گفت و گو با مهران مدیری
پائیز سال 1381، وقتی سریال پاورچین به روزهای اوج خودش رسیده بود، با مهران مدیری و پیمان قاسم خانی درباره ی این سریال گفت و گوئی کردیم (این یکی از آخرین گفت و گوهای مطبوعاتی مدیری بود) تیتر گفت و گو را گذاشتیم تولد یک ملت، که اشاره داشت به آن چه چند سال بعد در شب های برره اتفاق افتاد و کاریکاتوری ترین تصویر از خصلت های منفی مردم سرزمین مان در تلویزیون تصویر شد. اما برای این گفت و گو شاید باید تیتر زد: تولد یک دولت. زیرا بخش عمده ی موفقیت آخرین سریال مهران مدیری که همه را شگفت زده کرد و با آمار نود درصد بیننده عنوان پرتماشاگرترین سریال تاریخ تلویزیون را از آن خود کرد (آن هم تنها در سیزده شب)مرهون تساهل و مدارای دیریاب دولت است(به معنای عام کلمه) در برابر طنز و شوخی و انتقاد. بی شک باید علاوه بر ستایش مدیری و همکارانش در سریال مرد هزار چهره، حق آن هایی را که اجازه دادند چنین طنز پرطراوت و تازه ای در رسانه ی ملی به پخش برسد، در این موفقیت محفوظ دانست.
مرد هزار چهره در تعطیلات نوروزی توفانی از بازتاب های متفاوت برپا کرد، توفانی که امروز که درست یک ماه از پخش آخرین قسمت این سریال می گذرد، جز غباری از آن برجای نمانده است. این سریال ثابت کرد که می شود با خیلی چیزها شوخی کرد بی آن که آسمان به زمین بیاید، می توان از خیلی چیزها انتقاد کرد بی آن که تخریبی صورت بگیرد. این ها البته فقط گوشه ای از محسنات کار آخر مدیری ست. چیزهای دیگری هم هست که در این گفت و گوی مفصل درباره شان حرف زده ایم، آن هم پس از پنج سال که از آخرین گفت و گوی مدیری با مطبوعات می گذرد و او نسبت به پنج سال پیش از همه نظر تغییر کرده است.
به نظر می رسد این بهار بهار مدیری ست، او تازه تر شده، یک فیلم موفق پر فروش روی پرده دارد، فیلم بعدی اش که احتمالاً از این یک پرفروش تر خواهد بود هم در راه است، سریال اش با موفقیت پخش شده و در تدارک ساخت اولین فیلم تازه اش است. این ها همه دلایل خوبی ست برای آن که پس از پانزده سال که یک نفس دویده است، در این نفس تازه کردن بین راهش بدانیم که در پشت سر چه می بیند.
او ذاتاً آدمی محجوب و خجالتی ست و با تصویری که از او در نقش هایش سراغ داریم زمین تا آسمان متفاوت است. او چندان اهل گفت و گو نیست، در توفان حاشیه های سریال آخرش هم سکوت اختیار کرد تا غبارها بخوابد و صدایش بهتر به مخاطبانش برسد. من هم سعی کردم صدایش را با وضوح و ابعاد بیش تری منتقل کنم، هرچه نباشد معلوم نیست دیگر کِی تن به مصاحبه بدهد و از این فرصت باید برای دوست داران بی شمارش استفاده کرد تا درباره ی خیلی از چیزها از زبان خودش بشنوند. هرچه نباشد او مهم ترین چهره ی طنز تلویزیون ایران است، گرچه مخالفانی هم دارد که در این مدت تا دل شان خواسته او را نقد کرده اند، اما به نظر می رسد که حالا دیگر نوبت حرف زدن رسیده است به او، به مهران مدیری.
علیرضا معتمدی
• مرد هزارچهره كه استقبال بسيار زيادي هم از آن شد، واكنشهاي متفاوت و متضادي را برانگيخت، و اغلب هم در وبلاگها و وبسايتهاي اينترنتي؛ چون در آن پانزده روز تعطيلات آغاز سال نو عملاً هيچ نشريهاي منتشر نشد. اين واكنشها كه مستقيماً به مضمون سريال اشاره داشتند، گاه شما را در حد آدمی جسور كه حرفهايي در مخالفت با ديدگاههاي رسمي در سريالش زده توصيف ميكردند و گاه از آن سوي بام ميافتادند كه مهران مديري عروسك خيمهشببازي عدهاي صاحب قدرت شده كه آنها حرفهايشان را از دهان او ميگویند و به همين دليل هم كارش بيهيچ مشكلي پخش ميشود. اما اگر از اين اظهار نظرهاي احساسي و غيركارشناسي بگذريم، به نظر ميرسد در دوسه سال اخير گشايشهايي در فعاليتهاي هنرمندان در عرصة تلويزيون پديد آمده و ديگر از برخي تنگنظريهاي قديم خبري نيست و تلويزيون از طرح معضلات و مشكلات اجتماعي و سياسي استقبال ميكند، البته با نظارت و تأييد كارشناسان مورد وثوقش... حالا خودتان ماجرا را تعريف كنيد، ماجراي ساخته شدن مرد هزارچهره...
اولين بار كه با پيمان قاسمخاني روي اين طرح كار ميكرديم، خواستهام از او اين بود كه اين سريال كاري متفاوت باشد با كارهاي قبليمان ـ هرچه كه بودند ـ و كاري كنيم كه به لحاظ ساختار، فيلمنامه، قصة خوب و محكم و پيگير، تركيب بازيگران، امكانات و هزينهها و جمعيت و... جريان تازهاي در طنز ايجاد كنيم. كه گروه نويسنده بخش زيادي از اين خواستهها را در متنها در نظر گرفتند و بخش ديگرش را هم خودم به قصه و فضاي كار اضافه كردم. هدف اوليهمان اين بود؛ كه به نظرم تا حدودي هم به آن رسيديم...
• دليل اينكه تصميم گرفتيد تغيير روال بدهيد چه بود؟ خودتان از خودتان خسته شده بوديد يا چون طبق معمول ديگران زياد شيوة شما را در كارهايشان تكرار كرده بودند به فكر تغيير افتاديد؟
هر دوي اينها. پانزده شانزده سال از شروع اين شيوة طنز ميگذرد و من دلم ميخواست يك تغييري در كارمان بدهيم، چون دیگران هم اين جور كار طنز را خیلی تكرار کردهاند و فكر ميكنم ديگر حرمتي براي آن باقي نمانده است. خودم هنوز نميدانم كه با مرد هزارچهره موفق شدهايم به آن تغيير و تنوعي كه دنبالش بوديم برسيم يا نه؟ اما از بيرون كه به عنوان بيننده نگاه ميكنم ميبينم اين اتفاق تا حدي افتاده است.
• تغييرها بهوضوح به چشم ميآيد. كار سختي هم بايد بوده باشد، اما جواب سؤال اولم را نداديد. چه اتفاقي افتاده كه مرد هزارچهره از تلويزيون پخش ميشود؟
سالها طول كشيد تا توانستيم این را جا بيندازيم كه ميشود با قشرهاي مختلف جامعه شوخي كرد بدون اينكه لطمهاي به وجهه و حيثيت آنها وارد شود. و اين خيلي براي تلويزيون سخت است. لب مرز است. اما تلويزيون بالاخره اين ريسك را پذيرفت و اجازه داد كه ما براي اولين بار بتوانيم تا اين حد با جاهايي كه پيش از اين اساساً شوخي با آنها مقدور نبود، شوخي كنيم. واقعاً اين جسارت بدون كمك تلويزيون مقدور نبود. حتي خود نيروي انتظامي هم كمك زيادي به ما كرد و بستر را آماده كرد تا بتوانيم دربارة بعضي از چيزها شوخي كنيم. اين شرايط و بستر مهيا، رعايت كردن خيلي چيزها را لازم داشت و ما هم واقعاً خيلي رعايت كرديم. اين همكاري مشترك بين ما، تلويزيون، نيروي انتظامي، جامعة پزشكان، جامعة روشنفكران و ديگران واقعاً نتيجة خوبي داشت و باعث شد كه مردم گونهاي از طنز را ببينند كه تا به حال نديده بودند. اين كار با اينكه مستقيمترين و بيپرواترين نوع شوخي و طنز را داشت ولي به كمتر كسي برخورد و كمتر واكنش تندي مثل قبل به همراه داشت.
• اين نكتة مهميست. انگار باجنبهتر شدهايم. چون موارد زيادي را ميشود سراغ گرفت كه خود تلويزيون اجازة طرح موضوعي را داده اما بعد تسليم جنجالها و حاشيهها شده است. مثلاً در كارهاي خودتان از همان ساعت خوش، اين حاشيهها بودند كه جلوي كار را گرفتند نه صرفاً محتواي طنزتان. به نظرم تلويزيون با شهامتي كه نشان داد، باب اينكه حاشيهها گريبان خود اثر را بگيرند بهنوعي بست؛ كه اميدوارم اين روند ادامه داشته باشد. از اين تعريف و تمجيدها كه بگذريم، با توجه به تيزري كه پيش از نوروز از كارتان پخش ميشد و حذف شدن بخشي از چيزهايي كه مردم در آن تيزر ديده بودند، اين شائبه به وجود آمده كه تلويزيون در قسمتهاي پاياني سريال شما را وادار به حذف و تغيير برخي از چيزها كرده است.
نه، اينطور نيست. اتفاقاً در مورد اين كار من تصور ميكردم كه خيلي بيش از اين دستخوش مميزي شويم اما خوشبختانه اين اتفاق نيفتاد و ما كمترين اشكالهاي پخش را در طول اين سالها در مورد اين كار داشتيم. در هر قسمت از كار، ايرادهايي كه واحد پخش ميگرفت و ما اصلاح ميكرديم شايد چيزي در حد يك جمله و يك كلمه بود، آن هم با رعايت اينكه به آن سكانس يا آن قسمت لطمهاي نخورد. من مدام با پخش در ارتباط بودم و آنها گاهي ميگفتند اين تغيير يا اصلاح اگر لطمهاي به كار ميزند بگو تا فكر ديگري برايش بكنيم. خلاصه اينكه همكاري زيادي با ما كردند. پايان كار هم از ابتدا قرار بود به همين صورت باشد. در طرح اوليه هم همين طور بود كه بعد از دادگاه آخر، من به خاطر جنبة عمومي جرم مدتي به زندان ميروم و بعد كه بيرون ميآيم دوباره با يك نفر ديگر اشتباه گرفته ميشوم. حالا اينكه اين يك نفر كي باشد به خيليها فكر كرديم؛ به آدمهاي معروف، سرمربي تيم ملي...
• پس فيروز كريمي را كه صحبتش بود در كار شما بازي كند براي اين قسمت ميخواستيد؟
بله. البته انتخاب اولمان آقاي علي پروين بود كه نتوانستند بيايند. به علي دايي و فيروز كريمي هم فكر كرديم و اينكه اگر اينها نشدند يك كارگردان بيايد و مسعود شصتچي را با مهران مديري اشتباه بگيرد. كه دستآخر رسيديم به رضا رشيدپور و پاياني كه ديديد.
• اين شوخي پاياني كه خيلي بامزه بود؛ اينكه شما را با خودتان اشتباه بگيرند! اما يكي از آن مواردي كه مردم دربارة سانسور شدنش حرف ميزنند، بخش مربوط به همين آقاي رشيدپور است كه در تيزرها هم ديده ميشد به ملاقات عليرضا خمسه ميرود اما بعداً اين قسمت پخش نشد.
