سه شنبه، 8 آبانماه 1386

پایان غم انگیز قیصر

و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا که نام کوچک من
آغاز می شود!

قیصر امین پور
1386-1338

aminpour.jpg

هر چه دارم با خودم می جنگم که باز از مرگ ننویسم دلم آرام نمی گیرد، می دانید، شاعران آبروی جهانند و قیصر آبروی شاعران بعد از انقلاب بود

و یک شعر دیگر از او که یگانه بود:

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۵۱ :: Link :: Comments (18)

میان پُست


- هیچ دختری ارزش اینو نداره که شصت گیگ اطلاعات رو به پاش بریزی!
پی نوشت: در راستای این که برای برخی از کاربران محترم شبکه ی جهانی این ترنت اون شبهه به وجود آمده بود که چی شد که لپ تاپ بنده با این میزان از نوشته و فیلم و عکس و این ها دار فانی را وداع گفت، عرض شد

پی نوشت دوم: درد مجبوری این ها را نوشتم، شما جدی نگیرید زیاد کامنت هم فرمایش نفرمائید؛ فعلاً تا سوژه ی قابل انتشاری پیدا کنم برای این جا و حالی برای نوشتن اش، شما به تصاویر کوتاهی که همکارانم تهیه کردن توجه بفرمائید!

kjg.bmp

پی نوشت دوم: زندگی
شاید
لبخند کودکی باشد
در فاصله ی شعف ناک ِ شاش
و پی پی!!

پی نوشت سوم: شمام به نظرم یه دعائی بکنید ما باز حوصله ی نوشتن پیدا کنیم


علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۵۸ :: Link :: Comments (2)

سه شنبه، 1 آبانماه 1386

انجیل به روایت بارنابا


حاج نادر» نام مردی ست که اگر نشناسيدش ممکن است به نظرتان انسان متناقضي برسد. مردی خوش قیافه و بسیار خوش لباس كه به رغم « ظاهر غربي» اش جزو مسلمانان متعصب و شايد اندكي تندرو به حساب بيايد. او در دهه ی 1960 برای زندگی و تحصیل به آمریکا رفت و به لطف خانواده ی سرشناس و ثروتمندش زندگی مرفه و آرامی داشت. او براي آموختن سينما به UCLA رفت و با جواناني از اديان مختلف روبه رو شد كه مدام درگير بحث هاي سياسي و ديني بودند. يكي از ماركس سخن مي گفت و يكي از هولوكاست، گروه هاي اجتماعي مختلف در جامعه ي آن روز آمريكا با شتاب در حال به وجود آمدن بودند كه هيچ كدام او را جذب نمي كردند. در حالي كه از تمام فروشگاه هاي صفحه فروشی قطعه ی هتل کالیفرنیای گروه ایگلز پخش می شد، نادر طالب زاده با اتومبيل كروكي اش به اين سو و آن سو مي رفت و ذهن اش پی به حقایق بزرگ تری مي برد. حقايقي كه زندگی آرام و بی دغدغه ای را که داشت به زودي دست خوش تغييرات بزرگي كرد. درست در آن سوی دنیا در موطن اش انقلابی بزرگ در حال اتفاق افتادن بود و او هم چو اغلب جوانان هم سن و سال اش، به وجد آمده از اندیشه ی تغییر جهان، همه چیز را در «سرزمین شیطان بزرگ» رها کرد و به کشورش بازگشت. كشوري كه انقلابش نه كمونيستي بود و نه روشنفكري، در ايران سال 1357 دومين حكومت مذهبي تاريخ معاصر جهان پا مي گرفت (نخستين حكومت ديني دنياي جديد به يك معنا رژيم اسرائيل بود كه نادر طالب زاده بعدها به يكي از سرسخت ترين سخنگويان مخالفش در ايران تبديل شد) . چندي بعد جنگ هم آغاز شد و او با تكيه بر تخصص و دانشي كه داشت دوربین به دست راهی جبهه ها شد. با آوینی رفاقت کرد و اندک اندک شد راوی رازهای جنگ. چهره اش هم به کمکش آمده بود. سیمای آرام و چشم های باهوش اش، بی درنگ هر مخاطبی را به تأمل وا می داشت. از کنار او به سادگی نمی شد گذشت. در آن سال های اول، سرگذشتش بیش تر به داستان های صدر اسلام شباهت داشت؛ جوانی از «سرزمین کفر» به گروه مؤمنان می پیوندد. گرچه « نادر» نه تنها تازه مؤمن نبود بلکه در ایمان خویش یافته ی قدیمی اش از بسیاری از ریاکاران بی مایه، مؤمن تر بود و ثابت قدم تر. به همین دلیل و به دلیل جاذبه های شخصیتی و توانائی هایش خیلی زود به صف اول معتمدین نظام پیوست.

