یکشنبه، 9 تیرماه 1387

dice12.jpg

تاس ها البته به اراده ی من نبود که می نشست؛ داستان از قرار ِ رسیدن ِ عاشقی بود بی قرار به وصال، گشودن آغوشی بود به روی یار که به حمدالله و المنه بخت هیچ در این کار فروگذار نکرد و شد آن چه دعای نیمه شبان بود در نیمی از سال.
بوس و کنار را اگر مشروط ِ تاس ِ خوب نِشستن ندانی باز، مِن بعد این عاشق کامیاب سگ ِ کی باشد پیش شما نَرد ِ عشق ببازد یا دستی به تاس بَرَد حتا.
حالیا آفتاب به گُرده ی دیوار خزیده ست و هنگام رسیدن شماست، تا بوسیدن روی تان دست بوسیم.

از داستان بلند اشعیای کافر

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۵۴ :: Link :: Comments (5)

جمعه، 7 تیرماه 1387

یک روز سی ساله که می شوی می بینی اصلاً تا حالا عاشق نبوده ای.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۱۴ :: Link :: Comments (14)

دوشنبه، 3 تیرماه 1387

عیشم مدام است، از لعل دلخواه
کارم به کام است، الحمدلله
دی شب به رویش خوش بود وقتم
ای وصل جانان صد لوحش الله
ای بخت سرکش، تنگش به بر کش
گه جام زر کش، گه لعل دلخواه
جانا چه گویم شرح فراقت؟
چشمی و صد نم، جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدست
از قامتت سرو، از عارضت ماه
ما را به مستی افسانه کردند
پیران جاهل، شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
وز فعل عابد، استغفرالله
ذوق لبت بُرد از یاد حافظ
درس شبانه، ورد سحرگاه


گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم، الحکم لله
آیین تقوا من نیز دانم
لیکن چه چاره با بخت گمراه؟
من رند و عاشق، وانگاه توبه
استغفرالله. استغفرالله
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده، یا قصه کوتاه
عکسی ز مهرت برما نیفتاد
آیینه رویا! آه از دلت آه!
الصبر مرّو العمر فانن
یا لیت شعری حتّام القاه
حافظ چه نالی؟ گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بی گاه

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۳۳ :: Link :: Comments (12)

شنبه، 1 تیرماه 1387


هنوز هم گاهی پشت در دخترکی ایستاده است با سینی ی حلوای نذری در دست. بدی اش این است که این سوی در، من دیگر آن پسرک پانزده ساله نیستم.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۵۴ :: Link :: Comments (12)

پنجشنبه، 30 خردادماه 1387

بعضی چیزها بعضی وقت ها هیچ تعجب ندارد. مثلاً این که کسی ساعت سه ی صبح سرزده به عیادت بیاید، برایم عجیب نیست؛ حیرت من از این است که آن وقت شب آن دسته گل زیبا را از کجا خریده بود؟

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۲۴ :: Link :: Comments (12)

دوشنبه، 27 خردادماه 1387

از روی تخت بلند شدم. سرم کمی گیج می رفت. به ساعت بالای دیوار نگاه کردم. ده و یازده دقیقه بود. پرستار گفت اگر سرت گیج می رود کمی لب تخت بنشین. گفتم خوبم. بلند شدم. درست روبه روم زن جوان زیبائی روی یک صندلی میان تاریک روشن اتاق عمل نشسته بود. لباس بیمارها تن اش بود اما شبیه فرشته ها بود. چشم هایش را بسته بود و سرش را بالا گرفته بود. آرام از کنارش عبور کردم. انگار چشم هایم را به صورتش دوخته بودند، نمی توانستم چشم از او بردارم. فرشته آرام چشم هایش را باز کرد و نگاهم کرد.
دکترعینک تیره ای به م داد، گفت سعی کن چشم هایت را زیاد باز نکنی. و من خوشحال بودم که فرشته ی نشسته روی صندلی ی تاریک اولین کسی ست که با چشم های تازه ام می بینم.

پی نوشت: این هم یک خبر جدید که قرار بود حالا حالاها منتشر نشود اما شد.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۲۹ :: Link :: Comments (18)

یکشنبه، 19 خردادماه 1387

نه دست به سر می برم
دیگر و
نه
پا به راه.
ایستاده بگیر مانده ام
از پیش ترهای رفتن ات
همین جا
مانده
از تو نرانده هنوز،
بگیر
آغوش گشاده مانده ام،
بی خبر از این که عاشق بوده ام
که نام ات
چه می آید به کهربائی ی موهای ات،
دست به سر نشده
گریان نبوده بگیر – مانده ام
منتظر بوسه های روز نخست
نبوسیده بگیر
پیشانی ات را
انگار
از در نیامده باشی هنوز
خسته باشی
بگیر – پیش از آمدن ات باشد
خیال کن
دستم به دست تو
خو نکرده باشد
پاهای ام
خسته نباشد
ایستاده باشد – خیال کن
پسرکی که هنوز
عاشق تو نیست
در انتظار روزی که از نو،
دربه روی گذشته ببندی این بار
پشت خواب های ات.
خواب های خوبی را که داشتیم ندیده بگیر
خیال کن
این بار که خوابت بگیرد
به همان شتاب و شیرینی
عاشق ات خواهم شد.
این روزها را
فقط
نیامده بگیر.