آن سكانس بازسازي دقيق يكي از سكانسهاي معروف فيلم پدرخوانده است؛ جايي كه آن بازیگر درجه 2 به ملاقات مارلون براندو ميرود و به او گلايه ميكند كه كارگرداني هست كه به من نقش نميدهد و ميخواهم كمكم كنيد؛ كه به دستور پدرخوانده، سرِ اسب آن كارگردان را ميبُرند و ميگذارند توي رختخوابش. ما عين اين سكانس را با رشيدپور اجرا كرديم كه ميآمد به قزاقهمنديان ميگفت يك مجري هست به نام حسينيان كه نميگذارد من كارم را بكنم و هر جا ميروم زيرآبم را ميزند و از اين حرفها كه قزاقهمنديان هم سرِ مرغ حسينيان را كه خيلي هم دوستش داشت ميبُرد و ميگذارد توي رختخوابش. اما بنا به ملاحظاتي كه براي سازمان محفوظ است، گفتند كه اين بخشها حذف شود، ما هم حذفش كرديم و از رشيدپور خواهش كرديم كه بيايد آن سكانس پاياني را بازي كند. شاید هم این حذف به خاطر خشونت زیاد آن سکانس بود...
• پس تا اينجا دو سكانس حذفي داشتهايد! راستي چرا ماشينهايي كه توي كار استفاده كرديد همهشان ماشينهاي قديمي آمريكايي هستند؟ ...
ما توي تلويزيون بحث تبليغات را داريم، يعني هر چيزي را كه نشان بدهيم جنبة تبليغاتي پيدا ميكند و اين در تلويزيون ممنوع است
• همان صورتحساب معروف واحد بازرگاني كه پس از پخش براي تهيهكنندهها ميآيد...
مگر اينكه قراردادي وجود داشته باشد كه بحثش فرق ميكند. ولی ما چون به هيچ عنوان در اين سريال كار تبليغاتي نداشتيم مجبور شديم از ماشينهايي استفاده كنيم كه در ايران نمايندگي ندارند. بيامو و بنز و هيونداي و ماشينهاي روز را نميتوانستيم استفاده كنيم چون در ايران نمايندگي دارند و كار تبليغاتي هم ميكنند. بنابراين چارهاي نداشتيم غير از استفاده از ماشينهاي قديمي و ازمدافتاده. خيلي هم كار سختي بود پيدا كردن چنين ماشينهايي كه سالم و شيك و تميز باشند و به ثروت و جايگاه اين خانواده هم بخورند.
• يكي ديگر از حذفيهاي سريال كه خيلي به چشم آمد و همه دربارهاش حرف زدند پسوند «فرهنگ» در ادامة نام خانوادگی قزاقهمنديان بود، كه يك شب پخش شد و از شب دوم به بعد واژة فرهنگ در ديالوگها حذف شد. البته اين را هم ميدانم كه همين قزاقهمنديان اول قدارهبنديان بوده كه تغيير كرده! به شما نگفتند پسوند فرهنگ را به چه دلیل باید حذف کنید؟
نه. دليلش را نميدانم. اين هم به هر حال يكي از موارد اصلاحي بود كه موقع پخش به ما اعلام شد و ما هم انجامش دادیم.
مردم ما روی این چیزها خیلی حساساند وبه خاطر حساسيت ماجرا و به قول شما لبة تيغ بودن كارتان یک عده ذره بین به دست مراقب این چیزها هستند، وگرنه مميزي در اين حد كه شما ميگوييد واقعاً چيز مهمي نيست كه بشود دربارهاش اين قدر بحث و جنجال كرد. اما تصور عمومي بر اين است كه مميزيها بيش از اين بوده، چون ميزان استفاده از سكانسهاي استفادهشده از شب قبل در قسمت جديد، از قسمت پنجم به بعد هي بيشتر شد.
نه. اين سريال قرار بود پانزده قسمت باشد. اما وقتي ساختيم و تمام شد، سر تدوين ديديم كه كم آوردهايم و اگر بخواهيم تبديلش كنيم به پانزده قسمت، هر قسمتمان ميشود 25 دقيقه كه زمان خيلي كميست. در نتيجه مجبور شديم هي از قسمتهاي قبل بريزيم روي قسمتهاي بعدي كه نهايتاً شد سيزده قسمت.
• يعني آب بستيد به آن!
نه، نه! آب بستن وقتيست كه پانزده قسمت را پخش كنيم شبي بيستوچند دقيقه؛ ولي ما ميخواستيم اين زمانِ كم براي تماشاگر آزاردهنده نباشد. و اين كار اتفاقاً براي ما كه بر اساس تايم از سازمان پول ميگيريم، ضرر مالي هم داشت. ما دو قسمت كم داشتيم و اولين ضررش متوجه خودمان بود. بنابراين تصميم گرفتيم هر قسمت 37 دقيقه و با تيتراژ 39 دقيقه بشود، به همين دليل تقسيمبنديها را تغيير داديم كه بشود سيزده قسمت. با اين حال زياد هم سكانس از قسمت قبل استفاده نكرديم بجز يك قسمت، و در مورد بقية قسمتها فقط يك سكانس را تكرار ميكرديم كه گاهی هم لازم بود تماشاگر يادش بيايد من از موقعيت قبلي چهطور وارد موقعيت جديد شدهام.
• اين تغيير تقسيمبنديهاي داستان كه ميگوييد، يعني به هم ريختن پايانبندي متنهاي نوشتهشده. اتفاقاً اين يكي از موارد عمدهاي است كه تيم نويسندگانتان خيلي از شما گله دارند. من ميفهمم كه كارگردان حق دارد متن را مطابق سليقة خود اجرا كند اما اگر تغيير پايانبندي هر قسمت باعث شود تعليق مؤثري كه نويسنده در نظر داشته از بين برود، در اصل كار او خراب شده و حق هم دارد كه گلهمند باشد. ...
ما نهایت سعی مان را کردیم که پایان هر قسمت جذاب و با تعلیق همراه باشد.
• مرد هزارچهره به لحاظ كارگرداني و اجرا از همة كارهاي قبليتان پختهتر و كارشدهتر است. معلوم است حسابي بهش فكر كردهايد. حالا نميدانم دليلش كم بودن تعداد قسمتهاست يا وقت و پول بيشتري كه داشتهايد... يا برميگردد به همان بحثي كه اول كرديد، اينكه ميخواستيد كارهايتان از هر جهت با قبل متفاوت باشد.
بحث همين تفاوت است. من نميخواستم ديگر مثل قبل کار کنیم. هشتاد درصد اين كار با يك دوربين ضبط شده، و درست مثل يك سريال تكدوربينه بهش نگاه كردم. يك بخشاش هم به خاطر وسواسم در كار بازيگرها بود؛ از بعضيهاشان جمله جمله تصوير ميگرفتم تا حسي را كه ميخواهم، دربيايد. قبلاً با چند دوربين ميگرفتيم و هر كس ديالوگش را ميگفت و ميرفت، من هم زياد به مسألة بازيگري نميپرداختم ولي در اين كار در بخش پزشكي و در بخش مافيا از بعضي بازيگرها يك ديالوگ را چندين بار ميگرفتيم تا آنچه كه بايد اتفاق بيفتد و بعد تازه ميرفتيم سراغ جملة بعد. به هر حال همة اينها براي آن بود كه آن تجربة جديدي كه دنبالش بوديم شكل بگيرد و بگوييم در كار طنز ميشود تا اين حد جديتر از قبل بود.
• اين تفاوت را حتي مردم عادي هم متوجه شده بودند. در كارهاي شما كه به لحاظ كيفيت و ارزش ماندگاري از خيلي از طنزهاي مشابه تلويزيوني در مرتبة بالاتري قرار ميگيرد، هميشه اين تأسف وجود داشته كه چرا با وجود ارزش محتوايي كار، سر و شكل خوبي ندارند.
درست است.
• در اين كارتان براي اولين بار از عدة زيادي بازيگر حرفهاي سينما و تلويزيون و تئاتر كه برخی بازيگران خيلي خوبي هم هستند استفاده كردهايد. يادم هست كه سالها پيش وقتي بحث انتخاب بازيگر كارهايتان پيش ميآمد ميگفتيد ترجيح ميدهيد با آدمهاي خوب كار كنيد تا با بازيگران خوب، چون شكلپذيرترند و در كمترين زمان به همان صورتي درميآيند كه شما ميخواهيد. اتفاقاً اين نوع بازيگران ـ كه تقريباً همهشان بعد از كار با شما بازيگري را ادامه دادند ـ آزادي عمل بيشتري هم جلوي دوربين داشتند تا بازيگران حرفهاي كه در اين كار آخر ازشان استفاده كرديد. مثلاً عليرضا خمسه كه بازيگر باسابقه و خوبي هم هست در كار شما يك چيزيست بين خودش و نوع بازياي كه از كارهاي مهران مديري ميشناسيم. بقيه هم تقريباً همين طور هستند. خيلي بايد سخت باشد رساندن آنها به اين نقطه.
آره، سخت بود. اصلاً اينكه اين بازيگرها پذيرفتند در اين سریال بازي كنند به دليل تفاوت ساختار آن با كارهاي قبليام بود. براي تكتكشان توضيح دادم كه اين كار قرار است متفاوت باشد. البته فيلمنامه و قصه را هم دوست داشتند كه آمدند. اين كار فيلمنامة خوب و محكمي داشت. سيري كه مسعود شصتچي طي ميكند خيلي خوب نوشته شده بود و آدمهايي هم كه سر راهش قرار ميگرفتند همين طور. اين دو دليل باعث شد بازيگراني كه اشاره كرديد خودشان را در اختيار قرار دهند تا من آن جنس بازي را كه مورد نظرم بود منتقل كنم به كساني كه اين جنس بازي نكرده بودند. اوايل كمي سخت بود اما بعد وقتي در فضا قرار گرفتند و رابطهمان صميمانهتر شد و توانستيم راحتتر با هم حرف بزنيم كارمان هم بهمرور راحتتر شد. حالا به نظر شما انتخاب اينها براي نقشها خوب بود؟
• به نظرم هم توانسته بود به كيفيت كار اضافه كند هم نقشهايي كه خوب نوشته شده بود و بعضاً جاي كار زيادي داشت، در حد امكان خوب اجرا شده بود و اين اجراي جدي و قوي باعث شده بود موقعيت بغرنج شصتچي را در مواجهه با اين آدمها باور كنيم و مدام نگران لو رفتناش باشيم. فلاحيپور در نقش دكتر طبيبيان بزرگ چشمان بسيار باهوشي دارد و بازيگر خيلي خوبي هم هست و تماشاگر نگران لو رفتن قهرمان قصهاش در مقابله با اوست. اكرم محمدي هم همين طور. يا سيامك انصاري كه به نظرم بازيگر فوقالعادهايست، با شوخطبعي و جدي بودن توأمانش براي دكتر طبيبيان كوچك كه قرار است سنگ بناي اشتباهي گرفتن اين آدم را بگذارد، و ريزهكاريها و اجراي خيلي سختي هم دارد، انتخاب خیلی خوبيست. از آن طرف پژمان بازغي با جواني و طراوت و انگيزهاي كه در بازياش دارد در بخش خطير نظامي كار، انتخاب خوبيست و تماشاگر ميداند كه اين بازيگر قرار نيست همين طوري لابهلاي سكانسها ول بچرخد و آخر سر يك كاري دست قهرمان ماجرا ميدهد. اين بازيگران باهوش و جدي با ساير تيپهايي كه در كارهاي شما سراغ داشتيم (و معمولاً آدمهاي كودن و خنگي بودند) تفاوت دارند، به همين دليل به پيشبرد قصه كمك ميكنند، اما در بخش روشنفكرانتان باز همان اشكال كارهاي قبلي ـ دارم دربارة بازيها حرف ميزنم ـ وجود دارد. فانتزي اين بخش بيشتر از ساير بخشهاي كار است و بازيگراني هم كه استفاده كردهايد همان بازيگران آشناي كارهاي قبلي مهران مديري هستند كه بهخصوص وقتي در اين تركيب تازه قرار ميگيرند ديگر تماشاگر انتظار اتفاقي از سوي آنها را ندارد چون شخصيتها نزديك شدهاند به همان شخصيتهاي كودن قبلي. نميدانم شايد هم تعمدي در اين انتخابها بوده. به هر حال از اين بحثها كه بگذريم دلم ميخواهد كمي در مورد شيوة كارتان با بازيگرانتان صحبت كنيد؛ چه آنهايي كه اولين بار در كار شما بازي كردند و چه بازيگران حرفهاي كه صحبتشان شد.
