دوشنبه، 3 دیماه 1386

چرا می کشیم. چرا کشته می شویم


گفت و گویم را با کیومرث پوراحمد درباره ی فیلم اتوبوس شب در شماره ی 372 مجله ی فیلم (دی 86) بخوانید. مصاحبه ی جذاب و پر چالشی شده. گمانم یکی از بهترین گفت و گوهائی ست که انجام داده ام و به گفته ی خود پوراحمد متفاوت ترین مصاحبه ای ست که درباره ی فیلم آخرش انجام داده است.
این جا فقط لید مطلب را می آورم چون مصاحبه روی کاغذ خواندنی تر است.

kiumars%20poorahmad.JPG

شاید هم آن روز از دنده ی چپ بلند شده بودم، بعید نیست. اما برای به حرف آوردن آدمی مثل کیومرث پوراحمد که تا تحریکش نکنی به حرف نمی آید، مگر راهی به جز این همه مخالف خوانی هم هست؟ اتوبوس شب یکی از بهترین فیلم های جنگی این سال هاست ( گرچه ممکن است این ادعا از هیچ جای سئوالاتم در این گفت و گو برنیاید) و یکی از بحث انگیزترین آن ها هم هست به این دلیل ساده که با چراغ های خاموش وسعت نگرش به جنگ را در سینمای ما به شدت گسترش داده است. خیلی از این حرف ها گرچه قبلاً جسته و گریخته در فیلم های دیگران زده شده است اما برای نخستین بار در اتوبوس شب است که چنان واضح و روشن مبنای وجوه انسانی فیلم قرار می گیرند که گوئی این نگاه سرشار از ملاطفت و انسانیت از اول هم در سینمای جنگ ما وجود داشته است. برای همین بی راه نیست که یک آدم از دنده ی چپ برخاسته که حساسیت ویژه ای روی جنگ دارد، همه ی این دعواهای اغلب از زیر سبیل گذشته را این جا و در همین مصاحبه با کسی که اولین بار است یک فیلم جنگی می سازد مطرح کند. دلیل اش هم البته روشن است، گذشته از دیوار کوتاه پوراحمد، او آدم خوش سخنی ست و از آن مهم تر یکی از نمادهای سینمای ملی ما محسوب می شود، سینمای نحیف و اغلب مریض ملی، که از صدقه سر همین چهارپنج فیلمسازمان است که هنوز نفس می کشد.
این ها را محض تملق نگفتم چون باز که فیلم را می بینم، تکلیفم باش روشن نیست، از بسیاری اجزایش حرص می خورم و دندان قروچه می کنم اما به سکانس میدان مین که می رسم نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم و از سینما که بیرون می آیم عاشق فیلم شده ام! شاید اشکال از دنده ی چپم است که این روزها روی آن بیدار می شوم، شاید هم این حس سراسر متناقض اما دوست داشتنی تابعی باشد از احساسم به جنگ؛ عشق و نفرت به معنای باشکوه کلمه.


پی نوشت: این هم از سایت فصلنامه ی انگلیسی زبان فیلم اینترنشنال، از نشریات اقماری ماهنامه ی فیلم. سال ها بود به فکر راه انداختن سایت مجله بودیم که گویا بالاخره طلسم اش شکست. و به زودی سایت خود مجله را هم خواهید دید.

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۵۸ :: Link :: Comments (7)

رادیومرداد بالاخره بعد از مدت ها با شعری دیگر از کتاب سایه ات را قاب می گیرم به روز شد.
شما اصلاً یادتون بود من یک پادکست هم دارم؟ خودم که یادم رفته بود.

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۰۵ :: Link :: Comments (1)

پنجشنبه، 29 آذرماه 1386

- پدر رالف! من الان یه چند وقته با دوس پسرم به هم زدم. می خوام بیام پیش شما اعتراف کنم. برنامه تون چیه امشب؟
- برنامه ای ندارم
- چیزی از بیرون نمی خواین؟
- نه. فقط زود بیاین که به نماز صبح برسیم

پ.ن: تمامی وقایع این پست تخیلی بوده و هرگونه شباهت با وقایع و افراد حقیقی تکذیب می شود. این پست صرفاً جهت تنویر افکار عمومی و هشدار به نسل جوان به نگارش در آمده و مبین و زیر سئوال برنده ی پدر رالف بودن نگارنده نیست و نمی باشد.
پ.ن 2: امان از دست این "پدر رالف نما" ها
پ.ن 3: وارنینگ: تحقیقات نشان می دهد که صاحب این کیبورد تنها پدر رالف واقعی و اورجینال جهان اسلام و خاورمیانه می باشد. لطفاً در هنگام مصرف به برچسب هولوگرام توجه بفرمائید!

