دهه ی 1980 می گذرد و لابد می دانید که دهه ی 80 اوج بدتیپی و لباس هایی بود که امروزه به شان می گوییم تیپ "جوادی" حتماً عکس های دهه ی 1360 جوان های آن سال ها را دیده اید که امروز چه قدر مضحک به نظر می رسند. این نکته باعث شده است که فیلم به عنوان یک امتیاز مثبت در ساختن فضا و احمقانه تر جلوه دادن زندگی مادی - که قرار است آن را زیر سئوال ببرد- از آن استفاده کند.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۷:۴۴ :: Link :: Comments (11)

پنجشنبه، 31 مردادماه 1387

فریاد

فریدون مشیری

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آن جا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما "خفته ی چند"!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

ee696108b0e3ba7994b4fe5b12ffa92c_607.jpg

و کاش اجرای جاودانه ی محمدرضاشجریان را از این شعرهمراه با قطعه ی ترکمن ساخته ی حسین علیزاده در آلبوم فریاد شنیده باشید.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۱۵ :: Link :: Comments (9)

چهارشنبه، 30 مردادماه 1387

ارزش گل تو به قدر عمری ست که به پایش صرف کرده ای

علیرضا معتمدی :: صبح ۱۱:۳۵ :: Link :: Comments (6)

دوشنبه، 28 مردادماه 1387

ارژنگ به جای هفت می آید

ماهنامه ی ارژنگ به صاحب امتیازی و مدیریت احمدطالبی نژاد مجوز فعالیت گرفت. این مجله به سردبیری مجید اسلامی قرار است جای گزین ماهنامه ی هفت شود که زمستان گذشته لغو امتیاز شد و از انتشار بازماند.
این مجله با سر و شکل جدید و محتوایی اندکی متفاوت توسط همان تیم منتشر کننده ی ماهنامه ی هفت، منتشر خواهد شد.
جالب است که صدور مجوز این نشریه درست یک روز پیش ار تخلیه ی کامل دفتر مجله ی هفت واقع در حوالی پل سیدخندان صورت گرفت. پیش از این مجید اسلامی سردبیر خوش فکر این نشریه اعلام کرده بود که توقف انتشار ماهنامه ی هفت چنان اثر منفی بر روی او گذاشته که شاید برای همیشه کار در مطبوعات را رها کند. به این ترتیب و با صدور مجوز جدید برای ادامه ی کار این گروه موفق، با توجه به انگیزه و توانی که در تک تک آن ها وجود دارد باید منتظر نشریه ای تازه با ایده ها و سبک و سیاق تازه ای باشیم. قرار است نخستین شماره ی ماهنامه ی ارژنگ مهرماه راهی دکه های مطبوعات شود.
برای دوستان خوبم در این نشریه، موفقیتی بیش از همیشه آرزو می کنم.

پی نوشت: خبر خوب دیگر این که ظاهراً مشکلاتی که برای انتشار هفته نامه ی همشهری جوان به وجود آمده نیز برطرف شده و این نشریه ی پرطرفدار نیز همچنان به انتشار خود ادامه خواهد داد.
باید سپاسگزار اداره ی مطبوعات وزارت ارشاد بود که با درک جای خالی این دونشریه که نماینده ی دو طرز تفکر و تعداد نسبت زیادی از مخاطبان خود هستند، با ادامه ی انتشار آن ها در شرایطی که هرروز دکه ها خالی تر از پیش می شود، موافقت کرده است.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۳۱ :: Link :: Comments (6)

یکشنبه، 27 مردادماه 1387

بخشی از شعر سی سالگی


سی ساله بودم
که جا شدی در آغوشم.
آدم مگر چند بار عاشق می شود؟
فقط یک هفته
و باقی ی عمر
همه
زل زدن است به جای ماتیک ات
مانده روی لیوان نیم خورده،
شبیه ترین عکسی که از تو مانده.

سی ساله بودم
که شمع روشن کردی برایم،
و رنگ چشم های ات عوض شد،
خنده های ات بوی شیراز گرفت
و موهایت
مسافر اصفهان شد.

آدم مگر چندبار عاشق می شود؟
یک بار
یک هفته.

78.jpg

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۲۷ :: Link :: Comments (8)

شنبه، 26 مردادماه 1387

بشارت منجی

کی و کجا وعده ی دیدار ما؟

hassan%202-casablanca.jpg
مسجدی در کازابلانکا

حتا اگر میلادت یادمان بیاورد که بی تو دنیا چه جای زشت و پر از ظلمی ست، نیمه ی شعبان خوشیم که بشارت آمدن ضیافت خداست، فقط دو هفته ی دیگر!

پی نوشت: و چه قدر دوست داشتم این کار آقای اولد فشن همیشه معرکه را، که قطار یک روز خواهد آمد.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۹:۰۷ :: Link :: Comments (3)

"مسابقه ی عکس "دست دوم

2nd%2520hand.jpg

بشتابید که غفلت موجب پشیمانی ست!!

پی نوشت: علیرضا معتمدی دات کام هم با اهدای یک عدد میز پینگ پونگ به جمع اسپانسرهای این مسابقه پیوست.
برای کسب اطلاعات بیش تر به این نشانی مراجعه کنید.

