پنجشنبه، 9 اسفندماه 1386

پلاک هشت


پس از چهار پنج سالی که از کار اجرائی مطبوعات دور بودم، در دوسه ماه گذشته بازگشتی نه چندان پررنگ به این فضا داشته ام. با دوستانم در معاونت هنری بنیاد حفظ آثار وارزش های دفاع مقدس نشریه ای را در می آوریم ویژه ی فرهنگ و هنر پایداری به نام پلاک هشت ، که یک ماهنامه ی تخصصی ست و شماره ی اولش اکنون روی دکه هاست. مجله البته دولتی ست و دیدگاه های رسمی را درباره ی جنگ منعکس می کند، اما قرارمان بر این است که تا حد امکان مستقل عمل کنیم و دیدگاه های مختلف را دست کم در زمینه ی سینمای جنگی جهان، پوشش دهیم.
در این شماره یک گفت و گوی خواندنی داریم با محمدعلی فارسی سازنده ی مجموعه ی مستند قصه های جنگ (که مستند فوق العاده ای ست)، یک مقاله ی متفاوت و شگفت انگیز درباره ی دکتر استرنج لاو کوبریک، که هماتوسلی آن را ترجمه کرده، به اضافه ی یک مقاله ی مفصل درباره ی مستند کمتر دیده شده ی جان فورد به نام ویتنام ویتنام که حسین بهزاد و ابوالحسن علوی طباطبائی آن را نوشته اند و در نوع خودش مطلب جالبی ست.
مجله البته بی اشکال نیست، کمی عصا قورت داده است، اما سروشکل و محتوای بدی ندارد و در کل به نظر می رسد که به عنوان شماره ی اول بد نشده است. 21 صفحه از 136 صفحه ی این شماره مطالب سینمائی ست اما قرار است کم کم حجم بیش تری از صفحات مجله به بخش سینما اختصاص پیدا کند.
به عنوان اشانتیون یادداشتی را که به بهانه ی ساخت مینی سریال بین النهرین درباره ی زندگی صدام حسین نوشته ام در زیر می خوانید.

sadam.jpg

تمسخر تلخ تاریخ
دیکتاتور رژیم ساقط شده ی بعث، یک سال پس از مرگش همچنان خبرساز است. شبکه ی خبری بی بی سی با همکاری کمپانی اچ بی او اخیراً ساخت مینی سریال چهارقسمتی "بین النهرین" را درباره ی زندگی صدام حسین المجید التکریتی در کشور تونس و نواحی شمال آفریقا آغاز کرده اند. البته پس از سقوط رژیم سابق حاکم برعراق و اشغال آن که پای خبرنگاران و مستندسازان متعددی را از کشورهای مختلف جهان به این کشور استبداد زده باز کرد، حکومت صدام و شخص او موضوع مستندها و فیلم های متعددی بوده اند؛ به ویژه که پس از سه دهه اختاق و سانسور، افکار عمومی جهان برای بیش تر دانستن درباره ی غولی که آمریکا از عراق اتمی و یکی از اضلاع "محور شرارت" ساخته بود عطش عجیبی داشتند. اما هیچ کدام این پروژه ها به اندازه ی بین النهرین که هنوز مراحل پیش تولید را طی می کند جنجالی نبوده اند. به گفته ی سخنگوی بی بی سی، «این مجموعه قرار است نگاه عميق تري به زندگي شخصي و روابط خانوادگي صدام و جزئيات روابط وي با مشاورانش طي سالهاي 1997 تا 2003 داشته باشد. »
جنجال های ایجاد شده در جهان عرب البته ربطی به روایت بنگاه خبرپراکنی بریتانیا از زندگی این ضدقهرمان دنیای اسلام ندارد، داستان از قرار دیگری ست. نقش صدام را دراین مجموعه بازیگر اسرائیلی "ایگال نائر" بازی می کند. چیزی که معدود هواداران صدام در دنیای عرب را خشمگین کرده است، تمسخر تلخ تاریخ (با همکاری شبکه ی تلویزیونی بی بی سی) به سرنوشت مردی ست که عمری با سخنرانی های شداد و غلاظ خود علیه رژیم اشغالگر قدس تلاش بسیار کرد تا نقش رهبری دنیای عرب را بر عهده بگیرد و چه تحقیری از این بالاتر برای "سردار قادسیه" که نقش اش را یک بازیگر درجه چندم اسرائیلی تبار ایفا کند و استخوان هایش را در گور بلرزاند. البته سخنگوی بی بی سی در واکنش به جنجال های صورت گرفته اعلام کرده است که هیچ تعمدی در انتخاب این بازیگر اسرائیلی برای نقش صدام وجود نداشته و ملاک تنها شباهت چهره ی "ایگال نائر" با رئیس جمهور سابق عراق بوده است (شدت این شباهت را در عکسی که از گریم نهائی این بازیگر منتشر شده می بینید!). به جز این البته نائر بازیگر چندان مطرحی نیست و دست کم به اندازه ی بازیگر ایرانی تبار مقابل اش شهره آغداشلو (کاندیدای اسکار) که قرار است در این فیلم در نقش ساجده خیرالله طلفاح؛ دختر دائی و همسر ارشد صدام ظاهر شود، صاحب شهرت و اعتبار سینمائی نیست. مهم ترین حضور ایگال نائر بر پرده ی سینما به نقش نه چندان مهم او در فیلم مونیخ ساخته ی استیون اسپیلبرگ برمی گردد. او در این فیلم نقش یک اقتصاد دان را بازی می کند كه طي مراسم سخنراني اش در دانشگاه سوربن فرانسه توسط نيروهاي اطلاعاتي اسرائيل "موساد" كشته مي شود.
این البته همه ی مشارکت اسرائیل در ساخت این پروژه ی جنجالی نیست، زیرا برای ایفای نقش علي حسن المجید معروف به علی شيميايي، پسرعموي صدام نیز كه اخيرا به اعدام محكوم شده يك بازیگر اسرائيلي دیگر به نام "اوري گاوريل" انتخاب شده است.
اما دیگر نقش مهم "بین النهرین" را "سعید تقماوی" بازیگری که اکنون فیلم بادبادک باز را بر اساس رمانی از خالد حسینی نویسنده ی افغان روی پرده دارد بازی می کند. او در این فیلم در نقش برزان ابراهیم التکریتی برادر ناتنی صدام ظاهر می شود. نقش پسران صدام عدی و قصی را هم به ترتیب "فيليپ اوديتي" و "مونير مرقوم" بازي خواهند كرد و "كريستين استفان ديلي" نیز که نسبت به سایر بازیگران فیلم چهره ی شناخته شده تری ست در نقش سمیرا همسر دوم صدام ظاهر خواهد شد.
آلكس هولمر و جيم اوهانون كارگردانان اين مجموعه هستند که قرار است به زبان انگلیسی تهیه شود. البته تولید کنندگان فیلم اطلاعات زیادی را در اختیار رسانه ها قرار نداده اند و در این میان تنها عکس تست گریم نهائی ایگال نائر منتشر شده است. اما گفته می شود داستان بین النهرین به آخرین سال های حکومت صدام حسین می پردازد و سقوط بغداد، روزهای زندگی مخفیانه اش و عاقبت دستگیری اش در 13 دسامبر سال 2003 توسط نيروهاي آمريكايي را به تصویر می کشد.
روایت انگلیسی – اسرائیلی از زندگی بزرگ ترین جنایتکار دنیای اسلام در سده های اخیردر حالی آماده ی نمایش می شود که به نظر می رسد سینمای ایران بیش از هر کشور دیگر منطقه این پتانسیل و توانائی را دارد که با پرداختن به زندگی مردی که جنایت هایش تا همین امروز هنوز در کشورمان قربانی می گیرد، آن بخش ناگفته از تاریخ را که به عمد یا به سهو در پس جنجال اشغال عراق پوشیده باقی مانده است، برای افکارعمومی ی جهان عیان کند. اما ظواهر امر نشان می دهد که نه بخش خصوصی و نه متولیان دولتی سینما، هیچ گونه تمایلی برای ورود به این حیطه از خود نشان نمی دهند. معنا و دلایل این سکوت هر چه باشد یک نتیجه بیش تر در بر ندارد و آن از دست رفتن فرصتی تازه است برای گفتن از فاجعه ای بزرگ که هشت سال سراسر این سرزمین بزرگ را سیاه پوش کرد، بی آن که مردمان جهان چندان بدانند که بر ما چه گذشته است.



علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۴۸ :: Link :: Comments (15)

جمعه، 3 اسفندماه 1386

کتاب های ناتمام

نازلی به بازی وبلاگی کتاب های ناتمام دعوتم کرده است. کمی دیر شده، اما اگر این جور بازی ها برای تان جالب باشد خواندن اش هیچ وقت دیر نیست.
کتاب هائی که خواندن شان را نا تمام گذاشته ام به دو دسته تقسیم می شوند. گروه اول که تعدادشان خیلی زیاد است کتاب هائی هستند که جذبم نکرده اند و آگاهانه به گوشه ای پرت شان کرده ام. در سال های دراز کتاب خوانی ام همیشه یک اصل داشته ام و آن این است که پنجاه صفحه به کتاب و نویسنده اش فرصت می دهم تا جذبم کنند، وگرنه وقتم را بیش از آن هدر نمی دهم. این یک اصل کاملاً سلیقه ای ست و اصلاً ربطی به خوب یا بد بودن آن از نظر دیگران ندارد. به همین دلیل در این فهرست از سلوک و کلیدر دولت آبادی و جزیره ی سرگردانی و ساربان سرگردان سیمین دانشور و طوبا و معنای شب شهرنوش پارسی پور وجود دارد تا بارون درخت نشین ایتالو کالوینو و سیر حکمت در اروپای محمدعلی فروغی. جن زدگان داستایوسکی را هم ده سال پیش بعد از خواندن دویست صفحه کنار گذاشتم تا این که امسال به بهانه ی انتشار ترجمه ی تازه ای که سروش حبیبی از آن کرده و دوست عزیزی برای تولدم به م کادو داده بود خواندن اش را شروع کردم و تا آخر با لذت خواندم اش.
اما دسته ی دوم کتاب هائی هستند که با کوچک ترین فرصتی که به دست بیاورم باز به سراغ شان می روم برای بلعیدن شان. این دسته اغلب کتاب های حجیمی هستند. یکی در جست و جوی زمان از دست رفته است که خواندن اش را از 15 سالگی در سال 1372 شروع کردم و تا سال 76 پنج جلد آن را خواندم و بعد وقفه هائی افتاد در انتشارش و در وقت من و هنوز در حسرت تمام کردن اش هستم. واقعیت این است که همین پنج جلد نقش شگفت انگیزی در زندگی ام داشته اند که گفتن اش بماند برای وقتی دیگر.
هزار و یک شب و کمدی الهی و شاهنامه ی فردوسی و یادداشت های علم وخواب آشفته ی نفت و محامه ی دکتر مصدق (جهانگیر موسا زاده) و مجموعه آثار چخوف را هم تا نیمه یا بیش تر خوانده ام و به دلیل وقت زیادی که می برده خواندن شان رها شده اند. تاریخ فلسفه ی ویل دورانت را هم صد صفحه بیش تر نتوانسته ام بخوانم. لذت برده ام اما هر بار تمرکزم را از دست داده ام و هرچند وقت یک بار دوباره به طرفش هجوم می برم شاید بالاخره مغلوبش کنم. بعضی کتاب ها این جوری اند. باید باشان بجنگی تا بتوانی به زانو درآوری شان.

خب. به رسم مرسوم این بازی ها ظاهراً من هم باید چند نفر را به نوشتن درباره ی کتاب های ناتمام خوانده شان دعوت کنم. پس هوشنگ گلمکانی ، شهزاد رحمتی ، امیرقادری و علیرضا امک چی را دعوت می کنم. با این که این روزهای پیش از شماره ی نوروز مجله ی فیلم سرشان خیلی شلوغ است، اما قول می دهم که دیر یا زود خواهند نوشت.
همچنین دوستان و خوانندگان خوبم - اعم از وبلاگ دار یا بی وبلاگ- را در کامنت دونی همین جا به بازی دعوت می کنم.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۹:۴۲ :: Link :: Comments (18)

شنبه، 27 بهمنماه 1386

بسته ی فرهنگی-2

1-جائی برای پیره مرد ها نیسترا دست کم باید دوبار ببینید. بار او در شوک و التهاب خواهید بود و بار دوم تازه تازه می توانید از جزئیات اش لذت ببرید. یک شاهکار دیگر از برادران کوئن که هر داستان معولی ای را می توانند به تجربه ای شگفت انگیز تبدیل کنند. همان داستان قدیمی دعوا بر سر یک مشت دلار، یک مرد شکست خورده که خیلی اتفاقی به پول ها دست پیدا می کند و تصمیم می گیرد به قیمت جانش هم که شده آن ها را نگه دارد و در عوض زندگی اش را تغییر دهد، و یک مزدور خونسرد که به راحتی آب خوردن آدم می کشد اما البته اصول خاص خودش را هم دارد. بسیاری از صحنه های فیلم نفس را در سینه تان حبس خواهد کرد و پایان غریبی خواهید دید که اگر یادتان برود این فیلمی از برادران کوئن است حسابی توی ذوق تان خواهد خورد.
پی نوشت: من البته هنوز ای برادر تو کجائی را ترجیح می دهم.

