پنجشنبه، 11 بهمنماه 1386


و فرمود: چند سال پیش مُد شده بود دخترا عاشق مردائی می شدن که هم سن باباشون بودن. حالا که ما خودمون بابا شدیم دخترا همه شون دنبال دوست پسر تین ایجر می گردن.
- یعنی منظورت اینه که من هنوز تین ایجرم؟ ... یعنی می خوای منو دلداری بدی؟
افزود: نه خره! منظورم اینه که تو هم باید بابا شده باشی تا حالا.
- آها. خیالم راحت شد. چون من از ترحم بی زارم!

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۳۲ :: Link :: Comments (1)

LON_0747.jpg

عکس ها
زندان بان وسوسه هایند...

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۴۰ :: Link :: Comments (3)

یکشنبه، 7 بهمنماه 1386

روز می گذرد


دیدن نمایش افرا تجربه ی بسیار شگفت انگیزی ست در برهوت فرهنگی دوران پسا اصلاحات. هرچه بیضائی با سگ کشی نا امیدم کرد تئاترهایش دنیای تازه ای را به رویم گشوده اند. دنیائی از ریتم و حرکت و تصویر و رنگ (رنگ، حتا در نمایش نزدیک به سیاه و سفیدی چون افرا). زبان بیضائی در اوج است. عالی دیالوگ می نویسد، شوخی ها و متلک های دیالوگی اش آموختنی ست و چنان بی رحمانه ما را پیش روی خودمان نقد می کند که نمایش که به پایان می رسد در حیرتم چگونه جای این که زار بزنیم بر احوال خود، شادمانه او را تشویق می کنیم. بعد از نمایش دوستی پرسید افرا درباره ی چه بود؟ گفتم درباره ی این که ما ایرانی ها عجب ملت گُهی هستیم. حالا که فکر می کنم می بینم شوخی ام چندان خالی از حقیقت نبوده است. نمایش را اگر ببینید به حرفم می رسید.

afra.jpg
افشین هاشمی و مرضیه برومند در افرا. عکس از رضا معطریان

افرا چیزهای دیگری هم دارد که مسحورتان کند. بازی افشین هاشمی و مرضیه برومند محشر است. مژده شمسائی و هدایت هاشمی و مهرداد ضیائی و حسن پورشیرازی عالی اند و بازیگر نوجوان نمایش هم بی شک نابغه است. نمایش که تمام شد دیدم دوسه باری تا مرز گریه پیش رفته ام. تازه آن وقت بود که فهمیدم بهرام بیضائی چرا گفته این نمایش همچو بغضی سال هاست همراه من است.
ممنون بیضائی هنرمند که شب برفی ام را ساختی. سلامت باشی و روزگار آفرینشت مدام

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۲۴ :: Link :: Comments (7)

1- رقصنده در تاریکی
2- با او حرف بزن
3- رویایی ها
4- سرگذشت شگفت انگیز املی پولن
5- امتیاز نهائی
6- ماهی بزرگ
7-بازگشت (زوياگنيتسف)
8- اتاق پسر
9- اروس
10- پاریس دوستت دارم
و در جست و جوی نمو

dancer2.jpg

این فهرست ده فیلم برگزیده ی من است از میان فیلم هائی که از ابتدای قرن حاضر تا حالا دیده ام. البته که فهرست فیلم های محبوبم به همین ها منحصر نمی شود و البته که فیلم های دیگری هم هستند که می توانستند در این فهرست جای بگیرند اما بازی ده تائی این بدی را هم دارد که مجبوری دست به انتخاب بزنی.
به هر حال قسمت اول این بازی دیروز شنبه در روزنامه ی اعتماد چاپ شده است. اغلب شرکت کنندگان هم آدم های مهمی هستند به هر حال. اگر برای تان جالب بود کل نظر سنجی را این جا ببینید.


علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۰۹ :: Link :: Comments (6)

ناتالی - گلی گیت


natalie_alireza2.jpg

می خواهند بنده را بی آبرو کنند. به پیر به پیغمبر این عکس مونتاژی ست. ایهاالناس باور نکنید این فریب آمریکا و فوتوشاپ و دانمارک را. من نمی گویم در عمرم دست هیچ دختری را نگرفتم. گرفتم. این عکس هم خودم می باشم اما به جان همین کتی خودمان عکس این خانم ناتالی را که مثل بختک افتاده روی زندگی ما و بلند نمی شود با مونتاژ گذاشته اند کنار عکس من. بنده در این عکس دست دختر خاله ام را گرفته بودم که از خیابان ردش کنم. حجابش هم کامل بود من نمی دانم این خواهران گلی چه دشمنی با من دارند که عکس این ضعیفه ی سلیته را گذاشته اند جای دختر خاله ی ما، که تازه مادرش هم آن طرف خیابان عکس ایستاده و دارد نگاه مان می کند. مارال خودش شاهد است. عجب دنیائی شده. قدیما کی این طوری بود.
اما چند سطر هم خطاب به شمایان دوستان عزیز. به این ناتالی از قول من بفرمائید : "یو نِوِر هَو می" خودش می فهمد منظورم چیست.


علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۳۹ :: Link :: Comments (3)

جمعه، 5 بهمنماه 1386

این خانم مدتی ست که مرتب ایمیل هائی حاوی عکس هایش در ژست های مختلف و با لباس های گوناگون و متبرج برای بنده می فرستد و قصد فریب بنده را دارد. نامبرده ظاهراً شوخی بنده را در پست قبلی نه، پست قبل ترش مبنی بر ترشیدگی و این ها جدی گرفته اند و قصد کرده اند که بنده را به دست آورند. متأسفانه نصیحت های مشفقانه ی بنده نیز در این ضعیفه ی بی حجاب دهری کارساز نبوده و هر روز باز ایمیلی حاوی اخبار و عکس های ایشان به دست این بنده ی کمترین می رسد. لذا از کسانی که به ایشان دسترسی دارند تقاضا می شود که از قول بنده خدمت شان بفرمایند که فلانی خام شدنی نیست و دست از سرش بردار. گرچه پدر رالف در حال تغییرات عمده ای ست که خبرهایش متعاقباً از طریق همین پایگاه اطلاع رسانی اعلام خواهد شد، اما قطع به یقین در اصل ماجرا و پرهیز از هرگونه مگی ی ناتالی نما تغییری صورت نگرفته و نخواهد گرفت.
والسلام علی من التبع الهدی

natalie3-large2.jpg

پ.ن اول: آدم های لوس، بی مزه و فاقد آی کیو لطفاً برای این پست کامنت نگذارند.
پ.ن دوم: الان سه هفته است این برف نکبت نشسته روی زمین. سرماش سرش را بخورد، دیگر حالم از هرچه برف است به هم می خورد. من دلم باران می خواهد. وای باران... باران....
پ.ن سوم: در راستای رد صلاحیت گسترده ی اصلاح طلبان، احمدی نژاد: "بی صلاحیت ها {اصلاً} چرا ثبت نام کردند که رد شوند؟" حالا باز بروید رأی بدهید.
پ.ن چهارم: خانوم ناتلی. پ خودتان مجبورم کردید که مسئله را علنی کنم. شما اگر آدم بودید همان دفعه ی اول ارسال ایمیل را قطع می کردید.این طوری هم بنده را نگاه نکنید.
پ.ن پنجم: خانه ام دارد برق می زند!

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۳۴ :: Link :: Comments (12)

پنجشنبه، 4 بهمنماه 1386


...


پی نوشت: .....

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۰:۰۶ :: Link :: Comments (8)

شنبه، 29 دیماه 1386

IMG_4256.jpg

"یک بار هم خورشید افتاد توی پیراهنت..."

شب سرد زمستان بود
و هنوزم قصه در یاد است
که می افروزد؟
که می سوزد؟
چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۲۹ :: Link :: Comments (10)

چهارشنبه، 26 دیماه 1386

جوانی کجائی که اینا


66cc2a.jpg

آدم با این آقای محترم برود کتاب فروشی و با او درباره ی دانش ژنتیک و سلول های بنیادین بحث بکند و او طرح ابداعی ی خیره کننده ای بدهد درباره ی کِشت چشم جدید برای سربازی که تماشاگران وحشی تیم سپاهان کورش کرده اند. تازه طرف پرسپولیسی هم باشد و اس ام اس بدهد قرار بگذارد پنجشنبه با هم برویم دختر بازی....
آدم عشق دنیا را می کند به خدا. مخصوصاً اگر آخرین بار ایلیای فوق العاده باهوش و با استعداد و دوست داشتنی را ده سال پیش دیده باشد. هلاک همین چیزهای قشنگ زندگی هستم.
پی نوشت: تازه ایلیا که من عموی معنوی اش هستم یک قُلی هم دارد به اسم علی که پسر معنوی ام محسوب می شود. قصه ی علی بماند برای یک وقت دیگر.
پ.ن 2: احساسی پیری می کنم چرا؟ آقا یکی بیاید با ما ازدواج کند تا ترشیده نشدیم

