جمعه، 6 مهرماه 1386

بسته ی فرهنگی هفته

چند پیشنهاد فرهنگی دارم برای تان، زود می نویسم و می روم، الباقی اش با خودتان.
اول: این شماره ی آخر مجله ی فیلم را از دست ندهید که کلی مطلب خواندنی و جذاب دارد از دو بخش فوق جذاب در مباحث تئوریک گرفته که یکی آغاز انتشار کتاب جذاب فیلسوف در انتهای عالم (تشریح فلسفه از طریق فیلم های علمی خیالی) نوشته ی مارک رولندز به ترجمه ی خواندنی شهزاد رحمتی ست تا مقاله ی خواندنی ایرج کریمی (که پس از مدت ها صفحه ی جذابش مباحث تئوریک را راه انداخته) که در آن به مبحث ریشه دار تفاوت نظر تا عمل در جوامع روشنفکری می پردازد و در نهایت گریزی به نسبت ادبیات و سینما می زند. ایرج در شماره ی قبلی مجله (367-فوق العاده ی تابستان) هم مقاله ی بسیار زیبا و خواندنی ای نوشته بود در بخش از چشم سینما که این بار به کتاب بی نظیر هنر سیر و سفر نوشته ی آلن دوباتن از منظری متفاوت می پردازد. امیر قادری هم در همین شماره ی آخری سراغ دو فیلم از فیلمساز عجیب آمریکائی ریچارد لینکلیتر به نام های پویش در تاریکی و ملت غذای آماده رفته است که طبق معمول اغلب کارهای امیر مجموعه ای جذاب و خواندنی از کار در آمده است.
دوم: رفتم نمایش کوارتت کار امیررضا کوهستانی کارگردان خوش قریحه و جوان را در تالار مولوی دیدم. آتیلا پسیانی، حسن معجونی، باران کوثری و مهین صدری (که متن را هم به اتفاق کوهستانی با هم نوشته اند) در این نمایش بازی می کنند. من اصولاً کارهای کوهستانی را دوست دارم اما راستش این یکی اصلاً به دلم ننشست. یک کار تکراری و فاقد جذابیت و کسالت بار که اگر نبود بازی خوب بازیگرها لابد همان اول کار سالن را ترک کرده بودم. این که آدم ها بنشینند پشت به هم و رو به تماشاگر حرف بزنند و لابه لاش تصاویر بی منطقی از مناظر طبیعی در مانیتورهای مدار بسته پخش شود اصولاً از نظر من دیگر خیلی کم جان و مسخره است. اما کوارتت به هر حال طرفدارانی دارد و به یک بار دیدن اش هم می ارزد. تالار مولوی ساعت 8 شب.
.
ddddddddddddddd.jpg
باران کوثری در نمایش کوارتت. عکس از یلدا ذبیحی سایت سینمای ما

سوم: راستش خیلی وقت است که می خواهم درباره ی مجله ی خوب هفت (که شکر خدا مدتی ست منظم تر از همیشه روی دکه می آید و جایش را هم بین قشر مخاطب تولیدات فرهنگی باز کرده) چیزی بنویسم و هربار نشده اما این بار جدال های قلمی وودی آلن و اسکورسیزی و روزنبام و ابرت و بوردول درباره ی برگمان و آنتونیونی آن قدر خواندنی و جذاب بودند که دریغم آمد آن را از دست بدهید.همچنین مطالبی درباره ی مجسمه های لوئیز بورژوا . آس این شماره هم که حمید صدر تهیه کرده مجموعه ای ست بسیار خواندنی درباره ی فارست ویتاکر بازیگری که از گوست داگ به بعد شد هنرپیشه ی محبوب همه مان.
راستی ورودی صفحات اصلی این شماره ی مجله ی هفت سه شعر بسیار زیباست از سوفیا مسافر. سوفیا را که می شناسید؟ رفیق خودمان که از چند وقت پیش در این وبلاگ حضور پر باری دارد و اولین بار هم نوشته ای از او را در صفحات همین وبلاگ خواندید درباره ی برناردو برتولوچی. سوفیا هم اگر شعری را که به دلایل ممیزی امکان انتشار در مجله ی هفت نداشته بفرستد همین جا برای تان می گذارم بخوانید

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۵۸ :: Link :: Comments (15)