این ها البته همه ی سرگذشت حاج نادر نیست، که اگر داستان اش در این جا تمام می شد، شده بود یکی از ده ها مدیر فرهنگی کشور و پس از جنگ نیز لابد راهی دیگر می پیمود و چون خیلی های دیگر از یک انقلابی دو آتشه به یک تکنوکرات مصلحت اندیش تبدیل می شد يا به يكي از همين «سوسياليست هاي تخيلي» جديد. اما او هنوز به آن چه که می خواست نرسیده بود. او از آن سوي دنيا نيامده بود كه در كشورش به مديريت و رياست برسد. او به دنبال ردپاي كسي بود كه مثل هيچ كس نباشد. به این ترتیب زلزله ی دوم زندگی حاج نادر از زمانی آغاز شد که رفته رفته دریافت بر اساس آموزه های ادیان مختلف، جهان با شتابی هراسناک به سوی انتها پیش می رود. «انتهای درک هستی آلوده ی زمین» و بازگشت مسیحای وعده داده شده. انقلاب ایران به نام امام غایب اش عجین شده بود و خود را مهیا کننده ی شرایط ظهور می دانست، در فلسطین نیز یهودیان در صدد تأسیس حکومتی در سرزمین موعود بودند تا جنگ آخر الزمان، آن گونه که در تورات آمده است، زمینه ی ظهور مسیحا را فراهم کند. در میان مسیحیان نیز گرایشات آخر الزمانی و پیش گوئی مردان انجیلی از نزدیک شدن روز بازگشت عیسی مسیح، پیروان بیش تری پیدا می کرد. در همین روزگار بود که طالب زاده ی مستند ساز، به کتابي شگفت انگیز و جنجالی دسترسی یافت. کتابی که با سکوت محض کلیسا مواجه شده بود و از آن پس نیز جز به انکار از آن یادی نشده بود: انجیل برنابا، حواری صدیق و شریف عیسی مسیح. انجیلی که مسلمانان معتقدند نزدیک ترین قرابت را با حوادث تاریخی دوران عیسای ناصری دارد، اما کلیسا آن را مثل ده ها انجیل دیگری که هر از گاه از گوشه ای از خاک سر برمی آورند تحریف شده می داند و همچنان تنها همان اناجیل چهارگانه ی قدیمی ( متا، مِرقُس، لوقا و یوحنا) را به رسمیت می شناسد. و انجیل سنت بارنابا را با وجود مقام قديسي كه دارد و از حواريون مهم عيسي مسيح محسوب مي شود، نوشته شده توسط مسلمانان می داند. کتابی که از بسیاری جهات شبیه به روایت مسلمانان از زندگی این پیامبر بزرگ خداوند است. به این ترتیب تلاش نادر طالب زاده برای به تصویر کشیدن این کتاب شگفت انگیز آغاز شد. و دو دهه طول کشید تا به سرانجام برسد. در این مدت او در کنار دوستان و همراهانش بیش تر خواند و بیش تر یاد گرفت و بیش تر تلاش کرد و هرگز از تلاش دست نکشید. نه آن زمان که با مستند درخشانش از جنگ بوسنی (خنجر و شقایق) موقعیت ممتازی در عرصه ی مستند سازی به دست آورد فراموش کرد که «رسالتش» چیست و نه هنگامی که اولین تلاش هایش برای ساختن فیلم از انجیل بارنابا با ناکامی مواجه شد.
زمستان سال 1379، زماني كه طرح ساخت سريال بشير احمد، بشارت منجي بعدي و مسيح فعلي در تلويزيون تصويب شد، من با معرفي دوستي به عنوان يكي از نامزدهاي بازي در نقش مسيح ( آن روزها كه هنوز تناسب اندام یکی از صفت هایم بود!) وارد دفتر طالب زاده شدم. او البته پيش از من انتخاب بهتري كرده بود و مي دانست مسيح اش همان جواني ست كه سال ها خيابان ها را گز كرده و در خيابان هاي پترزبورگ و مسکو (محل خدمتش) از مقابل مردماني كه با ديدن اش صليب مي كشيده اند عبور كرده و كارش را رها كرده و آمده تا در نقش مسيح ظاهر شود و به آرزوي ديرينه اش دست يابد. با این وجود حاج نادر از من خواست تا در نقش بارنابايش بازي كنم. نقشي كه معلوم نبود دست آخر به چه سر نوشتي دچار خواهد شد. اين ها برايم مهم نبود، ريسك كردم و وارد پروژه اي شدم كه مسيح اش بازيگران نقش حواريون را از درون خانقاه ها و مسجد جمكران يافته بود و اطراف خود گِرد آورده بود.
امروز 7 سال از آن روزها می گذرد و من با وجود علاقه ی عمیقم به حاج نادر و حسین بهزاد (فیلم نامه نویس کار و مردی بی نظیر و یگانه) در اين گپ و گفت ِ دَمِ افطار، سعي كردم جانب بي جانبي را بگيرم و علاقه اي را كه به او دارم بروز ندهم، با اين وجود مي دانم كه اين يك گفت و گوي انتقادي نيست و بيش تر محملي ست براي آشنايي بيش تر با مردي كه از بيان عقايدش در هيچ جا ابايي ندارد، چه آن رسانه شبكه ي لس آنجلسي طپش باشد چه شبكه هاي داخلي و شبكه ي PRESS TV و چه ماهنامه ي سينمائي فيلم كه تا كنون هيچ گفت و گوئي از نادر طالب زاده در آن منتشر نشده است.


