دوشنبه، 9 اردیبهشتماه 1387

سفر به دیگر سو - 6


6.jpg

و بالاخره مقصد. سکوی نفتی سروش. قلب تپنده ی خلیج فارس. یکی از بزرگ ترین و پیش رفته ترین سکوهای نفتی جهان.
دنیائی تازه از نفت و آهن و گوشت و استخوان و اعصاب، شناور بر روی آب.

ادامه ی گزارش را به زودی خواهید دید.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۳۱ :: Link :: Comments (7)

سفر به دیگر سو- 5


4.jpg

دریا آدم ها را به هم نزدیک می کند. ساعت ها با هم گپ زدیم و از همه چیز سخن گفتیم بی آن که من انگلیسی ام خوب باشد یا آن ها به این زبان تسلط داشته باشند. اما دریا آدم ها را صاف و زلال می کند. کاپیتان مدت ها زل زده بود به دست خط من با روان نویس سبز رنگم که نوشته بودم: "کمی از دریای جنوب
توی چشم هایم مانده..."
کاپیتان بی آن که حتا یک کلمه فارسی را بتواند بخواند می دانست آن چه نوشته ام شعر است. خواست برایش بخوانم و او فقط به آهنگ کلمات گوش داد و بعد خودش شعری را که مادرش در کودکی همیشه برایش می خوانده توی دفترچه ام نوشت به یادگار.
دریا آدم ها را مهربان می کند و زندگی ملوان ها اگر این مهربانی نبود چیزی ملال آور تر و غم انگیزتر از اینی می شد که هست.
حسن ساعت های طولانی روی نیمکت قرمزرنگ روی عرشه ی کشتی نشست کنارم، پرتقال به م تعارف کرد، چای خوردیم، قهوه خوردیم و از سیگارهای شیرین و خوش طعم اندونزیائی اش که مدام تعارفم می کرد می کشیدیم. حسن دل اش گرفته بود و آدم های غمگین همچو مغناطیس جذب هم می شوند. از زندگی عاطفی اش گفت و پرسید بچه داری؟ زن داری؟ دوست دختر داری؟ و دست آخر گفت بی خود نیست که این قدر دریا را دوست داری. تو باید توی کشتی های اقیانوس پیما کار کنی.
کاپیتان و حسن هیچ کدام نمی توانند این سطرها را بخوانند اما آدرس سایتم را گرفته اند و حالا این جا هستند تا عکس های شان را ببینند. سلام رفقای دریائی.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۱۶ :: Link :: Comments (0)

سفر به دیگر سو - 4

3.jpg

اتاق فرماندهی این کشتی هنگ کنگی که با خدمه ی اندونزیائی در اجاره ی شرکت نفت فلات قاره ی ایران است. کاپیتان هِرک استوارت (36 ساله) نارنجی پوش پشت سکان کشتی به همراه حسن (38 ساله) سپید پوش، یکی از ملوانان اش.
آن ها شش ماه است که از خانواده شان دور هستند. همه اهل جاوه هستند و بی قرار تا این یک هفته ی باقی مانده از مأموریت شان بگذرد و نزد خانواده شان بازگردند. حسن یک پسر 8 ساله دارد به نام یدالله و یک دختر دو ساله به نام آنیاحَسَنی. می خندد و می گوید نام خودم را روی دخترم گذاشته ام.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۵۲ :: Link :: Comments (0)

سفر به دیگر سو - 3


5.jpg

و زندگی ما هر لحظه معجزه ای ست. خداوند معجزات را تنها به پیامبرانش عطا نکرد، ما هر لحظه می توانیم پیامبر کوچکی باشیم از سوی خدا برای آن ها که می شناسیم. فقط کافی ست به اندازه ی موسا خدای مان را دوست بداریم و به او اعتماد کنیم.
زل زده بود به این دریای گرم که چگونه بی عصای موسا پیش و پس راه ما گشوده می شود، تصویری از یکی از معجزات یومیه که آن قدر تکرار شد اند که دیگر نمی بینیم شان.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۴۲ :: Link :: Comments (2)

سفر به دیگر سو - 2


2.jpg
یک سفر دریائی 4 ساعته از اسکله ی منطقه ی نفتی بهره گان تا حوالی نقطه ی صفر مرزی در دل خلیج همیشگی فارس. یک تجربه ی تازه و همیشه جذاب. هلی کوپتر هم آماده بود اما چیز دیگری ست سفر با کشتی، برآورده شدن یکی از آرزوهای کودکی.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۳۳ :: Link :: Comments (1)