سه شنبه، 3 مهرماه 1386


«ديشب تا خود صبح دستهاش رو توي دستم گرفته بودم و مي بوسيدم. بوش مي کردم و انگار سعي داشتم تمام وجودم رو از باقي مونده هاش پر کنم وشايد هم که دنبال ذخيره ای مي گشتم برای به قول خودش "روز مبادا". دیشب دکتر به من گفت که هر آنچه از دستشان بر مي آمده انجام دادند و ديگر کاري نمانده که در بيمارستان بشود براي او کرد. و بهتر است که او را به خانه ببريم. حالا من ماندم با مادري که به نرمي ابرهاي آسمان توي آغوشم سر مي خورد و با صداي قربان صدقه رفتن هاي من به درد چيره مي شود. و آخرين خاطره اي که برام ميگذارد چيزي نيست جز ني ني چشمان معصومش که چون کودکان نابالغ 4-5 ساله وجودم را تا خود صبح در آغوش مي کشد چرا که ديگر تواني در دستانش نيست تا بازوهايش را به دور گردنم حلقه کند و بازي دوران کودکيم را تکرار. آنگاه که محکم گردنش را مي فشردم و خود را از تابي بنام مادر آويزان ميکردم. دلم بدطورهواي آنروزها را کرده»

6738xao.jpg

پی نوشت: دوست عزیز امیدوارم مرا ببخشی، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و این نوشته را این جا نگذارم. فقط خواستم بگویم این ها نوشته های آدمی ست که مادرش به دعای ما نیاز دارد برای فراموش کردن درد. و من امروز فقط برای تو دعا کردم و برای مادرت که هنوز دست های مهربان اش هست. از این بابت به تو غبطه می خورم.
پی نوشت دوم: کامنت های این پست تعطیل است

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۴۲ :: Link :: Comments (0)

جمعه، 30 شهریورماه 1386

تجدید چاپ در زیر زمین

سال 1371 یکی از بهترین کتاب های سینمائی همه ی عمر بسیاری از خوره های کتاب و فیلم توسط انتشارات مهجور و نه چندان نام آشنای هوش و ابتکار با طراحی ی جلدی در حد افتضاح منتشر شد: با آخرین نفس هایم (خاطرات لوئیس بونوئل)
کتابی بی نهایت جذاب و خواندنی که به قول خود بونوئل در توضیح ابتدای کتاب « پس از گفتگوهای طولانی با ژان کلودکریر، او با وفاداری کامل به همه ی گفته هایم به من کمک کرد تا این کتاب را بنویسم.» پس گذشته از خاطرات شگفت انگیز و سرگذشت پر فراز و نشیب و اعتقادات عجیب و بینش بدیع و جهان بینی تکان دهنده ی خود بونوئل بخشی از خواندنی بودن کتاب را هم باید به حساب کریر گذاشت که نویسنده ی طراز اولی ست.
اگر مثل سال های اخیر من اهل خط کشیدن زیر جملات زیبا و نگاه ها و دریچه های تازه کشف شده در کتاب های مورد علاقه تان باشید، با آخرین نفس هایم سرشار از چنین جملاتی ست (البته کتاب خوان های حرفه ای می دانند که منظور من از این جملات مطلقاً جملات قصار اس ام اسی نیست). خیلی از شما لابد در همه ی این سال ها از دوست آشنا زیاد تعریف این کتاب را شنیده اید یا برای تان ماجراهای با نمک و غافلگیر کننده ی آن را لابد بارها تعریف کرده اند. مثلاً این جمله ی معروف که امروزه به ضرب المثل تبدیل شده است از این کتاب نقل شده: «آسان ترین کار دنیا ترک کردن سیگار است؛ چون من تا حالا هزار بار این کار را کرده ام!»
از کسی که رفقای جان در یک قالبش سالوادور دالی و گارسیا لورکا بوده اند و جزو دیوانگان جنبش دادائیسم بوده و از پایه گذاران مکتب سوررئالیسم به حساب می آید و عجیب ترین فیلم های صدسال اول سینمای جهان را ساخته است، چیزی کم تر از این کتاب واقعاً مقدس هم انتظار نمی رود.
مترجم کتاب علی امینی نجفی ست که به جز این کتاب من جای دیگری اسمش را ندیده ام، با این وجود تا آن جا که یادم است (ده سالی هست که کتاب را دیگر نخوانده ام) ترجمه ای روان و فارسی خوبی دارد، که البته بخشی از آن را هم می شود بابت حضور مرحوم محمد پوینده به عنوان ویراستار دانست.
بگذریم از این که ناشر کتاب که در مقدمه اش خاطرات بونوئل را با « گزارشاتی از مراکز بازپروری و اعتراف بزهکاری در دادگاه های جنائی» مقایسه کرده و به « پدران و مادران ِ حال و آینده و کلیه ی مربیانی که به نحوی از انحاء در تعلیم و تربیت فرزندان این مرز و بوم نقشی دارند» توصیه می کند « با دیدگاه های محققانه و مسئولانه این کتاب را بخوانید و موارد مثبت آن را برای شکوفائی نونهالان کشور به کار ببندید» و در جاهای دیگر از «دوستان ناباب» و چشیدن «طعم گناه» حرف زده و هدف از انتشار کتاب را «هشداری» دانسته به « آنان که به سلامت مردم کشورمان عشق می ورزند و سعادت و تعالی آنانرا خواهانند» و دست آخر این شعر حافظ را نقل کرده که : « من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود - آدم آورد در این دِیر خراب آبادم» هدفش از این گَل ِ هم کردن این مزخرفات واقعاً اعتقاد قلبی و سطح ادراکش بوده یا می خواسته با این قبیل شعار دادن ها مجوز کتاب را بگیرد؛ اما کتاب حقیقتاً خود آموزی ست از انواع لهو و لعب و اصلاً به همین دلیل است که از آن به بعد دیگر هرگز اجازه ی تجدید چاپ نیافته و نسخه های دست دوم اش در بازار سیاه با قیمت های گزاف خرید و فروش می شود.

