سه شنبه، 9 مردادماه 1386

به یاد عالیجناب برگمن


اینگمار برگمن(۲۰۰۷-۱۹۱۸) آخرین قدیس سینما بود. آخرین پیامبر سینما. آخرین کسی که از ایمان در فیلم هایش سخن می گفت. گرچه خود پانزده سال پیش مرگ سینمائی اش را اعلام کرد اما حضورش همچنان نشانه ای بود از روزگار سپری شده ای که دیگر هرگز باز نخواهد گشت. حقیقت این است که روزگار فیلمسازانی مثل او سال هاست سپری شده. نسلی به راستی جادوئی. فیلسوفان سینما تارکوفسکی، آنتونیونی، فللینی و در این سوی جهان میزوگوچی، اوزو و حتا کوروساوا و این اواخر وندرس... . چندتای دیگری هم هستند از این نسل شگفت انگیز که نسل من با شعف و شور سینمای شان را با خواندن نقدها و نوشته ها شناخت، سال های خوش بلعیدن مجله ی فیلم، اواخر دهه ی شصت تا اوایل دهه ی هفتاد و سینمای روشنفکرانه ی آلترناتیو. آن سال ها که یافتن فیلم های هرکدام از این دایناسورهای دوست داشتنی روی نوار ویدئو ولو با کیفیت بد افتخار و اتفاق بزرگی بود. نسل MP3 و DVD نمی دانند دارم از کدام لذت غریب حرف می زنم.

berg1.jpg height="350" />
«قلب: برای عشق ورزیدن - دست: برای بخشیدن»

و در این میان عالی جناب برگمن حقیقتاْ که معجزه ای بود. در آن سال های بلوغ نوجوانی، در سال های شکفتن و جوانه زدن، در روزگار بحران ایمان و خودکاوی و واکاوی ی جهان، در روزگار کشف آسمان ها و زمین، در روزگار اهمیت بلامنازع بیگ بنگ و نیچه خوانی های روی چمن در ساعت های گریز از مدرسه، برگمن (کشیش زاده ی با ایمان) برای من که از خانواده ای مذهبی می آمدم و در جست و جوی خدا عصرها هم بحث طلبه ها می شدم و لای دستار و عباشان کمتر نشانی از ایمان می یافتم روزنه ای بود از نوری لایتناهی: « اگر انسان با پاره کردن ریسمان الهی آزاد شده بود باید نیرومند می شد نه نومید.»

اینگمار بزرگ به رفقایش در بهشت پیوست. به آندری به فدریکو... . واقعاْ اگر بهشت سهم این ها نباشد که این همه به زندگی ما معنا دادند پس جای هیچ آدم بزرگ دیگری هم نیست: «ایمان نظیر عشقی ست به وجودی ناپیدا... ایمان در اراده ی مومن معنا می شود... و این خدای من است که مرا به سوی خود می خواند.»

این نوشته را تقدیم می کنم به دوستم مصطفا جلالی فخر که می دانم بخش بزرگی از حس مان را به برگمن کبیر با هم شریکیم.


علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۱۱ :: Link :: Comments (8)

شنبه، 6 مردادماه 1386

اکتشاف

eeeeee.bmp

دست که مي سايم
تو شگفت ترين کهکشان عالم مي شوي
با دخمه هاي نوراني
پُر جَذبه
و تاريکت.
چه دلتنگ سفرم
به دورترين جزيره ي جهان
هم چو
اشتياق نخستين کاشفان.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۴:۲۵ :: Link :: Comments (9)

جمعه، 5 مردادماه 1386

شنبليله جهاني مي شود

2q8py8h2.jpg
اين نقش شنبليله ي ما هم هنوز هيچي نشده کلي هوا خواه پيدا کرده. اين آقا را هم که رو دست عباس آقاي ذيل الذکر بلند شده دوستان براي اين نقش کانديدا کرده اند. از پيشنهادهاي هيجان انگيزتر هم استقبال مي کنيم. البته بايد اعتراف کنم که اين حرکات محيرالعقول به هيچ درد اين نقش ما نمي خورد اما حالا که اين طور است شما چرا شانس خودتان را امتحان نمي کنيد؟!

