چهارشنبه، 9 مردادماه 1387

انکار

- خوشم میاد از دوست دختر دوست پسرا. اونایی که به هم وفادارن، درباره ی عشق شون با دیگرون حرف می زنن و خجالت نمی کشن از این که عاشقن.

از چند شب پیش که این جمله را از دلیله شنیده ام عجیب به فکر فرو رفته ام. تازه دارد دستگیرم می شود چرا قدیم ها از دیدن عشاق جوان توی کوچه های خلوت زیر باران، سرشار از حس خوشایندی می شدم و حالا سال هاست که دیدن هر دختر و پسری دست در دست حس بدی به م می دهد. منشأ این بیماری را پیدا کرده ام: انکار!
حالا سال هاست که دخترها و پسرها هرچه قدر هم که ادعای عاشقی داشته باشند باز خیلی جاها منکر داشتن روابط عاطفی می شوند. دلیل اش البته تفکرات سنتی جامعه و از این قبیل توجیهات نیست. یک دلیل ساده دارد: نمی خواهند فرصت های تازه ی احتمالی را از دست بدهند. از بس که دروغ گوئیم در عشق ورزی مان. از بس صادق نیستیم با خودمان و دل مان. از بس خبر مرگ مان نمی دانیم عاشق شدن و عاشق ماندن لیاقت می خواهد. قربان صدقه ی هم می رویم اما در ذهن مان در آرزوی رابطه ی بهتری هستیم. این طوری می شود که تا ابد دنبال ایده آل های ذهنی مان می دویم و هیچ وقت هم حالی مان نمی شود که رابطه های ایده آل را باید ساخت. باید وفادار و صبور بود. باید خواست.
من هم با دلیله موافقم، دلم غنج می رود برای دخترها و پسرهایی که به دور از این ملاحظات کاسبکارانه ی ویرانگر، با شیفتگی و افتخار از عشق شان حرف می زنند.

پی نوشت: همین الان از سرکار برگشته ام، فیلمبرداری ام تازه امشب تمام شد. حالا بعداً برای تان می گویم ماجرایش از چه قرار بود.

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۱۱ :: Link :: Comments (22)

دوشنبه، 7 مردادماه 1387

تشکیک


مریم گلی، یکی از خواننده های نازنین این جا، کامنتی گذاشته و به قول علما در موضوع روزانه نویسی و با برنامه نویسی مان تشکیک کرده است. وی سپس افزود!:
"اين شكل جديد يه مقدار برام نا مأنوسه. اينكه يه برنامه واسه نوشتنتون داشته باشيد در نگاه اول شايد خيلي خوب و نظام مند به نظر برسه، ولي خواننده رو مقداري محدود مي كنه. خود من دوست ندارم بدونم كه مثلاً شما امروز قراره درباره سينما بنويسين. دوست دارم وقتي صفحه رو باز مي كنم ندونم قراره چي بخونم. اين موضوع موقعيت خوبي رو واسه آدم ايجاد مي كنه. نظم خيلي خوبه. ولي تو بعضي موارد بي نظمي ترجيح داره. يه جور شكل رسمي ميده به نوشته ها و اين هر روز نوشتن (كه البته اين موضوعش اصلاً به من ربطي نداره) يه كم راه رو براي بحث هايي كه بعضي وقتا ايجاد مي شد مي بنده. درسته كه من تو بحثا شركت نمي كردم ولي واقعاً از خوندن و طرحشون خيلي لذت مي بردم. چون اين جور بحثا چيزيه كه تو بستر زمان شكل مي گيره و اگه قرار باشه شما روزانه بنويسين و بحث هنوز ادامه پيدا كنه امكان پيگيريش توي نظرات قبلي مقداري مشكله. اين كه خودتون رو ملزم بدونين (البته نه با اين شدت كه من گفتم) درباره يه موضوع خاص در يه روز خاص با عنواني خاص بنويسين يه كم از احساساتي كه در نوشته قراره دخيل باشه كم مي كنه. مثلاً مسابقه فوتبالي برگزار شده. شما موقعي مي تونين بهتر درباره اش بنويسين كه تو تب و تابش هستين. نميگم نمي تونين اين كار رو بكنين ولي قبول كنين ديگه ممكنه اون لطف رو نداشته باشه. اگر هم با تب و تاب بنويسين و بذارين توي روزي كه قراره موضوع آزاد باشه مطرحش كنين، كهنه ميشه. يا حداقل دوست داشتم اگه قراره همچين رويه اي در پيش گرفته شه از موضوع باخبر نمي شدم... "
نظر شما در این باره چی ست؟ راستش من خودم هم بعد از این چند روز احساسی کم و بیش شبیه به مریم پیدا کردم. یعنی خیال می کنم که با این شیوه ی جدید نوشته ها آن طور که باید خوانده نمی شود و روش صحبت نمی شود. هر روز که می خواهم یک پست جدید بنویسم حس ناخوش آیندی دارم که آن چه روز قبل نوشته ام به این زودی دارد کهنه می شود. مثلاً آن مطلب سرخ پوست را دلم می خواست یک هفته همین طور بگذارم جلوی چشم تان باشد. می دانید که منظورم چیست؟
خب پس لطفاً در این دوسه روزی که من کماکان درگیر فیلمبرداری هستم شما نظراتتان را بفرمائید.