fgtt.jpg
روی جلد چاپ زیر زمینی کتاب گرچه چندان چشمگیر نیست اما از چاپ اصلی اش خیلی بهتر است.

این کتاب مقدس را هشت سال پیش به رفیقی که در اولین جلسه ی آشنائی مان پس از شنیدن تعاریف من از این کتاب به وجد آمده بود در عین خریت قرض دادم و تاکنون نه تنها آن را نتوانسته ام پس بگیرم بلکه جناب قرض گیرنده هم آن را نخوانده و معلوم نیست اصلاً چه بلائی بر سرش آورده است. خواننده ی محترم! عاجزانه از شما تقاضا دارد به هیچ وجه من الوجه به افراد بیگانه و فاقد صلاحیت، کتاب ها و فیلم های عزیز جان تان را قرض ندهید؛ ولو به قیمت به هم خوردن رفاقتتان تمام شود. به جهنم. چیزی که زیاد است رفیق، کتاب و فیلم خوب را در لحظات نیاز از کدام جهنم دره ای می خواهید پیدا کنید؟
همه ی این ها را نوشتم تا بگویم اخیراً شبکه ی زیر زمینی توزیع کتاب های نایاب - که برخلاف سایر شبکه های زیر زمینی کشور کاری خدا پسندانه و به شدت فرهنگی انجام می دهند و کارشان به هیچ وجه لطمه به کسی نیست و بر عکس به کسانی که کتاب هائی از این دست را نخوانده اند کمک می کند که راحت تر به آن ها دسترسی پیدا کنند – رأساً اقدام به تجدید نشر این کتاب کرده است و حتا برخلاف روال معمول پشتِ جلد تازه ای برای آن طراحی کرده است (بس که طرح جلد قبلی نکبت بود!) با جلد گالینگور ده هزار تومان و جلد شومیز هفت هزار تومان. رفقا این را جدی می گویم، اگر هر کدام از شما این کتاب را نخوانده اید شک نکنید که یکی از بزرگ ترین لذت های زندگی تان را از دست داده اید. حتا اگر همین حالا دست از هر چیز بکشید و پای پیاده راه بیفتید به پیدا کردن آن در بساط دست دوم فروشی های جلوی دانشگاه، باز هم دیر است. باور بفرمائید!


علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۲۵ :: Link :: Comments (13)

دوشنبه، 26 شهریورماه 1386

ترنج و گوگل و باقی قضایا

جل الخالق! لابد من اشتباه می کنم. مگه چنین چیزی می شه؟ شما هم امتحان کنید و این جا را کلیک کنید .
خب، فیلطر است؟ یا من دیوانه شده ام؟ یا قرار است از این به بعد برای چک کردن ایمیل های مان هم از فیلطر شیکون استفاده کنیم؟
امیدوارم این فقط یک اشتباه سهوی باشد و به زودی رفع شود.
فردا نوشت: خب ظاهراً اشتباهی پیش آمده بود و حالا رفع شده. اما برای این که بفهمید دیشب که شما خواب بودید چه افتضاحی پیش آمده بود بهتر است در بالاترین نگاهی به بخش موضوعات داغ بیندازید...

Toranj-CD.jpg

آلبوم ترنج محسن نامجو با کیفیت خیلی خوب و تنظیمات جدید منتشر شده است. شاید تنظیم تازه ی بعضی قطعات را نپسندید اما زلف بر باد مده (که به نظر من بهترین کار نامجو ست) با تنظیم جدیدش صد برابر اثر گذاری و زیبائی بیش تری پیدا کرده. من که هر روز قبل از افطار با صدای بلند گوش اش می دهم.
اما از همه ی این ها گذشته به نظر من بر هر فردی از ابناء بشر که در این یک سال آهنگ های محسن نامجو را کپی کرده و گوش داده واجب و لازم است که حتا اگر از این آلبوم خوش اش نیاید پول بدهد و آن را بخرد. این طوری شاید بتوانیم بخشی از ضرر مالی هنگفتی را که به او زده ایم جبران کنیم. دو سه هزار تومان برای اغلب ما پولی نیست اما روی هم که جمع بشود... خودتان می دانید دیگر. ضمن این که با خریدن این آلبوم می توانیم نشان بدهیم که چه قدر مخاطبان موسیقی متفاوت و پیش رو تعدادشان در این مملکت زیاد است و این ها...

پس ِ پی نوشت: ای بابا! من باز آمدم ابرو بر دارم... این کامنت ها همه ش باز پاک شد. شرمنده به خدا!

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۳:۵۴ :: Link :: Comments (10)

چهارشنبه، 21 شهریورماه 1386

از همین حوالی...

یک - هستم. همین حوالی هستم. حالم خوش است. شکر. دارم فیلم می بینم، کتاب می خوانم، به عیادت مریض می روم و عزیزان عزیز از دست داده را تسلا می دهم. یک سبکی و رخوتِ توأم با انتظار. انتظار چی و کی اش را نمی دانم. منتظرم اما.
دو- دیدن فیلم سقوط (DOWNFALL) تجربه ی غریبی ست. فیلم آخرین روزهای زندگی آدولف هیتلر را به تصویر می کشد و به لطف بازی درخشان برونو گانز در نقش هیتلر، جنگ جهانی دوم را از زاویه ای دیگر نشان می دهد. اغلب صحنه های فیلم در پناهگاه زیر زمینی ی فرماندهان ارتش نازی می گذرد و ما رفته رفته غافل از پنجاه و چند میلیون انسانی که بیرون از این زیر زمین کشته شده اند، غرق می شویم در دنیای پیشوائی با سلوکی فرعونی و خیل فدائیان و عاشقان و سینه چاکانی که به پایش می افتند به زاری تا برلین را ترک کند. اگر کشتار و قتل عام انسان های بی گناه و تصویر کردن انواع تکه تکه شدن ها و شکنجه و کوره های سوزاندن اجساد و اتاق های گاز تصاویر مرسوم فیلم هائی ست که درباره ی جنگ دوم جهانی و جنایات نازی ها ساخته شده است؛ در این فیلم اما شاهد تصاویر بی شماری از خود کشی ی نازی های به ته خط رسیده خواهید بود. از خود کشی ی رایش و همسرش اوا گرفته تا خودکشی خانوادگی هِر، وزیر وفادار هیتلر (کسی که ما او را به جهت نام دو حرفی اش از شرح جدول روزنامه هامان می شناسیم!). سقوط از این جهات فیلمی ست که به یک بار دیدن اش می ارزد.