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۲۸ :: Link :: Comments (4)

چهارشنبه، 3 مردادماه 1386

بن حور یا بن هور

Benh.jpg

اخیراً سریالی برای شبکه ی دو نوشته ام به نام بن حور که اخبارش هم در رسانه های مختلف منتشر شده است و همان طور هم که انتظار داشتم نشریات و خبرگزاری ها اغلب یا آن را رأساً به شکل آشنای بن هور «ویرایش » کرده اند یا از تبدیل «ه» به «ح» شگفت زده شده اند. طبعاً همان طور که پیداست من به عنوان نویسنده ی این سریال از انتخاب چنین اسمی برای کارم مقصودی داشته ام و آن کمک به تصحیح یک اشتباه املائی ی جمعی ی تاریخی ست. ماجرا از این قرار است که بن حور یکی از مشهورترین اسامی عبری در میان یهودیان سراسر جهان است و در کتب فارسی و عربی هم تا پیش از اکران فیلم مشهور ویلیام وایلر در ایران، آن را به همین صورت می نوشته اند. بن حور به لحاظ تاریخی نام یکی از دوستان حضرت موسا بوده و به لحاظ لغوی به معنای «سفید رنگ» است که کنایه و اشارتی ست به پاکی. حور، حوری، حورا و اسم های عربی- عبری (سامی) از این دست همه با هم هم خانواده اند، چنان که واژه ی عربی ی حوری که نام موجودات مؤنث بهشتی ست به معنای «زنی ست با چشم های سفید». بنابر این پیداست که نام فیلم ویلیام وایلر بن حور است و نه آن طور که مشهور است بن هور. در گوگل هم اگر هر دونام را سرچ کنید به دونتیجه ی متفاوت می رسید، در حالت اول به دنیایی از منابع عربی و عبری می رسید که یا درباره ی بن حور مشهور تاریخی هستند یا درباره ی کسانی که چنین نامی دارند یا درباره ی فیلم وایلر به این دو زبان، اما با جست و جوی این املاء از بن هور تنها به منابعی سینمایی درباره ی این فیلم به زبان فارسی دسترسی پیدا خواهید کرد.

بن حور یک اسم خاص عبری و عربی ست و قاعدتاً نمی توان آن را به صورتی فارسی تر نوشت چنان که پیش از این با واژه های طناب و بلیط و طهران و امثال آن چنین کرده ایم و با ت زیباتر نوشته ایم شان. پس ریشه ی این غلط املائی ی تاریخ سینمای ایران در کجاست؟ آیا مترجمان فیلم در آن روزگار سواد کافی برای نوشتن املای صحیح آن نداشته اند؟ یا در سینمای ایران هیچ کس نبوده است که دست کم یک بار کتاب مقدس را خوانده باشد و با املای صحیح این کلمه آشنا بوده باشد؟ گمانم هیچ کدام از این حدس گمان ها درست نیست. قضیه احتمالاً خیلی ساده تر و جالب تر از این حرف هاست. پوستر اصلی فیلم بن حور یا همان بن هور معروف را حتماً یادتان هست، نام فیلم به صورت دوکلمه ای که تشکیل دهنده ی دو دیوار هستند روی هم سوار شده است و حرف "B" ی انگلیسی در ابتدای نام فیلم خودنمائی می کند. پوستر ایرانی فیلم هم درست از روی پوستر انگلیسی ی آن بازسازی شده است و به همین دلیل و برای یافتن یک اِلِمان مشترک تصویری در هر دو پوستر، گرافیست محترم حرف ح را به ه تبدیل کرده است تا دو چشم ه یادآور دو چشم کلمه ی "B" ی انگلیسی باشد. باید اعتراف کرد که ایده ی گرافیکی خوبی ست حتا اگر منجر به تغییر املای یک کلمه ی با هویت شده باشد.

به طراح پوستر ایرانی فیلم بن حور شاید نتوان خرده ای گرفت یا حتا به پخش کنندگان آن که فیلم را به همین شکل عرضه کرده اند، اما عجیب نیست که در همه ی این سال ها که از ساخته شدن این فیلم می گذرد هیچ کس پیدا نشده تا این غلط فاحش را تذکر دهد؟ فیلم بن هور حق دارد و باید با همین دو چشم به حیات جاودانه اش ادامه دهد، این اتفاق در موارد دیگر هم می تواند رخ بدهد و در صورتی که منطق گرافیکی داشته باشد هیچ ایرادی هم ندارد، اما گمانم باید مراقب سواد جامعه هم بود و یک غلط را چنان مصطلح نکرد که وقتی پس از چهل سال شکل درست کلمه را می نویسی حتا نخبگان جامعه هم املای صحیح برای شان تازگی داشته باشد.