319x480.jpg


2- رتتوئی قرار بود بهترین انیمیشن این سال ها باشد.همه چیز هم مهیا بود برای ساختن یک فیلم شگفت انگیز درباره ی موشی که برای آدم ها آشپزی می کند و سخت گیرترین منتقدان فرانسوی را به زانو در می آورد. اما خب ایرادهای کار درست از همین جا شروع می شود. این یکی تولید مشترک پیکسار - والت دیزنی آن قدر آگاهانه ساخته شده و معلوم است که سازندگانش قصد رو کم کنی از رقبا و از خودشان را داشته اند که عملاً برگ برنده ی همیشگی خود را فراموش کرده اند. ساخته های قبلی پیکسار از داستان اسباب بازی ها گرفته تا نمو و شاهکار معظم کمپانی لولوها به این دلیل در قلب و جان مان رخنه کرده بودند که مثل بازی های کودکانه در لحظه شکل می گرفتند. کاراکترها خل مشنگی ی کودکانه ای داشتند و بکری و تازگی ای در سراسر فیلم موج می زد که مجابت می کرد یک عده آدم با کودک درون شان نشسته اند این چنین ناب و غریب برای مان خیال پردازی کرده اند و موقعیت ایجاد کرده اند. رتتوئی اما حاصل ذهن خلاق چندتا آدم بزرگ است که سعی کرده اند طوری به جای بچه ها فکر کنند که هم پول بیش تری گیرشان بیاید و هم امکان بیش تری برای خلق صحنه های دشوار و "انگشت به دهان بر" برای تماشاگر داشته باشند. این طوری می شود که حرف های قلمبه سلمبه ی توی فیلم به دل نمی نشیند، انگیزه ی کاراکترها را باور نمی کنی، ایده های ناب فیلم را هدر شده می بینی و تنها یک صحنه است که نشان پیکساری بودن دارد؛ آن جا که رمی (موش اصلی قصه) برای اولین بار دارد به سمت پشت بام می رود تا پاریس را تماشا کند و از کنار خانه های مختلف می گذرد، یک جا زنی به روی معشوقه ای که معلوم است به ش خیانت کرده اسلحه کشیده و مرد می گوید تو جرأت این کار را نداری. رمی رد می شود اما باصدای شلیک گلوله برجا می ماند. برمی گردد. دختر گلوله را شلیک کرده و تیر به سقف خورده است. اسلحه از دست دختر می افتد و او به آغوش معشوق خیانتکار می خزد.
با همه ی این ها رتتوئی به دیدن اش می ارزد.
پی نوشت: کمپانی لولوها بی شک شاهکار انیمیشن سازی در همه ی این سال هاست، گرچه نمی دانم چرا در نظر خواهی روزنامه ی اعتماد به جای این فیلم در جست و جوی نمو را نوشتم.

3- پرسپولیس (مرجان ساتراپی) نه آن طور که می گویند ضد ایرانی ست و نه آن قدرها سیاه نمائی می کند. من از فیلم خوشم آمد. یک فیلم ساده درباره ی روزگاری که در آن زندگی می کنیم. روراستی ساتراپی که در فیلم به صراحت زندگی خودش را تعریف می کند قابل ستایش است. شوخی هایش با خودش فوق العاده اند. تصویری که از سربازها می دهد تصویر بدی نیست. سیاه نیست. فیلم درمجموع یک اثر میهن پرستانه است با موضع گیری که در ادبیات رسمی کشور به آن "ضد حکومتی" می گویند. مهم نیست که با مواضع فیلم موافق باشید یا نه، مهم این است قصه ی زندگی یک دختر ایرانی با همه ی تجربیاتی که داشته امروز در جهان بسیار پر بیننده است.

4- سوئینی تاد (تیم برتون) را هم تازه دیشب دیدم. انقدر عجیب است فیلم که با یک بار دیدن درباره اش نمی شود حرف زد حتا اگر چندان به مذاقت خوش نیامده باشد. تیم برتون کبیر است و باید بیش تر رویش تعمق کرد. یک موزیکال پرخشونت برتونی. خوب است دیگر. نه؟


پی نوشت آخر: بخشی از کتاب خاطرات هوشنگ اسدی در زندان، که به روزهای هم سلول بودن اش با آیت الله خامنه ای اختصاص دارد اخیراً روی اینترنت منتشر شده است. گیر بیاورید و بخوانید. تصویری که آقای اسدی از هم سلولی ی سابق اش می دهد بسیار زیباست. از روحانی ی جوان و خوش چهره و دوست داشتنی ای که سال ها در زندان شکنجه دید. آن ها که تاریخ معاصر را خوانده اند می دانند، آقای خامنه ای روزگاری روشنفکرترین روحانی انقلاب بود. هنوز هم بین روحانیون تنها کسی ست که ادبیات می خواند و در این زمینه به شدت به روز است. بد نیست که بیش تر درباره اش بدانید.