gollen%20flower%20%281%29.jpg

سه- یک «محموله» فیلم فوق العاده عالی شامل پنجاه شصت فیلم جدید و قدیمی خریده ام که چند روزی ست دارم باشان حسابی خوش می گذرانم و این جا هم گاهی به بعضی شان اشاره می کنم. از جمله یکی هم نفرین گل طلائی که جشنواره ای ست از رنگ های طلائی با قاب بندی های همیشه زیبا و حرکت دوربین هایی که ژانگ ییمو در اغلب فیلم هایش دلبستگی اش را به آن ها نشان داده است. فیلم سرگرم کننده و مهیج و گاهی غافلگیر کننده ای ست. می شد صفت خوب را هم درباره اش به کار برد اگر این جلوه های ویژه ی ابتدائی فیلم در پلان سکانس های فراوان کامپیوتری اش این قدر توی ذوق نمی زد. عجیب است برام، آسان ترین کار در ویژوال افکت ساختن پس زمینه و ایجاد در و دیوار و تکرار آدم هاست، اما در سراسر فیلم هرجا کارگردان هوس کرده است که تماشاگر را با نماهای هوائی حرکتی خود و نشان دادن انبوه جنگاوران چینی ذوق مرگ کند، بدجوری توی ذوق آدم می خورد. البته یک بخشی از این مشکل به رنگ های زیادی فانتزی فیلم برمی گردد. کلاً زلم زیمبو بازی و رنگ های شاد و گرمی که در قصر امپراطور می بینیم باعث شده که همه چیز آن قدر شارپ باشد که کلک های کامپیوتر خیلی خیلی به چشم بیاید. به هر حال فیلمه هیچی نباشد فیلمی از ژانگ ییمو است و یک عالمه میزانسن تماشائی و - برای ما جماعت سینمایی_ آموزنده دارد.

پی نوشتی با تأخیر: نمی دانم چرا این جوری شد در این پست، ژانگ ییمو را به اشتباه نوشته بودم چن کایگه و اسم فیلم را هم که اشتباه نوشته بودم. اشتباه غیر قابل بخششی ست، شما اما به بزرگی خودتان ببخشید
.
چهار - این فیلم IRREVERSIBEL یا به قول مجید اسلامی ریورس ناپذیر را دوباره بعد از چند سال دیدم؛ آن هم فقط محض خاطر توصیه ی مجید که در شماره ی آخر مجله ی هفت اشاره ای به این فیلم و دشمنی قدیمی اش با آن کرده و گفته اخیراً با هر مصیبتی بوده فیلم را دیده و حالا از آن خیلی هم خوشش می آید. خب من هم با هر مصیبتی بود فیلم را تحمل کردم اما اصلاً نتوانستم خودم را راضی کنم که از آن خوشم بیاید. البته آن چیزهائی که اسلامی توی مطلبش نوشته از جمله ریورس ناپذیر بودن فیلم و رستگاری و آرامش چپکی تماشاگر و سیر حرکت او برعکس شخصیت های خشن و دیوانه ی فیلم، ایده های فوق العاده و شاهکاری هستند. اما چیزی که آدم را آزار می دهد این فرم افراطی دوربین رودست فیلم و تکان های دیوانه کننده اش است. واقعاً نمی فهمم دلیل این همه افراط خودنمایانه جز به رخ کشیدن ژست متفاوت بودن فیلم از سوی کارگردان اش، چه الزام فرمی دیگری دارد؟ بی چاره آن ها که فیلم را با این تکان ها و حرکت های سرگیجه آور توی سینما و روی پرده ی به آن گُندگی دیده اند!

پنج- خب ماه رمضان هم دارد می رسد و برخلاف سال های قبل هیچ حس و حال همیشگی را ندارم. البته دلیل اش را می دانم. به هر حال به زودی، در اولین فرصتی که حس ماه رمضان به م دست بدهد خبرتان می کنم!
پی نوشت سال 86: پیروزی های پیاپی پرسپولیس مبارک تان باشد رفقا. ما که کیف مان کوک است حسابی.

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۳۶ :: Link :: Comments (15)