پی نوشت: این یادداشت در شماره ی 365 (مرداد 1386) مجله فیلم چاپ شده است.

پ.ن.2: متأسفانه هرچه گشتم پوستر ایرانی فیلم را پیدا نکردم. اگر کسی داردش خبرم کند لطفاً.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۵۳ :: Link :: Comments (13)

سه شنبه، 2 مردادماه 1386

گزارش به شاملو در هفتمین سال مرگش

1171.jpg
تو کجائی
در گستره ی ناپاک این جهان
تو کجائی....
شاعر! جایت خالی نیست.
دنیا را از دیروز گند و کثافت بیش تری گرفته.
کشور با شتاب به سوی جنگ می رود.
کتاب نفرین شده ات را (آهنگ های فراموش شده که پنداری برخی دوست ندارند فراموش شود)وارثانت به دست چاپ سپرده اند - و البته می گویند به طمع پول اش نیست محض روشن شدن ذهن تاریخ است-
و ما
همچنان دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را.
گفتم که
جایت اصلاً خالی نیست

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۴۰ :: Link :: Comments (5)

یکشنبه، 31 تیرماه 1386


گفت و گوی شنبه شب فرزاد حسنی با سردار رادان، فرمانده پلیس تهران در برنامه ی کوله پشتی یکی از بهترین گفت و گوهای تلویزیونی این سال ها بود. قبلاْ هم گفته ام که فرزاد حسنی گفت و گو کننده و مجری ی بسیار توانا و مسلط به کار و کار بلدی ست. از مقدمه ی جذاب پیش از گفت و گویش بگیرید تا اداره کردن بحث و به هیجان آوردن مخاطَب و مخاطِب. اگر بخواهیم برگردیم به بحث چندوقت پیش مان و او و برنامه اش را با رشیدپور و شب شیشه ای مقایسه کنیم گفت و گو با فرد مشترکی همچو رادان حول یک موضوع مشترک می تواند ملاک خوبی باشد برای تشخیص دادن توانائی های دو طرف. دلم می خواهد رفقائی که در بحث چند وقت پیش مان جانب شب شیشه ای را رها نکردند و نظریه ام را درباره ی رشیدپور و سواد و دانش اندکش رد کردند وارد بحث شوند و نظرشان را درباره ی این برنامه بگویند. البته که فرزاد حسنی علامه ی دهر نیست اما این تیزهوشی را دارد که بحث را به سمت موضوعاتی بچرخاند که ولو اندک آگاهی هم که شده از آن دارد و هرگز هم ندیده ام در تله ای بیفتد که شب شیشه ای و مجری اش دائماْ در آن دست و پا می زدند: تله ی بحث درباره ی موضوعاتی که آگاهی گفت و گو کننده از آن نزدیک به صفر است. بحث ها و کَل کَل های حسنی را با رادان که یادتان هست؟ از مورد سردار رادان اگر بگذریم رشیدپور جذابیت برنامه هایش به دلیل حضور مهمانان مشهور و کم تر به تلویزیون آمده اش بودند، اما حاصل کاری برنامه ای ملال آور و «سوژه خراب کن بود» اما بزرگترین عامل برنامه های فرزاد حسنی تسلط و قدرت شخص خودش است که گفت و گوهایش را با آدم های معمولی-به لحاظ محبوبیت- و اغلب ناشناس جذاب و تماشائی می کند. و این یعنی نبوغ.

البته در این میان نقش گروه مشاوران (یا نویسندگان... هرچی که اسمش هست) را نمی توان نادیده گرفت. شنیده ام حسنی گروهی از افراد با اطلاع و مستعد را به عنوان پشتوانه ی فکری-محتوائی کار همراه خود کرده است که یکی شان مثلاْ خسروی نقیبی ست که جدیت از خودش و قلمش و کارش می بارد. به هرحال دَمِ همه شان گرم و دست مریزاد.