پی نوشت آخرتر: نسخه ی قاچاق فیلم سنتوری هم بالاخره منتشر شد. می دانم خیلی هاتان برای دیدن آن بی تاب هستید، اما بهتر است در این یکی آزمون فرهنگی بودن هم خودمان را محک بزنیم و سی دی قاچاق فیلم را نخریم. داریوش مهرجوئی گفته مال دزدی را به خانه های تان نبرید. راست گفته. حتا اگر برای دیدن فیلم خیلی مصر باشید باز دلیل ندارد که آن را این طوری ببینید. این دقیقاً اسمش دزدی ست و گرچه همه ی ما ممکن است دلمان بخواهد یک بی ام و ی آخرین مدل سوار شویم اما مطمئناً اغلب مان حاضر نیستیم بی ام و ی کسی را بدزدیم تا از سوار شدن آن لذت ببریم. این هم مثل همان است به خدا، فرقی ندارد. آدم باشیم.
خب انگار راه حل تازه ای پیدا شد. اگر هم این سی دی های قاچاق را خریدید - که لابد تا حالا خریده اید- اقلاً بروید به اندازه ی پول یک بلیت سینما بریزید به حساب صاحبان فیلم تا حلال شود. این کار را که دیگر می توانید بکنید؟
حساب شماره ی 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032) به نام داریوش مهرجوئی و فرامرز فرازمند.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۵۰ :: Link :: Comments (13)

پنجشنبه، 25 بهمنماه 1386

خسته نیستم
اما تو چای بیار
خمار نیستم
تو - اما
سیگاری آتش بزن.
بی عشق نیستم
اما
تو
عاشقم کن.
زندگی چیست
مگر
جز
تجربه های تازه
از لذت های قدیمی،
برقص نازنینم
تو تازه ترین الهه ی زمینی.

IMG_076022222222.JPG

شعر از کتاب سایه ات را قاب می گیرم است. ولنتاین 9 سال پیش سروده شده.همین. ولنتاین آن ها که عاشقند تبریک.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۷:۱۹ :: Link :: Comments (8)

شنبه، 20 بهمنماه 1386


تکه ای از داستان "زن روی باد بادک" در انتظار چاپ


انگار هزار سال بیش تر می گذرد تا برسد به پوسته. دست ها، رقصان. موها و پاها، نرم و ملایم و عریان. نفس در سینه حبس شده، دختران برهنه را می بیند که می رقصند، نمناک و سرد. دیوارهای آبی، زمین آبی و آسمان آبی و خنک. در تن اش دیگر آتشی نیست. مار رهایش کرده و هنوز وزن جهان را روی شانه هایش حس می کند. موهای طلایی ی درخشان اش سنگین شده و چشم هایش حباب های شناوری را می بیند که با او می آیند، بالا می آیند و می ترکند روی سطح آب، که او دوباره نفس می گیرد.
آنا پا می زند. دست هایش می رقصند تا به کناره ی استخر می رسد که آزیتا، با لباس شنا، نشسته و به آب لگد می زند. آزیتا می خندد و آنا پایش را می گیرد تا روی آب بماند. آزیتا لیوان آب انگور را به آنا می دهد که ایستاده روی آب.
- حالت جا اومد؟ شنا هر روز برات لازمه آنا.
خودش را می کشد بالا. روی لبه استخر می نشیند. آب انگور را می مکد و ولو می شود. آزیتا موهایش را نوازش می کند: « دوباره داری می شی همون گربه ملوس ... »
دورتر از آن ها، دختران برهنه جیغ می زنند، توی آب می پرند، دست و پا می زنن، روی آب می مانند، زیر آب می روند، بالا می آیند و به هم آب می پاشند. می خندند و صدای شان تا سقف می رود و بر می گردد و در موج های کوچک می شکند.
آزیتا می گوید: « دیگه نمی خوایش؟ »
- نه. مال تو. ورش دار!
- احمق!
- جدی می گم. من که می دونم ازش خوشت می آد.
- من که فعلاً یکی دارم.
آنا نیم خیز می شود. به آرنج دست چپ تکیه می کند. می مکد و به آزیتا نگاه می کند:
« کدوم؟ همون دیوونه هه که هی سوت می زنه؟ »
- مزخرف نگو، تو که هنوز ندیدیش.
آنا دست می کشد به موهای خیس اش: « وای خدای من! » و دوباره ولو می شود. آزیتا کنارش دراز می کشد: « آره، دیوونه ست هی بی خودی سوت می زنه. می شناسیش؟ »
نمی خواهد دوباره کابوس آن شب را به یاد بیاورد: « نه. همین طوری گفتم. »
آزیتا خمیازه می کشد، کش و قوس می آید و با دهان باز حرفش را ادامه می دهد: « من فقط یه بغل گرم می خوام. »
و آنا را هل می دهد توی آب.
اولش شوک کوتاهی ست از آن سطح نرم وسرد، بعد آرامش فرو رفتن در آن بستر آرام و ایمن. فقط آن قدر اکسیژن مانده که پاهایش را بزند به کف استخر و دوباره بیاید روی آب تا نفس بگیرد. در بازگشت آزیتا را می بیند که با چشم های باز فرو می رود و برایش دست تکان می دهد. آنا روی آب نمی آید، دست و پا می زند و می رود میان استخر، حالا صورتش کبود است اما هوا نمی خواهد. می رود، می رود به انتهای استخر، از زیر آب و زیر پایش، دختران برهنه، دست در دست، با حباب های شفاف هوا، می رقصند. می ایستد، تماشای شان می کند و فکر می کند چه خوب بود اگر در همین دنیای سیال و بی صدا می ماند، می ماند تا کسی، بالاخره کسی که باید، بیاید و او را هر جا که می خواهد ببرد. آنا می گوید: « خسته ام، دیگر خسته ام. » حباب های هوا به سطح آب می آیند و می ترکند و آنا با آخرین تلاش هایش هنوز تسلیم نشده که دستی، دست های دختری که بوی گذشته هایش را می دهد، او را می گیرد، به دنبال خود به سطح آب می کشاند و آنا تسلیم دست های آزیتا می شود که بوی مرد می دهد.
آزیتا آنا را می کشد بالا. کنار استخر درازش می کند و صورت کبودش را نگاه می کند. آنا نیم خیز می شود و سرفه می کند. آزیتا دست اش را می گذارد روی شانه های آنا، تا نفس عمیق بکشد.
« خلی تو دختر، مگه آب شش داری که این همه زیر آب می مونی؟ »
آنا نفس می کشد و به ماهی های برهنه ای نگاه می کند که جیغ زنان توی آب می پرند. می گوید: « دلم سیگار می خواد. »

fdc.jpg
پ.ن: اسم عکاس را متأسفانه نمی دانم.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۵۳ :: Link :: Comments (9)