علیرضا معتمدی :: صبح ۶:۲۷ :: Link :: Comments (9)

شنبه، 5 مردادماه 1387


دیدی که خاک جمله فسانه ست...
لیلی که در قبیله ی میران ِ بادیه
اکنون عروس ِ کهنه ی دنیای کهنه ای!
من از خیام ِ ژنده ی رؤیایم
خرگاه ِ باشکوه ِ تو را دیده ام
کز عمق خواب های فراموش می گذشت.

بر من، خدای من، چه هجوم آوریده اید
فوج ِ حرامیان
فوج ِ غریبگان
پویان، نقاب بر رُخ ِ مردان.

من می سپارم آری، با مرد ِ راهزن
کشکول ها و توبره ام را
آن سان که داده بود غزالی

من خسته هستم
از توشه ی جهانی کزآن،
لیلی!
با من دو لیف ِ خرما بود
و غم!
در این درازناک ِ سفر!
لیلی!
این زاد ِ راه ِ هیچ مسافر نیست.

لیلی من از تو هیچ زیانی ندیده ام
زیرا که تو چکیده ای از خاطر منی
زیرا که من ز خویشتن تو را آفریده ام....

محمد علی سپانلو

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۰۷ :: Link :: Comments (8)

وب گردی - 1


1- تاریخچه ی لباس عروس

imageitem-big-080721012447-wedding1920nnn.jpg

2- بوسه ی خداحافظی

پی نوشت: ببخشید وب گردی جمعه کمی دیر شد. اما سعی می کنم با تأخیر هم که شده برنامه را پی بگیرم. ممنون از محمدرضا بزمشاهی بابت ارسال لینک تاریخ لباس عروس.
امروز (شنبه) تا ظهر شعر هفته را هم خواهید خواند

علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۴۱ :: Link :: Comments (2)