13Bahman_Farzad_Hasani2_517300.jpg
یکشنبه شب قرار است بحث با سردار رادان - که به قول فرزاد حسنی دست کم از لحاظ چهره با بهرام رادان خیلی فرق دارد- حول موضوع اراذل و اوباش ادامه پیدا کند که لابد این هم برنامه ی جذابی خواهد شد. از دستش ندهید.

پ.ن: خب. همان طور که حدس می زدم تلویزیون ضمن عذرخواهی از سازندگان فیلم خیلی دور خیلی نزدیک و تماشاگران آن، بهانه هایی برای حذف صحنه ی پایانی فیلم آورده که چندان قانع کننده نیست اما به هر جهت نشان می دهد که صدا و سیما هنوز نسبت به آبرویش حساس است و اجازه نمی دهد اشتباه یا سهل انگاری های این چنینی افکار عمومی را علیه اش بسیج کند. برای جبران آن نمایش ناقص، امشب این فیلم دوباره پخش شد که نمی دانم چه سرنوشتی پیدا کرده است اما بی گمان سایر سانسورها و ممیزی های «متداول» بر قوت خود باقی بوده اند.


علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۲۲ :: Link :: Comments (13)

شنبه، 30 تیرماه 1386

سانسور مفتضحانه ي خيلي دور خيلي نزديک

خیلی دور خیلی نزدیک یکی از بهترین تولیدات سینمای ایران در سال های اخیر است که پس از خود یک جریان ِبزرگ از تولید آثار به اصطلاح ِ رسمی معناگرا به راه انداخته است. این فیلم بی اغراق - اگر نگوئیم بهترین - یکی از بهترین آثاری ست که با محوریت ایمان به پروردگار در سینمای ما ساخته شده است. اما امشب تلویزیون جمهوری اسلامی ایران این فیلم مومنانه را به اثری ضد ايمان و باور به رحمت الهي تبدیل کرد.

جمعه شب برنامه ی سینما گلخانه از شبکه ی سه سیما فیلم خیلی دور خیلی نزدیک را با سانسور هميشگي ي صحنه های «مورد دار» فیلم، آغاز کرد و ادامه داد، اما شاهکار بزرگ این سانسور سلیقه ای و عجيب با حذف ثانیه های پایانی فیلم به وقوع پیوست. آن ها که فیلم را دیده اند می دانند که معجزه ی پایان فیلم چه قدر ظریف و ساده دکتر بی ایمان قصه را که همه ی اتفاقات جهان را ساخته ی بشر می داند از مرگ حتمی می رهاند و فرزند رو به مرگِ با ایمان اش بالاخره او را می یابد و نوری به تاریکی ی او می تاباند و دستش را می گیرد. تصویری زیبا که کنایه ای ست به تابلوی مشهور میکل آنژ آن جا که پدر دست نجات بخش اش را به سوی پسر دراز کرده است، و این جا این پسر است که به کمک پدر شتافته. اما در پخش تلویزیونی درست در لحظه ای که دکتر زیر شن های کویری در ماشین اش مدفون شده است، اکسیژن محدود اطراف تمام شده و کورسوی امیدش (چراغ های ماشین) هم خاموش می شود، فیلم در ناامیدی و مرگ پایان می پذیرد. یعنی پسر به کمک پدر نمی آید و پدر در همان تاریکی هلاک می شود و دیگر نه از معجزه خبری است و نه آن تصویر زیبا و آن نور لایزال که بر دهلیز تاریک و تنگ مرد می تابد و او را به نوزادی تشبیه می کند که از رَحم ِ تاریک و آهنین اش پا به دنیای پرنور و شفاف می گذارد.

سانسور خودسرانه و توهین آمیز صدا و سیما پایان مومنانه ی فیلم را به پیروزی تاریکی و فائق آمدن این اندیشه تبدیل کرده است که نه تنها از رحمت پروردگار خبری نیست بلکه ظاهراْ وجود خود خداوند هم از دید سانسورچی صدا و سیمائی در پرده ای از ابهام قرار دارد!

kheli%2520door%252C%2520kheili%2520nazdik.jpg
[اين تصوير همان پايان سانسور شده است و مطابقتش با تابلوي موصوف]