جمعه، 16 شهریورماه 1386

اسلحه در بند عقل

نویسنده ی میهمان: محمد رضا بزمشاهی

هشتم سپتامبر، چند روز پیش از روزی که تاریخ معاصر را دوپاره کرد، در کوه های شمال افغانستان احمدشاه مسعود در توطئه ای مرموز به قتل رسید. روشنفکری که هیچ شباهت به مردان مشابه اش در تاریخ نداشت. نه هم چو چه ی قهرمان، آمریکای لاتین وطن اش بود و نه هم چو مشابهان هم زبان اش در اندیشه ی تشکیل حکومتی آرمانی بود. مسعود، مردی که پشت ماشین اش به جای تفنگ و باروت (که در کوه های نا امن افغانستان لابد بیش تر به کارش می آمد) کتاب حمل می کرد تنها به آزادی می اندیشید. به افسانه ی دور از دسترس آزادی. آزادی که معانی مختلفی دارد و یکیش رهانیدی وطن از چنگ تفکر طالبان است...
مسعود را بسیار عزیز می دارم. برای بیش تر دانستن درباره اش این جا را ببینید. من هم از رفیق شفیق ام محمدرضا بزمشاهی خواستم که چیزی درباره ی مسعود بنویسد. و انصافاً هم خوب نوشت این دومین نویسنده ی میهمان وبلاگ من
.

shahmasuod33.png

امسال ششمين سالگرد شهادت شير دره پنجشير است آيا تاكنون با خود انديشيده ايم چرا او را دوست داريم وجه امتياز او از
ديگران چيست؟ اگر او را يك فرمانده نظامي توانا ميدانيم فرماندهان ديگري نيز بوده اند كه شايد شجاعت بيشتري داشته اند و به راستي شجاعت احمدشاه مسعود چه مشكلي از امروز ما حل ميكند؟ او تنها فرمانده مبارز در جهان سوم نبود پس به راستي امتياز او چيست؟ با نگاهي به شخصيت وي متوجه ميشويم او قبل از نظامي بودن يك انديشمندد بود كسي بود كه انديشه اش بر سلاحش حكمراني ميكرد احمدشاه مسعود در عطش قدرت نسوخت و سلاح خود را براي انتقام از مردم بكار نگرفت او و حكمتيار هردو نظاميان كارآزموده بودند اما حكمتيار زماني كه از قدرت ناكام شد موشكهاي خود را به سوي كابل نشانه گيري كرد چرا كه مهمتر از همه چيز براي او قدرت بود نه ارامش مردم، اما مسعود سلاح را به عنوان امري اضطراري و فقط براي دفاع از كشور ميدانست ميگويند نواب صفوي در مصر با ياسر عرفات مواجه شده و به او عتاب كرده كه چرا در زماني كه كشور تو در اشغال است تو مشغول درس خواندن هستي؟ البته نگارنده نميداند كه آيا عرفات اين سخن نواب را مورد توجه قرار داده است يا نه اما مشكل بزرگ جوامع جهان سوم اين است كه برخي افراد قبل از آنكه شاكله فكري مناسبي داشته باشند اسلحه به دست ميگيرند يكي از مصاديق اين موضوع شخص نواب بود كه با تحصيلات اندك حوزوي سلاح به دست گرفت و با تكفير مخالفين خود با آنان برخورد كرد اما مسعود هيچگاه كسي را تكفير نكرد و هيچگاه براي زندگي خصوصي مردم تعيين تكليف نكرد و به فكر اشغال پستهاي سياسي نبود و اين مهمترين وجه تمايز او از ساير نظاميان است.
شايد بتوان نمونه مشابه مسعود را در كشور خود دكتر چمران بدانيم او نيز ابتدا شخصيت فكري خود را شكل داد و سپس به تحصيلات عاليه پرداخت آنگاه با بصيرت و به حس ضرورت سلاح به دست گرفت.
شهادت مسعود نيز براي ما عبرت آموز است او نه در ميدان جنگ بلكه با خدعه مدعيان اسلام و ستيز با دشمنان اسلام به شهادت رسيد مقايسه مسعود و بن لادن -گرچه جفا به مسعود است- نشان از دو تفكر و شيوه عمل در جهان اسلام ميدهد يكي سلاح خود را فقط براي مردم و دفاع از مردم به كار ميبرد و ديگري با وجود ادعاي مقابله با دشمنان اسلام همه عمليات خود را عليه افراد بيگناه و غير نظامي انجام داده است. گرچه مسعود شاهد آزادي افغانستان و نابودي حكومت طالبان نبود اما منطق فكري او يعني در بند كردن اسلحه با سلاح تعقل ميتواند حلال بسياري از مشكلات امروز افغانستان و ديگر كشورهاي جهان سوم و از جمله كشور ما باشد.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۱۱:۲۲ :: Link :: Comments (3)

دوشنبه، 12 شهریورماه 1386

بگو مگوی گل آقائی

سایت گل آقا به مناسبت سومین سال آغاز به کارش و شصت و ششمین سال تولد زنده یاد کیومرث صابری در بگو مگوی وبلاگی اش از من هم دعوت کرده است تا به چهار سئوالش پاسخ بگویم. برخلاف بگو مگوی پارسالی که درباره ی جشنواره ی فجر بود و ازش چندان راضی نبودم، جواب های امسالی ام بد نشده از نظر خودم. بخوانید لطفاً.

