یکشنبه، 11 فروردینماه 1387

صداها-1


صدای کفش ها را می شنوم از پشت در. آدم هائی را که روزها می روند مهمانی دوست دارم - چرا ما دیگر روزها به مهمانی نمی رویم؟- آدم هائی را که با صدای بلند توی سکوت ساختمان با هم سلام و علیک می کنند دوست دارم. این ها همه ی سهم من است از نوروز امسال؛ صدای کفش ها و بوسه ها از پشت در. این صداها را دوست دارم. عید را هر جور که باشد.

+ جنبش آغوش رایگان

علیرضا معتمدی :: صبح ۱۰:۲۸ :: Link :: Comments (9)

چهارشنبه، 7 فروردینماه 1387

بسته ی فرهنگی-3

در یک ماه گذشته حدود هفتاد هشتادتا فیلم دیده ام - که این در سی سالی که از خدا عمر گرفته ام رکوردی ست برای خودش- چند تا از آن ها به تان معرفی می کنم به دلایل مختلف.

فیلمی که تماشایش برای آخرین ساعات سال کهنه تعیین شود معلوم است که فیلمی عادی نیست. آمادئوس شاهکار میلوش فورمن را پانزده سال پس از تماشایش روی نوارهای بی کیفیت وی اچ اس دوباره به مدد معجزه ی صدا و تصویر دی وی دی دیدم. همان تأثیرگذاری شگفت انگیز اولیه را داشت. بازی فوق العاده ی تام هالس در نقش موسیقی دان محبوبم ولفگانگ آمادئوس موتزارت ( که امسال دویست و پنجاهمین سال تولدش است) هرگز از خاطرتان محو نخواهد شد، همچنین اف.مورای آبراهام در نقش آنتونیو سالیه ری آهنگساز بزرگ همدوره ی موتزارت که در ابتدای فیلم با اعتراف تکان دهنده اش که قاتل موتزارت است، شما را برجا میخکوب می کند. و مابقی داستان مکر حسادت آمیز سالیه ری ی حالا خبیث است برای لطمه زدن به یکی از بزرگ ترین موزیسین های تاریخ. باند صوتی فیلم فوق العاده است و گمانم همراهی اش با داستان و تصاویری چنین جذاب، شنیدن آن را حتا برای آن ها که علاقه و آشنائی با موسیقی کلاسیک ندارند لذت بخش خواهد کرد. باز هم باید تأکید کنم که دیدن اش را از دست ندهید.
اولین بار فیلم را به توصیه ی کارگردانم در نمایش شازده کوچولو دیدم. عید شما مبارک آقای حشمتی.

amadeus_ver52222222.jpg

جونو (جیسون ریتمن) یک فیلم جذاب و پرکشش و شوخ و شنگ است درباره ی دختر 16 ساله ای که در نخستین تجربه ی جنسی اش - که صرفاً از روی کنجکاوی صورت گرفته- از پسرک همکلاسی اش باردار می شود و تصمیم می گیرد او را نگه دارد. خب احتمالاً شما یاد فیلم رسول صدر عاملی (من ترانه پانزده سال دارم) افتاده اید (که من هم سهم کوچکی در آن داشته ام، یکی از آن همکاری های بی درج نام) و حتا ممکن است مثل بعضی ها معتقد باشید که طرح اولیه از روی این فیلم مشهور ایرانی برداشته شده باشد، بعید هم نیست. اما به هر حال جونو فیلمی سراسر متفاوت با ملودرام اجتماعی ماست. فانتزی مجذوب کننده ی فیلم به شدت به تماشاگر اجازه ی نزدیک شدن به حال و هوای آدم ها را می دهد، همین طور فضای خوش رنگ و لعابش. ترانه با انواع مصائب روبه روست برای نگه داشتن فرزند بی پدرش، برای ایستادن مقابل جامعه ی سنتی و سخت گیر؛ جونو اما از همان ابتدا تصمیم می گیرد بچه را نگه دارد و او را به زن و شوهر ظاهراً خوشبختی بسپارد که در آرزوی داشتن بچه هستند. برای جونو نفس تجربه ی مادر شدن مهم است و به دنیا آوردن فرزندی که می تواند زنی دیگر را خوشحال کند. او اما در این راه به تعریف و تجربه ی تازه ای از عشق می رسد. به نظرم دیدن فیلم برای دختر پسرهای تین ایجر خودمان هم می تواند مفید باشد. و دیگر این که خیلی حیف شد اسکاری ها جایزه شان را به اِلِن پیج ِ ریزه میزه ندادند با آن بازی درخشان و تأثیر گذارش در نقش جونو و لبخندش که مرا به شدت یاد یک آدم بسیار دوست داشتنی می اندازد.