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۵۹ :: Link :: Comments (19)

یکشنبه، 23 دیماه 1386

qxwk.jpg

مبادا گفته باشی دوستت دارم...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۲۵ :: Link :: Comments (10)

جمعه، 21 دیماه 1386


وقتی کسی را دوست داشته باشی، او می شود تو، تو می شوی شکل دهانش. وای اگر عاشق خنده هایش باشی...

علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۳۹ :: Link :: Comments (11)

چهارشنبه، 19 دیماه 1386


آن کس که دوستش داری همه حقی بر تو دارد، حتا اگر دوستت نداشته باشد.
این جمله را روزگاری یک جائی دختری برای پسری نوشته بود. بگذریم از این که اصولاً به چنین جمله ای اعتقادی ندارم، اما از وقتی که چشمم به این جمله افتاده دارم فکر می کنم که چه چیز تغییر می کند که این همه همه چیز تغییر می کند؟ وقتی از عشق حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟

پی نوشت: البته این یکی جمله را هم داشته باشید محض خالی نبودن عریضه که : عشق کافی نیست.

علیرضا معتمدی :: صبح ۵:۲۸ :: Link :: Comments (8)

سه شنبه، 18 دیماه 1386

حال تشنگان دیر به آب رسیده

علی حاتمی، مردی که دوبارمتولد شد

غریب است که خیلی زودتر از آن چه تصور می شد پیش بینی دوستداران علی حاتمی ( که یازده سال پیش تعدادشان چندان نبود) به حقیقت پیوست. محتوای سخنان اغلب سخنرانان دعوت شده به مراسم بزرگداشت علی حاتمی که همان روزها در سینما آزادی برپا شده بود حول این محور دور می زد که « حاتمی فیلمسازی ست که در آینده کشف خواهد شد.» و امروز نسل ما بیش از نسل پیش بر این حقیقت واقف است که علی حاتمی بسیار جلوتر از روزگار خودش می اندیشید و حرکت می کرد. بیست سال پیش چه کسی باور می کرد او که آدم های فیلم هایش مثل آدم های قصه ها لباس می پوشند و همچو شعرها سخن می گویند تبدیل شود به یکی از محبوب ترین فیلمسازان همه ی دوران سینمای ایران.
کشف دوباره ی علی حاتمی یکی از دستاوردهای نسل من است، وگرنه از نسل پیشین کم تر کسی ست که در نظرش راجع به سینمای حاتمی تجدید نظری کرده باشد. اما به راستی راز این کشف دوباره و آن نامکشوف ماندن در زمان حیات هنرمند در چیست؟
حقیقت این است که علی حاتمی در روزگار حیاتش به دلایل مختلف سرنوشتی همچو اغلب هنرمندان و روشنفکران قدر نادیده ی این دیار نداشت و از این بابت او جزو خوش اقبال ترین آن هاست زیرا در روزگاری می زیست که همواره مورد احترام بود و نامش برای همکارانش مایه ی اعتبار. اعتباری که بیش از آن که به کشف شدن و فهمیده شدن دنیایش مربوط باشد به نقش تاریخی ای که بر عهده داشت بازمی گشت. او در طول دوران فیلمسازی اش به دلیل دلبستگی زیادی که به فرهنگ سده ی اخیر ایران داشت و خود را به انعکاس نحوه ی زندگی مردمانی که فقط اندکی پیش از او زیسته بودند موظف می دانست اندک اندک تبدیل شد به پاسدار فرهنگ و هویت ایرانی در حوزه ی سینما؛ نقشی که از منظر ادعا و جایگاه روشنفکری قاعدتاً باید بر عهده ی فیلمسازی همچو بهرام بیضائی گذاشته می شد. اما از آن جا که تاریخ حیطه ی مردان عملگراست، علی حاتمی که با وسواسی غریب سعی داشت حتا تک تک وسائل غیر مؤثر صحنه های فیلم هایش هم هویتی ایرانی داشته باشند – و در این راه از به کار بردن عتیقه های گران قیمت هیچ ابائی نداشت – تبدیل شد به بافنده ی فرش سینمای ایران (به تعبیر خودش در گفت و گوئی با امید روحانی) و امروز او و فیلم هایش با همه ی ضعف ها و نقاط قوتشان مهم ترین مرجع تصویری درباره ی برهه ای از زندگانی مردمان این سرزمین به حساب می آیند.