سفر به دیگر سو - 1

IMG_5079.jpg

سفر شگفت انگیز دریائی من از بالای ابرها آغاز شد
با یک توقف کوتاه پیش بینی نشده در اصفهان، فقط به اندازه ی درد دلی کوچک با مادرم و شستن گورش به آب و گلاب و اشک.
مادر انگار مرا فرا خوانده بود، از میان ابرها...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۱۶ :: Link :: Comments (3)

سه شنبه، 3 اردیبهشتماه 1387

زمستان سعدی

این جا اما هنوز که هنوز است زمستان است...

IMG_4633.jpg

سعدی خوانی یک و دو در رادیو مرداد به راه است. چشم انتظار شما. گرچه خود شعرها را قبلاً این جا خوانده اید اما این ماکت کاری ست که در دست انجام داشتیم/داریم....

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۲۲ :: Link :: Comments (10)

دوشنبه، 26 فروردینماه 1387

مرگ همسفر

IMG_0877.JPG

یک تکه از عمرمان گم می شود هر رفیقی که نیمه ی بازی را رها می کند.
مجید! باید چه کار کنیم از این به بعد که یاد تو نیفتیم؟ پنجشنبه ها دیزی نخوریم؟ پائیز نرویم ساوه انار بخریم و برگردیم؟ کی دوباره می تواند همه ی ما را دور هم جمع کند؟ مجید "ذلیل مُرده" بعضی ها دارند می گویند تو مُرده ای، اما تو که ذلیل نبودی رفیق... خودت را برسان هرجا هستی یک سیگاری بکشیم دور از چشم ژیلا؛ او که دیگر کاریت ندارد.

مجید حاجی باشی دستیارکارگردان سابق و مدیرتولید و تهیه کننده ی جوان تلویزیون درگذشت.

پی نوشت چهارشنبه: زیر تابوت ات را گرفتم مجید. قبل از این که توی قبر بگذارندت رفتم توی قبر، کرم ها و پشه ها می لولیدند. بالا که آمدم درِ گوشَت گفتم نترس! آن قدرها هم سخت نیست، بوی نم هم می دهد انگار باران آمده باشد. بعد سرت را بغل کردم که بگذاریمت توی قبر، صورتت را دیدم که آرام خوابیده بودی بعد تلقین خواندیم برایت و خودم رویت خاک ریختم. من برای هیچ کس این کارها را نکرده بودم مجید، فقط به خاطر تو خلاف عادتم رفتارم کردم. خواستم سنگینی ی وزنت را روی شانه هایم حس کنم، کاش می شد یک تنه همه ی این کارها را می کردم به پاس رفاقتت که رفیق بودی. عجیب بود، به بچه ها گفتم می بینید؟ این جا ما صاحب عزائیم. خانواده ات به ما تسلیت می گفتند. دلم می خواست امشب می توانستیم بالاسرت باشیم و شمع روشن کنیم و فال حافظ بگیرم برات که دوست داشتی و سازت را بگذاریم روی خاک تازه با گل های سپید پرپرت. رفاقت تو مرا مَرد کرد مجید. دیگر نمی ترسم از وداع با مسافری که تن اش را به خاک می سپاریم به ودیعه. تو هم نترس، آن جا تنها نیستی. توی قطعه ی هنرمندان به فاصله ی چند قدمِ ما آدم های زنده بقیه ی رفقای من و تو خوابیده اند. اردشیر. پوپک گلدره. آقای گله. منوچهر نوذری و رفقای دیگر خودت... . توی راه از حبیب خواستم آهنگ مورد علاقه ات را بخواند. کاش بودی و یک دل سیر با هم گریه می کردیم وقتی که می خواند: بگو ای مَرد من ای از تبار هرچه عاشق...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۰۵ :: Link :: Comments (20)

