انکار
- خوشم میاد از دوست دختر دوست پسرا. اونایی که به هم وفادارن، درباره ی عشق شون با دیگرون حرف می زنن و خجالت نمی کشن از این که عاشقن.
از چند شب پیش که این جمله را از دلیله شنیده ام عجیب به فکر فرو رفته ام. تازه دارد دستگیرم می شود چرا قدیم ها از دیدن عشاق جوان توی کوچه های خلوت زیر باران، سرشار از حس خوشایندی می شدم و حالا سال هاست که دیدن هر دختر و پسری دست در دست حس بدی به م می دهد. منشأ این بیماری را پیدا کرده ام: انکار!
حالا سال هاست که دخترها و پسرها هرچه قدر هم که ادعای عاشقی داشته باشند باز خیلی جاها منکر داشتن روابط عاطفی می شوند. دلیل اش البته تفکرات سنتی جامعه و از این قبیل توجیهات نیست. یک دلیل ساده دارد: نمی خواهند فرصت های تازه ی احتمالی را از دست بدهند. از بس که دروغ گوئیم در عشق ورزی مان. از بس صادق نیستیم با خودمان و دل مان. از بس خبر مرگ مان نمی دانیم عاشق شدن و عاشق ماندن لیاقت می خواهد. قربان صدقه ی هم می رویم اما در ذهن مان در آرزوی رابطه ی بهتری هستیم. این طوری می شود که تا ابد دنبال ایده آل های ذهنی مان می دویم و هیچ وقت هم حالی مان نمی شود که رابطه های ایده آل را باید ساخت. باید وفادار و صبور بود. باید خواست.
من هم با دلیله موافقم، دلم غنج می رود برای دخترها و پسرهایی که به دور از این ملاحظات کاسبکارانه ی ویرانگر، با شیفتگی و افتخار از عشق شان حرف می زنند.
پی نوشت: همین الان از سرکار برگشته ام، فیلمبرداری ام تازه امشب تمام شد. حالا بعداً برای تان می گویم ماجرایش از چه قرار بود.