پنجشنبه، 3 مردادماه 1387

از یک نامه - 2

یک چیزهایی گاهی توی برخی از آدم ها مشترک است. مثلاً هر دو در یک بیمارستان به دنیا آمده باشند یا هردو در یک روز به خصوص رفته باشند به مهمانی یک آدم به خصوص بی این که همدیگر را بشناسند. من حتا اشتراکات عجیب تری هم با دیگران داشته ام، مثلاً توی آلبوم عکس یک دوست تازه عکسی دیدم که در کنار سی و سه پل گرفته بود سیزده سال پیش، در حالی که من و دوستانم در پس زمینه ی عکس درحال عبور از رودخانه بوده ایم!
این ها هیچ کدام برایم عجیب نیست. اتفاق است دیگر و اتفاق برای افتادن است. اما این که تو هم خواب همان دوقلوهایی را دیده باشی که من دیدم، آن هم در شبی که با گریه به رختخواب رفتی به خاطر این دوری ی لعنتی که معلوم نیست کی به سر خواهد آمد، این دیگر خیلی باعث تعجب است.
من از دیروز دارم فکر می کنم آخر چه طور یک همچو چیزی امکان دارد؟ این که تو درست خواب دوقلوهای من را ببینی توی همان شب به خصوص و دوقلوهای توی خواب تو هم مثل بچه گربه ها ولو باشند توی خانه و من داشته باشم باشان بازی کنم بی آن که توجهی به کسی داشته باشم!

Smellie_twins.jpg

این عکس رادیولوژی مغز است - فرض کن - شب هایی که خواب آن دوتا بچه گربه را می بینم. یا سونوگرافی قلب تو - به قول خودت- وقتی که دلت برایم تنگ می شود.

علیرضا معتمدی :: صبح ۷:۳۰ :: Link :: Comments (6)

چهارشنبه، 2 مردادماه 1387

وقتی از عشق حرف می زنیم - 1

indian_woman_boyle.gif

عشق یعنی
یک سرخپوست زیبا، سرت را بگیرد در آغوش
و موهای سپیدت را بشمارد دانه دانه،
و تو حیرت کنی
که از کِی
... این قدر پیر شده ای

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۳۲ :: Link :: Comments (5)

سه شنبه، 1 مردادماه 1387

هشتمین سال خاموشی شاملو

صحنه ای را که ماه ها بود سعی می کردم از آن فرار کنم به چشم دیدم. شاملو مُرده بود!
حدود سه ربع ساعت به نوبت، من و ایمان و سیروس ماساژ قلبی دادیم، فایده ای نداشت.
همه شروع کردیم به گریه کردن. خبر مرگ را به دکتر مهداوی رساندم. او هم آمد با چشمانی اشکبار. و گفت:
- کار تمومه! راحت شد!
نشست. سیگاری روشن کردم. گرفت چند پُک زد. ایمان گفت: نمی شه شوک برقی بدیم؟
گفتم: نه، فایده نداره.
صدای هق هق گریه خانه را پُر کرده بود. آیداهنوز گیج بود. گاه صورت شاملو را نوازش می کرد. گاه موهایش را دست می کشید. با گریه گفتم:آیدا بوسش کن. یادته بهت می گفت منو انقدر لوس نکن! و باز گریه کردیم. ایمان نشسته بود و به قرص های مسکنی که در دست هایش بود نگاه می کرد و اشک می ریخت.
.
18479_384.jpg

آیدا گفت: نگاه کن! از شاملو چی مونده؟ از اون قد و قامت و هیکل چی مونده؟ و بعد ادامه داد: گربه مون امروز کنار تخت نشسته بود و با حالت غریبی به شاملو نگاه می کرد.
بار دیگر ماساژ قلبی دادیم. همه ی ما می دانستیم کار احمقانه ای ست ولی بارقه ای از امید لحظه ای می درخشید و بعد خاموش می شد. آیدا قیچی برداشت به حیاط رفت و چند شاخه گل رُز چید و آورد گذاشت روی سینه ی شاملو! دکتر مهداوی سیروس را بیرون برد. نفهمیدم بهش چی گفت. یک ربع بعد به همه تسلیت گفت و خانه را ترک کرد.
آیدا پای شاملو را نوازش کرد. گفت: مدیش! پسرم! و هق هق گریه شانه هایش را لرزاند. پلک شاملو را باز کردم، شاید برای دهمین بار، واکنشی به نور نداشت، شاملو برای همیشه خاموش شده بود.