اول بگذاريد اين توضيح را بدهم كه بازيگراني كه در اين كار آخر با آنها كار كردم خيلي دوستداشتني و حرفهاي بودند. خب من قبلاً با عليرضا خمسه كار نكرده بودم. او فوقالعاده بازيگر حرفهاي و خوشقلب و مهرباني است. رفتار حرفهاي بينظيري دارد. وقتي پذيرفت كه با هم كار كنيم، از همان روز اول بدون هيچ ادعايي خودش را به كار سپرد و اين به نظرم درستترين شكل كار يك بازيگر با يك كارگردان است. فرقي نميكند، حتي اگر چهل سال هم سابقة كار داشته باشيد وقتي ميپذيريد با كارگرداني كار كنيد يعني داريد وارد انديشه و دنياي آن كارگردان ميشويد؛ بنابراين بايد خودتان را به او بسپاريد. اين رفتار حرفهاي را آقاي خمسه كاملاً داشت. آقاي فلاحيپور، پرستو گلستاني و اكرم محمدي هم داشتند. رضا نيكخواه و پژمان بازغي هم همينطور. البته بهموقع و خوب نظرهايشان را هم ميدادند كه خيليهايش اجرا ميشد و خيليهايش هم نه؛ من خواهش ميكردم كه از خير آن ايده بگذريم. اما كاري كه من ميكنم و نميدانم خوب است يا نه، این است که روز اول، چيزي را كه در ذهن دارم لابهلاي حرفهايم ميگويم و ميروم. نميدانم به چه دليل اين كار من اينقدر تأثير خوبي دارد. مثلاً روز اولي كه عليرضا خمسه آمد و با هم گپ زديم، موقع تست گريم، آقاي خمسه پرسيد اصلاً اين يارو چه شكليست؟ من گفتم اين اصلاً حرف نميزند، فقط نگاه ميكند و با اشارة سر كارهايش را راه مياندازد، صدايش هم شبيه صداي آقاي اسماعیلی یا مدقالچي است. توي شوخي و خنده اينها را گفتيم و تمام شد. يعني صحبتهاي جدياي نبود كه متمركز دربارهشان حرف بزنيم. رفتند و سي روز بعد كه تصويربرداري آن بخش شروع شد، عليرضا خمسه همان شكلي بود، با همان صدايي كه ميخواستم. من بهشان گفته بودم اين آدم اصلاً از كمر به پايين ندارد، چسبيده به ميزش است و اينها اصلاً سرِ هماند، هيچوقت شما را ايستاده نميبينيم، هيچوقت پاهاي شما را نميبينيم، هيچوقت دستهايتان را نميبينيم، مگر يك جا. و وقتي آقاي خمسه آمد، اصلاً از كمر به پايين نداشت! به گروه لباس هم گفته بودم براي اين شخصيت از كمر به بالا لباس ميخواهم و از كمر به پايين ميتواند حتي پيژامه بپوشد! با آقاي فلاحيپور هم به همين شكل لابهلاي حرفهايم تصورم را از نقش گفتم يا با پژمان مثلاً موقع ناهار. اين به نظرم خوب است كه يك چيزي بيندازي توي ذهن بازيگر و به حال خودش رهايش كني تا اينكه بخواهي مدام بهش بگويي نگاهت اينجوري باشد، دستهايت اينجوري، صدايت آنجوری... بازيگر كلافه ميشود چون دوست دارد ايدهها و عادتها و تجربههاي خودش را هم توي نقش بياورد. ولي اين گفتن و رفتن، غيرمستقيم ذهن بازيگر را با همان جايي كه ميخواهي درگير ميكند و وادارش ميكند كه مدام به همان فكر كند، خميره را بايد در اختيارش گذاشت، باقياش را خودش بلد است.
• حالا كمي بخشبخش سريال را بررسي كنيم و بياييم جلو. پدر و مادري كه ما توي اين كار ميديديم خيلي بامزه از كار درآمده بودند. با همة پدر و مادرهاي ديگر كارهاي طنز فرق داشتند. خانم پروين قائممقامي مادر بهاره رهنماست ديگر؟.
بله.
• خب معلوم است پيمان مستقيماً اين شخصيت را بر اساس مادرزنِ هميشه نگرانش نوشته!
البته نه اينقدر نگران؛ ايشان هم به اندازة بقية مادرها نگران هستند. ولي من روز اول بهشان گفتم كه شما به طور شبانهروزي داريد گريه ميكنيد! هيچوقت اين گريه قطع نميشود و شما مدام دچار يك استرس ماژور هستيد! پدر هم برعكس بود كاملاً. يك آدم بيخيال و نامفهوم در بيان...
• جملة طلايي كه به نيكخواه گفتيد چي بود؟ او هم نقش پدر را خيلي بامزه از كار درآورده بود.
با رضا از سال 76 كار كرده بودم و خوب ميشناختمش. او چند مدل مخصوص به خودش دارد، كه اين مدلي كه ديديد حرف ميزند يكي از آنهاست؛ اينكه نامفهوم حرف بزند و بيتفاوت باشد نسبت به همه چيز، كه خيلي مدل شيريني هم هست. به نظرم تركيب خوبي شدند و مردم هم خيلي خوششان آمد.
• هرچه پدر و مادر متفاوت درآمده بودند، فلامك جنيدي و رضا فيضنوروزي باز همان تيپهاي آشناي كارهاي شما را داشتند، با همان جهانبيني و همان نوع طنز. به نظرم خوب پرداخت نشده بودند و آدم باورشان نميكرد؛ مخصوصاً كه قرار بود يك آدم صافوسادهاي را هل بدهند به يك موقعيت بغرنج.
ولی به نظرم فلامک جنیدی و فیض نوروزی در این سریال بسیار متفاوت و عالی بودند.

• قشرهاي مختلفي كه مسعود شصتچي واردشان ميشود مثل پزشكان و پليسها و شاعران و ديگران، حتماً فكرشده و با برنامهريزي انتخاب شدهاند. دليل اين انتخابها چي بود؟ مخصوصاً كه پزشكان قبلاً نشان داده بودند كه ميانهاي با طنز و شوخي ندارند و با پليس هم كه تا حالا چندان شوخي نشده بود.
ما اول به اين فكر كرديم كه اگر آدمي در موقعيتهاي مختلف رها شود، در چه موقعيتهايي ميتواند بار كمدي بيشتري داشته باشد. بعد به اين رسيديم كه هرچه آن موقعيت يا آن حرفه كه اين درش قرار ميگيرد تخصصيتر باشد موقعيتهاي كمدي بيشتري براي ما ايجاد ميكند. يكي از اينها پزشكيست. اينكه يك كارمند سادة ثبت احوال ناگهان در موقعيت يك جراح مغز و اعصاب قرار بگيرد، چنان تضاد و فاصلهاي ايجاد ميكند كه خيلي موقعيتهاي دشوار و كمدي براي من به وجود ميآورد. از آن بدتر ورود اين آدم به دنياي آدمهاي نظامي با ويژگيهاي خاص خودشان در قالب يك سرهنگ، يا يك شاعر در فضاي خودش... اينها به نظرم موقعيتهايي بودند كه جاي كار بيشتري داشتند.
• كمدي جابهجايي را كه البته يك الگوي ازلي/ ابدي كمدينويسيست و هميشه هم جواب ميدهد، چند سال پيش پيمان قاسمخانی در مارمولك و مكس تجربه کرده بود. نميترسيديد كه نوشتن يك كمدي جابهجايي ديگر توسط همان نويسنده شباهتهايي بين اين كارها به وجود بياورد؟
... نه. درست است كه كمدي جابهجايي يا كمدي اشتباه در اين كارها مشترك است اما مرد هزارچهره يك شكل ديگري داشت؛ چند بار تكرار ميشد و نوع شخصيت اين آدم و ساختار كار و جاهايي كه ميرود خيلي متفاوت است با مارمولك. از نظر من بجز اينكه همهشان در موقعيت جابهجايي و اشتباه شكل ميگيرند شباهت ديگري با هم ندارند.
• در اين كار آخرتان همه چيز بهنوعي غلوشده و بزرگتر و كاريكاتوريتر از ساير كارهايتان بود. همان سكانس شروع با آن حجم از سياهيلشكر هم اصلاً تأكيد داشت روي اينكه در اين كار قرار است همه چيز را «بزرگ» ببينيم و ديگر از كارهاي قبلي كه چندتا بازيگر بودند در دوسه لوكيشن محدود، خبري نخواهد بود. اين بزرگ و غلوشده ديدن همه چيز، در كل كار حفظ شده بود و يكي از مهمترين دلايل تفاوت مرد هزارچهره با كارهاي ديگر طنز هم همين نكته بود. البته قبلاً هم بارقههايي از علاقهتان به اين نوع طنز را نشان داده بوديد؛ در شبهاي برره مثلاً. اما اين بار انگار از ابتدا قصد داشتيد يك كمدي بزرگ و باشكوه بسازيد، سياهيلشكر زياد داشته باشيد، انواع حيوانات عجيبوغريب، ماشين منفجر كنيد و...
ما در كارهايمان هيچوقت نتوانستيم از فانتزي پرهيز كنيم. هر وقت هم به خودمان قول داديم كه يك كار كاملاً رئال بسازيم با آدمهاي واقعي و فضاهاي واقعي، باز از يك جايي به بعد ديديم كه اصلاً نميشود. نميتوانستيم جلوي خودمان را بگيريم وقتي ميديديم اگر الان يك اسب بيايد از توي سالن پذيرايي رد شود خيلي خوب است! من در بخش پزشكي و نظامي و شعر و ادب سعي خودم را كردم كه واقعبينانهتر با قضيه برخورد كنم و فضاها واقعيتر باشند. اما در بخش مافيا نتوانستيم و باز فانتزياش كرديم، چون اصلاً فضا فضاي واقعي نبود و ميشد همه چيز را فانتزي ديد.