گذشته از این که اصولاْ هیچ بنی بشری حق دخل و تصرف در اندیشه ی هنرمند را ندارد، بی شک مسببین این افتضاح بزرگ - گرچه ندانسته مرتکب این عمل زشت شده باشند- با اقدام خود مرتکب خطائی به مراتب بزرگ تر شده اند و نه تنها اندیشه و پیام فیلم را به چیزی درست ضد خودش تبدیل کرده اند بلکه آشکارا رحمت تصريح شده در دین مبین را نیز نادیده گرفته اند. بی شک مدیران ارشد سازمان و شبکه با عذرخواهی رسمی از مردم و صاحبان اثر، و معرفی و توبیخ مرتکبان این عمل، دامان خود را از این حرکت زشت ضد فرهنگی پاک خواهند کرد. به این ترتیب شاید خیلی دور خیلی نزدیک و بلائی که بر سرش آمده باعث شود از این به بعد به میزان قابل ملاحظه ای از سانسور سلیقه ای آثار هنری داخلی و خارجی توسط آدم های غیر متخصص جلوگیری شود. اما سوآل این جاست که آیا این اتفاق خواهد افتاد؟


علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۱۲ :: Link :: Comments (29)

پنجشنبه، 28 تیرماه 1386

fatemeh.JPG

اين هم عکس فاطمه! بهانه مهانه هم نمي خواهد. اصلاً چه چيزي در اين دنيا مهم تر از اين است که او حالا يک سالش تمام شده است؟ هان؟

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۲۹ :: Link :: Comments (3)


parnian.JPG

ماهي که گذشت دو تا از دلبرترين موجودات زمين يک ساله شدند. گاز نثار آن لپ هاي خوردني شان باد پرنيان و فاطمه. البته اين لندهوري که پائين پاي پرنيان دراز کشيده باباش است نه فاطمه، چون عکس فاطمه را نتوانستم بگذارم اين جا به زودي يک بهانه اي پيدا مي کنم و جبران مي کنم.

عکس هم که از خودم است ديگر.

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۱۷ :: Link :: Comments (1)

دوشنبه، 25 تیرماه 1386

سِت کردن

0109.jpg

چرا که نه؟ تيمي که فوروارد غيرقابل تعويض اش رضا عنايتي ست و شماره ي ده اش رسول خطيبي، طبعاً مربي اش اميرقلعه نوئي مي شود و رئيس فدراسيون اش داريوش مصطفوي (گرچه حالا ديگر مسئوليتي ندارد) و اصلاً تعجب ندارد آدم هائي مثل کاشاني و بيادي بشوند اعضاي هيأت مديره ي باشگاهي که رئيس مجمع اش علي آبادي است. و اين علي آبادي منصوب رئيس جمهوري ست که مشاور فرهنگي اش جواد شمقدري اي ست که فيلمساز محبوبش مسعود ده نمکي ست. و البته همان مردمي که براي ديدن اخراجي ها سر و دست شکستند مسئول به بار آوردن اين خرابي هستند. چرا که نه؟ چرا نبايد فوتبال مان اين چنين زشت و اعصاب خردکن باشد؟

پ.ن: ما دل مان را به همين فينال کوپه آمريکا خوش مي کنيم که آخر فوتبال است بين برزيل و آرژانتين؛ گرچه اين يکي هم ميزبان اش هوگوچاوز است. هي! پنداري همه چيز با شتاب در حال به قهقرا رفتن است...

علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۴۰ :: Link :: Comments (7)

جمعه، 22 تیرماه 1386

شنبليله

shanbal.JPG

تازه کجاش را ديده ايد؟ خيلي هنرهاي ديگرهم دارد اين عباس آقا. عجالتاً که دارد نوعي حرف زدن خاص را تمرين مي کند تا نقش شنبليله را در سريال خاتون که دارم براي مسعود رسام مي نويسم به دست بياورد. به نظر شما موفق مي شود؟

پ.ن: درست حدس زديد، اين همان سريالي ست که قبل از عيد گفتم از نوشتن اش انصراف دادم، اما الان يک ماهي ست دوباره دارم مي نويسم اش با انرژي و لذتي فوق العاده. قطعاً نتيجه ي کار چيز بدي نخواهد شد. خيلي دارم روش جان مي کَنَم. يک سريال هرشبي ست براي شبکه ي سوم که تصويربرداري اش از پائيز شروع مي شود و در بهار روي آنتن مي رود. همه مان به موفقيتش خيلي اميدواريم

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۵۴ :: Link :: Comments (12)

چهارشنبه، 20 تیرماه 1386

ابراهیم لای آتش


۱- این خانه ی قشنگ را که می بینید دوستی که دوست ندارد اسمش را بیاورم با سلیقه و لطف تمام برایم درست کرده که دستش خیلی درد نکند و این ها.