1- آیا تا به حال جادو شده اید؟
بچه که بودم در همسایگی خانه ی آقا جان باغ مخوف و متروکه ای بود که گاهی شب ها شیاطین توی حیاطش دور هم جمع می شدند. صدای جیغ های شان تا صبح توی محله می پیچید اما همه خودشان را به نشنیدن می زدند. این فقط من بودم که درباره ی این جماعت شب زنده دار بی کار هوشیار بودم و کوچک ترین رفتارشان را هم زیر نظر داشتم. باجی جان هشدار داده بود که اگر سارا مراقب حجابش نباشد و چادرش هی توی کوچه سُر بخورد برود تا پَسِ سرش، و گاهی حتا بیفتد روی شانه هایش، عنقریب جنیان می دزدند می برند سر به نیستش می کنند. دور نبود که هر آن این اتفاق برای سارا بیفتد. سارا که خاله سوسکه ی محله ی ما بود شانزده سالش بود و چندان مرا که آقا موشه ی کوچولوی پشتِ پسله ها بودم به حساب نمی آورد. و حتا وقتی برایش از شیاطین توی باغ حرف می زدم سارا هم مثل باقی ی اهل محل گوش هایش را می گرفت که نشنود. من اما با سلحشوری برایش از آتشی که شیاطین شب ها می افروختند حرف می زدم و از این که اگر احدی از این جماعت آتش خوار تصمیم بگیرند بیایند سارای مرا – که خیال می کردم فقط مال من است- با خود ببرند، نگذارم و با جان و دل جلوی شان بایستم ... سارا اما مثل همه ی دخترهای دیگر ترسو بود و اهمیت نمی داد که عشق اش چه طور به من این همه شجاعت و دلاوری و نترسی بخشیده که به ترس های نیمه شب و شب ادراری های بی پایانم فائق آمده ام و با خودم عهد کرده ام که تا آخرین قطره ی خونم در بدن، پاسدار سارا در مقابل نیروهای اهریمنی باشم. شب ها من دراز می کشیدم روی ایوان عمارت دو اشکوبه ی پدر بزرگ، وقتی آقا جان قصه های پری وارش تمام می شد و خُرخُرش به هوا می رفت، تازه مبارزه ام با ترس و خواب شروع می شد. ملافه های خنک که به تنم می مالید مور مورم می شد و مو به تنم سیخ می کرد. صدای خنده های شیاطین مثل پنجول گربه که بر سطح آینه بکشد در کل محل می پیچید. اما من مقاومت می کردم و چشم برنمی داشتم از پنجره ی چوبی اتاق سارا با آن شمعدانی های قرمزش. صبح که می شد و سرخی ی شمعدانی ها که معلوم می شد، تازه خواب را به چشم های خواب آلوده ام راه می دادم.
باجی جان کم دوا درمانم نکرد. کم نبردم پیش طبیب و حکیم و رمال و دعا نویس. اما حالم روز به روز بدتر می شد. از آن روز بعد از ظهر که دیدم سارا توی باغ متروکه میان حلقه ی شیاطینِ آتش به دهان دارد می رقصد روز به روز حالم بدتر شد. می گفتند جادو شده ام، اما من خوب می دانستم که جادوئی هم اگر در کار بوده همان روز بعد از ظهر تمام شده. همان بعد از ظهری که هوا کیپ ابر بود و من بغض کرده بودم و قلبم آمده بود توی حلقم می تپید آماده ی ترکیدن و من دلم فقط باران می خواست. آن روز خودم هم فهمیده بودم که جادو شده ام.
[پی نوشت سانسور رد کننده ی اخلاقی ی بی "مورد" : این داستان صرفاً جنبه ی آموزشی داشته و به ما ثابت می کند که عشق های خیابانی سر انجام خوبی ندارند و هیچ چیز بهتر از عشق آسمانی نمی باشه. همچنین لغزیدن و افتادن چادر مذکور علاوه بر این که در دوره ی دولت های پیشین اتفاق افتاده و مشمول مرور زمان شده است با توجه به نتیجه گیری ی نهائی داستان (هوس بودن چنین روابط زودگذر و دیوانه شدن کودک هوس باز) می تواند به عنوان بخشی از طرح امنیت اخلاقی اینترنتی تلقی شود. لازم به ذکر است که چون آقا موشه ی داستان در سن دوازده سالگی هنوز به سن تکلیف نرسیده است نه تنها در این داستان مرتکب هیچ یک از محرمات نمی شود، بلکه به گمان نگارنده تلاش آشکار و ایثارگرانه اش جهت مبارزه با معضلات اجتماعی قابل تقدیر است.]