• اين علاقه به فانتزي و طنز غلوشده به نظرم يكي از مهمترين نقاط اشتراك شما با پيمان قاسمخانيست. پنج شش سال پيش، سرِ اولين همكاريتان با قاسمخانی در پاورچين، يادم است پيمان از يك فيلمنامة فانتزي و بزرگ حرف ميزد كه براي شما نوشته بود و همه چيزش در يك كشتي اتفاق ميافتاد و... راستش از همان وقتها منتظر بودم اين نوع كمدي را در كارهاي شما ببينم.
آره، آن فيلمنامه كه اصلاً يك كمدي زوكريست. يك فيلمنامة كاملاً فانتزي، كاملاً بيمنطق و خيلي درشت است كه شايد شما را ياد فيلم اسلحة برهنه (سلاح آخته) بيندازد. هنوز هم پس از پنج سال دوست دارم آن فيلمنامه را بسازم. اما مرد هزارچهره نميتوانست آن طوري باشد، چون اولاً قرار بود از تلويزيون پخش شود و زمان پخش متعلق به عامة مردم است، فضاهاي وقوع قصه فضاهاي ملموسي بود براي بيننده و به همين دلايل سعي كرديم بجز بخش مافيا، خيلي وارد فانتزي نشويم.
• فكر ميكنم اين بهترين كار پيمان قاسمخانی است در تلويزيون. خيلي پختهتر، دقيقتر و بامزهتر. به نظرم اين گروه نويسندگاني كه چند سال است داريد با هم كار ميكنيد (به اضافة خشايار الوند و محراب قاسمخاني و امیر ژوله) الان در اوج هستند. شوخيهايي كه نوشتهاند واقعاً ناب و بامزه و تأثيرگذار است مخصوصاً در بخش پدر و مادر و پزشكان و بخش کلانتري.
به نظر من هم اين بهترين كار پيمان و اين گروه نويسنده است. طبيعي هم هست؛ همة ما هرچه پيش ميرويم پختهتر ميشويم. من هم در ساخت پختهتر شدهام، در بازيگريام هم همين طور. هر كسي در اين حرفه باشد وقتي در مسير خودش قدم بردارد به مرور پختهتر و بهتر ميشود. قطعاً كار پنج سال بعد ما از اين بهتر و پختهتر خواهد بود؛ يعني اميدوارم اين طور باشد. در مورد نويسندهها هم همين طور. بچهها خيلي زحمت كشيدند، هر كدام يك بخش را نوشتند...
• آها، يعني اين بار تقسيمبندي كرده بوديد كه مثلاً بخش پزشكان را يك نفر بنويسد، بخش نیروی انتظامي را يك نفر ديگر...
تقريباً يك همچو تقسيمبندياي داشتيم. بخش نیروی انتظامي را خشايار نوشت، پخش پزشكي و شعر و ادب با ژوله بود. شروع كار يعني زندگي من در شيراز و ادارة ثبت احوال و جايزه و بانك و اينها كار مهراب بود و آخرش را بچهها يك جوري با هم مشترك كار كردند.
• بخش مافيا را كي نوشت؟
بیش تر مهراب قاسم خانی...
• پس پيمان خودش هيچكدام از متنها را ننوشته؟
بيشتر سرپرستي كرد. شايد در مجموع يك قسمت بيشتر ننوشت، ولي هر روز با حضوري پررنگتر از قبل سر كار حضور داشت. پيمان هر روز سر صحنه بود، حتي بچههاي نويسنده هم ميآمدند، هم ميديدند و هم مينوشتند.
• خيلي خوب است كه اين تيم پس از چند سال حفظ شده. به هرحال هر كدامشان مستقل كار ميكنند و خيلي هم نويسندههاي خوبي هستند. مثلاً من طنز خشايار الوند را خيلي دوست دارم، يا خود پيمان كه كارش فوقالعاده است. اما اينكه هنوز جمعشان را حفظ كردهاند، در کشور ما كه كار تيمي معمولاً سرنوشت خوبي ندارد يك موهبت است. نتيجة اين همكاري و نزديكي فكري هم در همين كار آخر خيلي مشهود است. چهقدر وقت داشتند براي نوشتن متنها؟
حدود يك ماه طول كشيد تا طرح كلي كار درآمد و بچهها شروع كردند به نوشتن. ولي ما با سهچهار قسمت متن آماده، ضبط را شروع كرديم و بچهها در طول كار با ما بودند و تقريباً با يكي دو قسمت اختلاف متنها را به ما ميرساندند، البته روزهاي آخر «روز متن» و «روز سكانس» شديم...
• روز پخش هم شديد؟
در تدوين روز پخش هم شديم. در واقع «روز مونتاژ» بوديم و كار لحظههاي آخر به پخش ميرسيد، چون براي تدوين هم من خيلي وقت گذاشتم. تدوين هر قسمت نزديك به بيستوسهچهار ساعت وقت ميگرفت.
• خب تكدوربينه هم گرفته بوديد، تدوين بيشتر وقت ميبَرد.
بله و خيلي هم وسواس داشتيم، وگرنه ميشد مثل هميشه كار كرد و دو روز قبل هم داد به پخش. ولي من دوباره از اول ميديدم و تدوين را تغيير ميدادم.
• تصویربرداریتان چهقدر طول كشيد؟
دو ماه و نيم. چون تعدد لوكيشن داشتيم.
• مجموع كار چند دقيقه شد؟
تقريباً هفتصد دقيقه.
• سرِ كارهاي قبليتان، اين هفتصد دقيقه را چندروزه ميگرفتيد؟
خب ما در همة كارهايمان روزي يك قسمت ميگرفتيم، مثلاً باغ مظفر. اين كار را هم ميشد سيزده روزه گرفت ولي من فكر ميكنم تقريباً هر ده روز يك قسمت ميگرفتيم.
• يعني براي اين كار ده برابر كارهاي قبلي وقت گذاشتهايد.
آره، من روزي دوسه سكانس بيشتر نميگرفتم. با اينكه از صبح زود ميرفتيم سر صحنه تا آخر شب. يكي به خاطر تعدد لوكيشن بود و كار بيشتر با بازيگر، دوم به خاطر حركت دوربين بود كه مدام ريل داشتيم و تراك داشتيم و وسواسي كه توي اين كار خيلي دچارش شدم. صحنه را نما به نما ميچيديم، تمرين ميكرديم و چند بار ميگرفتيم تا بالاخره يكياش درست شود.
• اين وسواس توي قاببنديها و عكسها هم بهوضوح مشخص بود. براي اين كار طبعاً با همان برآوردهاي مالي قبلي كار نميكرديد.
نه، برآورد مالياش متفاوت بود. ولی هزينههايي كرديم كه در برآورد پيشبيني نشده بود؛ مثل اين تعداد هنرور يا همان انفجار ماشين كه ما واقعاً يك ماشين خريديم و منفجر كرديم كه يك چنين چيزهايي در برآورد ما نبود. يا مثلاً لباسهايي كه براي بخش شعر و ادب دوختيم و خيلي هم گران تمام شد. يا لوكيشنهاي گراني كه داشتيم. اما من خودم چون ميخواستم همه چيز عظيم باشد، از تهيهكننده اينها را خواستم و گليانها هم ـ كه حُسن بزرگشان هميشه اين بوده كه بدون در نظر گرفتن برآورد سازمان، هزينه ميكنند ـ همة اينها را تأمين كردند. اينها هزينههايي نيست كه در برآورد ديده شده باشد و معمولاً آدمها اگر بخواهند اين چيزها در كارشان ديده شود بايد هزينهاش را هم خودشان بدهند.
• تو صحنة دادگاه چندتا سياهيلشكر داشتيد؟
450 نفر.
• غير از سريالهاي الف ويژة تلويزيون، گمان نميكنم هيچوقت چنين حجمي از هنرور ديده باشيم. چند روز كارشان طول كشيد؟
سختترين بخش كار همين قسمتهاي دادگاه بود، چون با اين تعداد آدم كار كردن خيلي حواشي دارد و سخت هم هست. براي همين من تمام تلاشم را كردم كه در دو روز بخشهاي مربوط به هنروران را رج بزنم كه زودتر تمام بشود، ولي نشد. شش روز شبانهروزي كار ميكرديم، يعني هشت صبح ميآمديم تا هفت فردا صبح و ميرفتيم سهچهار ساعت استراحت ميكرديم و دوباره از ساعت يازده صبح ميآمديم تا فردا صبح دوباره.
• راست است كه ميگويند شما در واقع يكي از تهيهكنندگان كارهايتان هستيد و با گليانها در اين زمينه شريكيد؟
ما با هم دوستیم...
• يك بحث ديگر هم دربارة متنها داشتم. زماني اساس كار شما بر بداهه بود و متنهايتان چفتوبست محكمي هم نداشت. حالا ميخواهم بدانم پس از اين چند سالي كه با اين گروه نويسنده داريد كار ميكنيد و خيلي هم هماهنگ شدهايد، كار بداهه به چه حدي رسيده است؟
خيلي كم شده. چون متنها حالا ديگر كاملاً سازماندهي شده و ديالوگنويسيشده تحويل ما داده ميشود. شايد فقط ده درصد بداهه توي اين كار داشتيم.
• منظورم از بداههپردازي فقط ديالوگ نيست، چيزي مثل وقتي كه نيكخواه فال ميگرفت ولي باز برميگشت همانجايي را كه قبلاً علامت زده بود ميخواند...
...نه، اين بخش مال خود نيكخواه بود. به هر حال آدمهايي كه در اين جور كارها تيپسازي ميكنند، نوع اعمال و رفتار و فيزيكشان كه توي متنها نوشته نميشود. اينها مربوط به كار بازيگر و كارگردان است.
• پس با اينكه در اين دهپانزده سال به لحاظ متن كارتان خيلي پيشرفت كرده ولي هنوز در اينكه متنها اساساً دستور صحنة زيادي ندارند، با هم مشتركند.
بله، چون نميشود خيلي برايش قراردادي قائل شد. اما به هر حال متنها همه كامل بود و ما بر اساس آنها پيش ميرفتيم.
• بخش نيروي انتظامي از همان ابتدا هم معلوم بود كه پرچالشترين قسمت كار خواهد بود و شما هم حتماً ميدانستيد داريد پا به چه ورطهاي ميگذاريد؛ مخصوصاً بعد از اتفاقهايي كه پارسال در برنامة كولهپشتي افتاد و منجر شد كه فرزاد حسني كنار گذاشته شود. گویا متنها را اول خود كارشناسان نيروي انتظامي خواندهاند...
بله. ما بجز ناظر كيفي كه هميشه در كارهايمان بوده، و نظارت مدير گروه فيلم و سريال و مدير شبكه، در آن بخش كارشناسان تیروی انتظامي داشتيم كه خطوط را با جزييات براي ما روشن ميكردند، لباسها، اسلحه، نوع احترام گذاشتن... خيلي چيزها هست كه ما نميدانستيم و كارشناس با ما بود و به ما ميگفت كه درستترين شكل هر چيزي چه جوري است. بعد هم كه اين چهار قسمت مربوط به آن بخش تصويربرداري شد دو تا كارشناس ويژه از نيروي انتظامي آمدند و اين چهار قسمت را ديدند و يكيدو نكتة خيلي كوچك در حد كلمه و جمله به ما تذكر دادند كه آنها را حذف كرديم. ولي در مجموع مشكلي با كار نداشتند.