سه شنبه، 16 بهمنماه 1386

گزارش یک تغییر

دو سال و هشت ماه از عمر وبلاگ نویس ام می گذرد. در این مدت شیوه های مختلفی را برای نوشتن در این فضای مجازی تجربه کردم. ابتدا و در سال اول در مرد مُرداد صرفاً شعرهایم را منتشر کردم، تا جائی که اغلب مخاطبانم خوانندگان جدی شعر و ادبیات بودند، خیلی ها به اسم شاعر به مرد مرداد لینک دادند و مرد مرداد شد یکی از وبلاگ های بسیار پر مخاطب شعر. اما به دلایل مختلف گذشت زمان به م ثابت کرد که فضای مجازی اصولاً جای مناسبی برای انتشار شعر و داستان نیست. یا دست کم فضای ایده آل من برای مواجهه با مخاطبانم نیست. من ترجیح می دهم که خواننده نوشته هایم را که ارزش ادبی دارند در خلوت و با تمرکز بخواند. اصلاً ایده آل هر نویسنده و شاعری این است که به خلوت خوانندگانش راه پیدا کند. و وبلاگ و فضای نت به دلایل بسیار با چنین خلوتی فاصله ای بعید دارد.
بنابراین از سال دوم، وبلاگ را به عنوان معمول تر آن تجربه کردم - به هر حال من یک نویسنده ی حرفه ای هستم که در زمینه های مختلف از شعر و داستان گرفته تا فیلمنامه و نمایشنامه و ژورنالیسم سینمائی قلم زده ام و طبیعی ست که دوست داشته باشم در این فضای نسبتاً آزاد قلمم را رها کنم به نوشتن از بسیاری چیزها که در فضای رسمی امکان نشر آن ها نیست - به این ترتیب تا امروز در مورد همه چیز نوشتم. از احوالات شخصی و فوتبال و زن و بچه و جشن تولد تا مسائل اجتماعی و گاه سیاسی و حتا شوخی های مبتذل جوانانه نظیر آن چه در چند پست پائین تر درباره ی شوخی با ناتالی پورتمن نوشتم (و همین جا از ایشان حلالیت می طلبم) قلم دست خودم بود و گاه جوگیر مخاطب می شدم و چنان می نوشتم که فریاد دوستان نزدیک و خوانندگان جدی ام هم در آمده بود. البته از آن جائی که می دانستم دارم چه می کنم اعتنائی به این دل سوزی ها نکردم چون می خواستم گونه ی دیگری از ایجاد ارتباط با مخاطب را هم تجربه کنم. در این میان بسیاری از خوانندگان پی گیر شعرها و نوشته هایم را به مرور زمان از دست دادم و در عوض تعداد بیش تری مخاطب همراه پیدا کردم.
امروز اما تصور می کنم که این تجربه هم دیگر چندان ارضایم نمی کند. یک سال و هشت ماه از تجربه ی جدیدم گذشته و نه تنها از آن پشیمان نیستم، بلکه ادعا می کنم که تعدادی از بهترین نوشته هایم را در همین فضا نوشته ام و بحث و جدل ها و شوخی های کامنتی اش را هم دوست دارم، اما حقیقت این است که می خواهم کمی جدی تر بنویسم. وبلاگ یک رسانه است و کفران نعمت است اگر از قابلیت های مختلف آن استفاده نشود. من ایده های زیادی برای آینده دارم، که برای رسیدن به آن نیاز دارم که شیوه های مختلف و مخاطبان مختلف را تجربه کنم. من تصمیم دارم در فضای وبلاگستان بمانم و تا وقتی که حرفی برای گفتن دارم در آن پی ی مخاطب بگردم.
و امروز برای وبلاگ من روز تازه ای ست. از این به بعد تصمیم دارم درباره ی چیزهائی که می خوانم، می بینم، می شنوم بنویسم. کوتاه خواهم نوشت (زیرا که وبلاگ جای روده درازی نیست- گرچه این پست به اقتضاء طولانی تر از حد معمول می شود) و البته که قرار نیست عصا قورت داده و جدی باشد. هرچه باشد من همان آدم هستم و احساس خود بانمک پنداری هرگز یا دست کم در آینده ی نزدیک دست از سرم برنخواهد داشت. به هر حال خواستم بگویم که به زودی احتمالاً بسیاری از شما مرا و وبلاگم را ترک خواهید کرد - گرچه امیدوارم که کنار ما بمانید و در دوره ی جدید نیز همراهی مان کنید- و مخاطبان تازه ای جای شما را خواهند گرفت. از شما سپاسگزارم بابت حضورتان - که هر نویسنده ای بی شک هنگام نوشتن گوشه چشمی به مخاطب معلوم و نامعلوم خود دارد و از اوست که انرژی می گیرد - و تشکر ویژه ای دارم از آن ها که مانده اند و می مانند. آن ها که به علیرضا معتمدی با هر نام و عنوان و تیتر و نوشته ای اعتماد کردند و می کنند. امیدوارم آن چه در این مدت از شما مخاطبان ِ در این جا مجازی و از فضای وبلاگستان یاد گرفته ام در دوره ی جدید هم به کار گیرم و چیزهائی را بگذارم در آلبوم تجربه ها بمانند سرجای خودشان بی که به دنیای تازه مان راه یابند.
اما چند نکته: اول این که قرار نیست نوشته های من به کلی چیز دیگری شوند. می خواهم فقط مطالب غیر جدی و احوالات شخصی و جلف بازی ها را تمام کنم و نوشته های عمیق تر و خواندنی ترم را بیش تر کنم.
دوم، همچنان در هیچ وبلاگی کامنت نخواهم گذاشت - چون اهل دید و بازدید وبلاگی نیستم - اما وبلاگ همه ی دوستان را می خوانم و به کامنت های شان در صورت لزوم در کامنت دونی همین جا پاسخ خواهم داد. و لابد برخی دوستان هم که ناراضی از شرایط وبلاگ گوشه ای خاموش نشسته بودند بیش تر در بحث های ما شرکت خواهند کرد.
و سوم این که لطف کنید و همین جا یا از طریق ایمیل ارزیابی تان را از نوشته های وبلاگی ام بنویسید و بگوئید مطالب مورد علاقه تان کدام ها بوده اند و خواندن چه جور مطالبی را بیش تر دوست دارید.
و مطلب آخر این که به زودی این جا هم زمان با تغییرات محتوائی سر و شکل دیگری پیدا خواهد کرد و شما از شر عکس درشت من آن بالا - که می دانم روی اعصاب خیلی هاست و چه متلک ها و کنایه هائی هم که بابتش نشنیدم و حتا حال یکی دوتا خواننده را هم گرفتم - خلاص خواهید شد. اگر دوستان طراح البته مثل پارسالی ها بدقولی نکنند این جا رخت عوض خواهد کرد و نونوار خواهد شد.

