چهارشنبه، 7 شهریورماه 1386

بار دیگر شهری که دوست مي دارم -2

...اصفهانی ها یک ایراد بزرگ تر هم دارند. کافی است یک بار پا به اصفهان گذاشته باشید تا نظر مرا تائید کنید؛ ساکنین این شهر در رانندگی موجودات وحشتناک بی ملاحظه ای هستند.هر اصفهانی در طول روز می تواند حداقل 50 نفر انسان بی گناه را زیر بگیرد یا توسط 50 نفر انسان گناه کار کشته شود.در خیابان های اصفهان خداوند و فرشتگان مقربش حضوری فعال دارند.

در زیر تصویر یکی از فرشتگان مامور در اصفهان را در شب عقد کنان نوه ی دائی ی مادرش می بینید
.
IMG_3422bbbbbbbbbbbbbbbb.jpg
فرشته در حال انگولک کردن یک دسته گل.عکس از عین میم

پی نوشت: اولین قدم قهرمانی را به پرسپولیسی های عزیز تبریک می گویم.انشالله به زودی سراغ استقلال هم می رویم البته اگر تا آن موقع خودشان خودشان را اوت نکرده باشند

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۷:۰۸ :: Link :: Comments (16)

بار دیگر شهری که دوست مي دارم

IMG_3321.JPG

اصفهان زنده ترین شهر ایران است. مردمش هنوز از خیلی از دیگر مردان زنده تر و شاداب ترند. این را دیشب که دوباره پس از مدت ها به این جا برگشتم و پس از چند سال کنار رودخانه اش راه رفتم فهمیدم. هنوز هم کنار رودخانه آدم هائی را می بینی که با صدای بلند آواز می خوانند و مردم، خانواده ها، بزرگ و کوچک لبخند بر لب آواز همشهری های شان را می شنوند. هنوز هم دخترپسرها زیر پل خواجو، میان دهلیزهایش دور هم جمع می شوند، دست می زنند و می رقصند و می خوانند و گاه همزمان با هم فریاد می کشند ببینند صدای شان تا کجا می رود. من دیشب غرق در شادی شان به چشم خود دیدم (بله دیدم) که چه صدای رسائی دارند.
امروز اصفهان زنده ترین شهر ایران است، گرچه به نظر می رسد مردمانش مدتی ست نیمه ی شعبان و چهارشنبه سوری را با هم قاطی کرده اند!!
پی نوشت: فعلاً که اصفهان هستم. شهری که دوست می دارم. می خواهم تا این جا هستم چندین پست بنویسم، درباره ی هرچه که می بینم.

علیرضا معتمدی :: صبح ۹:۴۴ :: Link :: Comments (3)

دوشنبه، 5 شهریورماه 1386

تهیه کننده از منظر فیلم نامه نویس

اين يادداشت در شماره ي اخیر نشريه ي حرفه (ويژه ي تهيه کنندگان تلويزيون) که از سوي معاونت آموزش صدا و سيما منتشرمی شود، چاپ شده است. مطلبی که بین تهیه کنندگان تلویزیون بازتاب های مثبت و منفی بسیاری داشته است.