یکشنبه، 25 فروردینماه 1387

کمین

kamin.jpg
عکس از مجید خمسه

فیلم سینمائی کمین محصول سال 1374 کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
فیلم به وقایع سال های آغازین انقلاب در مناطق غرب کشور می پردازد. یکی از مربیان کانون (رضا ایران منش) که با جیپش برای کودکان روستائی کتاب می برد توسط عده ای از ضد انقلاب (محمد کاسبی) دستگیر می شود. کودکان روستائی (که امیر اسماعیلی بازیگر فیلم پایان کودکی به کارگردانی کمال تبریزی نقش لیدرشان را بازی می کند) برای آزادسازی مربی محبوب شان، برادرزاده ی سرکرده ی گروهک ضد انقلاب را به نام بهروز که من نقش اش را بازی می کردم می دزدند تا او را با مربی شان مبادله کنند. کشمکش آغاز می شود و دست آخر محمدکاسبی راضی به این مبادله می شود اما بهروز که در این مدت با زندان بانان خود رفیق شده است، تحت تأثیر آن ها قرار می گیرد و متحول می شود و تصمیم می گیرد که همراه رضا ایرانمنش به جمع مردم بازگردد.
خلاصه ی داستان فیلم را به این دلیل نقل کردم چون این فیلم به جز جشنواره ی فیلم فجر در سال 1375 و جشنواره ی فیلم کودک همان سال هیچ نمایش دیگری نداشته است. گرچه از همان ابتدا هم معلوم بود هیچ گاه فرصت نمایش پیدا نخواهد کرد زیرا در همان زمان هم دوره ی این گونه فیلم های شعاری به اصطلاح انقلابی به پایان رسیده بود.
سیدمهدی شجاعی نویسنده ی فیلم نامه، حمید خیرالدین کارگردان، محمد درمنش مدیرفیلمبرداری. محسن علی اکبری مدیرتولید،علی شاه حاتمی مجری طرح، محمدرضا علیقلی موسیقی، حسین زندباف تدوین گر فیلم بودند.
این هم از ماجرای فیلم کمین برای خوانندگان کنجکاو. راضی شدید؟

پی نوشت: بحث اسکارلت را در کامنت دونی ی پست پیش هم چنان می توانیم پی بگیریم.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۳۱ :: Link :: Comments (5)

چهارشنبه، 21 فروردینماه 1387

بر باد رفتانه

hattie_mcdaniel_vivien_leigh.jpg
راز ماندگاری اسکارلت اوهارا به عنوان یک شخصیت موفق سینمائی در چیست؟ (البته واضح است که در حوزه ی ادبیات شخصیت های درخشان و ماندگار مهم تری به وفور داریم، اما در سینما تصویری که ویوین لی از آن ارائه می کند یکی از جاودانه هاست)
و چرا اغلب دختران ما می خواهند اسکارلت باشند؟ یا بهتر بگویم دوست دارند خودشان را با او مقایسه کنند؟
برای نوشتن یک مقاله به پاسخ های تان نیاز دارم.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱:۳۰ :: Link :: Comments (25)

چهارشنبه، 14 فروردینماه 1387

مولویه

مولویه، آلبوم جدید شهرام ناظری با موسیقی پسرش حافظ ناظری به بازار آمده است. شنیدن این آلبوم حتا اگر موسیقی ایرانی را دوست ندارید تجربه ی درخشانی برای تان خواهد بود. متفاوت ترین صدائی که از موسیقی سنتی مان می توانیم بشنویم. شاهکار است حقیقتاً، بی دلیل نیست که ناظری با کارهای اخیرش که یک سره متفاوت است با موسیقی مشهور گذشته اش، این طور در بیرون از ایران مورد توجه قرار گرفته. و مولویه نخستین آلبوم از دوران تازه ی شهرام ناظری ست که در ایران منتشر می شود. حتماً بشنویدش. یک ماه است که تنها صدای زندگی ام شده و راستش را بخواهید با خودم قرار گذاشتم اول خودم تنهائی سیراب شوم از آن و بعد شما را به این ضیافت دل انگیز سازها و صداها دعوت کنم ....
و یک دعوت ویژه از کسی که میان شما بیش از همه می داند از شنیدن آوای ناظری چگونه من پَر می کشم. این پست تقدیم به او.

nazeriha.jpg
شهرام و حافظ ناظری. عکس از بهزاد بلور

مرا گوئی کرائی؟ من چه دانم.
چنین مجنون چرائی؟ من چه دانم.
مرا گوئی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برائی؟ من چه دانم.
منم در موج دریاهای عشقت،
مرا گوئی کجائی؟ من چه دانم.
مرا گوئی به قربانگاه جان ها
نمی ترسی که آئی؟ من چه دانم.
مرا گوئی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوائی؟ من چه دانم.
شبی بربود ناگه شمس تبریز
ز من یکتا دوتائی. من چه دانم؟

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۴۷ :: Link :: Comments (17)
invisible