پی نوشت: حالا که مطلب را دوباره خواندم می بینم یک کمی ترسناک نوشته ام و ممکن است شما خیال کنید که سرم به سنگی دیواری دری، وری چیزی خورده است. قرار نیست خشک و خشن بنویسم به خدا. شما هم لازم نیست در کامنت های تان تغییری بدهید. این جا منم که قرار است عوض شوم. شما که خوبید. ماهید. همینید که هستید.

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۳۳ :: Link :: Comments (14)

شنبه، 13 بهمنماه 1386

هیچ کس «رسول» به دنیا نمی آید


تصویرهائی از یک همکاری ناتمام

آن قدر حرص خورد و جوش زد و فحش داد تا آخرش سکته کرد و مُرد. خدا بیامرزدش که آخرش هم به توافق نرسیدیم این نواله ی مادر مرده بالاخره سمعک بزند یا نزند. من می گفتم زیاد جالب نیست زن اول فیلم که باید خوشگل باشد و تو دل برو (ولو یک سال حمام نرفته باشد و توی خرابه های خرمشهر، پشت بام به پشت بام بپرد و تیراندازی کند طرف عراقی ها و بخواهد آن سرهنگ هشام فلان فلان شده را بزند) گوش هایش کر باشد، مخصوصاً این که دیگر از قسمت دوم به بعد هم این کر بودنش کاربرد دراماتیک چندانی ندارد، اصلاً انگار یادت رفته که طرف سمعک می زده. اما رسول (گرچه خودش را آقای ملاقلی پور صدا می کردم اما حالا راحت ترم که این طوری اسمش را ببرم) عاشق آدم های شَل و پَل بود. می گفت: «خب تورو آوردم یه کاریش بکنی که بشه». خلاصه بحث داشتیم با هم از همان اوپنینگ سریال ناکام هیچ کس سرباز به دنیا نمی آید. کارگردان بود و دیکتاتور هم بود بالاخره بنابراین دو روز قبل از رفتن اش تأکید کرد: «جان مادرت بجنب. وقت نداریم. زودتر شروع کن. به همش بریز، هرکاریش می خوای بکنی بکن، فقط به سمعکش دست نزن.» حالا خودش نیست، خدایش که هست. این که زیر بار سمعک نواله رفتم و پذیرفتم که "یک کاریش بکنم که باور پذیر شود" نه به خاطر کارگردان بودنش بود و نه به خاطر دیکتاتور بودنش توی کار. فقط به خاطر استدلالی بود که کرد و باعث شد ملاقلی پور ِ فیلمساز را با همان یک جمله اش بهتر بشناسم؛ و اصلاً همین بشود بهانه ام برای نوشتن این یادداشت در این روزهائی که اولین جشنواره ی بی او آغاز شده و برای ما که همه ی جشنواره ی سال قبل را توی سینما پایتخت با هم فیلم دیدیم و خندیدیم به شوخی هایش، مصیبتی باشد بی او جشنواره رفتن. بلکه شما هم بدانید این روزهای آخر عمرش که سیگار پشت سیگار آتش می زد و دوربین مینی دی وی اش روی کولش بود و توی کوه و دشت و بیابان از همه چیز – مخصوصاً از آدم های خشمگین – فیلم می گرفت و عجیب ولع تصویر گرفتن داشت، داشت به چه چیزهائی فکر می کرد.
فیلم نامه ای که رسول ملاقلی پور خودش (با همکاری یک گروه با حضور مرتضی سرهنگی و دیگران) آن را نوشته بود و چند بار جلسه گذاشتیم تا من بازنویسی اش کنم، این طوری شروع می شد:

« روز – داخلی – خانه ای درخرمشهر
دست کودکی (محمد – نه ساله) در حال نقاشی کلبه ای است. صدای آواز پرندگان و رودخانه با زمزمه زنی به گوش می رسد. دست محمد خط پنجره ای را کامل می کند و به در می رسد. خطی را کج می کشد. دست زنی (نواله – 28 ساله) با خلخال هائی به شکل گُل، و چندین النگوی باریک، کنار دست محمد می آید، آن را می گیرد و خط را راست می کند. محمد نگاهش را به سمت او برمی گرداند و لبخندی می زند. به نوزادی که در آغوش نواله است نگاه می کند. نوزاد دست هایش را در هوا تکان می دهد. محمد با خوشحالی شروع به کشیدن عکس نوزاد در کنار کلبه می کند. نواله می خندد. سمعکی با بخشی از سیم روی کاغذ نقاشی می افتد. نواله به اطراف نگاه می کند و سریع سمعک را برمی دارد. عبای بلندی مقابلش می بیند. پیرزنی یک آبکش پر از برنج مقابلش گرفته است و با او حرف می زند. نواله فقط حرکت لب هایش را می بیند. برمی گردد و نوزاد را روی زمین کنار محمد می گذارد و سمعک را آرام از زیر شال به گوش می گذارد. صداهای گنگ لرزیدن ساختمان شنیده می شود. بلند می شود...
پیرزن: چرا بچه هاتو برنمی داری بری؟
نواله آبکش را از او گرفته و نگاهی به نوزاد ومحمد می کند. آهسته و در گوشی به زن می گوید:
نواله: فردا این بچه ها بزرگ بشن و بگن قبر بابامون کجاست، چی بگم؟ این قدر صبر می کنم تا جنازه شوهرم رو بیارن.»