-گمانم همان قدر که یک تهیه کنندۀ خوب با انتخاب یک فیلم نامه ( و فیلم نامه نویس) خوب می تواند از تولید اثری ارزشمند و درخور مطمئن باشد یک فیلم نامه نویس هم باید در واگذاری اثرش به تهیه کنندگان وسواس داشته باشد تا بتواند امیدوار باشد که نوشته اش در طول ساخت، آن اثر گذاری را که در ذهن داشته است هم چنان خواهد داشت.
روزگاری موتیف مقالات و مصاحبه های تحلیلی- تفسیری اهالی سینما و تلویزیون اشاره به معضل فیلمنامه در عرصۀ هنرهای تصویری – نمایشی کشور بود. البته گرچه امروزه از حجم این تهاجمات کاسته شده اما به عنوان یک فیلم نامه نویس به شما اطمینان می دهم که همچنان فیلم نامه نقش حود را به عنوان مرغ عزا و عروسی حفظ کرده است که دست آخر همۀ معایب و کاستی ها و تأخیرها به پای آن نوشته می شود و خوبی ها و نقاط قوت و تمایز اثر به پای دیگران. قصدم از نوشتن این یادداشت نقد جایگاه فیلم نامه نویس در عرصۀ تلویزیون و سینماست، با اشاره به این هجوم تاریخی می خواهم بگویم اتفاقأ معضل بزرگ تلویزیون و سینمای ایران معضل بزرگ و لاینحلی به نام تهیه کننده است. ظاهرأ مخاطبم در این نوشته تهیه کنندگان تلویزیون هستند و قاعدتأ باید مواظب حرف زدنم باشم اما کیست که نداند تهیه کنندگان بله قربان گوی فاقد خلاقیت و تسلیم محض اوامر ناظران کیفی که اغلب کاسۀ داغ تر از آش شده و به خیال خودشان در ریاکاری پیش دستی می کنند، چه ضربۀ بزرگ و انکار ناپذیری به کیفیت تولیدات نمایشی تلویزیون وارد کرده اند. البته در این سال ها حتمأ آثار مورد علاقۀ مدیران تولیداتی بوده که کمترین میزان ریاکاری و چاکرمسلکی در آن ها وجود داشته است. پس ریشۀ این خشت کج از کجاست؟ به چه دلیل است که تهیه کنندگان امروز تلویزیون به باطل تصور می کنند که هر چه مطیع تر و چاپلوس تر باشند در عرصۀ حرفه ای موفق ترند؟
خب تجربه به من ثابت کرده فقدان تفکر و اندیشه، این قبیل تهیه کنندگان فاقد اراده را به قهقرای مجیز بی حاصل کردن می کشد. سراغ ندارم مدیری را در تلویزیون که رابطۀ خوبی با این قبیل افراد داشته باشد، با این وجود این قبیل تهیه کننده ها همچنان به کارشان ادامه می دهند. چرا؟ چون فکر و اندیشه ای برای جایگزین کردن بله قربان گفتن ها ندارند. اینجاست که وقتی ریش و قیچی کار دستشان می افتد به قلع و قمع نکته ها و اشارات تاریخی- فرهنگی – فکری اثر می پردازند چون خودشان قدرت تحلیل و درک آن را ندارند، چون نمی توانند در مقابل مدیران از افکار مستند در متن دفاع کنند یا آن ها را درست تبیین کنند.
تهیه کنندۀ ترسو به درد کار ما نمی خورد اگر دنبال تحول در تولیدات مان هستیم. گمانم هم فیلم نامه نویس باید حواسش باشد که با کی دارد کار می کند و هم تلویزیون آزمونی سفت و سخت بگذارد برای استخدام تهیه کننده. من دست کم یک تهیه کننده را می شناسم که سواد خواندن از روی متن فیلمنامه را ندارد. باورش دشوار است اما این حقیقت محض است. جلسه ای را به یاد می آورم در حضور برخی مدیران برای غنا بخشیدن به اثر. یادم هست از جلسه که بیرون می آمدیم یکی از رفقا به طعنه به تهیه کننده و کارگردان کار گفت یعنی شما هیچ نظری درباره ی کاری که قصد ساختن آن را دارید نداشتید؟

samad.jpg
[عکس تزئینی ست اما با احوال برخی به شدت سازگار است!]

تهیه کننده فاقد اندیشه، کارگردان بله قربان گو استخدام می کند و او عوامل مطیع ... و این چرخه چنان ادامه می یابد که در نهایت می بینی تولید و ساخت یک اثر هنری که قاعدتأ باید یک جور خلاقیت و آفرینش محسوب شود، دست آخر تبدیل شده است به یک کار کارگری یدی نظیر نصب لوله های نفت در کویر و همه محتاجند که کسی از بالا به جایشان اندیشه کند و تهیه کننده از همه محتاج تر، محتاج یک لقمه نان بیشتر. در چنین شرایطی عجیب نیست که هر چه هم در فیلم نامه مان حرف های قلمبه سلمبه زده باشیم، باز اثر تولید شده با مردم ارتباط برقرار نمی کند. عجیب نیست اصلأ که هنوزم که هنوز است سریال هایی پدیده می شوند که اغلب خارج از سیستم فکری تهیه کنندگان تلویزیون تولید می شوند. اما ما برای غنا بخشیدن به تلویزیون مان نیاز به پدیده نداریم، ما نیاز به یک روال استاندارد داریم. پس خشت اول را درست باید گذاشت، تهیه کنندۀ خوش فکر استاندارد محال است اثری پلشت و غیر تماشایی تولید کند. محال است.


علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۱۶ :: Link :: Comments (1)

جمعه، 2 شهریورماه 1386

نويسنده ي ميهمان: درباره ي برتولوچي

پس از مرگ برگمن و آنتونيوني قول داده بودم که چيزي بنويسم درباره ي تنها غول بازمانده ي سينماي جهان. فيلمسازي از تبار دایناسورها، کسي که خوشبختانه هنوز فيلم مي سازد و جوانانه هم فيلم مي سازد. انگار يک فيلمساز تجربه گراي بيست چند ساله باشد. برناردو برتولوچي ي کبير. او با وجود این که چندين شاهکار بزرگ سينمائي ساخته اما از معدود فیلمسازهائی ست که همچنان اميدوار نگه مان می دارد که هنوز بهترين فيلم عمرش را نساخته است. عمرش دراز باد.
اما نوشتن آن مطلب آن قدر به تأخير افتاد تا امشب ديدم يکي از خوانندگان گرامی این وبلاگ متني درباره ي برتولوچي در کامنت دوني مان نوشته است. نوشته اي چنان عاشقانه و پر حرارت و شورانگيز -گرچه کوتاه- که حيفم آمد در بخش نظرات محبوسش کنم. پس با اجازه از "سوفيا" ي عزيز نوشته اش را به عنوان اولين نويسنده ي ميهمان ِ وبلاگ عليرضا معتمدي دات کام - که يکي از ايده هاي عملي نشده ي قديمي ام است- مي گذارم توي صفحات اصلي.

شما هم اگر دوست داشتيد مي توانيد نويسنده ي ميهمان اين جا باشيد، با کمال ميل مخاطبان فرهيخته و نازنينم را براي يک پست به شما قرض مي دهم.
اين هم نوشته ي سوفيا که البته بيش تر به نظر مي رسد اسم مستعار يک مرد باشد (از نثرش که اين طور به نظر مي رسد)

dreamersBB.jpg

« یکی دو سالی هست که باdreamers(منهای بعضی ضعف هاش)عاشقان سینما رو حسابی به هیجان آورده(دوستی می گفت تاثیر این فیلم مثل ولتاژ بالایی یه که تا چند روز آدم رو شارژ می کنه) اما حکایت ما و برتولوچی به خیلی قبل تربرمی گردد. به (بیش از انقلاب) که عملا نشون می ده شور و شعر و طراوت و کشف وساختارشکنی واقعی در سینما یعنی چه. که چطور می شود گداری تر از خود گدار بود. و با آن حرکت های سرگیجه آور دوربین وجامب کات ها وریتم وفضاسازی استثنایی تصویری ساخت از شهر پارما هم ارز تصویر پاریس در آثار بزرگان موج نو. و شخصیت زن فراموش نشدنی فیلم ـ کودک وار و معصوم واغواگر و پریشان و تنها ـ با بازی آدریانا آستی که هنوز زنده و متفاوت به نظر می آید(آن هم در سینمای هنری اروبای آن دوره که در تسخیر شخصیت های زن عجیب و غریب بود) و حس رخوت بعدازظهرهای تابستان یک شهرکوچک در ایتالیا و بحث های سینمایی درباره روسلینی و گدارو بحث های شنفکرانه و ضرورت انقلاب بر ضد بورژوازی و ترانه ها و جامب کات ها و چرخش نماهای هوایی از بل ها و خیابان ها وهیجان اولین عشق. و صحنه بی شک درخشانی که بعید است هرگز ازحافظه سینمایی تماشاگر برود.جایی که زن منتظر بادختربچه ای برخورد می کند که از بالای درخت مدام شعری را می خواند. وتکرارها و کات ها حس غریبی به آن بخشیده که به نظرم فقط در قلمرو شعر ناب دست یافتنی ست. درباره فیلم های دیگرش هم خیلی می شود گفت و خیلی گفته اند. اینکه آسمان سرپناه ملال آورتر و معمولی تر از آن بود که در حد نام او باشد.(بودای کوچک هم ) درباره شکوه و عظمت براستی خیره کنندهءتصاویر و روایت خاص آخرین امبراطور. وبداهه بردازی ها و جسارت وجنون هیجان انگیز و دوست داشتنی آخرین تانگو.و نوگرایی دلنشین و استادانهء گرفتار. برتولوچی واقعا یک شمایل بی همتاست.عصارهء سینماست. از نسل بی جایگزین ها. و همیشه غافلگیرکننده. مثل صحنه ای که درdreamersدختر همراه با آواز خواننده زن وارد کافه می شود< سرمیز پسر می نشیند <با نی از لیوان می نوشند و ناگهان تصویرآیریس می شود روی لبهء لیوان. همین قدر ساده و زیبا.»


علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۰۸ :: Link :: Comments (17)

پنجشنبه، 1 شهریورماه 1386

صدای ماشین چاپ

گامرام - دیم- بامبوم!
گامرام - دیم- بامبوم!
آدم – شین – مردوم!
آدم – شین – مردوم!

می گفت این صدای ماشین چاپ است. بی راه نگفته بود، نه؟
- صادق هدایت. وغ وغ ساهاب


010.jpg

اين هم تصويري از نمايش جنبش انفيه در کلکته (1377) به کارگرداني سيروس شاملو که حرفش يک چيزي توي همين مايه ها بود اما توقيف شد. آخرين تئاتري که در آن بازي کردم. سالن اصلي تئاتر شهر. عکس از مسعود پاکدل
پي نوشت: من توي عکس نيستم. نگرديد دنبالم!

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۲۵ :: Link :: Comments (4)

جمعه، 26 مردادماه 1386

تولد بازی


خوشحالم از این که هنوز عضو کلوپ بیست و چند ساله ها هستم و تا یک سال دیگر هم عضو این کلوپ خواهم بود. حقیقت این است که به جز بیست سالگی، هیچ سالی به اندازه ی امسال از بیست و چند ساله بودن خوشحال نبوده ام. این یک تراژدی ی فرساینده و طولانی در زندگی من بوده است که از ۱۸ سالگی به دلایل مختلف درباره ی سنم به آدم های مختلف دروغ گفته ام و آدم های مختلف را به دلایل مختلف فریب داده ام تا به م اعتماد کنند. دخترهای بزرگ تر از خودم را فریب داده ام تا با من دوست شوند (اولین دختری که در هفده سالگی عاشقش شدم و تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم ۲۸ سالش بود! خدای من! یعنی یک سال از الان من کوچک تر)، رؤسا و همکارانم را فریب داده ام تا به حساب سن بالاتر از سن واقعي ام، دست کمم نگيرند (اين اخلاق گه ايراني ست، کاريش هم نمي شود کرد- گرچه انصافاً در ميان همه ي آن ها هوشنگ گلمکاني دوست داشتني ام از اين قاعده مستثنا بوده است )، رفقائی را که دلم می خواسته با به رخ کشیدن سنم به شان زور بگویم از این طریق فریب داده ام، همچنین آن هائی را که از نظر من احتیاج به نصیحت داشته اند!!

خدا مرا ببخشد. همین جا از خیل فریب خوردگان حلالیت می طلبم. نمی توانم از کسی اسم بیاورم چون در این صورت باید اسم ۹۹ درصد آدم هائی را که می شناسم این جا ردیف کنم!

از همه ی این ها که بگذریم آن ها که مرا از نزدیک می شناسند می دانند در همه ی این سال ها و با همه ی در جلد آدم بزرگ ها فرو رفتن همیشه کودک شیطان و بازیگوش درونم به شدت هر چه تمام تر بیدار و فعال بوده است. شازده کوچولوی درونم هرگز مرا رها نکرد و از این بابت از او سپاس گزارم و دعا می کنم که هیچ وقت هم تنهایم نگذارد.

کودک درون من این شکلی ست دقیقاْ شبیه چهار سالگی خاک آلوده ام...


scan0002.jpg


پ.ن. اول: می توانید این نوشته را بگذارید به حساب یکی از آن بازی های جذاب وبلاگستان، اسمش را هم می توانیم بگذاریم تولد بازی. برملا کردن یک راز بزرگ زندگی در شب تولد!