چند وقت است اصلاً خوب نمی خوابم. در یکی از این بی خوابی ها فیلم 28 هفته بعد را که مدت ها بود خریده بودم و هیچ وقت برای دیدن اش ترغیب نشده بودم گذاشتم توی لپ تاپ توی بغلم در رختخواب و البته معلوم است که خواب از سرم پرید. آن ها که فیلم را دیده اند می دانند از چی حرف می زنم. یک فیلم حادثه ای تخیلی پر از خون ریزی و آدم های تکه پاره. ویروسی در سرتاسر جزیره ی انگلستان منتشر شده و آدم ها را به نوعی هاری کشنده مبتلا کرده است. آن ها به سوی آدم های دیگر هجوم می برند و آن ها را گاز می گیرند و بلافاصله مبتلای شان می کنند. فیلم سرگرم کننده ی هیجان انگیزی ست، البته نه برای ساعات پیش از خواب. با وجود کلی ایراد فیلمنامه ای ساختاری هم که دارد اما به نظرم به دیدنش می ارزد مخصوصاً می شود بچه را حسابی باهاش ترساند!!!

حالا که بحث ترساندن شد بگذارید چند خط هم درباره ی این دو قسمت کینه بنویسم. فیلم البته مرا زیاد نترساند - به جز چند دقیقه ی اول قسمت اول اش- اما می توانم حدس بزنم که در سالن تاریک سینما و با صدای استریو و تصویر بزرگ و عظیمش در کنار جماعتی دیگر، می تواند حقیقتاً فیلم ترسناکی باشد (خب بی خود نیست که تا حالا چارده پانزده نفر در دنیا از دیدن این فیلم سکته کرده اند و مرده اند) نمی دانم کجا خواندم - شاید هم خسرو نقیبی نوشته بود- که مبنای فیلم کینه بر عنصر غافلگیر کردن بنا شده، همان شوخی شهرستانی خودمان که می رویم پشت در قایم می شویم و ناگهان می پریم جلوی خواهرمان یا مادرمان یا رفیق مان و پِخ می کنیم. این پِخ کردن عنصر اصلی این فیلم و البته خیلی از فیلم های دیگر است. به هر حال این فیلم را حتماً با یک دختر ببینید چون از ترس او و توهم زدن های بعدش حسابی می توانیم لذت ببرید.
دقت کرده اید که شخصیت اصلی اغلب فیلم های ترسناک زن ها هستند؟ خب دلیل اش معلوم است دیگر.

یکی از اشتراکات فراوان من و شهزاد رحمتی - و شاید جذاب ترین شان بعد از علاقه به داستایوسکی و تارکوفسکی- این است که هردومان عاشق فیلم های اکشن و حادثه ای و ماجراجویانه هستیم. از هواپیمای تبهکاران تا مارها در هواپیما. به جز این گمانم ما دوتا تنها نویسندگان سینمائی این مملکت هستیم که به بوروس ویلیس عشق می ورزیم، بنابر این اصلاً تعجب آور نیست که از بین 9تا فیلمی که شهزاد برایم آورده تا ببینم، بین آن همه فیلم مشهور و خوب و جایزه بگیر و هنری اول بپرم BANDITS را ببینم و کلی هم لذت ببرم. این فیلم البته اکشن و ماجرائی به آن معنائی که شما فکر می کنید نیست اما امکان ندارد یک منتقد سینما آن را به دوست و همکارش توصیه کند. فیلم درباره ی یک آدم بی کله (بروس ویلیس) است که ناغافل بی مقدمه تصمیم می گیرد به همراه دوست اندکی گیج اما به شدت باهوش اش (بیلی باب تورنتون) از زندان فرار کنند. آن ها چون هیچ پولی ندارند تصمیم می گیرند که بانک بزنند و رفته رفته به آدم های موفق و بسیار مشهوری تبدیل می شوند. تا این که وسط های کار یک دختر اندکی خل و چل (کیت بلانشت) که آرزوی خواننده شدن دارد از خانه ی شوهرش فرار می کند و طی یک تصادف با آن ها آشنا می شود.اصولاً من از این کیت بلانشت خیلی خوشم می آید و این جا هم بازی اش به دل می نشیند. هر سه تاشان خوبند و گمانم این یکی از بهترین بروس ویلیس ها باشد. دوستان به من اشاره می کنند که ظاهراً CHANEL 2 خوراکش است نشان دادن این فیلم. یحتمل شما هم توی این بالا پائین کردن های کانال های بی شمار ممکن است روزی به ش بربخورید که در این صورت بدانید و آگاه باشید که آدم بی احساسی هستید که بعد از این همه تعریف و تمجید من از آن هنوز ندیده ایدش. واقعاً برای تان متأسفم.
شهزاد جان همه ش 9تا فیلم به م داده ای، دستت درد نکند اما این جا هم می نویسم که یک وقت خدای نکرده من یادم نرود.