• انصافاً خيلي هم مدارا كردند با شما، با توجه به تصوري كه از قبل وجود داشت كه نميشود اصلاً با پليس شوخي كرد، ولي من اين مدارا را بهعينه تجربه كردهام، در فيلم صحنة جرم، ورود ممنوع كه من نويسندهاش بودم ما تصوير متفاوت و شوخي از پليسمان نشان داديم كه برخلاف تصور خيليها كه فكر ميكردند نيروي انتظامي جلوي كار را خواهد گرفت، توي جشنوارة نیروی انتظامی به من جايزه هم دادند بابت اين تصوير واقعي و شيريني كه از پليس ساخته بودم. به نظرم نيروي انتظامي بر خلاف تصور رايج، ديد بازتري دربارة خودش نسبت به بقية جاها دارد و دلش ميخواهد تا حد امكان در اين رابطه كمك كند.
بله. ما در اين كار نسبت به گذشته خيلي بيشتر دستمان باز بود. خودتان ميدانيد كه ما در كشورمان هميشه اين مشكل را داشتهايم كه شوخي كردن با هر قشري باعث واكنشهاي منفي آن قشر ميشده. ما حتي با پزشكان هم هرگز تا اين حد شوخي نكرده بوديم. يادم است جملهاي در باغ مظفر دربارة پرستارها گفتم كه نه توهينآميز بود و نه قصد خاصي پشتش وجود داشت اما براي عدهاي اين جوري تداعي شد كه شوخي تندي كردهايم و نميدانيد چه غائلهاي درست شد.
• پرستارها كه خيلي در اين زمينه حساساند. سابقة اعتراض عجيبوغريبشان به فيلم شوكران هيچوقت از ياد نميرود.
بله، ولي ما در اين كار واقعاً خيلي شوخي كرديم با اقشار مختلف. البته خود من هم خيلي مراعات ميكنم. گاهي ممكن است در متن هم يك جملهاي باشد كه خودم حذفش ميكنم، چون حس ميكنم اين جمله ديگر ممكن است خيلي برخورنده باشد به يك پزشك يا يك پرستار. خودم خيلي مواظبم و بايد مواظب هم بود؛ يكي از زحمتكشترين اقشار جامعه پرستارها هستند. خيلي شريف و زحمتكشاند و نبايد رنجاندشان. خيلي از قشرهاي ديگر هم همين طور.
• خب اين مراعات كردن شما اگر نبود كه پانزده سال در عرصة طنز دوام نميآورديد. مخصوصاً كه شما اصلاً كارتان را از شوخي با آدمها شروع كرديد، آن آيتمهاي معروف «مسابقة هفته» در برنامة نوروز 72 و شوخيهاي شما با مرحوم منوچهر نوذري را همه يادشان هست.
و خوشحالم كه بالاخره پس از اين همه سال موفق شديم اين موضوع را جا بيندازيم كه شوخي كردن با شخصيتهاي داراي مشاغل مختلف به اين معني نيست كه اين افراد نمايندة همة افراد شاغل در آن حرفه هستند. شوخي كردن با دو نفر در نيروي انتظامي به معني اين نيست كه همه در اين نيرو اين طوري هستند. اگر ما با چهار نفر در جامعة روشنفكري شوخي ميكنيم كه مسأله دارند، اينها نمايندة جامعة روشنفكري ما نيستند. اين يك سوءتفاهم بزرگ است.
• شايد پرواكنشترين بخش سريال شما مربوط به همين قسمت «حلقة ادبي دروس» بود. البته هيچكدام از روشنفكران و شخصيتهاي مهم فرهنگي و ادبيمان نسبت به اين قضيه واكنش نشان ندادند، اما كساني بودند كه از موضع دفاع از آنها وارد شدند و عنوان كردند كه شما در حق روشنفكران و شاعران مملكت كه هيچ تريبوني ندارند و در مجامع رسمي هم اهميتي بهشان داده نميشود، اجحاف كردهايد و با اين نوع شوخيها در واقع ضعيفكشي كردهايد. البته اين صورت مؤدبانة اين جملههاي تندوتيز است و جالب اينكه يكي از اين مخالفان، كاريكاتوريست خوبيست كه به نظرم ميرسد به دليل جنس كارش بايد بيشتر از دیگران شما را درك كند و مدافعتان باشد.
شوخي كردن با يك قشر به معناي اجحاف كردن به آنها يا ضعيف نشان دادنشان نيست. اتفاقاً آنهايي كه دارند چهارتا آدمي كه معتادند و به هيچ دردي نميخورند و حتي نميتوانند يك شعر خوب را از فهرست خريد تشخيص دهند، با روشنفكرانمان قياس ميكنند، به جامعة روشنفكريمان توهين ميكنند با اين مقايسهشان. يعني كسي كه دارد اين مقايسه را ميكند معتقد است جامعة روشنفكري ما فرق شعر خوب و فهرست خريد را نميداند. ولي ما معتقديم كه جامعة روشنفكري اين جوري نيست و اين بلاهت و آلودگي مال چهارتا كاراكتريست كه ساختة ذهن ما هستند تا با خودمان هم شوخياي كرده باشيم. چهطور ميشود با پزشكان شوخي كرد، با نيروي انتظامي شوخي كرد، كسي چيزي نميگويد، اما به محض اينكه پاي چنين بحثهايي پيش ميآيد عدهاي واكنش نشان ميدهند؟ شوخي كردن با آدمهاي مختلف در همه جاي دنيا مرسوم است و كسي هم بهش بر نميخورد. اين حرف من نيست، جامعة روشنفكري اصلاً معتقد است كه كمدي ميتواند اساساً با همة اقشار شوخي كند و نبايد برخورنده باشد. خيلي بد است كه من بايد اين را هم براي كسي كه جزو جامعة روشنفكري نيست توضيح بدهم، هم براي خود جامعة روشنفكري. اين خيلي واضح و مبرهن است كه شوخي با چهارتا آدم، زير سؤال بردن تماميت آن قشر نيست. ما همهمان جزو همين جامعة روشنفكري هستيم ديگر. مگر من از پشت كوه آمدهام؟ من هم در اين جريان روشنفكري سالها زندگي و كار كردهام، يك بخشي از زندگي و كار من تلويزيون و سينما بوده است، تئاتر كار كردهام، ادبيات كار كردهام، موسيقي كار كردهام، توي انقلاب بودهام، من توی کتاب فروشی های جلوي دانشگاه بزرگ شدهام! و اين توضيح دادن خيلي تلخ است چون جامعة روشنفكري هميشه گفته كه آدمها بايد ظرفيت نقدپذيري و شوخي را داشته باشند. نميفهمم كه چرا اين بحثها مطرح ميشود، آن هم با اين لحن بد و توهينآميز. خب با ادبيات درست از همديگر انتقاد كنيم. آيا اين نوع ادبيات مناسب دفاع از فضاي روشنفكريست؟ اگر كسي مسألة شخصياي با من دارد كه يك بحث ديگر است، اما اگر ميخواهيد مرا نقد كنيد اينكه ديگر اسمش نقد نيست. مشکل همه ی ما این است که تصور می کنیم بیش تر از بقیه می فهمیم.
• به نظرم نهتنها شما حق داريد با همه شوخي كنيد، بلكه در مورد اين بخش بهخصوص از كار، حرفهايي كه زدهايد پربيراه نيست. متأسفانه اغلب كساني كه در چنين فضاهايي حضور دارند به همين شكل كاريكاتوري كه شما تصوير كردهايد هستند. مگر ما چندتا شاعر و نويسندة باسواد و باشعور درست و حسابي داريم؟ اگر غير از اين بود كه وضعيت ادبيات و شعرمان اين نبود كه حالا هست.
اتفاقاً اين بحث دومي بود كه ميخواستم مطرح كنم. متأسفانه بخشي از جامعة روشنفكري ما آدمهايي منفعل، آلوده به مواد مخدر، كاملاً...
• متوهم...
متوهم به قول شما و بيمصرف هستند. آدمهايي كه صبح تا شب يك گوشه نشستهاند، خوب حرف ميزنند ولي به هيچ دردي نميخورند، يك كار مثبت در زندگيشان نكردهاند، نه در زمينة هنرهاي نمايشي، نه ادبيات، نه شعر و نه هيچ چيز. آدمهايي كه مدتي هستند و بعد ميروند و كسي هم نميفهمد كِي بودند، براي چي بودند و كي مُردند. ما منظورمان اين قبيل آدمها بود. كار بدي هم نميكنيم. اينها آدمهاي باطلي هستند و خيلي هم تعدادشان زياد است، پس چرا اين حرفها را نزنيم وقتي وجود دارند؟ اين طوري نيست كه بگوييم صددرصد جامعة روشنفكري ما سالم، خلاق و مفيد هستند. حرف آخرم اين است كه اگر كسي جزو اين دسته نيست كه نبايد بهش بر بخورد، اگر هم جزو اين دسته هست كه پس اشکالی ندارد.
• پس از مدتها، براي اولين بار خودتان بازيگر محوري سريالتان هستيد. از پاورچين به بعد هميشه نقش اصلي كارهايتان ديگران بودند و خودتان نقشهاي غيرمحوري را بازي ميكرديد. اول بگوييد چي شد كه آن جوري شد و چي شده كه حالا اين جوري شده؟
من توي اين كار هم چون از اول در ذهنم بود كه ساختش خيلي بايد متفاوت باشد با قبل، قصد نداشتم بازي كنم، چون ميدانستم كارگردانياش حتماً خيلي سختتر خواهد بود. به همين دليل ميخواستم بازي نكنم.
• يعني كلاً ميخواستيد هيچ نقشي در اين كار بازي نكنيد؟
آره. به بچههاي نويسنده گفتم اين نقش را ميدهيم به آقاي ايكس و روي او فكر كنيد. بچهها هم گفتند مرسي خداحافظ ما نمينويسيم و رفتند! استدلالشان هم اين بود كه اين نقش زماني درميآيد كه خودت بازياش كني، و حق هم داشتند...
• واقعاً ميخواستيد بازي نكنيد يا داشتيد ناز ميكرديد؟
نه، واقعاً ميخواستم فقط بنشينم پشت مانيتور و به كارگرداني با جزييات بيشتر بپردازم.
• خب! داشتيد ميگفتيد حق داشتند نويسندهها...
اينكه ميگويم حق داشتند منظورم اين نيست كه من بازيگر خيلي خوبي هستم. نقش يك مدلي بود كه خيلي به دلم نشست، اين تغيير آرامآرام و اين جوگير شدن. و بازي سختي هم بود، چون در عين اينكه صورت و شكل نقش هي تغيير ميكرد، اما مظلوميت و معصوميت ذاتي آن آدم بايد حفظ ميشد. يعني در اوج عربدهكشيهايش در بخش نيروي انتظامي، باز تماشاگر بايد بدش نميآمد از او و بايد فكر ميكرد: آخي! اين همان آدم طفلكيست كه حالا ياد گرفته داد هم بزند. سخت بود حفظ تداوم معصوميت و كودكياي كه اين آدم داشت. به هر حال نقش به دلم نشست و خودم حالا خيلي خوشحالم كه اين نقش را بازي كردم، گرچه پدرم درآمد كه در همة نماها و سكانسهاي كار، هم بازي كنم و هم پشت دوربين، اين تعداد از آدمها و موقعيتها را كارگرداني كنم.