پ.ن. دوم: از همه ی آن ها که تلفناْ، ایمیلاْ، اس ام اساْ، زباناْ، قدماْ، قلماْ، جاناْ، مالاْ، آف لایناْ و از طرق مختلف تبریک گفتند تشکر می کنم، و آن هائی هم که این کار را نکردند... خب الان بکنند.

پ.ن. سوم: این یکی را هر کاری کردم نتوانستم نگویم. اولین برد تیممان را در اولین بازی لیگ هفتم به همه ی پرسپولیسی های عزیز تبریک می گویم.


علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۲۷ :: Link :: Comments (16)

سه شنبه، 23 مردادماه 1386

بی چاره ما


namjoo3-zr.jpg

محسن نامجو – «اتفاق» بزرگ موسیقی ایران طی سال های اخیر- بامداد امروز کشور را برای مدت نامعلومی ترک کرد. روزنامه ی حیات نو این خبر را توأم با تأسف منتشر کرد، اما به نظر می رسد در شرایطی که این نابغه ی بزرگ موسیقی چند سال است به هر دری زده و هر روشی را امتحان کرده برای به دست آوردن «مجوز صدا» و به در بسته خورده است، این کوچ در مجموع به نفع او و موسیقی ایران تمام خواهد شد. من گمان می کنم او حالا که مخاطب و راه و روش و سبکش را پیدا کرده در بیرون مرزهای این کشور ِ همواره درگیر حسادت و سوءنیت زودتر و بهتر خواهد توانست به آن چه که انتظارش را دارد برسد. او مگر چه می خواست جز این که بی هراس از بازداشت خودش و شرکت کنندگان در کنسرت های زیر زمینی اش بتواند آزادانه و به طور قانونی برای هم وطنانش بخواند؟ و آیا انتظار زیادی داشت وقتی که می خواست برای انتشار آثارش مجوز بگیرد تا بابت کاری که می کند پولی هم دریافت کند؟
بی چاره ما که به این سادگی او را از دست دادیم. بی چاره تنها روزنامه ی سینمائی کشور که با جو سازی علیه او باعث شد که تلویزیون آخرین امید او را نیز نا امید کند و با حذف صداش از تیتراژ یک سریال طنز شبانه آخرین ضربه را هم به او بزند. و خوشا به حال محسن نامجو که جائی می رود که قدرش را بیش از ما می دانند.
منتظر صدای تازه ات از هوای تازه خواهیم بود خواننده ی شوریده ی جوانی ما در عصرهای دل انگیز تئاتر شهر! تنها صدای توست از میان انبوه صداها که می ماند.

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۵۷ :: Link :: Comments (14)

شنبه، 20 مردادماه 1386

زنده باد فوتبال

هیچ چیز در دنیا با ارزش تر از آن نیست که بتوان فرزندی را پس از سی سال به آغوش مادرش بازگرداند. اکنون افشین قطبی این جاست، به خانه بازگشته و دل ما هواداران پرسپولیس برای شروع دوباره ی لیگ می تپد. در سال های اخیر به یاد نمی آورم که هیچ سالی چنین پر امید و پر انرژی بوده باشیم. امسال دیگر قهرمانی حق ماست و این حق را به دست خواهیم آورد. افشین قطبی حالا که به آرزوی سی ساله اش رسیده است با چشمی اشک بار قول می دهد ما را به آرزوی پنج ساله مان برساند.

1421.jpg

نمی دانم امشب گفت و گوی قطبی را با جهانگیر کوثری دیدید یا نه؟ اما آن ها که دیده اند می دانند این مربی با دانش و جذاب ایرانی چه گونه با عشق و امید از کارش حرف زد و چه آتشی از هیجان در دل ما برپا کرد. زنده باد فوتبال که این طور می تواند بزرگ ترین اتفاقات را باعث شود، می تواند دل میلیون ها هوادار را خوش کند، قلب شان را لبریز از امید کند و تاپ تاپ دل شان را تا شروع لیگ برتر از جهنم آبادان به شماره بیندازد.
پرسپولیسی های نازنین! امسال سال ماست. ما هم بازیکنان خوبی داریم هم رقبای قدرتمند و هم افشین قطبی مدرن و با دانش و هم حمید استیلی با انگیزه را. باور کنید که دنیا به کام ما خواهد بود. کافی ست تا پنج شنبه صبر کنید!