بامداد در آینه (ده سال گفت و گو با احمد شاملو)
دکتر نورالدین سالمی. نشر باران، سوئد. 2002

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۰۷ :: Link :: Comments (9)

دوشنبه، 31 تیرماه 1387

علیرضا معتمدی دات کام روزانه می شود

24 تیرماه وارد چهارمین سال از عمر وبلاگ نویسی ام شدم. سه سال پیش مرد مُرداد را راه انداختم و یک سال و چند روز پیش همین جایی را که الان شما هستید.
نوشتن در فضای وب تجربه ی تازه و دل انگیزی ست و من همواره سعی کرده ام با ایجاد تنوع در آن بیش ترین تجربه ی ممکن را از این مدل نوشتن به دست آورم. از امروز هم به مناسبت سال روز تولد مرد مُرداد تصمیم دارم که طرحی را که از مدت ها پیش در ذهن داشتم اجرایی کنم و این جا را به صورت روزانه و با مطالب و موضوعات متنوع به روز کنم. کار سختی ست اما با تنوع موضوعی اش به نظر می رسد تجربه ی تازه و لذت بخشی باشد. به جز این، این شکل جدید باعث خواهد شد که با خوانندگان همیشگی این جا که اهل سلام و علیک و بحث هستند ارتباط نزدیک تری داشته باشم و بتوانیم درمورد موضوعات متنوعی با هم صحبت کنیم.
برای این هر روزه نوشتن یک برنامه ریزی ی اولیه هم کرده ام که احتمالاً در طول زمان تغییراتی خواهد کرد و کامل تر خواهد شد. اما آن چه در ذهن دارم فعلاً یک چنین چیزی ست.

IMG_1808.JPG


شنبه: یک شعر. که می توانیم اسمش را بگذاریم فالی برای شروع هفته یا یک چیزی توی همین مایه ها. توی کامنت دونی اش هم شما می توانید به سیاق همیشگی تان که گاهی شعرهای زیبایی برایم می گذارید، ضیافتی از شعر بر پا کنید.
یک شنبه: صحبت درباره ی فیلم/ کتاب/ یا قطعه ای موسیقی. صحبت درباره ی چیزهایی که به تازگی دیده ایم، خوانده ایم یا شنیده ایم.
دوشنبه: یادداشت آزاد (بالاخره گاهی حرف هایی با موضوعاتی پیش بینی نشده یا برنامه ریزی نشده پیش می آید که لازم است یک جایی برایش خالی کرد)
سه شنبه: روزِ تاریخ. که شامل عکس یا یادداشت یا قطعه ای مکتوب از تاریخ معاصر خواهد بود. همان طور که می دانید چندسالی ست به طور متمرکز دارم تاریخ معاصر می خوانم و اغلب به اسناد یا چیزهایی برمی خورم که حیفم می آید شما از آن مطلع نشوید..
چهارشنبه: وقتی از عشق حرف می زنیم از چی حرف می زنیم... . این هم که از اسمش پیداست دیگر، باید طرفداران پرو پاقرص روایت های کوتاهم از لحظه های عاشقانه را هم راضی نگه دارم. ضمن این که خودم هم نوشتن آن قطعات کوتاه را خیلی دوست دارم.
پنج شنبه: یادداشت آزاد. این یکی هم مثل دوشنبه ای ها ویژه ی سورپرایز کردن شماست، اما پیش پیش بگویم که گاهی هم درباره ی فوتبال خواهم نوشت..
جمعه: وب گردی. معرفی مطالب و موضوعات جذاب و خواندنی در موضوعات مختلف که در طول هفته به آن ها برخورده ام و بد نیست شما هم ببینیدشان. در این وب گردی ها به وبلاگ رفقای وبلاگی هم به طور متناوب سر خواهم زد و آن ها و نوشته های شان را معرفی خواهم کرد و اگر نظری چیزی هم درباره ی کارشان داشتم می نویسم.