75.jpg

اما علی حاتمی به جز این نقش تاریخی که در دوران حیاتش به خاطر آن بسیار قدر دید، وجوه مهم تری هم دارد که گذشت زمان یک به یک آن ها را عیان کرده است. در فضای سینمای سودا زده ی پیش از انقلاب و در محیط بسته و گلخانه ای سینمای پس از انقلاب، او از معدود فیلمسازانی بود که به سینما از منظر استاندارهای بین المللی اش نگاه می کرد: هنر – صنعتی که وظیفه ی ساختن، ایجاد اشتغال و ایجاد کردن دارد. این یعنی تعریفی که امروزه از نظام استودیوئی سینمای هالیوود داریم و سینمای سرگرمی ساز که هم زمان برای یک ملت فرهنگ و تاریخ "ایجاد" می کند. البته واضح است که قصدم به هیچ وجه مقایسه ی فیلم های علی حاتمی با محصولات هالیوودی یا نوع کارکرد آن ها در دو جامعه ی متفاوت نیست، غرض اشاره ای ست به نگاه درست و بایسته ی او به صنعت سینما که به گمان من امروز یکی از دلایل محبوبیت روز افزونش به حساب می آید. زیرا امروز هر چه از او به یاد می آوریم جز ایجاد کردن و ساختن و استوار کردن نیست. از شهرک سینمائی اش گرفته که ده سال به معنای واقعی کلمه جان کند و عمر فرسود و خشت روی خشت نهاد و یک در از جابلقا آورد و پنجره ای را از جابلسا و خودش ملات ساخت و خودش ایستاد و نظاره کرد و خودش جنگید و چانه زد و صبوری کرد تا سیاست و سیاست گذارانی را که در بی ثبات ترین روزهای تاریخ سینمای ایران هر روز خودشان و نگاه شان تغییر می کرد راضی کند به ادامه ی کار و صدور رأی بر عدم توقف کار، تا پس زمینه های فیلم هایش که آدم ها فقط محض صحنه پر کردن و طبیعی جلوه دادن داستان نبود که بودند بلکه هر کدام شغلی و کاری و مرامی داشتند که امروزه حتا نامی از آن ها نیز در یادها نمانده است. اکنون هر کس بخواهد داستانی بسازد که متعلق به بیش از چهل سال پیش است ناگزیر به شهرکی که روزگاری قرار بود نامش علی حاتمی باشد پناه می برد (بگذریم از این که ساختن داستان های دهه ی چهل در دکورهای دهه ی بیست یک شوخی تلخ تاریخی ست). حتا گاه تاریخ را به روایت علی حاتمی به یاد می آوریم حال این که او نه مورخ بود و نه هرگز چنین ادعائی داشت. او با ابزارهای تاریخی قصه ی همیشه تکرار شونده ی آدم ها را برایمان تعریف می کرد وگرنه از منظرمستندات وقایع تاریخی فیلم ها و سریال های او به هیچ وجه نمره ی قبولی نمی گیرند.
علی حاتمی سازنده بود و داشت چیزهائی ایجاد می کرد که در روزگار خودش چندان مهم جلوه نمی کرد و حتا به عقیده ی برخی پول هدر دادن بود. اما او یک لحظه هم حتا در راهش تردید نکرد. او در همه چیز را از نو ساختن چنان مصمم بود که حتا در روزگاری که رسم دوبلاژ فیلم داشت ور می افتاد و فیلمسازان صاحب نام کم کم به صدابرداری سر صحنه روی می آوردند ( و این مایه ی اعتبار فیلم ها به حساب می آمد) با این شعار که صدا و دیالوگ را هم باید از نو ساخت زیر بار بوم و ناگرا نرفت و با همان صداهای همیشه آشنا باند صوتی فیلم هایش را ساخت، و ما هنوز هم که می بینیم انگار این صداها را برای اولین بار است که می شنویم؛ به یک دلیل ساده: صداهای هزاران بار شنیده شده به گونه ای سخن می گویند که تا حالا نشنیده ایم.