پی نوشت: کامنت دونی این پست فقط برای پرسپولیسی ها باز است. هیچ وقت تعداد کامنت ها برایم مهم نبوده اما یک هفته مانده به شروع لیگ بچه ها برای رو کم کنی هم که شده حمله!!

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۵۰ :: Link :: Comments (16)

چهارشنبه، 17 مردادماه 1386

بودن و نبودن

IMG_0026b.JPG

هر آن چه ممکن نبوده
بودم
و هر آن چه بودم
ديگر
مرده اي بيش نيست.

اکتاويو پاز

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۲۸ :: Link :: Comments (10)

یکشنبه، 14 مردادماه 1386

چند خبر بي ربط


قابل توجه ذهن هاي متوهم که همه از نظر آن ها مزدور و خائن هستند و همه چيز يک توطئه ي از پيش طراحي شده است براي فريب دادن مردم:

عضو هیات نظارت بر صدا و سیما از اخراج فرزاد حسنی از برنامه کوله پشتی خبر داد.
مرتضي تمدن نماينده مجلس وعضو هيات نظارت بر فعاليت هاي صدا و سيما در گفت و گو با عصرایران اظهار داشت: فعلا به طور موقت آقای مدرس اجرای کوله پشتی را بر عهده خواهد داشت اما قطعا در ادامه برنامه قرار بر این است که از مجری با تجربه تری استفاده شود.
نماینده مردم شهرکرد در مجلس شوراي اسلامي اضافه کرد: در جلسه گذشته هیات نظارت نتوانستیم درباره تخلفات کوله پشتی تصمیم گیری کنیم اما انتقادات اعضا در این باره مطرح شد و در جلسه این هفته هیات نظارت در اين باره تصمیم گیری می شود.
در همين حال يك منبع مطلع كه نخواست نامش اعلام شود همچنين گفت سه نفر از نويسندگان برنامه كوله پشتي و يك نفراز اعضاي گروه توليد اين برنامه تلويزيوني شبكه سه نيز درباره مسائل پيش آمده فرزاد حسني، ‌مجري ،‌ از كار بركنار شدند.
برنامه كوله پشتي به مجري گري فرزاد حسني در يكي از برنامه هاي اخير خود با ارائه انتقادات صريح از طرح افزايش امنيت اجتماعي با حضور سردار رادان رئيس پليس تهران، واكنش هاي مختلفي را برانگيخت.
همچنين براساس خبرهاي غير رسمي ضرغامي رئيس سازمان صداو سيما نيز از اين قسمت اين برنامه اعلام نارضايتي كرده بود .


اين هم يک خبر- بي ربط با اولي اما دل خنک کن - از خبرگزاري فارس. باز هم به احمدي نژاد. بخوانيد و حالش را ببريد:

رئيس‌ جمهور همچنين در پايان اين ديدار در پاسخ به انتقاد سرپرست تيم ملي واليبال جوانان در خصوص تفاوت‌ قائل شدن بين قهرمانان تيم واليبال و تيم فوتبال تاكيد كرد: در پرداخت پاداش‌ها نبايد هيچ تبعيضي وجود داشته باشد. بازيكنان تيم فوتبال بايد از واليباليست ها ياد بگيرند.
كيومرث هاشمي در پاسخ به سؤال رئيس جمهوري، ميزان پاداش به نفرات تيم ملي براي هر پيروزي را مبلغ 500 دلار عنوان كرد و رئيس جمهور در واكنش به اين مسئله گفت: هر مبلغي به بازيكنان تيم ملي فوتبال پرداخت شده است، بايد پس گرفته شود. وي سپس با خنده گفت: البته اين مبالغ را بايد از سرمربي آنها گرفت.
.
1392_291.gif

پي نوشت: تيم بسکتبال مان هم که قهرمان آسيا شد.خب درد و بلاي همه ي اين بچه هاي لايق يک جا بخورد تو سر بعضي ها که بعد از باخت هم باز زبان شان شش متر و نيم دراز است.


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۳۱ :: Link :: Comments (12)

جمعه، 12 مردادماه 1386

دخترای ننه دریا

- دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا، بعد به شماس.

کوره ها سرد شدن
سبزه ها زرد شدن
خنده ها درد شدن.