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۱۲ :: Link :: Comments (2)

چهارشنبه، 23 مردادماه 1387

scan0005.jpg

هر سال به سنم اضافه می شود، اما آن بیست و دو سالی که با تو بودم هیچ تغییر نمی کند. آخر این چه تولدی ست؟

پی نوشت: و دو خبر بد.
- مهرداد فخیمی فیلمبردار بزرگ سینمای ایران امروز پس از مدت ها دست و پنجه نرم کردن با بیماری در گذشت. با این مرد بزرگ و دوست داشتنی در فیلم دختری به نام تندر کار کرده بودم و روزهای خوشی را به همراه او و عمو خسروی نازنین تجربه کرده بودم. این خبر بسیار متأسفم کرد. درگذشت این هنرمند بی همتا را به دخترش مریم (دوست نازنین ام) تسلیت می گویم.
- خبر بد دوم توقیف مجله ی خواندنی و حرفه ای همشهری جوان است. چرایش لابد برای همه مشخص است و کاری از ما ساخته نیست جز ابراز تأسف از این که چنین هفته نامه ی پرمخاطبی دیگر منتشر نخواهد شد. امیدوارم تیم حرفه ای و خلاق تحریریه ی این نشریه هرجا که هستند همچنان با انگیزه و موفق باشند.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۰۴ :: Link :: Comments (24)

دوشنبه، 21 مردادماه 1387

وطنم ایران

گروه همنوازان شیدا به سرپرستی استاد محمدرضا لطفی با ترکیبی تازه و بسیار جوان آلبوم تازه ای را راهی بازار کرده است. "وطنم ایران" یک مجموعه ی فوق العاده از موسیقی ایرانی ست همراه با یک کشف شگفت انگیز: محمد معتمدی خواننده ی جوانی که با صدای گرم و تکنیکی قابل قبول برای دوست داران موسیقی ایرانی دل گرمی زیادی ایجاد کرده است. او که البته هنوز در ابتدای راه است و قطعاً آینده ی درخشانی هم در پیش دارد، برخلاف اغلب خوانندگان نسل جدید که به سبک استاد شجریان می خوانند (و از قضا من خیلی هم طرفدار این نسل مستعد و امیدوار کننده از همایون و سالار عقیلی بگیر تا حتا علیرضا قربانی هستم)، مدلی کمتر شنیده شده در این سال ها را برای خود برگزیده است. سبک خواندن او چنان که لطفی هم به آن اشاره کرده یادآور تاج اصفهانی و ادیب خوانساری ست. معتمدی (که البته نسبتی با بنده ندارد متأسفانه) چنان با استادی تمام تصنیف دشوار "وطنم ایران" یا قطعه ی آوازی باباطاهر (خداوندا به فریاد دلم رس) را اجرا می کند که باورش سخت است چنین جوان و کم تجربه باشد. )
n2h2g2d2.jpg
به تان شنیدن این آلبوم فوق العاده را توصیه می کنم، قطعاً تصنیف وطنم ایران با شور و حال خاصی که دارد شما را تحت تأثیر قرار خواهد داد. محمدرضالطفی نوازنده ی چیره دست تار و استاد مسلم موسیقی سنتی ایران با این آلبوم یادآور خاطرات شیرینی ست که با "چاووش" ها و سال های آغازین دهه ی شصت و صدای جوان شجریان و صدای تازه ی شهرام ناظری داریم. این آلبوم شاید از خیلی جهات به همان قدرت و جذابیت است.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۲۷ :: Link :: Comments (8)

شنبه، 19 مردادماه 1387

!کلاچه

چند روز است باز به سرم زده سرِ ظهر، بی خبر، بپرم توی یک آرایشگاه ناشناس که پیرمردی بی مشتری توی آن در حال چُرت زدن است و موزِرش را بردارم و بگویم، بزن، بریز پائین، خلوت کن یک کمی سرم را...

101h.jpg

این عکس در خرداد 1382 در دفتر مجله ی فیلم، تقریباً توسط آقای اولدفشن گرفته شده است.

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۱۷ :: Link :: Comments (20)

سه شنبه، 15 مردادماه 1387

وقتی از عشق حرف می زنیم - 2

مردها وقتی دل تنگ می شوند شروع می کنند به بهانه گرفتن و نق زدن. از زمین و زمان ایراد می گیرند و قال چاق می کنند بدون این که مستقیم بگویند دلم برای دیدنت پرپر می زند. این هم یک جور ابراز عشق است دیگر. اما زن ها اغلب این نشانه ها را متوجه نمی شوند، برداشت های دیگری می کنند و دعوا راه می افتد. اما سرخ پوست ها در فرهنگ شان این اشاره ها را خوب درمی یابند. مثلاً وقتی داری پای تلفن نق نق را آغاز می کنی خنده ی روشن و براق اش را سرمی دهد که: چیه؟ باز دلت تنگ شده؟
سرخ پوست ها این جوری اند، با همه ی دنیا فرق دارند، زبان اشاره ها را خوب می فهمند و هر کلمه شان جشنی ست. دست کم سرخ پوست من که این طوری ست.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۱۱ :: Link :: Comments (27)

پیش به سوی آسیا


hhhlkuy.jpg

اولین پیروزی فصل تازه. تبریک...
داستان تازه ی پُر هیجان مان تازه شروع شده ست.


علیرضا معتمدی :: صبح ۱۱:۴۵ :: Link :: Comments (3)
invisible