۲-عکسی را هم که آن بالای وبلاگ مشاهده می فرمائید عکاس اش رفیق عزیز و شفیق ما استاد هانیه توسلی (خواهر هما توسلی معروف) است. عکس مال دوسال پیش است و در خانه ی خودشان گرفته شده. هانی عکس های خیلی خوبی می گیرد، شاید به قاعده ی یک نمایشگاه تماشائی عکس دارد از شهرهای مختلف هند و آلمان و فرانسه و لبنان، یقین دیر یا زود نمایشگاهی هم خواهد گذاشت با این عکس ها. عکس های خوبی هم از من گرفته و من هم عکس های چپ اندر قیچی ی زیادی از او گرفته ام که همین روزها به یک مناسبتی چیزی با اجازه ی خودش همین جا منتشر می کنم چندتاشان را. ازش ممنونم باز.

آها راستی، رفقا در جریان هستید که بنده چنان چه در عکس ملاحظه می فرمائید موهایم قرمز و نارنجی و این ها نیست به اباالفضل. این عکس بدون فلاش در نور زرد گرفته شده وگرنه بنده یکی از خوش رنگ ترین بلوندهای عالم می باشم. (این را همیشه مامانم می گفت!)

۳-مشغول خوردن یک جور لواشک غوطه ور در مایعی ترش و غلیظ با مغز بادام و گردو و سایر مخلفات هستم که شده قوت لایموت این روزهایم. ای خدا، نه! دروغ گو دشمن خداست، بستنی کوکی ی کاله هم می خورم این روزها که اگر نخورده اید هیچی از زندگی نفهمیده اید. بسکین رابینز در مقابلش باید برود جلو بوق بزند، یک چیزی ست تو مایه های هاک انداز خودمان. به خدا!

۴- عزیزان من! بردارید لینک های من را در وبلاگ های تان عوض کنید. این گونه نباشد که بنده این همه وقت است دارم این جا می نویسم آن وقت شما هنوز لینک مرد مرداد را دارید در وبلاگ های تان. لاکن اگر خیلی علاقه دارید به آن این را هم اضافه کنید خب!

۵- جا دارد همین جا از آن ۹۹ درصد آدم حسابی و با شخصیتی که این جا را می خوانند عذر خواهی کنم که بعضی وقت ها مجبورم با برخی از خواننده نماهای وبلاگم برخوردهای تندی بکنم که نه در شان من است و نه در شان آن ۹۹ درصد که تجربه ثابت کرده بهترین وبلاگ خوان های تاریخ بشریت هستند.

۶- یک سئوال. این یاهو به قول قلعه نوئی کل یوم نابود شده یا یاهو میل من به فیض رفیع شهادت نائل گشته؟ هان؟

۷- ما آمدیم یک کم تکنولوژیک شویم از آن شخص مجهول الهویه خواهش کردیم ما را بلاگ رولینگی کند. بعد که ایشان ما را این کار کردند کاشف به عمل آمد که آقای فیل ترینگ برداشته این ننه مرده را هم بی خود و بی جهت فیل تر کرده. حالا البته به ما ربطی ندارد که آقای فیل ترینگ به کجای آقای بلاگ رولینگ مشکوک شده و داده درش را گل بگیرند، این وسط کل یوم لینک های ما دود شده رفته هوا و امت شهیدپرور با چشم غیر مسلح امکان رویت لینک ها را در صفحه ی رفیق بد، زغال خوب ندارند. من چی کار کنم حالا؟

۸- یک صفحه ی دیگر هم در این خانه ی جدید راه انداخته ایم مختص فضول جماعت که دوست دارند سر از کار همه در بیاورند، به اسم پروفایل (اصل جنس) که می توانید بروید یک سری به ش بزنید.