168.jpg
با امیر رهبری (بازیگر نقش متا) و احمد سلیمان نیا (بازیگر نقش عیسا) پشت صحنه ی فیلم مسیح
منجیل- عکس از هادی بهزادی


گفت و گویم را با نادر طالب زاده کارگردان فیلم مسیح در شماره ی آخر ماهنامه ی فیلم (369- آبان 1386) بخوانید

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۲۸ :: Link :: Comments (15)

فریدون گله دو ساله شد

... اين‌ها را روزي مي‌نويسم و قصه‌اش را جايي تمام مي‌كنم كه صبح روز سي‌ام مهر، ساعت هفت، شوكت خانم زير باراني ريز وارد ويلا مي‌شود. اول در مي‌زند، كسي جواب نمي‌دهد. با كليد خودش در را مي‌گشايد و وارد مي‌شود. ميان سرسرا، «آقاي دكتر» ديگر راه نمي‌رود. حوله بر دوش، با موهاي خيس، روي زمين افتاده است و مُرده است. و من و صابر... صابر... راستي فريدون خان! فاميل صابر را هيچ‌وقت به‌م نگفتيد. پس چه‌طوري مي‌خواهيد براي‌تان پيدايش كنم؟
(بخشی از یک داستان)

goleh3.jpg height="206" />

شد دو سال، می بینید؟ دلم برای خنده های از ته دلت تان تنگ شده، برای جدیت تان، به فکر رفتن تان، زیر باران ریز یک ریز تند تند راه رفتن تان، سیگار شیراز کشیدن تان و با خودتان حرف زدن... دلم خلاصه خیلی برای تان تنگ شده؛ به رسول و به مادرم سلام مرا برسانید و بگوئید زیاد طول نمی کشد، بگوئید دارم می آیم، با تمام اشتیاقم ... مرگ تولد دوباره ای ست، این را خودتان می گفتید

علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۰۴ :: Link :: Comments (2)