• خب اول به سؤال دومام جواب داديد، اما هنوز نگفتهايد كه در اين چند سال چرا تعمداً بازيگران محوري كارهايتان ديگران بودهاند؟ جواد رضويان، رضا شفيعيجم، سيامك انصاري... البته راستش را بخواهيد تصورم اين است كه شما آنقدر باهوش هستيد كه خودتان را مدام خرج نكنيد و در معرض ديد مستقيم قرار ندهيد. هميشه بار طنز داستان را در اين چند سال بر عهدة كسان ديگري ميگذاشتيد و تصور ميكنم مواظب بوديد كه مردم زود از شما خسته نشوند، ضمن اينكه خودتان هم بايد توي كار ميبوديد، چون حضور شما جلوي دوربين تضمين ديده شدن آن كار است و گمان نميكنم روزي اگر كاري بسازيد كه خودتان توش بازي نميكنيد، موفق شود.
البته چيزي كه شما ميگوييد، آنقدرها فكرشده و طراحيشده اتفاق نيفتاده، يك جاهايي واقعاً حسي و غريزي بوده. من ميديدم جواد رضويان خيلي شيرين است توي آن نقش و مردم خيلي دوستش دارند، بنابراين بايد بيشتر ديده ميشد. يا سيامك انصاري در شبهاي برره درخشان بود به نظر من...
• فوقالعاده بود. ...
و در آن كار آدم اصلي سيامك بود و من يكي بودم مثل ساير اهالي برره. بنابراين طبيعي بود كه كنارتر بايستم تا مردم آن نقطة درخشانتر را ببينند.
• حالا منظورتان اين است كه در كار بعديتان باز ممكن است بازيگر ديگري نقش اصلي باشد يا شما اصلاً بازياش نكنيد؟
نميدانم، چون كار بعدي هنوز شكل و شمايلش برايم معلوم نيست. فعلاً كه دارم تدارک توليد فيلم سينماييام را انجام ميدهم...
• همان فيلمنامة كَشتي؟
نه، يك قصة ديگر است. بنابراين حالا نميدانم كه كار تلويزيوني بعديام اصلاً چه شكلي خواهد بود. دوست دارم كاري باشد به لحاظ ساختار و شكل و شمايل و داستان بهمراتب قويتر از مرد هزارچهره ولي نميدانم چه ميشود، چون هنوز تصويري ازش ندارم.
• صحبت از بازيگران قديمي كارهايتان شد... چرا بعد از پاورچين ديگر با جواد رضويان كار نكرديد؟ چند جا خواندم نوشته بودند با هم قهر كردهايد و سر مسايل مالي به توافق نرسيدهايد و... ماجرا چي بود؟
نه، مشكلي با هم نداشتيم. من براي شبهاي برره هم از او دعوت كردم كه بيايد، اما يادم هست كه بهشدت بيمار بود و نتوانست بيايد. حضورش البته لازم بود، چون او به هر حال بررهايترين آدم پاورچين بود. ولي مريض بود، مشكل داشت، نتوانست، درگير بود، نميدانم... ولي نيامد. به هر حال ما هيچوقت با هم مشكلي نداشتيم.
• پيمان هم پس از پاورچين، مدتي با شما نبود، ميخواست ديگر توي تلويزيون كار نكند.
آره، توي نقطهچين و جايزة بزرگ با ما نبود، چون ميخواست بيشتر كار سينما بكند. چند فيلمنامه براي سينما نوشت اما باز از شبهاي برره به ما پيوست، چون به هر حال طرح نابي بود و خود پيمان هم دوست داشت بالاسر كار باشد. در ادامه هم باغ مظفر و گنج مظفر و مرد هزارچهره را با هم كار كرديم. مهم اين است كه امروز همهمان از اتفاقهايي كه در اين چند سال برايمان افتاده و مخصوصاً از اين اتفاق آخري خيلي خوشحاليم چون فكرشدهترين و حرفهايترين و پختهترين كارمان بود.
• ميخواهم دربارة يكي ديگر از همكاران قديميتان هم حرف بزنم. زندهياد داود اسدي كه اخيراً به رحمت خدا رفت. او به دليل نوع طنزي كه در متنهايش داشت، به همراه شما و يكيدوسه تا از اعضاي ديگر مثل ارژنگ اميرفضلي و ديگران، از زمان ساعت خوش در تغيير ذائقة مردم از آن طنز عوامانه و اغلب همراه با لودگي گذشته به اين طنزي كه در پانزده سال گذشته رايج شده و شما چهرة شاخص آن هستيد، نقش مؤثري در همان ابتداي كار داشت. بعداً همه از هم جدا شديد و هر كدام به راه خودتان رفتيد، اما داود اسدي مشكلات زيادي برايش پيش آمد و پس از آن تصادف وحشتناك و ماجراهاي متعاقب آن كلاً از گردونه كنار گذاشته شد. او اين اواخر كه بازگشت نصفهنيمهاي داشت، در مجامع رسمي و غيررسمي از برخي دوستان قديمياش گلايه داشت كه او را فراموش كردهاند. چهقدر از اين گلايهها مربوط به شما بود كه موفقترين آدم آن گروه هستيد؟
اتفاقاً من و داود به لحاظ روحيات خيلي به هم نزديك بوديم. او خيلي آدم خاصي بود و افكار و شخصيت پيچيده و خاصي داشت. ولي از يك سالي به بعد همكاريمان قطع شد و اين فاصله مقدارياش هم خودخواسته بود، چون داود مدتي اصلاً دلش نميخواست كار کند، خيلي خيلي وسواس پيدا كرد در كار كردن و اين باعث شد كمكم دور بشود از فضا. ما هم هرچه جلو آمديم مدل كارمان تغيير كرد و شكل كارهامان عوض شد. داود هم كمابيش مشغول بود؛ هم بازي ميكرد و هم گاهي مينوشت. اتفاقاً آخرين باري كه داود را به طور جدي ديدم و با هم حرف زديم راجع به كار همين سهچهار سال پيش در شروع نقطهچين بود كه من طرح و كار را برايش توضيح دادم كه بيايد جزو گروه نويسندگان ما، ولي خودش نيامد. رفت و ديگر نيامد. من هم نپرسيدم چرا، چون احساس كردم يا از طرح خوشش نيامده يا فكر كرده كه جنس طنز ما تفاوت پيدا كرده با جنس طنز او. به هر حال تنها چيزي كه ميتوانم بگويم اين است كه خيلي خيلي دوستداشتني بود. جزو محجوبترين و باشخصيتترين آدمهايي بود كه در اين حرفه ديدهام.
• ولي رفقاي قديميتان گله ميكنند كه شما حتي به تشييع جنازهاش هم نرفتهايد.
چون مشغول تدوين اين كار آخر بودم و هر كاري كردم نتوانستم بروم. این يكي از بزرگترين افسوسهاي زندگيام است. ما در اين روزهاي آخر 24 ساعته در اتاق تدوين بوديم و واقعاً هيچكداممان نميخوابيديم. هر دو روز دو ساعت بيشتر نميخوابيديم، آن هم به صورت نشسته. ديگر نه مغزي برايم مانده بود و نه جسمي. به هيچ عنوان نميتوانستم حتي براي دو ساعت آنجا را ترك كنم و به مراسم بروم، وگرنه برنامه به پخش نميرسيد.
• پس اين استراحت چندروزهاي كه بعد از پايان پخش تا امروز داشتهايد، همهاش را خوابيديد؟
همهش خواب بودم.
• شمال رفته بوديد؟
نه. در تهران خوابيدم!
• برگرديم به بحث خود سريال. به نظرم انتقادي كه به كارتان وارد است مربوط به همان نكتهاي است كه خودتان هم دربارة بازي خودتان بهش اشاره كرديد. اما برخلاف شما، من معتقدم كه از قسمت دوم بخش مربوط به نيروي انتظامي به بعد نتوانستيد آن يكدستي را كه گفتيد مربوط به معصوميت و سادگي اين آدم بود در بازيتان حفظ كنيد. از ابتداي سريال با بازي متفاوتي از شما روبهرو بوديم كه به دليل شخصيت ساده و معصومي بود كه بازي ميكرديد. اما راستش از زماني كه لباس سرهنگي پوشيديد ناگهان آن مهران مديري قبلي از قالب نقش زد بيرون. باز با همان آدم سابق مواجه شديم كه زور ميگويد، فرياد ميزند و حالا حتي آن ميميك سادگي و معصوميت را كه از ابتداي كار حفظ كرده بود ناگهان فراموش ميكند. به نظرم اينكه كارگرداني پشت دوربين نبوده كه يكدستي بازي خودتان را كنترل و حفظ كند باعث شده در سكانسهايي اين مشكل كاملاً به چشم آيد.
به هر حال هر بازيگري خودش را هميشه با خودش همراه دارد. قصدم مقايسه كردن نيست اما بازي بازيگران بزرگ دنيا را هم كه ببينيد اين نكته به چشم ميآيد. من هم خيلي سعي كردم كه خودم از نقش بيرون نزنم اما به هر حال هر كس يك لحن و فيزيك و عادت و رفتاري دارد كه قطعاً يك جاهايي از دستش در ميرود و بيرون ميزند. به نظرم هيچ بازيگري نميتواند صددرصد خودش را پنهان كند. سعيام را كردم كه اين اتفاق در هشتاد درصد كار بيفتد...
• خب اگر قصدتان هشتاد درصد بوده، اين هشتاد درصد اتفاق افتاده، گرچه معتقدم كه در كار تيپسازي، اين درصد ميتواند خيلي بالاتر از اينها باشد.
البته استثناهايي هم در عالم بازيگري هستند مثل اسموکتونوفسكي كه به نظر من در بازيگري در حد ميكلآنژ در مجسمه سازی است. او شش هفت فيلم بازي كرده كه اگر اسمش را در تيتراژ نبيني امكان ندارد او بشناسي. البته يك بخشياش هم مربوط به گريم است اما خودش هم كاملاً تبديل ميشد به يك موجود ديگر. چايكوفسكياش، هملتاش، بازپرس جنايت و مكافاتاش اصلاً قابل تشخيص نيستند.
• پس از باغ مظفر حدود يك سالي در تلويزيون كار نكرديد. كجاها بوديد؟
يك سريال ده قسمتي ساختم براي شبكة نمايش خانگي به نام گنج مظفر با همان شخصيتهاي سريال باغ مظفر، منتها با يك داستان منسجم و يكتكه كه هفتهشت ماه وقتمان را گرفت. قرار است به صورت سي دي همين روزها به بازار بيايد.
• دو تا هم كه فيلم سينمايي بازي كرديد. دايرهزنگي و هميشه پاي يك زن در ميان است. به اضافة آن همكاري نافرجامتان با بيضايي، لبة پرتگاه.
بله. من رفتم خدمت آقاي بيضايي و قرار شد در فیلم شان بازي كنم. همة كارها هم شده بود، از تست گريم و لباس تا تمرينهايي كه حدود يك ماه به طول انجاميد، اما بعداً كل پروژه متأسفانه به خاطر مشكلها و اختلافهايي كه وجود داشت تعطيل شد.
• پس از يك سال كه برگشتهايد، هم نوع بازيتان تغيير كرده و هم نوع كارگردانيتان. حالا نميدانم اين تأثير اين چند كار سينمايي است كه انجام دادهايد يا برعكس، اين فيلمها محصول تصميمي بودهاند كه خودتان آگاهانه گرفتيد براي تغيير روش دادن در همه چيز، همان طور كه از اول مصاحبه داريم دربارهاش حرف ميزنيم.