۹- بنگرید ای دوم خردادی های ملعون! بنگرید ای خود فروخته گان وطن فروش! ای دین به دنیا فروشان بنگرید که ما چگونه ابراهیم وار اسماعیل خویش را به قربان گاه آورده ایم و ولش می کنیم بین جمعیت تا له شود. بنگرید!

ezzzzzz.jpg

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۲۵ :: Link :: Comments (11)

دوشنبه، 18 تیرماه 1386

هجدهم تیر بارانیم


9999.jpg

بغلت کرده بودم. نفس ات بند آمده بود. چشم هایت می سوخت. بوی دود می دادی. صورتت شده بود اشک. فریادت میان سرفه هایت گم شده بود: « کشتند. دارن می کشنشون.»

دویدیم توی کوچه ی بن بست. خیلی بودیم. سیاه پوش ها با دشنه و چماق دنبال مان. زن در خانه اش را گشود به روی مان...

می توانم تا آخرش را بنویسم، اما فایده اش چیست وقتی فقط شرمندگی مانده برای مان؟ بعد از آن همه در به دری حالا آدم کش های سیاه پوش آن روز شده اند هنرمند و مردم برای شان صف می کشند.

هی رفیق! همه چیز را فراموش کن. یک دیازپام بخور و نوزدهم تیر بیدار شو!


علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۱۱ :: Link :: Comments (11)

شنبه، 16 تیرماه 1386

من و گل آقا

گفت و گوی مفصلم را با ماهنامه ی گل آقا در شماره ی تیرماه اش (شماره ی ۱۸۸- پانزدهم تیر) بخوانید که مصاحبه ی خوبی هم شده است و خواندنی درباره ی فضای فیلمنامه نویسی سینمای ایران و مشکلات فیلمنامه ی کمدی نوشتن.

این مصاحبه، ماه قبل در اتاق کار شخص شخیص گل آقا (قب) انجام شد. جائی که عکس مرحوم کیومرث صابری را گذاشته بودند روی صندلی خالی اش و من چه قدر دلم می خواست کنار آن صندلی به ایستم و عکسی به یادگار بگیرم. اما ترسیدم که دلشان نخواهد کسی حتا پایش به آن طرف میز برسد. من اگر بودم شاید اصلاْ اجازه ی ورود به همین اتاق را هم نمی دادم. بنابر این هیچی نگفتم.

گل آقا البته نیازی به تعریف من ندارد بلکه این منم که نیاز به توصیف کردن او دارم تا خود واقعی ام را به مخاطب بشناسانم. برخی شخصیت ها هستند که اثری شگفت انگیز و غیر قابل توصیف بر شخصیت و کاراکتر نسل ها می گذارند. پنجره ی شعور و شناخت من از ادبیات و شعر شاملو است و پس از او دلپذیرترین دریچه ای که در نوجوانی بر آگاهی سیاسی و اجتماعی من - وخیلی از هم نسلانم- گشوده شد بی اغراق گل آقا بود. زنده یاد صابری تنها طنز نویس نبود. معلمی بود که نگاه دیگرگونه دیدن داشت و آن را در تک تک واژه هایش فریاد می کشید. و از همه این ها مهم تر او با آن نثر دلپذیر و بی نقص فارسی اش - برای من که نگاهم به ادبیات بیش تر فرمالیستی ست تا محتوائی- به من (و مای) خواننده اش درست فارسی نوشتن را گوشزد می کرد و با زبان بی زبانی می گفت که خوب فارسی نوشتن هم احترام است به مخاطب و بیش از او احترام است به خودت و عقاید خودت. همیشه دلم می خواسته این را جائی بگویم و حالا این جا فرصتش پیش آمده که بگویم، من (و بسیاری از نسل مجله خوان من) اگر امروز فارسی را به دور از شلختگی های رایج ژورنالیستی می نویسیم بیش از کتاب و دفتر مدرسه مدیون گل آقا و مجله ی فیلم هستیم. دو مجله ای که سمبل دلبستگی ها و سرخوردگی های نسل ما بودند.

پ. ن اول: آن روز بعد از مصاحبه بازدیدی هم از کل طبقات موسسه کردم. آدم دلش می گیرد که در بخش خصوصی یک چنین سازمان و سیستم و پتانسیلی وجود دارد اما بدبختانه مجال درستی برای استفاده از آن وجود ندارد. سیاست در این مملکت دارد به خیلی چیزها ضربه می زند . سیاست گرچه حامی ی ناخواسته ی شبکه ی زیر زمینی ی لطیفه های اس ام اسی ست اما دشمن شماره ی یک نشریات طنز نیز به حساب می آید.