مشکل دوتا شده بود. نواله هم باید کر می بود و سمعک می زد و هم بعضی صداها را می شنید. مثل صدای پرنده ها و رودخانه را. «گل درشت است باباجان! به ابالفضل گل درشت است!» و جوابش باز همان بود: «خب تو را آورده ام کُمکی که همین چیزهاش را درست کنیم.» راهش را هم یاد گرفته بود. هندوانه ای به این درشتی می گذاشت زیر بغل آدم و نمک گیرش می کرد که یعنی تو خیلی اوستائی، تا باز حرف خودش را پیش ببرد. البته خودش که فیلمنامه نویس نبود. چنین ادعائی هم نداشت، «این که شما جوون ها ... نشیمن دارید و همه چیز را قابل فهم می نویسید نعمته. من برای خودم می نویسم که بسازم، نه این که کسی بخواند. شلخته هم می نویسم.» شلخته هم می نوشت، اعصابت داغان می شد، جان به سر می شدی تا سناریوهای قطور پُرگویش را بخوانی، اما اوستای کارش بود. شیفته ی لحظاتی بودم که می آفرید. آدم های عجیب و غریبش. عصیان و سرکشی و غریبی و بدبختی و تنهائی و فلاکت شان. اوستا بود و من آمده بود اصلاً برای این که ور دلش همین چیزها را ازش یاد بگیرم، برای همین لابد به م حق می دهید که خوشم بیایداز این نون قرض دادن هایش و زودتر از معمول خر حرف هایش شوم. اما استدلال باید می داشت به هر حال؛ این است که بحث را ادامه دادیم، تلفنی، حضوری و نیمه حضوری (وسط خیابان، توی آب میوه فروشی میدان هفت تیر و توی سالن سینمای تاریک با فیلم های ملال آور جشنواره ای اش که مترو چند دقیقه یک بار می غرید و از زیر پای مان رد می شد و ده روز تمام یک شوخی تکرار شونده را تکرار می کرد و من باز می خندیدم. یا حتی نیمه حضوری تر از همه، ساعت دوی صبح توی پیتزا بوف شبانه روزی شعبه ی زعفرانیه (که حالا جمعش کرده اند) روبه روی دفترش تقریباً. و آخرین بار، کامل تر از همه، وسط خاک و خل با صورت پف کرده ی کُپُل اش،دو روز پیش از مرگش. در یک هوای خوش اواخر زمستان، در خانه اش که بساط بنائی حسابی به همش زده بود و فقط مانده بود یک اتاق سالم برای نشستن ما. بادوستی رفته بودیم. دم در ایستاده بود با یک تی شرت نارنجی خوش رنگ، سیگار به لب و طبق معمول غرغر می کرد (واژه هائی البته پر ملات تر از غرغر). سر کوچه شان یکی از همین دانشگاه های نوظهور تأسیس کرده بودند و دانشجوها ماشین های شان را توی کوچه دوبله و روی پل پارک می کردند و امان همسایه ها را بریده بودند. چند لحظه پیش از آمدن ما با یکی از همین جماعت دعوایش شده بود و حسابی از خجالت طرف در آمده بود. گفتم که، همین جوریش هم جوشی و عصبی بود چه برسد به این که آتویی هم داشته باشد از طرف. چند ماه بعد همان دانشجو توی وبلاگم کامنتی گذاشت. نوشته بود خبر که توی شهر پیچید خیلی غصه دار شدم. من به این که آقای رسول ملاقلی پور به من فحش می دادافتخار می کنم! یا یک همچو چیزهائی. بعد بند کرد به گربه ی حامله ای که توی حیاط شان پلاس بود. گفتم: «توی خرمشهر تحت اشغال هیچ گربه ای جانوری چیزی نبود؟» ایستاد و زل زد توی چشم هایم. باز یک قطار فحش بانمک پشت هم ردیف کرد که دست آخر بگوید فیلم روشنفکری نمی خواهم بسازم که. بی خیال این روشنفکربازی ها شو (نقل به مضمون!) و دل به کار بده. بعد اشاره ای کرد به آن سرگرد شیتنه ی عوضی (نقل به مضمون) که یکی از شخصیت های ...(نقل به مضمون) سریال بود. گفت فکر کن یک جوانک الاغی تانک را برداشته و نمی تواند درست پارکش کند. این برمی دارد با نارنجک دخل طرف را می آورد (نقل به مضمون!) یاد هفت هشت سال قبل ترش افتادم، رفته بودم پیش از جشنواره درباره ی نسل سوخته برای فیلم اینترنشنال باش مصاحبه کنم. ازش پرسیده بودم: «شما حقیقتاً از نسل من متنفرید؟ خیال می کنید ما جوان های نسل جدید دست آوردهای نسل شما را به باد می دهیم؟» باز براق شده بود به م توی حیاط استودیوی تدوین، بهمن قبادی هم بود گمانم. گفت: « چرا همچین سئوال مزخرفی می پرسی؟» گفتم راستش را می خواهید بدانید؟ خب... من چند وقت است ازتان متنفر شده ام. بعد از آن فیلم عجیب و غریب کمکم کن. آقای ملاقلی پور چندتا فحش نقل به مضمون ردیف کرد که می داند چه مرگم است اما نمی داند اشاره ام به کدام بخش آن فیلم است. براش صحنه ای را مثال زدم که احمد نجفی توی پاساژ جوانک را می گیرد زیر مشت و لگد و خونین و مالین اش می کند و به غیض و نفرت تام و تمام به ش می گوید: «شما نسل کثافت. شما نسل آشغال... همه تون رو باید کشت.» (این یکی واقعاً نقل به مضمون!) دلخوری را آشکار توی صورتش دیدم. گرفت نشست لبه ی ایوان، تنها باری بود که حقیقتاً دل شکستگی را توی صورتش دیدم. دچار عذاب وجدان شدم، شاید نباید می پرسیدم. توضیحش بی فایده بود، اما باید تکلیفم را با این سئوال بزرگ روشن می کردم. گفت: «شعار نمی خوام بدم،اما راستش اینه که من به نسل شما بیش تر از نسل خودم اعتقاد دارم.» باورم نشد. ادامه داد: « یه نسلی بود که فقط جنگیدن و انقلاب کردن بلد بود، اما دهن شماها واقعاً سرویسه، چون باید هم مراقب اینا باشید و هم یک چیزی به ش اضافه کنید که به روز باشه، مال این دنیایی باشه که توش زندگی می کنید.» یکی دو سال بعد این حرفش بیش تر باورم شد، وقتی در یک برنامه ی تلویزیونی که می ساختیم صراحتاً گفت: «بهترین فیلم های سینمای جنگ را نسل بعد از ما خواهند ساخت. آن هائی که به اندازه ی ما با آن احساساتی و با تعصب برخورد نمی کنند. آن وقت هم قضاوت های شان عادلانه تر خواهد بود و هم خیلی چیزهائی را که وقتی ما می گوئیم شعاری به نظر می رسد به عنوان حقایق جنگ خواهند گفت.»