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۱۵ :: Link :: Comments (13)

جمعه، 17 خردادماه 1387

شهرها را نبود ما غریبه نمی کند

نادر ابراهیمی درگذشت.
راستش من هیچ وقت طرفدار نادر ابراهیمی نبودم. نوشته هایش به نظرم زیادی سانتی مانتال و متظاهرانه می آمد. چند ماهی هم پای درس های زیبائی شناسی هنرش بوده ام و هرگز با دنیای او و نوع نگاهش ارتباط برقرار نکردم. به جز آتش بدون دود هیچ کدام دیگر از نوشته هایش نتوانست مرا به خود جذب کند مگر "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" که این یکی به نظرم یکی از دلپذیر ترین نثرهای احساسی ی فارسی ست و آن قدر زیبا و لطیف نوشته شده که نه تنها احساسات گرائی مفرطش هرگز توی ذوق نمی زند بلکه می تواند با اندکی اغماض ادعا کرد یک شعر منثور زیبا و پرکشش است. راستی از نسل ما کیست که در دوران تین ایجری اش خاطره های خوبی از این کتاب و هلیایش نداشته باشد؟ بار دیگر شهری که دوست می داشتم یکی از کتاب های دوران نوجوانی نسل من است که با آن جلد سبز رنگش یادآور بسا قرارهای پراضطراب عاشقانه است.
و نویسنده از خدا چه می خواهد جز ماندگاری و جاودانگی؟ و به اعتبار همین یک کتاب هم بر من واجب است ادای احترام به او که سال هاست سطرهای ابتدائی نوشته اش را از بَرَم و در تنهائی و خلوت بارها با خود تکرار می کنم. گرچه می دانم که تعداد دوست داران اش اصلاً کم نیست.
خدایش بیامرزد.

nader-ebrahimi.jpg

"… بخواب هلیا، دیر است. دود، دیدگانت را آزار میدهد. دیگر، نگاه هیچکس بُخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر، هیچکس از خیابان خالی کنار خانة تو نخواهد گذشت. چشمانِ تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگها، رؤیای عابری را که از آنسوی باغهای نارنج میگذرد، پاره میکنند. شب از من خالیست هلیا. گلهای سرخِ میخک، مهمانِ رومیزیِ طلایی رنگِ اتاقِ تو هستند؛ امّا گلهای
اطلسی، شیپورهای کوچک کودکان…"
و
"هلیا برای دوست داشتن هر نفس زندگی،دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز
و برای ساختن هر چیز نو خراب کردن هر چیز کهنه را
و برای عاشق عشق بودن عاشق مرگ بودن را.
به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمام ذرات زندگی است.
...به من بازگرد!
به همه سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان پشیمانی بیافریند.
پس آن پرنده هایی که هرگز بی سر آغازی به نام ((ما))در اندیشه هایت پر نمیگرفتند کجا رفتند؟
من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم
باورکن!
...تو زیستن در لحظه ها را بیاموز
هیچ پایانی به راستی پایان نیست.در هر سرانجام مفهوم یک آغاز نهفته است.
چه کسی میتواند گفت تمام شد ودروغ نگفته باشد؟!
بگذار آنچه از دست رفتنیست از دست برود ، تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
به خاطر داشته باش سکوت اثبات تهی بودن نمیکند.
هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر!
کسی مانده است که خواهد آمد .باورکن!کسی که امکان آمدن را زنده نگه میدارد.
برای چه پشیمان باید بود؟
برای آنچه از دست رفته است؟
یا برای آنچه به دست آمدنی نبود؟
شهر ها را نبود ما غریبه نمیکند.
در این سقوط ستارگان بر صحرا ، در این وارونگی اشیاء دراین سیطره ی غریب و انبوه درد، سخن از عزای باطل شب است ورجعتی به درون!
بخواب ...دیر است! دود دیدگانت را آزار میدهد.
دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد....
چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟!
شب از من خالیست هلیا..."

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۵۸ :: Link :: Comments (11)

سه شنبه، 14 خردادماه 1387

دیدم که عاشقم...

c7b5bcd06e90ce736dd6123c4887bfd892c17d2d3abb95df9988ee4924cd201a8de72501b6a8876bba41fbc7320b02a291121c9050ac6e27662a96ab608d8396.jpg

چون چشم خود را نیک مالیدم، دیدم که عاشقم...
حمره ی مغربی برطرف شد و ماه از جانب مشرق نمایان گردید. رختِ خواب در زیر بغل، بر بام ِ معهود و به دیوار ِ مقصود شتافتم. اما با نومیدی و تلخکامی، به جز برگ های تنباکوی پریشان - که نشان ِ ناتمامی ِ کار بود - چیزی نیافتم...
زینب مرا نادیده انگاشت تا جوش و خروش ِ توفان بلا فرو گذاشت و آب از آسیا افتاد. پس از آن، روی به جانب من کرد. و خواننده می داند که من چه گونه خود را به او رساندم. آری، کسانی که ذوق عشق چشیده اند می دانند که این مسئله وجدانی ست، نه بیانی. یکی از شعرا را مضمونی ست که آب های هستی ِ ما اگرچه از سرچشمه های جداگانه است، اما چون به هم می پیوندند، سیلی چنان برمی انگیزند که آن را پروای هیچ سد و بندی نیست و از هیچ نمی اندیشد....

سرگذشت حاجی بابای اصفهانی
گفتار بیست و چهارم
ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی. ویرایش ِ جعفر مدرس صادقی. نشر مرکز.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۴۶ :: Link :: Comments (2)

تولد بهترین دوستم

IMG_4844.jpg
عکس از عین.میم

اصولاً آدم رفیق بازی هستم و عاشق رفقایم. اما میان همه ی آن ها یکی هست که از همه عزیزتر است. خواهرم است اصلاً، عضو نزدیک یک خانواده ایم و امروز تولدش است. من از این که او به دنیا آمده خیلی خوشحالم، آخر رفقای آدم شناسنامه ی آدمند.
تولدت مبارک خواهر کوچولو.

علیرضا معتمدی :: صبح ۷:۰۲ :: Link :: Comments (2)
invisible