پنجشنبه، 26 مهرماه 1386


tangerine2b.jpg

پائیز
نارنگی ست


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۴۱ :: Link :: Comments (14)

شنبه، 21 مهرماه 1386

بهترین سال


این هم عکسی از هانیه توسلی به بهانه ی درخشش اش در سریال میوه ی ممنوعه. حیف فقط که هاردم سوخت وگرنه عکس جالب تری می گذاشتم که به درد نشریات زرد هم بخورد.
log.JPG
جای خوشحالی ست که سریالی چنین با کیفیت از تلویزیون قحطی زده ی ما پخش می شود. فیلمنامه ی خوب. دیالوگ های عالی. و بازی های درخشان علی نصیریان و امیر جعفری. تصویر برداری فوق العاده ی رفیق جان مان افشین احمدی و بالاخره کارگردانی سنجیده و خوش ریتم حسن فتحی که همچنان جزو بهترین هاست. خسته نباشید خلاصه رفقا


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۷:۵۲ :: Link :: Comments (18)

شنبه، 14 مهرماه 1386

و خدا مرد را...

«حوصله دختر مختر ندارم. اونم از نوع روشنفکر یا تحصیل کرده ی شهری ی گُه گیجش.
می خوام برم ده. یه دختر دهاتی بگیرم با ممه های خیلی خیلی گُنده که بوی گوسفند و پشکل و علف بده و من شب به شب سرمو فرو کنم بینشون و کتاب بخونم. یا با خودم حرف بزنم. اون صبح به صبح بره گوسفندا رو بدوشه شیر تازه بیاره برام و من نخورم. بگم من شیر دوست ندارم، مگه نمی دونی؟
و اون باز فرداش ورداره برام شیر تازه بیاره، تو پیاله ی سفال آبی.
سر یه سال هم دو تا بچه برام بزاد. یه خونواده ی بزرگ خوش بخت بشیم. شب جمعه به شب جمعه هم بریم عروسی تو بالا دست یا پائین دست ِ ده. با هم محلی برقصیم و اون لباس رنگ رنگی بپوشه. شاد باشه. موهاشو ببافه از دو طرف بریزه رو شونه هاش. یه ماتیک محو هم بیش تر نزنه و تا خود صبح برقصه. قول می دم کتکش نزنم. ای خدا....»

107.jpg

و این صحنه هائی بود از کتاب دُن نا آرام
نوشته نشده توسط میخائیل شولوخف
پی نوشت اش را شما بنویسید.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۲۱ :: Link :: Comments (22)

چهارشنبه، 11 مهرماه 1386

دلتنگی

تازه فهمیدم این شب ها چه مرگم است. چه دلم تنگ شده برات، چه بغضی داشتم این چند شب قدر. تو که نباشی دنیا حقیقتاً چیزی کم دارد. با دوستی صحبتت بود، جمله ی فروغ را درباره ت به کار برد: کسی که مثل هیچ کس نیست. و تو از معدود آدم هائی هستی که شبیه به هیچ کس نبودی. می دانی که این را واقعاً می گویم. حالا که مرده ای که دیگر تعارفی بات ندارم. خلاصه ما را یادت نرود. تو هم وقت قرآن سر گرفتن دعای مان کن که وقتی مردیم ما هم همان حوالی خودت باشیم. خوش باشیم با هم، مثل همین روزهای آخر...

16_8512160339_L600.jpg


پ.ن اول: رضا استادی در وبلاگش گفت و گوئی خیالی با رسول ملاقلی پور گذاشته که حقیقتاً تکان دهنده است. بعد از خواندن این نوشته احساس کردم خود رسول ملاقلی پور است که دارد با ما حرف می زند. این همان رسول نازنینی ست که ما می شناختیم. ممنون رضای عزیز. خیلی ممنون.
گفت و گو را این جا بخوانید.
پ.ن دوم: این پست خیلی آشفته و پراکنده شد. ببخشید، زیاد روی فرم نیستم. گرچه بُرد دلچسب امشب سپاهان مقابل الوحده کمی خُلقم را باز کرده...

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۴۶ :: Link :: Comments (6)
invisible