IMG_1942.JPG

روز آخر، دو روز مانده به مرگش، توی حیاط خانه شان باز بدجنسی کردم. گفتم واقعاً اگر نارنجک داشتید این بچه را منفجر می کردید؟ اشاره ام را گرفت. نقل به مضمونی گفت و این بار خندید. گفت: «واقعاً دلم می خواهد مثل نواله بودم. یک سمعکی داشتم و بعضی صداها را نمی شنیدم. از آن بالاتر بعضی چیزها را نمی دیدم.» گفتم ولی شما که عاشق دیدن و شنیدنید، جخ این مینی دی وی تان را همه جا خِرکش می کنید که تصویر مستند بگیرد از این اجتماع خشمگین و عصبانی. گفت: «خب، آره، اما طاقت دیدن و شنیدن شان را هم ندارم. عصبی ام می کند. به هم ام می ریزد.» سرنخش را گرفتم. بحث از جای خوبی قرار بود شروع شود آن روز. باز بحث نواله و سمعکش را پیش کشیدم. خواستم مطمئن شوم که درست فهمیده ام:«دلم می خواد تو بعضی صحنه ها سمعکشو دربیاره و هیچ صدایی نشنوه. انگار همه چیز دست خودش باشه. این که بشنوه صدای جنگو، صدای توپ و تانک و عراقیا و بچه هارو، یا نخواد بشنوه. دست خودش باشه. یه دقیقه سمعکشو بزنه و صدای انفجارای اون طرف شهرو بشنوه که عراقیا دارن ویران می کنن وطنش رو، بعد بغض کنه و سمعکشو دربیاره و بی صدا، اشکی بریزه، شایدم نه، حتا چشماش نمناک نشه، اسلحه شو برداره پشت بوم به پشت بوم بره تا نزدیکی عراقیا، یه کرمی بریزه، نگهبانی رو بزنه، شیشه ای بشکونه، تانکری رو سوراخ کنه و غروب برگرده.»
آن لحظه تازه دردش را فهمیدم. فهمیدم این سمعک جادوئی از دل خودش بیرون آمده وگرنه همه که کر به دنیا نمی آیند، «هیچ کس سرباز به دنیا نمی آید». هیچ کس که این طور رسول به دنیا نمی آید، با خشم و عصیان و پر توقع. دلش می خواست دنیا گلستان باشد و وقتی می دید که نیست خشمگین می شد. از جوان ها انتظار داشت بهتر از او باشند، از نسل او عاقل تر باشند و تا می دید که نیستند، سر به هوا هستند و دارند به یک سمت دیگری می روند کفرش در می آمد، سمعک نداشت که بردارد و زمزمه ی چشمه های بهشتی را تصور کند، این بود که هوار می کشید، نقل به مضمون می گفت چون از نظر او ما محکوم بودیم که بهتر باشیم. نه که خیال کند خودش عقل کل است. نه که خیال کند بی عیب و نقص است و علامه ی دهر است، ابدا، آن ها که او را از نزدیک می شناختند می دانند که همیشه نوک پیکان شوخی ها و متلک های تند و تیزش رو به سوی خودش بود. همیشه خودش قربانی زخم زبان هایش بود. از خاطرات سفر حجش بگیر (که فروتنانه خودش را حاجی نمی دانست چون معتقد بود اعصابش را نداشته که حاجی شود!) تا خاطرات جنگش که باز با فروتنی خودش را آدم کار خراب کن خشمگینی جا می زد. فکر نمی کرد که موجود کاملی ست (خب هیچ کس نیست) اما از این لجش می گرفت که دیگران چرا آن قدری که لازم است یا او توقع دارد کامل نیستند. باهوش نیستند. از این نظر حساسیت عجیبی هم روی حرف ها و فیلم هایش داشت. گفتم که دیکتاتور هم بود. مثلاً یک بار که درباره ی میم مثل مادر حرف می زدیم و من گفتم نیم ساعت آخر فیلم را داشته ام توی سینما زار می زده ام بس که فیلم تلخ بوده، چنان هوار کشید سرم که نصف خیابان برگشتند طرف مان ببینند من کی را کشته ام! روی کلمه ی تلخ حساس شده بود. فحش می داد به طالبی نژاد (بی چاره طالبی نژاد که فحش خورش ملس است) که او هم نوشته میم مثل مادر تلخ است و فیلم را به لجن کشیده. گفتم طالبی نژاد را نمی دانم اما من منظورم واقعاً از تلخ گریه آور و اشک انگیز و سوزناک و این ها بود. خوبی اش هم این بود که بعضی وقت ها زود آرام می گرفت. شروع کرد به حرف زدن درباره ی فیلمش. بدی اش هم همین بود که در عالم سینما خشمگین بود از همه ی کسانی که آن قدر عاقل نبودند که حرف فیلم هایش را بفهمند. نه که خیال کند شاهکار ساخته است (که چندباری هم ساخته بود) بلکه دلش می خواست وقتی فریاد می زند صدایش را بشنویم، نه این که بگوییم چه صدای قشنگی دارید شما، یا بر عکس عجب صدای گوش خراشی دارد این یکی فیلم تان.
پراکنده نوشتم، می دانم اما باور کنید که تقصیر من نیست از بس این رسول ملاقلی پور موجود متناقض و عجیبی بود. جان کندم تا یک نخ باریکی پیدا کنم برای پیوستن بخشی از لحظه های دوست داشتنی که با او داشتم و چیزهائی که از او شناختم. دوست داشتم آن وری را که از «رسول» دیده بودم توصیف کنم زیرا که بزرگی گفته زکات عمل آموختن آن به دیگران است و این یادداشت هم باشد زکات من از همه ی آن لحظه های به یاد ماندنی ی ولو اندکی که با او داشتم. گرچه خودش حالا لابد دارد آن بالا، از توی آسمان ها به ریش من و توی خواننده می خندد که وقت مان را با چه مزخرفات نقل به مضمونی تلف کرده ایم! « یادنامه! جمعش کنید این روشنفکر بازی ها را.» نقل به مضمون.

منتشر شده در شماره ی 374 ماهنامه ی فیلم. ویژه ی جشنواره ی 26 ام فجر


علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۴۸ :: Link :: Comments (16)

آدم چه قدر نامه می نویسد و نمی فرستد. اوووووووووووو خیلی. خیلی. خیلی خیلی.

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۲۹ :: Link :: Comments (2)
invisible