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۴۱ :: Link :: Comments (11)


وطن ام
جنگل لیمویی است در سينه ات

پ.ن: شاعرش کی بود؟

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۲۳ :: Link :: Comments (3)

- اخیراً مشاهده شده که برخی افراد سودجو از دور افتاده ترین شهرستان ها به تهران می آیند...
- شکر میون کلامتون. اصفهانی که نیستند این افراد؟
- اصفهان شهرستان نمی باشد.
- می فرمودید
- اخیراً مشاهده شده که برخی افراد سودجو از دور افتاده ترین شهرستان ها به تهران می آیند و الکی در ایستگاه صادقیه مترو سوار می شوند و در ایستگاه آخر (دانشگاه علم وصنعت) پیاده می شوند و می روند آن طرف ریل دوباره سوار می شوند که برگردند به ایستگاه صادقیه که دوباره سوار شوند. حکم شان چیست؟
- بازهم گیشنیز

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۰۹ :: Link :: Comments (3)

چهارشنبه، 28 آذرماه 1386


زنده باد مهرشاد کمیزی ی خوردنی.

34_860925_L600b.jpg

پی نوشت: یک خبر خیلی هیجان انگیز هم دارم که نمی توانم به کسی بگویم، لطفاً سئوال نفرمائید.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۷:۳۳ :: Link :: Comments (11)

دوشنبه، 26 آذرماه 1386


بوها که دروغ نمی گویند
حتا اگر تمام شب
باران باریده باشد
حتا اگر تمام شب نوشیده باشم
سیاه مست
چشم به راه تو
نشسته باشم.
بوی تو که یادم نمی رود
- همسایه ها اگر خواب باشند
شعرها اگر کثیف شده باشند
تو اگر زیر دوش آواز خوانده باشی
تمام شب،
باز
می گویم این بوی تو نیست
این که چسبیده این طور زیر گردنت
و پاک نمی شود
بعد از این همه سال!
نه بوها دروغ می گویند و
نه زخم ها خوب می شوند
وقتی یک نفرهی ایستاده باشد
توی خاطراتت
با موهای چتری
و راست راست
دروغکی
بگوید
دست هایت چه داغ است
پسرک ِ خوش صدای بی چتر
زیر این باران.

خاطره ها که دروغ نمی گویند.


علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۵۵ :: Link :: Comments (10)

شنبه، 24 آذرماه 1386


من از امشب پدررالف هستم، تو فیلم پرندگان خارزار. خلاص!

31408902.jpg

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۳۳ :: Link :: Comments (12)


به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بی کرانه را
جدی نگرفته ام
حتا عشق را.

حسین پناهی

henna.jpg

پی نوشت: عشق خر است.

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۲۸ :: Link :: Comments (1)


اینم از استقلالتون

1_8609230347_L600.jpg


علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۲۰ :: Link :: Comments (2)

پنجشنبه، 22 آذرماه 1386

دو شعر از سارای نا اصفهانی

1
می خوانم
-يک پارچه-
با گام رقص يخ ها در پارچ.
ترنم ترانه ام بر خشکی سرفه هايش نمی نشيند.
رويای قطب در جهنم جمجمه اش مي سوزد.
آب يخ مي خواهد.


2
خيس
ليز
چهار دست و پا
مي لولند در دل ام
دوقلو ها.

پی نوشت: این رفیق نادیده ی ما شاعر خوبی می شود. حالا ببینید.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۵۵ :: Link :: Comments (0)


حیف که باز برمی دارید به آدم اعتراض می کنید که چرا نزاکتو تو وبلاگت رعایت نمی کنی، وگرنه یه مطلبی رو می خواستم باتون درمیون بذارم. والله با این نوناتون!!

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۵۰ :: Link :: Comments (2)

دوشنبه، 19 آذرماه 1386

کومودور مون آمور!


321778_orig.jpg

عشق بچگی های ما 25 ساله شد. چه قدر زود گذشت واقعاً. آن روزها که اغلب شما یادتان نیست (چون بیش تر خوانندگان این جا اطفال معصوم هستند) هر کس کومودور داشت آخر بچه باحال بود و همه به حالش غبطه می خوردند. البته این کمی قبل از دنیای شگفت انگیز آتاری بود. یادش به خیر.
برای این که بفهمید چی به چی است یک نگاهی به این گزارش بکنید.
خدا وکیلی اگر خاطره ای چیزی ازش ندارید برندارید چرت و پرت بنویسید!!