این شمای کلی ی برنامه ریزی ی تازه ام است. اما لابد در اجرا بهتر و پخته تر هم خواهد شد. به هر حال از آن جایی که وب من همیشه صفحه ای دوسویه بوده و گفت و گو و بحث در آن اهمیت خاصی داشته است، این برنامه ریزی حضور فعال تر شما را هم می طلبد و امیدوارم که بتوانیم از این طریق کلی چیز از هم یاد بگیریم و کلی چیز به هم معرفی کنیم و با هم رفیق تر شویم.
یک نکته ی دیگر این که سعی می کنم به مرور یک ساعت مشخصی را برای به روز کردن این صفحه مشخص کنم، اما فعلاً به نظر می رسد اولین ساعات هر روز (یعنی حدود ساعت دوی بامداد هر روز) مطلب آن روز نوشته شود.
به هر حال اگر نظری یا پیشنهادی درباره ی چگونگی کار یا آیتم ها و موضوعات آن دارید دریغ نکنید.


علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۲۶ :: Link :: Comments (11)

جمعه، 28 تیرماه 1387

عمو خسرو

231189510200big.jpg

پنج ماه پیش گفت تو که این همه با آدم ها گشته ای، این همه خاطرات خوب داری، این همه لحظه های معمولی را خوب می نویسی، حیف نکن کتاب خاطرات خواندنی ات را. نگه شان دار و کتاب شان کن وقتی که پیر شدی.
گفتم چشم عمو خسرو!

چه می دانستم که این سکوت را اول باید از خودت شروع کنم.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۴۵ :: Link :: Comments (22)

پنجشنبه، 27 تیرماه 1387

روز من

دی روز یکی از زیباترین و خاطره انگیزترین روزهای زندگی ام بود. پسرم را داماد کردم. پسری که دست کم در شش سال گذشته تنها انگیزه ام برای زندگی و کار کردن و پول درآوردن بوده است.
بی اغراق بیش از هرکس، زندگی و سلامت امروزم را به او مدیونم. نوری بود در تاریکی ی روزهایی که بی هوده از پی ی هم می گذشتند. وقت هایی که دنیا یک سره پوچ و زندگی ام بی معنا بود، این عشق پسرم بود که مرا به زنده ماندن وا می داشت. تصور این که یکی هست که باید به خاطرش زنده بمانم و خوب زندگی کنم از هرچیزی لذت بخش تر بود. روزهایی که از مدعیان "عاشقت هستم" هم کاری ساخته نبود، عهدی که با مادرم بسته بودم مرا سرپا نگه می داشت و وا می داشتم همیشه سرشار از شور زنده ماندن بمانم. حالا پسرم بزرگ شده، دانشگاه رفته، برای خودش یک پا آقا مهندس است، شاگردان زیادی دارد و با دخترکوچولوی زیبا و مهربانی ازدواج کرده که عاشق اش است. دیگر از خدا چه می خواهم؟ تازه، عروس نازنین ام امروز به مناسبت روز پدر برایم کادو هم خریده است و من احساس می کنم خوش بخت ترین پدر روی زمینم.
حالا فقط یک کار دیگر مانده است. شش ماه فرصت دارم تا برای این دو عاشق دوست داشتنی، عروسی ای بگیرم که مادرم اگر بود همه ی تلاش اش را برای برگزاری آن می کرد.

29.jpg

تصویری از من و پسرم وقتی هر دو هنوز کوچک بودیم. یکی از همین روزها بود درست که مادرم گفت حالا دیگر تو مَرد خانه ای.

پی نوشت: مامان! گریه های امروزم را ببخش. دست خودم نبود. جایت بیش از آن خالی بود که بتوانم به روی خودم نیاورم. با این وجود نگذاشتم هیچ کس گریه هایم را ببیند. ممنونم از تو که حتا در این سال هایی که کنارمان نبودی، با امانت ات مرا زنده و سرپا نگهداشتی. حالا دیگر آماده ام. این بار که توی خوابم آمدی و خواستم مرا با خودت ببری دیگر بهانه ای نخواهی داشت. از امشب به عشق آن لحظه هرشب خواهم خوابید.