بعد از گنج مظفر احساس كردم كه ديگر خودم را دوست ندارم. احساس كردم با اين كارهای نودشبي دارم ميگندم و بايد يك تغيير ناگهاني در كارم صورت بدهم، چون آن نقطهاي را كه توش قرار داشتم ديگر دوست نداشتم. از كارگرداني كردن و ساختن هم خسته شده بودم. دلم ميخواست مدتی بدون دغدغة پشت دوربين، فقط بازي كنم. خسته شده بودم از بار مسئوليتي كه در اين سالها روي دوشم بود و پوستم را كند واقعاً. در نتيجه بازيگري با همة سختيهايش برايم مثل يك زنگ تفريح بود. اصلاً انگار در سواحل هونولولو نشستهام و دارم آبپرتقال ميخورم! تا اين اندازه برايم لذتبخش بود. براي خودم يك گوشه مينشستم، فكر ميكردم و كتاب ميخواندم تا صدايم كنند بروم جلوي دوربين. هم تجربه بود و هم استراحت. و مثل دوراني كه تئاتر بازي ميكردم، اين فقط بازي كردن برايم تجربة لذتبخشي بود. بنابراين، اين اتفاقها همه بر اثر يك تصميم شخصي بود كه بروم سينما مدتی بازي كنم و بعد كه برميگردم به تلویزیون، جنس كارهايم و جنس بازيام هم عوض شود.
• به نظر ميرسد تصميم درستي هم گرفتيد. فيلمتان دايرهزنگي هم دارد خوب ميفروشد.
بله. اما نقشم در فيلم كمال تبريزي را خيلي بيشتر دوست دارم، به خاطر مدل خاص و تيپ خاص آن شخصيت...
• خب آن كار به جنس كارهاي خودتان هم نزديكتر بود. اما دايرهزنگي فيلم رئاليستيتري است و جنس بازياش هم خيلي رئال است.
كار با تبريزي برايم لذتبخشتر بود، آن شخصيت را خيلي دوست داشتم. دايرهزنگي هم به نظرم فيلمنامة فوقالعاده خوبي داشت. يعني يكي از بهترين فيلمنامههايي بود كه خواندم.
• شايد اگر اين تجربة كار كردن در سينما و تصميمتان براي تغييرهاي بنياني در كار نبود، ما هيچوقت چيزي شبيه به آن سكانس دفاعية آخرتان را در سريال مرد هزارچهره نميديديم. سكانس فوقالعاده تأثيرگذار و غافلگيركنندهاي بود براي تماشاگر و بازيتان هم واقعاً قابل تحسين بود در يك نماي طولاني و رسيدن به آن حس عجيب. توي كارهاي طنزمان چنين لحظههايي سابقه نداشته و به نظرم آن صحنه اگر نبود، كار چنين عمق و اثرگذارياي پيدا نميكرد. اين پايانبندي به نظرم خيلي به ارزش كارتان افزود.
اينها را به پيمان بگوييد لطفاً، و به گروه نويسندگان.
• يعني مخالف اين پايان بودند؟
بهشدت! بحثي كه از اول بچهها داشتند اين بود كه دادگاهها جدي نباشد. در متنهايي كه نوشته بودند، دادگاهها پر از شوخيهاي عجيبوغريب بود كه از همان اول بهشان گفتم من دادگاهها را اصلاً خودم ميگيرم و نميخواهم مثل متنها باشد كه تا آخرين لحظه هم بچهها مخالف بودند و ميگفتند دادگاهها نبايد جدي باشد، چون لطمه ميزند به كار. ولي اين تلفيق تلخي و كمدي تأثيرگذارتر بود. هم بخش كمديمان را روشنتر و درشتتر ميكرد و هم دادگاههايمان را عميقتر ميكرد. اين بود كه بخشي از صحنههاي دادگاه را بر اساس متنهاي بچهها ميگرفتم و بخشياش را هم خودم مينوشتم و حتي بعضي جملههاي دفاعيه را بداهه ميگفتم.
• البته من كه متنها را نخواندهام، اما از بيرون كه نگاه ميكنم به نظرم اين جوري نتيجة بهتري داشته؛ اگر در متنها، صحنههاي دادگاه هم شوخي نوشته شده است. گرچه معتقدم دست بردن كارگردان توي متن نويسنده قاعدتاً كار را خراب ميكند، اما اين ديكتاتوري كارگردان شايد يك همچو جاهايي به درد بخورد! پس آن جملة معروف «من اشتباهي بودم» هم مال خودتان است؟
یادم نیست که این جمله مال من بود یا ژوله.
• چهقدر هم مردم خوششان آمد از اين تعبير، چون به نظر ميرسد در اين سالها يكي از بزرگترين مشكلهاي ما همين اشتباهي بودن خيلي از چيزهاست. ايدة سياهوسفيد بودن دادگاهها هم معركه بود. آره. نميدانم چرا يكهو توي تدوين تصميم گرفتم دادگاهها را رنگي نبينم.
• بالاخره اين دوتا فضا بايد تفاوت بصري هم با هم ميداشتند.
هميشه معمول است كه فلاشبكها را سياهوسفيد ميبينيم اما اينجا آينده را سياهوسفيد ميديديم و وقتي هم روي تصوير امتحان كرديم خيلي حس خوبي داشت. همه چيز به نظر عميقتر ميرسيد.
• با وجود اين انقلابي كه عليه خودتان كردهايد، يا بهتر است بگويم با توجه به اصلاحاتي كه در مورد خودتان انجام دادهايد پس حالا حالاها نبايد منتظر كار نودشبي ديگري از شما باشيم؟
هرگز ديگر نباشيد.
• البته اين «هرگز» را شما از زماني كه كار نودشبي ساختيد داريد ميگوييد!
نه ديگر. بعد از مرد هزارچهره ديگر نميتوانم كار نودشبي بسازم. حتی اگر بخواهم نميتوانم. براي اينكه مدل و مسير كاملاً تغيير كرده. بنابراين با اين كيفيت، با اين بازي، با اين فيلمنامه و با اين تركيب بازيگران، ديوانگي محض است اگر دوباره برگردم و كاري بسازم كه سرعت در آن حرف اول را ميزند. سر كارهاي نودشبي آدم بايد با عجله فقط بگيرد و تحويل پخش بدهد، جاي تأمل و تعمقي هم در مورد قصهها و بازيها وجود ندارد. همه چيز هم توي يك اتاق اتفاق ميافتد. ناممكن است يك همچو عقبگرد بزرگي بكنم. نهتنها چنين كاري نخواهم كرد بلكه هر جور بشود از سازمان صداوسيما هم خواهش خواهم كرد كه ديگر كمدي را ساده نبينند. نه اينكه كار نودشبي توليد نكنند...
• كمي سطح توقعشان را ببرند بالا.
اينكه آدمها بيايند و از لابهلاي شوخيها و خندههاي خودشان يك طنزي هم بسازند و تحويل مردم بدهند به نظرم كافي نيست. خود ما هم تا همين چند سال پيش همين طوري كار ميكرديم. از ديگران انتقاد نميكنم فقط منظورم اين است كه سعي كنيم يك كمي برويم جلو. اين است كه ديگر خود تلويزيون هم نبايد اجازة اين كار را بدهد. كارهاي بعدي تلويزيون بايد از اين كار بهتر باشند، يا دستكم، كمتر از اين نباشند. حالا كه يك كاري ساخته شده كه جديت و دقت و وسواس بيشتري پشتش است، نبايد اجازه داد كه اين دستاورد دوباره خراب شود و ارزشش از بين برود. ديگر نبايد به كار آسان تن داد. اينكه مردم شبي نيم ساعت سه ربع سرگرم شوند ديگر كافي نيست.
• داشتيم دربارة بازيهاي سينماييتان حرف ميزديم اما باز سر از مرد هزارچهره درآورديم. دايرهزنگي فيلم پربازيگري است و شما هم نقش اصلياش نيستيد. پذيرفتن همچو نقشي براي آدمي مثل شما كه سالهاست ستارة تلويزيون ايران است و مردم انتظار دارند وقتي به سينما ميرود در فيلمي بازي كند كه ستارهاش باشد، كمي عجيب به نظر ميرسد. فيلمنامهاي كه اصغر فرهادي نوشته بود شاهكار بود ولي من خود فيلم را دوست ندارم.
• ظاهراً خيلي هم اصلاحيه بهش خورده.
اصلاً بجز اين مورد اصلاحيهها من با خود فيلم مشكل دارم. خانم بختآور خيلي محترم هستند و كارشان را هم بلدند اما اينكه من ميگويم فيلم را دوست ندارم يك چيز سليقهاي است. همه ميگويند فيلم خيلي خوبيست، اما من هم استدلالهاي خاص خودم را دارم و بر اساس سليقة شخصيام ساختار فيلم را دوست ندارم. فيلم ميتوانست يك جور ديگري باشد با يك دكوپاژ ديگر و يك جنس بازي ديگر از اين بازيگرها. تأکید می کنم که دارم در مورد سلیقه شخصی ام حرف می زنم و این به بد یا خوب بودن فیلم مربوط نمی شود.
• پس از بازي خودتان هم راضي نيستيد؟
نه.
• مگر مدل كار بختآور چه جوري بود كه نه از فيلم راضي هستيد و نه از بازي خودتان؟ يعني محدودتان ميكرد؟ ميگذاشت برداشت خودتان را از نقش اجرا كنيد يا وادارتان ميكرد آن تصوري را كه خودش از نقش دارد بازي كنيد؟ بيشتر آن چيزي را كه در ذهن داشت از ما ميخواست. بازي من هم حالا آن چيزي است كه ايشان ميخواست. من هم به هر حال به عنوان بازيگر اين عادت را دارم كه وقتي ميپذيرم نقشي را در كار كارگرداني بازي كنم، كاملاً تابع هستم و خودم را در اختيارش قرار ميدهم. يكيدو بار نظرم را ميگويم ـ تازه اگر ازم بپرسند ـ و بعد اگر ديدم تأثيري ندارد ساكت ميشوم، چون ميدانم كه جروبحث و مرتب ايده دادن توسط بازيگر سر صحنه چهقدر براي كارگردان عذابآور است، آن هم كاري با اين تعداد بازيگر كه اگر هر كدامشان بخواهند چهار تا نظر بدهند كارگردان ديوانه ميشود. كارگردان بايد بيايد سر صحنه و آنچه را كه در ذهن دارد بگويد و بقيه هم بايد به حرفش گوش كنند. من هم در بازيگري اين عادت را هميشه دارم. بنابراين آنچه ايشان ميخواست انجام دادم.
• من فيلم را قبل از اينكه اين ممیزیها در آن اعمال شود نديدهام. چهقدر تفاوت دارد با فيلمي كه حالا روي اكران است؟
من هم متأسفانه آن نسخة اول را كامل نديدهام. نميدانم.
• هميشه پاي يك زن در ميان است را كه ديديد؟
بله، آن را ديدم.
• پخشكنندهاش ميگفت فقط هفت ثانيه از صداي فيلم كمي اصلاح شده... خب از اين فيلم بگوييد.