تا کیت بلانشت مان به راه است بگذارید یک چند خطی هم درباره ی فیلم چِرت الیزابت: عصر طلائی (شکار کاپور) بنویسم که خیلی فیلم بدی ست و بازی فوق العاده ی کیت را هدر داده است. او در این فیلم نقش ملکه ی افسانه ای بریتانیا، الیزابت را بازی می کند که در تاریخ حرف و حدیث های زیادی درباره اش وجود دارد (سلام عادل فردوسی پور. دل مان برای خودت و 90 ات تنگ شده بابا) قدرت و درایت و بی رحمی و احساس و بی احساسی و حتا عاشق پیشگی و پرهیز سیاسی اش از صکث (او تا پایان عمر باکره باقی ماند) در بازی دیدنی کیت بلانشت عزیزمان به خوبی نمایان و ملموس است. خانوم های بازیگرمان کاش یک کمی یاد بگیرند.

حالا که بحث فیلم های بد داغ شده بگذارید درباره ی دوتا فیلم دیگر از این فهرست هم حرف بزنیم که اولی شان کم تر بد است و دومی ش بیش تر. این طوری بحث کات های منطقی روایت مان هم رعایت می شود. (سلام مسعود رسام)
خب این خون به پا می شود (پل توماس اندرسن) که معلوم نیست به چه دلیل اسکار بهترین بازیگر مرد را به دانیل دی لوئیس برای این فیلم داده اند (چون بعد از 90 دقیقه که فیلم را تحمل کردم و بعد از خیر دیدنش گذشتم به هیچ وجه به نظرم شایسته ی اسکار نبود - گرچه اصولاً یکی از بازیگران محبوب من است) حقیقتاً فیلم ملال انگیز و حوصله سر بری ست. موضوع به این خوبی را واقعاً هدر داده اند، می شد حرف های بیش تر و بهتری زد و داستان بهتری تعریف کرد و این ها.

این مایکل کلایتون هم از آن جور فیلم هائی ست که بعد از گذشت چهل پنجاه دقیقه آدم هوس می کند دی وی دی اش را با ناخن گیری چیزی ریز ریز کند و بریزد توی جوب. از بس از اول تا آخر فیلم (آخرش که نه، دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ- همان چهل پنجاه دقیقه ای که دیدم) همه دارند هی وِر می زنند و در مورد یک چیزهائی صحبت می کنند که نه تنها تماشاگر روحش هم از آن ها بی اطلاع است، بلکه چندان هم به نظر نمی رسد که علاقه ای به آن ها داشته باشد. در این سال ها تجربه به م ثابت کرده که تماشاگر به هیچ وجه دوست ندارد آدم های قصه درباره ی موضوعات پیچیده ای که آن ها را ندیده است حرف بزنند. مایکل کلایتون هم یک چنین حسی را در آدم ایجاد می کند. اول خیال می کردم ممکن است به این خاطر باشد که در طول دیدن فیلم مدام چشم ام پی ی خواندن زیرنویس های این فیلم پُرگو بوده و چیزی از تصاویرش دستگیرم نشده. اما امروز 43 سال بعد از آخرین باری که از تلویزیون ایران فیلم خارجی دیدم، نشستم به تماشای نسخه ی دوبله ی فیلم آقای جورج کلونی خوش تیپ و راستش این بار ملاقات ما حتا همان چهل پنجاه دقیقه هم دوام نیاورد.