علی حاتمی و فیلم هایش در روزگار خود درک نشدند چون آدم های روزگار او هیچ متر و معیاری برای خوب بودن یا بد بودن فیلمسازی که شبیه به هیچ کس دیگری فیلم نمی ساخت در دست نداشتند. اما نسل امروز به سنگ محک او بی رحمانه دنباله روانش را عیار تعیین می کند. در سینمای همیشه سیاست زده ی روشنفکری ایران (چه پیش و چه پس از انقلاب) هر کس به زبان مردم سخن نمی گفت بیگانه بود. در آن سینما هرگز جائی برای لهجه ی منحصر به فرد حاتمی نبود. در روزگاری نه چندان دور فیلم ها و فیلمسازهای شان را به اعتبار تشابه به نمونه های خارجی شان بود که ارزش گذاری می کردند. در سینمائی که نئورآلیسم ایتالیا و موج نوی فرانسه و سینمای جدی آنتونیونی و برگمان و تارکوفسکی حرف اول را می زد و در آن حتا فللینی نیز چندان محبوب نبود، در سینمائی که ملی ترین فیلمسازش به تقلید از کوروساوا دوربینش را تکان می داد و به بازیگرانش میزانسن می داد طبیعی ست که علی حاتمی درک نشود. در آن روزها که دست مان از دامان سینمای جهان کوتاه بود و این همه تنوع و کثرت را نمی دیدیم، فیلم های حاتمی جوجه اردک زشت سینمای مان محسوب می شد هر چند که خودش را در نقش باربر فرهنگ تصویری، در نقش عتیقه چی ی سینما احترام می کردیم. اما امروز روزگار نو شده است. حالا هر فیلم روی دی وی دی لهجه ای دارد و صدائی، حالا که فیلمسازان متفاوت و متضادی از تیم برتون و جورج لوکاس گرفته تا برتولوچی و کیارستمی را دوست داریم، حالا که حتا فیلم های کره ای و هنگ کنگی هم زبان خود را دارند، حالا که حتا فللینی را هم بهتر می فهمیم برای مان عجیب نیست که صدای علی حاتمی را یازده سال پس از خاموشی اش واضح تر از هر وقت دیگر بشنویم. حالا که نگاه می کنیم می بینیم او کم تر از همه حرف زد و بیش تر از همه ساخت، ایجاد کرد و حرف زد. حرف هائی مهم. به فرهنگ شفاهی و تصویری مان غنا بخشید، قصه های هزار و یک شبی اش را با رنگ ویژه ی خودش برای مان تعریف کرد. خوب که دقت کنیم می بینیم بی آن که ببینیم اش خزیده است توی ناخود آگاه جمعی مان و شده است پاره ای مهم از فرهنگ مان. حالا شاید سینمای بی حاتمی چندان برایمان قابل تصور نباشد اما حقیقت این است که او تا همین یک دهه پیش انکار می شد. شاید اکنون زمانی باشد برای پاسخ به سخن آن فیلمساز عزیز که در سوگواره اش بر مرگ علی حاتمی، پنهان و آشکار او را به سازشکاری متهم کرد و نوشت اگر قدرت انعطافش در برابر سیاست های وقت نبود، خیلی از فیلم هایش را نمی شد ساخت. امروز که به گذشته ی نه چندان دور نگاه می کنیم می بینیم حاتمی حتا اگر سازش کرد، هرگزسخنی به خلاف اعتقاداتش نگفت. اگر منعطف بود به این دلیل بود که عملگرا بود تا بماند و بسازد و ایجاد کند. اگر او هم بالای گود می ایستاد و قهر می کرد و از "نگذاشتن" ها سخن می گفت ما امروز چه داشتیم به جز یک جای خالی بزرگ در سینمای مان؟ گفتم که، حاتمی هنوز هم در میان هم نسلانش غریب است، اما جای خوش بختی ست که روزگار امروز نو شده است.