IMG_3060.JPG
[آقا موشه لحظاتی پس از مذاکره با نماینده ی شیاطین. عکس از عین.میم]


2- اگر همین الان یک غول چراغ جادو مقابل‌تان ظاهر شود، چه آرزویی می‌کنید؟
آرزو می کنم مادرم دوباره زنده شود. اما غول ها گمان نمی کنم از این عرضه ها داشته باشند، آن ها دست بالاش بتوانند آدم را در انتخابات پیروز کنند. خب در این صورت به درد کار من نمی خورند. من ترجیح می دهم بقیه ی آرزوهایم را خودم برآورده کنم.

3- معروف‌ترین جادوگرهایی که می‌شناسید؟
بی شک گابریل گارسیا مارکز معروف ترین آن هاست. در رده ی بعدی هم دیه گو مارادونای کبیر قرار دارد. اما اجازه بدهید کارتان را آسان کنم و معروف ترین جادوگری را که مارکز می شناسد هم به تان معرفی کنم. جادوگری که پس از آن بعد از ظهر ابری ی سئوال اول چند باری هم من ملاقاتش کردم. گابو (مارکز را رفقاش به این نام صدا می زنیم) اولین بار آن جادوگر تنومند سرخ پوش را دید که توی سیرک سرش را برید، گذاشت لای بغل اش و چند دور دور صحنه راه رفت. با این وجود من این جادوگر سرخ پوش را در رده ی سوم مشهورترین جادوگران عمرم قرار می دهم.

4- به نظر شما در این اوضاع و احوالی که عمر نشریات این قدر کوتاه است، اذناب گل‌آقا چه جادو و جنبلی می‌دانند که توانسته‌اند هفده‌سال آبدارخانه و نشریات آن را سرپا نگه دارند؟!
بی شک جادو و جنبل گل آقا و گل نسا و سایر اذناب و ارباب امور آبدارخانه ی مبارکه از نوع جادوی دوازده سالگی آقا موشه است. از نوع آن شب پلک روی هم نگذاشتن ها و گاهی ترسیدن ها و وفادار ماندن ها. در این سالگشت فرخنده البته آرزو می کنیم سارای مذکورتان را هرگز در حال حرکات موزون در حلقه ی شیاطین نبینید. اما اگر بخواهیم صریح باشیم باید بگویم گمان می کنم که اذباب گل آقائی بیش از این سحر و جادوها به یکی از همان غول های چراغ جادو احتیاج داشته باشند. یکی از همان هائی که بلدند آدم را در انتخابات ها! پیروز کنند.


علیرضا معتمدی :: صبح ۱۱:۵۸ :: Link :: Comments (10)

شنبه، 10 شهریورماه 1386

بار ديگر شهري که دوست مي دارم - 3


از شگفتی های اصفهان یکی هم این که در ساعت 11 شب ده ها رأس گوسفند واقعی در معیت سگ و چوپان و قاطر در مقابل چشمان شگفت زده ی ساکنین درست در وسط شهر تردد می کنند. ظاهراً این نوع جدیدی از کوچ است که فقط گوسفندهای اصفهانی به آن علاقه دارند. کوچ از قیلاق به یشلاق.


IMG_3591.JPG

بابت کیفیت بد عکس معذرت می خواهم اما در مجموع همینی که هست است.
در تصویر تعدادی از گوسفندان محترم را در حال عبور از چهارراه مصدق اصفهان می بینید. در پس زمینه تابلوی خیابان شیخ بهائی و دکان کله پاچه ای، به عکس جنبه ای فلسفی نهیلیستی توأمان داده است.
عکس از عین.میم


علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۵۹ :: Link :: Comments (3)
invisible