خب حالا بهتر است کمی بحث را شیرین کنیم. آن ها که AMERICAN PIE ها را دیده اند و اصولاً کمدی های آمریکائی را دوست دارند حتماً از دیدن قسمت ششم این مجموعه (خانه ی بتتا) لذت زیادی خواهند برد. بعضی از آمریکن پای بازها معتقدند که این بهترین قسمت ساخته شده ی آن است. من بعد از دیدن این فیلم بود که به خیل آدم هائی پیوستم که به شدت علاقه مند به ادامه ی تحصیل شده اند.زیاد توضیح نمی دهم درباره ی فیلم تا خودتان بروید ببینید اما محض خالی نبودن عریضه ذکر این نکته بد نیست که در المپیکی که در اواخر این فیلم برگزار می شود، نگارنده دست کم در سه رشته صاحب رکورد و مدال طلاست، یا می تواند که باشد!!

گذرگاه میلر محصول سال 1990 یکی دیگر از شاهکارهای کوچک ِ اولیه ی برادران کوئن است که چون همین الان بازی ایران و کویت شروع شد فعلاً چیزی درباره اش نمی نویسم تا بسته ی فرهنگی بعدی که چندتائی فیلم فوق العاده ی دیگر را هم می خواهم به تان معرفی کنم!!!

پی نوشت: پنج دقیقه از بازی گذشته و ایران دو بر صفر جلو است. یک نتیجه ی باور نکردنی و رویائی. گل اول نیکبخت یکی از زیباترین گل های تاریخ فوتبال ماست. یک برگردان دیدنی. بازی جذابی باید باشد.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۹:۳۱ :: Link :: Comments (8)

شنبه، 3 فروردینماه 1387

2046

بعضی فیلم ها و کتاب ها هستند که آدم خودش را توش می بیند، یک برش از خود ِ خودش را؛ و 2046 برای من یکی از همین فیلم هاست. تا امروز خیلی جلوی خودم را گرفته ام که چیزی درباره اش ننویسم، چون به هر حال این می تواند یک اعتراف باشد. یک افشاگری درباره ی یک مقطع تمام شده از زندگی ام.
چیز بیش تری نمی توانم درباره ی این شاهکار وونگ کار وای بگویم جز نقل یکی از نریشن های کلیدی فیلم. آب دست تان است بخورید و بعدش بنشینید 2046 را دوبار پشت سر هم ببینید.

2046poster.jpg

" تمام کسانی که به 2046 می روند یک هدف مشترک دارند، آن ها می خواهند خاطرات گذشته شان را پس بگیرند. چون در 2046 هیچ چیز عوض نمی شود، گرچه کسی نمی داند که آیا این موضوع حقیقت دارد یا نه؟ چون هیچ کس تا به حال از آن جا برنگشته است."

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۰۶ :: Link :: Comments (2)

سه شنبه، 28 اسفندماه 1386

اینک بهار


n00002446-r-b-011.jpg

من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر!
سالي سپري گشت و تو را ما نپرانديم

بیست و نهم اسفند و پی اش حلول بهار گرامی تان.
حول حالنا الی احسن الحال

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۳۷ :: Link :: Comments (15)