پی نوشت دوم: خدای بزرگ. سجده هایم را بپذیر در این روزهایی که به شدت کنارم هستی.

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۱۲ :: Link :: Comments (16)

پنجشنبه، 20 تیرماه 1387

آن روزها...

105.jpg

آن روزها زنده رود زنده بود. ما نوجوان بودیم.عصرها جمع می شدیم دور هم، روی چمن ها، نوشته های مان را یکی یکی برای هم می خواندیم. چای می خوردیم، سیگار می کشیدیم و بحث می کردیم.
دیر وقت راه می افتادیم سمت خانه، آواز می خواندیم، نفس می کشیدیم و سر پل آذر از هم جدا می شدیم. من می چپیدم توی باجه ی تلفن و به عشق نوجوانی ها (هر که بود) زنگ می زدم. بعد باز پیاده راه خانه بود و دیر رسیدن به خانه. غذای هنوز گرم مانده، نفس های مادر که زنده بود، زنده رود زنده بود...
چه قدر عاشق شده باشیم خوب است؟ چه رویاها ساخته باشیم؟
روزها می گذرد رود زنده ی کودکی! و همه چیز در حال مردن است، نگران نباش؛ در این خشک ساری ی همه گیر تو تنها نیستی.

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۲۹ :: Link :: Comments (26)

دوشنبه، 17 تیرماه 1387

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من و تو غصه ها خسته میشن

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۹:۱۳ :: Link :: Comments (11)

شنبه، 15 تیرماه 1387

بازگشت امپراتور

18_8702141138_L600.jpg

خداوند عشق اش را به برخی از آدم ها با وضوح و صراحت بیش تری نشان می دهد و افشین قطبی یکی از آن هاست. یکی از آن ها که به قول علی کریمی "خدا بغل شان کرده است". امپراتور چند هفته پیش باید با تلخی ی تمام پرسپولیس را ترک می کرد و حسرت نبودن اش را بر دلمان می گذشت تا امروز به مدت دو سال دیگر با شرایطی بهتر و امن تر به سر کار خود بازگردد. از دست دادن همیشه هم بد نیست، گاهی می تواند زمینه ی رشد آدم را فراهم کند، فقط کافی ست جرأت "نه" گفتن داشته باشی. آدم های ترسو هستند که دو دستی به چیزهائی که دارند می چسبند و بی توجه به هدفی که در نظر دارند به هر راه و بی راهه ای که سرراه شان قرار می گیرد پا می گذارند چون می ترسند چیزی در آن مسیر باشد که از دستش بدهند. آدم های عاقل اما به جذابیت های بی راهه ها توجهی نمی کنند و "نه" می گویند و رنج سفری دراز را برخود هموار می کنند تا در عوض به هدفی که از ابتدا داشته اند برسند، آن جاست که آرامش و لذت تداوم بیش تری دارد. خداوند آدم هائی را که به خودشان و راه شان وفادارند دوست دارد و امپراتور قصه ی ما یکی از آن هاست.
او چند هفته ی پیش احساسات را کنار گذاشت و به دنبال هدف بزرگ تری که داشت از پرسپولیس جدا شد چون می دانست امکانات آن روز این باشگاه اجازه ی بلند پروازی را به او نمی دهد. با رفتن او شیرازه ی مدیریتی که زیر سایه ی محبوبیت قطبی مشروعیت یافته بود از هم پاشید و امروز امپراتور در حالی به تیم محبوبش باز می گردد که مخالفان داخلی اش کنار رفته اند و اختیارات بیش تری هم از سوی هیأت مدیره به او تفویض شده است. این هم یکی دیگر از درس های بزرگ افشین قطبی ست به فوتبال ما.
روزهای هیجان انگیز و جذاب بیش تری با او خواهیم داشت، این بار اما در آسیا.
خوش آمدی امپراتور سرخ!!