پ. ن دوم: یک واقعیت علمی که وجود دارد این است که خانم ها نسبت به آقایان حس طنز ضعیف تری دارند و درک شان از طنز اصولاْ با نقصان مواجه است. اما جالب است بدانید که اقلاْ ۸۰ درصد کارکنان موسسه ی گل آقا را خانم ها تشکیل می دهند. به شوخی آمار علمی ام را به گیتی صفرزاده (سردبیر ماهنامه) گفتم. چی جواب بدهد خوب است؟ خندید و ضمن تایید تلویحی آمار من گفت ولی هنوز اغلب نویسنده های مجله ی ما آقایان هستند و خانم ها این جا بیش تر کار اجرائی می کنند.
.

پ.ن سوم: با پوپک صابری هم ملاقات کردم. پس از فوت مرحوم صابری او شده است همه کاره ی موسسه (گرچه قبلاْ در زمان پدرش هم تقریباْ همه کاره بود، اما حالا فرقش این است که دست تنها دارد آبروی موسسه ای را حفظ می کند که سمبلش درگذشته است و اگر منصف باشیم باید اعتراف کرد که گل آقای این روزها به جز آن دوکلمه حرف حساب مشهور چیزی از گل آقایی که خود صابری در می آورد کم ندارد. نمونه اش همین چند شماره ی ویژه ای که پوپک صابری هرسال به مناسبت درگذشت پدرش در همان قطع و سیاق هفته نامه در می آورد ( و کاریکاتور روی جلد امسال اش که در تاریخ ماندگار است) یا صفحات موسوم به گلنا که درواقع مجله ای ست در دل ماهنامه، با سبک و سیاق و روش هفته نامه ای که انتشارش از زمان خود مرحوم صابری به دلیل ملاحظات سیاسی متوقف شد. خود ماهنامه هم که همچنان مثل قبل کیفیتش را حفظ کرده است. به هر حال باید به این خانم های جوان و مقاوم و پرشور یک خسته نباشید درست و حسابی گفت.

پ.ن چهارم: چون نگفتند نگو بگذارید به تان خبر بدهم که موسسه ی گل آقا قرار است به زودی فعالیت هائی هم در زمینه سینما بکند و در اولین قدم انگار قرار است یک نشریه ی طنز سینمائی راه بیندازد یا دست کم بخش عمده ای از مطالب هر شماره از مجله اش را به طنز سینمائی اختصاص دهد. (این هم خبر اختصاصی)


golagha.JPG height="314" />

پ.ن پنجم: این هم روی جلدی که گفتم. متعلق به شماره ی ۴+۵۶۴ سه شنبه ۱۱ اردی بهشت ۱۳۸۶.

" «فرشیدی: برنامه ما افزایش منزلت معلمان است» - جراید

«احمدی نژاد: فرهنگیان خبرهای خوشی خواهند شنید.» - جراید

« هاشمی رفسنجانی: همه ما در دولت، مجلس و قوه قضائیه وظیفه داریم که معلمان را راضی و شاداب نگه داریم.» - جراید

" « عده ای از اعضای هیات مدیره کانون صنفی معلمان به همراه جمعی از معلم های معترض بازداشت شدند.» - جراید

و کاریکاتور احمدی نژاد و فرشیدی و حدادعادل را نشان می دهد که معلمی را توی طبق روی سرشان گذاشته اند و به سوی زندان مشایعت می کنند!


علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۴۱ :: Link :: Comments (14)

پنجشنبه، 14 تیرماه 1386

hammihan.jpg
توقيف هم ميهن و اشک هاي محمد قوچاني يکي از با استعدادترين ژورناليست هاي کشور.
اين بار اشاره ها به اوست، او نبايد باشد...
هرجاي ديگر دنيا اگر بود اين جوان نابغه را بسيار بيش از اين ها ارج مي نهادند.
خداحافظ محمد قوچاني تا فردا!

علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۰۵ :: Link :: Comments (2)

چهارشنبه، 13 تیرماه 1386


الو يک دو سه چار...... الو يک دو سه چار........ الو الو....... امتحان مي کنيم....... امتحان مي کنيم

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۲:۳۷ :: Link :: Comments (2)
invisible