یکشنبه، 26 اسفندماه 1386

هفتِ کثیف

haftmag2.jpg

می گویم سلام. خوبی؟ طالبی نژاد می گوید نه! می گویم آره معلوم است. چه سئوالی ست می کنم.
مجله ی هفت به همراه هشت نشریه ی دیگر از جمله "دنیای تصویر"، "بازنگری"، "صبح زندگی"، "تلاش"، "به سوی افتخار"، "ندای ایران"، "شوکا" و "هاوار". به استناد تبصره ی 11 ماده ی 11 قانون مطبوعات لغو امتیاز شده اند.
طالبی نژاد می گوید خودمان هم خبر را اول توی سایت ها خواندیم، باورمان نمی شد. فکر کردیم شایعه است چون نه دادگاهی در کار بوده و نه محاکمه و نه اخطاری. هیچ چیز.
نمی دانم چه بگویم. مغزم هنک کرده است. حالا این تبصره ی 11 ماده ی 11 کوفتی مگر چی هست؟ می گوید همه چیز: همه ی شرایطی که مدیرمسئول باید داشته باشد. از سابقه ی مطبوعاتی تا داشتن مدرک لیسانس و التزام عملی به قانون اساسی. تا آن جا که می دانم قبلاً داشتن لیسانس و سابقه ی مطبوعاتی م احراز شده، لابد آقایان تشخیص داده اند که التزام نداریم به قانون اساسی.
چه شوقی داشت هفت سال پیش که بالاخره مجوز مجله ی هفت را پس از هفت سال انتظار دریافت کرد (به شوخی به ش می گفتیم اگر اسم مجله ات هشت بود لابد هشت سال طوی صف مجوز می بودی). چه قدر هفت توی زندگی ات بوده طالبی نژاد، و حالا چه دلشکسته و غمگینی. هفت همه ی زندگی گردانندگان اش بود. حال مجید لابد بدتر است. تلفن های مجله اشغال است. می گویم آخر شما که دور و بر سیاست نمی گشتید. کاری تان با بحث های سیاسی نبود. یک مجله ی بی خطر فرهنگی. طالبی نژاد بغض دارد. تا حالا این طوری ندیده ام اش. می گوید: اگر سیاسی بودیم که دل مان نمی سوخت. تازه همه ش متهم بودیم به محافظه کاری ...
توی این مملکت چه اتفاقی دارد می افتد؟ واقعاً ادامه ی انتشار مجله ی هفت مخل مبانی فرهنگی نظام است؟ یعنی کثیف تر از هفت ما پیدا نشد میان این همه ورق پاره هائی که هر روز روی دکه می روند؟ وارد هفتمین سال انتشارش شده بود هفت کثیف!

پی نوشت:ایسنا: اداره کل مطبوعات و خبرگزاری های داخلی وزارت ارشاد در اين باره اعلام کرده است: «برخی تخلفات مطبوعاتی مثل استفاده ابزاری از عکس های هنرپيشگان به خصوص هنرپيشه های فاسد خارجی، درج جزييات زندگی مبتذل آنان، درج مطالب خرافی، تبليغ خواص دارويی بدون اخذ مجوز از مراجع و سازمان های ذيربط، ترويج خرافه گرايی، درج مطالب خلاف عفت عمومی و نيز مطالب تحريک آميز قومی به خصوص اهانت به اقوام شريف ايرانی موجب حساسيت و برخورد قانونی هیأت نظارت بر مطبوعات مي گردد.»
این اداره در اطلاعیه خود گفته است:«به تعدادی از نشريات نيز به منظور خودداری از تخلفات مذکور و همچنين رعايت منافع ملی در آگهي های تبليغاتی به ويژه در حوزه های گردشگری، اقتصادی و بانکی تذکر داده شده است که گاهی بي توجهی آنان به اين تذکرات موجب تنزل سطح کار حرفه ای مطبوعاتی و فريب اشخاص نا آگاه و خسارت به مردم مي شود.»

کیومرث پوراحمد
بالاترین

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۲۳ :: Link :: Comments (17)