وقتي فيلم را ديدم خيلي غصه خوردم، چون ديدم نقش جاي كار بيشتري داشته و ميشد آن را قويتر بازي كرد. اگر يك بار ديگر بازياش كنم حتماً يك كارهاي ديگري ميكنم. ولي خب همين جوري هم كه هست دوستش دارم.
• اين يكي فيلم را بيشتر به خاطر چي رفتيد؟ به خاطر فيلمنامه يا به خاطر كمال تبريزي يا به خاطر خود نقش؟ ...
به خاطر هر سه!
• سالها پيش، قبل از اينكه مردم شما را بشناسند، تئاتر كار ميكرديد، خيلي هم نقشهاي جدي داشتيد و از بازيگران خوب تئاتر هم بوديد. در اين سالها وسوسه نشديد مثل خيلي از بازيگران ديگر به تئاتر برگرديد؟ چرا. پرپر ميزنم براي كار تئاتر. ولي در اين سالها هيچوقت فرصتش نشد، چند بار هم پيشنهاد داشتم اما خيلي درگير تلويزيون و سينما شده بودم. هنوز هم دنبال فرصتي هستم كه برگردم روي صحنه.
• مدتي هم در راديو بوديد انگار؟
بله پنج شش سال هم در راديو بودم. شيرينترين دوران زندگيام مال سالهايي است كه در راديو كار ميكردم.
• اين راديو چي دارد كه همة كساني كه در آن كار كردهاند اين جوري با عشق ازش حرف ميزنند؟
بچههايي كه در راديو هستند فوقالعاده دوستداشتني و حرفهاي هستند و اخلاقهاي بد حرفهاي بينشان نيامده.
• يعني چون پول و شهرت زيادي در آنجا نيست؟
آره. فضا و آدمها آنجا خيلي دوستداشتنياند و همه خودشان هستند، كارهايي هم كه ميكنند با عشق است فقط. اتفاقاً چند سال پيش هم رفتم كه دوباره كار راديو را هم در كنار بقية كارهام شروع كنم ولي ديدم نميشود، فرصتش را نداشتم... نميشد.
• توي راديو بازيگر بوديد ديگر يا كار اجرا هم ميكرديد؟
هم بازيگر بودم و هم يك برنامه داشتم دربارة جنگ به اسم جلوههاي پايداري كه اجرا ميكردم.
• از كار موسيقيتان چه خبر؟
دوسه سال پيش آخرين كنسرتي كه داشتم در سالن ميلاد بود كه سي دي اش همين جوري مانده و هنوز فرصت نكردهام كارهاي نهايي را روش بكنم و بدهم به بازار.
• در فكر آلبوم جديد نيستيد؟
يك ترانة جديد براي تيتراژ گنج مظفر خواندهام كه هنوز كسي نشنيده. اما غير از اين كار تازهاي نكردهام؛ البته چند بار با فردين خلعتبري صحبتش شده كه يك كنسرت كوچك داشته باشيم يا يك آلبوم جديد كار كنيم كه هنوز فرصتش نشده. شايد پس از اين فيلم سينمايي كه ميخواهم بسازم، توي يكيدو ماهي كه آن وسطها وقت دارم اين كار را هم بكنم.
• پس فيلمتان بهزودي كليد ميخورد؟
بله. تدارک توليدمان را شروع كردهايم، اواخر بهار هم فيلمبرداري را شروع كنيم.
• فيلمنامه را گروهي مينويسند؟
خود پيمان تنهايي دارد مينويسد.
• اسمش چيست؟
هنوز نميدانيم.
• تا حالا به عنوان كارگردان با نگاتيو كار نكردهايد. اين ترس از نگاتيو را كه ميگويند همة فيلماوليها دارند شما هم داريد؟
... ترس ندارد، نگاتیو خیلی هم دوست داشتنی ست!
• اين يكيدو ماهي كه گفتيد آن وسطها وقت داريد، وسط چي وقت داريد؟
يعني فاصلة اين كار كه تمام شود تا احتمالاً كار بعدي كه هنوز نميدانم چيست.
• پس احتمالاً توي پاييز باز به تلويزيون برميگرديد؟
ممكن است. توي فكرم است كه امسال دوتا فيلم سينمايي و يك سريال سيزده قسمتي بسازم.
• ممنون از شما آقاي مديري كه با اينكه چهارپنج روز بيشتر از فشارهاي كشندة كار آخرتان نگذشته، گفتوگو با ما را قبول كرديد. من سؤال ديگري ندارم اما شايد شما حرفي داشته باشيد كه من اشارهاي بهش نكردهام. حرف خاصي كه نيست بجز يك نكته كه آن هم به مسألة نقد و موضوع منتقدان سينما و تلويزيون در ايران مربوط ميشود. بيشتر يك درد دل است. راستش من خيلي وقت است نقدي نخواندهام كه به دلم بچسبد. نه تعريفمان تعريف است و نه انتقادمان انتقاد. در اين روزها چند نقد توي روزنامههاي مختلف خواندم كه هيچي ازشان نفهميدم. نميدانستم تعريف دارد ميكند و بايد خوشحال باشم يا اينكه ناراحت بشوم از اين انتقاد. من سيستم چاپ نقد در مطبوعات را نميدانم. سؤالم از شما اين است كه اگر حالا مثلاً پسرخالة من يك نقدي بنويسد و بفرستد به روزنامة فلان، اگر ببينند بد نيست چاپش ميكنند با اسم؟
• اگر به لحاظ نگارشي از يك حداقلي بالاتر باشد، قطعاً چاپ ميكنند.
خب به نظرم يكي از مشكلاتمان اين است. يكي اينكه اين كسي كه نقد را نوشته كيست؟ و يكي ديگر اينكه آن كسي كه تصميم ميگيرد اين نقد چاپ شود كيست؟
• اينها هم معمولاً دوسه سالي زودتر از پسرخالة شما وارد اين عرصه شدهاند. البته حالا چند ساليست كه اين طوري شده.
به نظرم يك جورهايي همه چيز چرك است. به نظرم اغلب نوشتهها فاقد استدلال هستند و فقط دارند چيزهايي را توضيح ميدهند كه معلوم نميشود دارند تعريف ميكنند يا ايراد ميگيرند. خب اگر كار خوب است بگويند خوب است به اين دلايل، اگر هم بد است بنويسند خيلي مزخرف بود به اين شصت تا دليل. اين نقد است و قابل احترام. اما با اين چيزهايي كه اين طرف و آن طرف چاپ ميشود، دو راه بيشتر براي آدم باقي نميماند، يا اصلاً اهميت ندهي يا اينكه انگيزهات از دست ميرود. آدم با عشق كاري را شروع ميكند كه يك قدم به پيش بردارد اما واكنشها جوري است كه انگار نه انگار تغييري صورت گرفته است. اگر معتقد باشيم كه نقد هدايتكننده و راهگشاست و مدام آدم را اصلاح ميكند، اين نوع نوشتهها انگيزههاي آدم را كاملاً ميكشد. منظورم به همة منتقدان نيست اما متأسفانه اين جور نوشتهها روزبهروز دارد بيشتر ميشود. بعد جالب است همان روزنامهها و مجلههايي كه اين جور نوشتهها را چاپ ميكنند، عكس من را روي جلد ميزنند و اين خيلي غيرانساني است كه چنين برخوردي بشود و بعد هم از تصوير آدم پول دربياورند. گاهي به خودم ميگويم اصلاً اجازه ندهم كسي از عكسم استفاده كند، نه اينكه بگويم هر كس تعريف كرد اجازه دارد، نه، اساساً خواهش كنم هيچ چيز دربارهام ننويسند، انگار نه انگار كه وجود دارم. نه انتقاد كنند، نه تعريف كنند و نه پولي از من دربياورند.
• خب اينكه نميشود. به هر حال همه جاي دنيا اين مسايل وجود دارد و نشريهها زماني بازیگران را مشهور ميكنند و زماني هم از تصويرشان براي فروش بيشتر استفاده ميكنند. البته من حرف شما را ميفهمم. اين مشكلي است كه سينماگران با نقدها و نوشتههايي از اين دست داشتهاند. اما راهحلاش اينها نيست. شما داريد كار خودتان را ميكنيد، آنها هم دارند كار خودشان را ميكنند؛ نه نوشتههاشان را كسي ميخواند و نه نظرشان براي كسي اهميت دارد. براي شما هم كه اصلاً نبايد مهم باشد. اينها همان كساني هستند كه گفتم. همان حلقة روشنفكراني كه در سريال هم نشان داديم. آدمهايي كه يك گوشه نشستهاند و هيچ كاري هم نميكنند.اما من دارم كار ميكنم، دارم ميسازم و جلو ميروم. خيلي دلشكستهام از موضوع نقد.
• اين حلقههايي كه شما ميگوييد همه جا وجود دارد. توي مطبوعات هستند، توي سينما هستند، توي تلويزيون، ادبيات، تئاتر... همه جا و در همة دنيا هم هستند. خودتان مگر همينها را توي كارتان نقد نكردهايد؟ اگر معتقديد بيمصرف و بهدردنخورند كه نبايد نظرشان برايتان مهم باشد. واقعيت اين است كه تعداد منتقدان خوب و باسواد ما بسیار اندک است. توي سينما و تلويزيون و جاهاي ديگر هم فيلمسازهاي باسواد و ششدانگمان کموبیش در همين حد و حدود هستند. منظورم اين است كه آن چيزي كه شما داريد ازش حرف ميزنيد، ميانگيني از سطح انصاف و سواد كل جامعة فرهنگي و هنريمان است. چند سال پيش كه تعداد زيادي روزنامه و نشريه درميآمد، ناگهان عدة زيادي وارد كار مطبوعات شدند كه طبعاً همهشان باسواد و بااستعداد نبودند. اين تعداد نشريه نياز به مطلب داشتند و يكي از آسانترين كارهاي دنيا از يك منظر نوشتن نقد فيلم است. حالا اين اتفاق دربارة وبلاگها افتاده. قصة فيلم را پايين بالا ميكنند، با چاشني چهارتا اصطلاح و واژة فني، اسمش ميشود نقد فيلم. اين به هر حال يك واقعيت است اما عجيب است برايم كه شما داريد به اين جور نوشتهها واكنش نشان ميدهيد. مخاطب شما كه اينها نيستند. اتفاقاً ميخواهم بگويم كه شما بين كساني كه كار هنري ميكنند جزو آدمهاي خوشبخت هستيد. شما مخاطب انبوه خودتان را داريد و كوچكترين تغيير و پيشرفت هم در كارتان ديده ميشود و به چشم ميآيد. همة اين حرفهايي كه امروز با هم زديم، از بهتر شدن قصه، بازيها، كارگرداني، تولید و حتي ريزهكاريهاي قاببندي، چيزهايي است كه مردم بهخوبي متوجهاش شدهاند و در اين مدت دربارهاش حرف زدهاند. از اين بابت شما خيلي هم خوشبختيد، اما بيچاره آنها كه براي مخاطب محدودتري فيلم ميسازند و در اين جرياني قرار ميگيرند كه شما با اين همه توي چشم بودنتان از آن دل پري داريد. بيچاره آنها كه بايد جان بكنند تا ديده شوند.
... بله قبول دارم. به هر حال ممنونم از حسن نیت شما و امیدوارم همه مان بتوانیم بهتر از این باشیم.
(منتشر شده در شماره ی 378 ماهنامه ی فیلم)
علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۱۷ ::
Link ::
Comments (13)