منتشر شده در شماره ی سی ام هفته نامه ی شهروند امروز. دوم دی 86

نوشته های هوشنگ گلمکانی، امیر پوریا و امیر قادری را هم در سینمای ما بخوانید.

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۴۵ :: Link :: Comments (5)

جمعه، 14 دیماه 1386

کمی سعدی

رفیقانم سفر کردند، هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته ست دامن در مغیلانم
فراقم سخت می آید، ولیکن صبر می باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
من آن مرغ سخن دانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می آید به معنی از گلستانم

Kama_Sutra_2.gif
تصویری از کاماسوترا

چونانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱:۵۵ :: Link :: Comments (12)

پنجشنبه، 13 دیماه 1386

حمله ی گروه های فشار به پدر رالف. پدر رالف: تقصیر مگی بود!

ظاهراً برای برخی از دوستان درباره ی پدر رالف بودن بنده سوءتفاهم هائی به وجود آمده که برابر با قانون مطبوعات این جا شخصاً در این باره توضیحات مقتضی را می دهم.
اولند که پدر رالف سمبل ما مردان خداست که در طریقت پر فراز و نشیب خود با انواع نیرنگ و مکر شیاطین و زنان مواجه می شویم اما از آن جا که خود را وقف خداوند کرده ایم سربلند بیرون می آئیم حتا اگر مسیح وار قربانی شویم.
دومند مشاهدات نشان می دهد که برخی خانوم ها این مگی ی معلوم الحال را که توی دریا و چشمه و این ها مدام در حال تبرج است قهرمان قصه می پندارند. زهی خیال باطل! دانشمندان ثابت کرده اند که مگی شخصیت منفی داستان پرندگان خارزار می باشه. زنی که به شوهرش خیانت می کنه، زیر پای مرد خدائی همچو پدر رالف می شینه بلکه از راه به درش کنه، به عنوان یک زن ناشزه منزل رو بی اذن شوهر ترک می کنه و دست آخر که پدر رالف را در آن سواحل زیبا با انواع حیله ها و چرب زبانی ها فریب می ده به او نمی گه از او فرزندی دارد. این ها همه نشان دهنده ی این است که ضعیفه ی فوق الذکر (با وجود همه ی جذابیت و این هائی که برای همه ی ما مردان دارد) شخصیت منفی فیلم می باشه و به هیچ وجه من الوجوه نمی تواند الگوی مناسبی برای خواهران هم وطن ما تلقی شود.

217317_47682.jpg

سومند این که پدر رالف بی چاره یک بار فریب خورد و یک عمر استغفار کرد، اما ای خانوم مگی! ای عامل استکبار! ای بی ناموس! تو برای این مملکت چه کردی؟ تو چه کردی برای باقیات صالحاتت چه کردی با اون پیرهن اشک رُز قشنگت. ای لخت شده در چشمه ها!
چهارمند این جانب با اعلام وفاداری مجدد به آرمان های از پیش اعلام شده، التزام عملی خود را به تشبه مترقی پدر رالف بودن در برهه ی حساس کنونی اعلام داشته و اعلام می کنم که فشارهای وارده را برای دست کشیدن از راه و طریقت خدا برنتافته و اگر مسئولین فکری به حال این اوضاع ننمایند بنده خود در یکی از این ایکس پارتی ها خویش را در میان عده ای مگی منفجر کرده و به فیض رفیع شهادت نائل خواهم آمد.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۴۰ :: Link :: Comments (6)

چهارشنبه، 12 دیماه 1386

دوباره

خب این مشکل یک هفته ای ما با ام تی حل شد انگار. من البته آخرش هم نفهمیدم مشکل از کجاست. مهندسین پرشین تولز یک جواب های دیپلم به بالائی داده اند که من سر در نیاوردم منظورشان دقیقاً چیست: »در مورد error در mt هم دیدم ظاهرا table مربوط به mt شما crash کرده بود که repair کردم. الان باید مشکلتون حل شده باشه.»
شما اگر فهمیدید خلاصه به ما هم بگوئید ترجمه ی لری این جمله چه می باشه. به هر حال دست شان درد نکند بابت این که مشکل ما را حل کردند و ممنون از شما که پی گیرانه هر روز سر زدید.
پ.ن: در این یک هفته که وبلاگ نداشتم واقعاً احساس خفگی می کردم. کلی حرف داشتم برای نوشتن که الان البته یادم رفته چی ها بوده. قضیه ی گفته بودم چو بیائی غم دل و این هاست. اما یک چیز هم به م ثابت شد و آن این که بر خلاف تصمیمی که این اواخر کم کم گرفته بودم، گمان نمی کنم هیچ وقت بتوانم وبلاگ نوشتن را ترک کنم، گرچه برخی وبلاگ نویسی را برای نویسنده ها همچو سَم می دانند.

پ.ن دوم: برف پشت پنجره! چرا بی کار نشسته ای؟ رد پاها را پاک کن.


علیرضا معتمدی :: صبح ۱۰:۳۸ :: Link :: Comments (7)
invisible