شنبه، 25 اسفندماه 1386


ادبیات میراث ملی یک کشور است. اهمیت آثار حافظ و سعدی و فردوسی و عطار و دیگران وصف ناشدنی ست. زمین تن است و ادبیات جان ِ وطن. آقای کیارستمی با کدام سواد نداشته ی ادبی اش برمی دارد روایت اش را از حافظ و سعدی منتشر می کند؟ کاری به شخصیت سینمائی کیارستمی ندارم، اما کتاب سازی های اخیر ایشان شارلاتانیزم به معنای واقعی کلمه است. کسی که در ادبیات محاوره اش (در فیلم ناصرصفاریان- وقت خوب مصائب) هنوز تلفظ صحیح نوشیدنی های سُکر آور را نمی داند و می ماند که شاید درستش سِکر آور است، چه طور خودش را صاحب صلاحیت می داند برای انتشار "روایت شخصی" اش از سعدی و پیش ترش حافظ؟ و تعجب بیش تر من از ما ملت بی خیال بی قید است که می خریم این کتاب سازی های مفتضح کسی را که حتا صلاحیت شعر خوانی در یک جمع چهار نفره را هم ندارد
غریب است که در کشور ما آدم ها به محض این که اسم و رسمی به هم می زنند راه می افتند و توی هر سوراخی انگشت می کنند و در مورد هر چیزی نظر می دهند . یک ضرب المثل امروزی داریم ما ایرانی ها که روز به روز هم کاربردش بیش تر می شود؛ خب بعضی ها خیال می کنند اگر در هر موردی اظهار فضل نکنند دیگران ممکن است خیال کنند که ایشان قدرت تکلم و تمیزشان را از دست داده اند.
ببخشید که این قدر به عصبانیت راه داده ام تا در این نوشته ظاهر شود. آخر بعضی چیزها شوخی بردار نیست و بعضی وقت ها حقیقتاً نباید لال شد. آقای کیارستمی هم اگر جای این کتاب سازی های متظاهرانه بر می داشت چند صفحه از تاریخ ادبیات و تذکره ی شعرای مان را می خواند و می دید این ابیات و واژگان از چه مسیرهای صعب و خون بار و دل ریشی به دست ما رسیده اند، چنین سطحی برخورد نمی کردند با ادبیات که با جسارت تمام خودشان را صاحب روایت بخوانند آن هم در مورد هیچ کس نه و حافظ و سعدی. گمانم بهتر بود می رفتند جای این بازی گوشی ها چار صفحه شعر می خواندند تا بلکه سواد ادبیاتی شان بیش تر شود.

پی نوشت: با دوست آهنگ سازی داریم روی آلبومی بر اساس اشعار سعدی کار می کنیم برای یک ناشر معتبر، موسیقی او و شعرخوانی من. به زودی خبرهای بیش تری در این باره خواهید شنید. یکی از شعرهایی که خوانده ام این است:
.
ز من مپرس که در دست ِ او دل ات چون است
از او بپرس که انگشت هاش در خون است
وگر حدیث کنم تن درست را چه خبر
که اندرون جراحت رسیدگان چون است
به حُسن و طلعت لیلی نگاه می نکند
فتاده در پی بی چاره ای که مجنون است
خیال روی کسی در سر است هر کس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرون است
خجسته روزِ کسی کز درش تو باز آیی
که بامداد به روی تو فال ِ میمون است
چنین شمایل موزون و قدّ و خدّ که توراست
به تَرکِ عشق تو گفتن نه طبع ِ موزون است
اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد
مرا به هرچه تو گوئی ارادت افزون است
نه پادشاه منادی زده ست می مخورید؟
بیا که چشم و دهان تو مست و می گون است
کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد
از آب دیده تو گوئی کنار ِ جیحون است.

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۴۶ :: Link :: Comments (3)

دوشنبه، 20 اسفندماه 1386

دریای بی پایان

چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد
بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین داری
ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد

22.jpg

اگر آن گوهر و دریا به هم هردو به دست آری
تو را آن باشد و این هم ولی نه آن نه این باشد
یقین می دان که هم هردو بود هم هیچ یک نبود
یقین نبود گمان باشد، گمان نبود یقین باشد
درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم
نداند هیچ کس این سِر، مگر آن کو چنین باشد
اگر خواهی کزین دریا وزین گوهر نشان یابی
نشانی نبودت هرگز، چو نفست همنشین باشد
اگر صد سال روز و شب ریاضت می کشی دایم
مباش ایمن یقین می دان که نَفست در کمین باشد
چو تو نفسی ز سر تا پای کی دانی کمال دل
کمال دل کسی داند که مردی راه بین باشد
تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می خور
که صاحب دل اگر زهری خورَد آن انگبین باشد
نداند کرد صاحب نفس کار هیچ صاحب دل
وگر گوید توانم کرد، ابلیس لعین باشد
اگر خواهی که بشناسی که کار راستین هستت
قدم در شرع محکم کن که کارت راستین باشد
اگر از نقطه ی تقوا بگردد یک دمت دیده
سزای دیده ی گردیده میل آتشین باشد
تو ای عطار محکم کن قدم در جاده ی معنا
که اندر خاتم معنا، لقای حق نگین باشد.

فریدالدین عطار

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۰:۵۷ :: Link :: Comments (7)
invisible