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۰۸ :: Link :: Comments (15)

یکشنبه، 18 آذرماه 1386

تناسخ

این بار که به دنیا اومدم دلم می خواد سی و سه پل بشم. هزار سال دراز بکشم تو جام. زل بزنم به رودخونه، نه سردم بشه و نه عاشق بشم.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۴۱ :: Link :: Comments (7)


- بعد از اون همه آبرو داری کارت کشیده به معین گوش دادن؟
: آره دیگه.
- خب پس یه کم زیادش کن ببینیم چی می گه
معین: راستی چی شد چه جوری شد این جوری...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۰:۳۷ :: Link :: Comments (2)


بروید این جا و به بهترین کارگردان سینما رأی بدهید: با تقدیر از عالیجناب وودی آلن، حضرت برناردو برتولوچی دامت توفیقاته.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۷:۳۵ :: Link :: Comments (3)


- یه فیلمنامه می خوایم واسه تیزر پاپ کورن ... . پول خوبی هم می دیم.
: خب. عرض شود که
جنگل، روز، خارجی
فیلی در حال حرکت است. تارزان از بالای درختان سایه به سایه اش می آید. یک گوشه ی خلوت فیل می ایستد و خوب به اطراف نگاه می کند، کسی آن حوالی نیست. آرام می چُسد. چُس فیل به شکل حبابی به هوا می پرد، تارزان از بالای درختان فریاد زنان و آویخته از شاخه ی درختی می آید و چُس فیل را توی هوا می قاپد و توی دهان می گذارد. قطع به تصویر مبهوت فیل. قطع به چهره ی خندان تارزان. تصویر فیکس می شود.
صدای نریتور: این جوریشم خوش مزه ست
خوب بود؟
- تو چی فکر می کنی؟
: فکر می کنم خوب بود!

علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۴۳ :: Link :: Comments (6)

- می شه با من ازدواج کنی؟
: چرا؟
- کلاً!

علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۴۲ :: Link :: Comments (2)

جمعه، 16 آذرماه 1386

کازابلانکا بازی


- ده سال پیش تو کجا بودی؟ 16 آذر 1376
- داشتم مرد می شدم. تو چی کار می کردی؟
- من دندونامو ارتودنسی کرده بودم

etg.bmp

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۲۸ :: Link :: Comments (7)

سه شنبه، 13 آذرماه 1386

سعدی نامه

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم
نماز کردم و از بی خودی ندانستم
که در خیال تو عقدِ نماز چون بستم
نمازِ مست، شریعت روا نمی دارد
نماز من که پذیرد که روز و شب مستم؟
چنین که دست خیالت گرفت دامن ِ من
چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم
بکُش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست
که با وجود تو دعوی کند که من هستم

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۴۲ :: Link :: Comments (4)

برای احداث ایستگاه مترو جا قحطی ست


این هم از تئاتر شهر عزیزمان.
2.jpg
خب دیگه کدام تپه باقی مانده است؟

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۳۱ :: Link :: Comments (2)

دوشنبه، 12 آذرماه 1386

إيران عضو بمجلس التعاون الخليج ا.ل.ع.ر.ب.ی

1192352035.jpg

چوب حراج به هویت و خاک وطن برای بقا در قدرت. بی چاره ما، بی چاره وطن... وای وطن!
ایران به عضویت شورای همکاری خلیج ع.ر.ب.ی در آمد. مبارک باشد.
پ.ن اول: سند افتخار دولت مهرورزی را در سایت خود جناب رئیس جمهور در این جا ببینید.
پ.ن دوم: حتا اعراب هم نتوانسته اند شگفتی خود را از این اقدام دولت ایران پنهان کنند. الجزیره را ببینید
پ.ن.سوم: ...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۹:۵۱ :: Link :: Comments (7)

یکشنبه، 11 آذرماه 1386

پائیزانه


ماه پائیزی
روشن و درخشان -
برای همین این ها را می نویسم.
شیکی

شب پائیزی -
شادم
در تنهائی.
باشو


چه ستودنی ست کسی که نیندیشد:
»زندگی گذراست«
هنگام برجهیدن آذرخش
باشو


نور ماه بر درختان کاج (ذن هایکو) ترجمه ی نیکی کریمی
نشر چشمه 1385

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۴۴ :: Link :: Comments (4)
invisible