از سر تپه، شبا
شیهه ی اسبای گاری نمیاد،
از دل بیشه، غروب
چهچه سار و قناری نمیاد،
دیگه از شهر سرود
تک سواری نمیاد.

دیگه مهتاب نمیاد
کرم شب تاب نمیاد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت:
تو هوا وقتی که برق میجّه و بارون می کنه
کمون رنگه به رنگش دیگه بیرون نمیاد،
رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پر خون می کنه
سوار رخش قشنگش دیگه میدون نمیاد.

شبا شب نیس دیگه، یخدون غمه
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می تنه.

دیگه شب مرواری دوزون نمی شه
آسمون مثل قدیم شب ها چراغون نمی شه.
غصه ی کوچیک سردی مثه اشک_
جای هر ستاره سوسو می زنه،
سر هر شاخه ی خشک
از سحر تا دل شب جغده که هوهو می زنه.

دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟
قفله؟ وازش می کنیم!
قهره؟ نازش می کنیم!
می کشیم منتشو
می خریم همتشو!

..............

دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند
خیلی وخ پیش باروبندیلشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی شه
تو کتابم دیگه اون جور چیزا پیدا نمی شه...

pool-500t.jpg
شاملو. باغ آينه

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۸:۲۸ :: Link :: Comments (7)

چهارشنبه، 10 مردادماه 1386

خانم ها و آقايان: ميکل آنجلو آنتونيوني

qqqqqqqqqqqqqq.jpg

عجيب است. در پست قبل وقتي در فهرست غول هاي هم نسل برگمن نام آنتونيوني را مي نوشتم تعمداً اشاره اي به زنده بودن او نکردم تا باب بحث را باز بگذارم. چون مي خواستم درست در پست بعدي به او اشاره کنم. به ميکل آنجلو آنتونيوني بزرگ (2007-1912) که گرچه از اغلب هم نسلانش محبوب تر و بر سينماي جهان تأثير گذارتر بود اما اين اقبال را نداشت که تا روزهاي آخر حيات به خلاقيت و آفرينش بپردازد. او در دو دهه ي اخير به دليل کهولت سن و بيماري هاي مختلفي که داشت عملاً مُرده بود (البته اگر از اپيزود درخشان اش در فيلم اروس بگذريم که عملاً دستيار افتخاري اش ويم وندرس آن را ساخت) برگمن اگر سال ها پيش از عالم سينما خداحافظي کرده بود اما تا همين اواخر هنوز فيلم تلويزيوني مي ساخت، نمايش روي صحنه مي برد و رمان مي نوشت. آنتونيوني اما پيرمرد روي ويلچري بود که تا همين چند وقت پيش که يک مجموعه ي کامل از فيلم هايش به دستم رسيد و تصميم گرفتم که مفصل چيزي درباره اش بنويسم فراموش کرده بودم اصلاً که زنده است. و اين چه درد آور است. همان روزها دعا کردم خداي اش زودتر از درد و رنج رهايي بخشد. اما چه شگفت انگيز بود مردن اش. هنوز هم توي شوک هستم. همين ديشب ماجرا را گذاشتم ديدم و يادداشت برداشتم براي نوشتن چيزي در ستايش او به بهانه ي بزرگ داشت نسل غول هاي غيرقابل تکرار. مي خواستم از صحنه هاي عشق بازي در آثار اين نسل بنويسم که گذشته ازاروتيسم جادوئي اش به طور غريبي به درون ذهن آدم ها پرتاب مان مي کنند. مخصوصاً صحنه هاي عشق بازي فيلم هاي آنتونيوني مصداق بارز اين دستور فيلمسازي ست که اگر برهنگي جسم کاراکترها منجر به برهنگي روح شان براي تماشاگر نشود صحنه را باخته ايد. اين نسل بزرگ اما هرگز حتا در برهنگي بي پرده ي فيلم هاي اخيرشان صحنه را وانگذاشتند. مي خواستم درباره ي اين ها بنويسم و اکنون دارم به اين فکر مي کنم که از اين نسل تنها يک غول ديگر مانده است... نامش را نمي آورم تا به زودي چيزي مفصل درباره اش بنويسم. شما اما مي دانيد از کدام فيلم ساز بزرگ حرف مي زنم

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۰۳ :: Link :: Comments (8)
invisible