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۳۵ :: Link :: Comments (18)

پنجشنبه، 13 تیرماه 1387

شب های زغال اخته ای ی من

تو که این همه کیک خانگی ی دیروزیت خوش مزه بود، تو که عاشق آشپزی هستی فقط به خاطر مزه ی عشق، کیکBlueberry هم بلدی برایم درست کنی؟ گمان می کنم مزه اش عیش هر ناکوکی را کوک کند.

blueberry-cake-wordpress.jpg

پی نوشت: My Blueberry Nights شاهکار غریب وونگ کار وای یک عاشقانه ی زیباست درباره ی طعمی ابدی که تنها یک آدم است که ممکن است عاشق آن باشد در میان سایر کیک ها با مزه های جذاب تر، فقط کافی ست منتظر آن یک نفر باشید. فیلم داستان دختری ست (نورا جونز) که دوست پسرش به او خیانت کرده و رهایش کرده است و دختر ماه ها منتظر بازگشت معشوق خود می ماند اما طبعاً او برنمی گردد. دختر با صاحب یک اغذیه فروشی (جود لاو) آشنا می شود که به او می گوید باید در انتظار کسی بماند که متعلق به اوست. پسر مثالی می زند، می گوید پای سیب خیلی طرفدار دارد و معمولاً آخر شب هیچی از پای سیب هایم توی یخچال نمی ماند، اما پای زغال اخته طرفدار زیادی ندارد گرچه من عاشق اش هستم، چون مزه ای منحصر به فرد و متفاوت است و به مذاق من بسیار خوش می آید. نورا جونز مدتی بعد برای فراموش کردن همه چیز به سفر می رود، اتفاق های زیادی را از سر می گذراند و آدم های تازه ای را می بیند تا این که یک روز می بیند وقت بازگشتن است. او عاشق پسر شده است، بلوبری ی خودش را پیدا کرده است...
من دیوانه ی این فیلم هستم، و این روزها عجیب در حسرت گاز زدن تکه ای از بلوبری...

پی نوشت دوم: ممنون امید به خاطر این فیلم. به خاطر آن روز زیبای بهاری در باغ فردوس. همان شب با بچه ها رفتیم فیلم را روی پرده دیدیم. گفتم که به ت. و این را نگفتم که در صحنه ی ورود ناتالی پورتمن، ایرج از روی صندلی سقوط کرد و در سرتاسر فیلم، هرجا نورا جونز با آن صدای زیبای جادوئی اش می خواند من چه قدر گریه کردم. آن روزها من آدمی بودم که باید کلیدهایم را پس می دادم. می فهمی که؟ و من عاشق صحنه های مربوط به آن پلیس هستم و رابطه ی دیوانه وارش با زن اش. من عاشق تصویر و صدای این فیلم هستم و دلم می خواهد هزار بار دیگر آن را ببینم. (سلام سوفیا)
قول داده بودم که زودتر از این ها درباره اش بنویسم اما نمی شد. نمی توانستم. دستم به نوشتن نمی رفت. حیف بود. حیف می شد. گذاشته بودم نوشتن اش را برای روزهای پیری و کوری. برای روزهایی که - به قول امیر قادری- با نوه هایم نشسته ایم کنار شومینه و من دارم برای شان داستان آشنائی ام را با مادربزرگ شان تعریف می کنم. حالا هم البته هنوز چیزی درباره ی حس غریبی که این فیلم به من داده نمی نویسم، فقط خواستم گاز کوچکی زده باشم به ش. تجربه ثابت کرده تا یک کیک بلوبری را کامل نخورده ای از آن برای هیچ کس هیچ چیز نگو، به هزار و یک دلیل.

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۲۹ :: Link :: Comments (9)
invisible