دیدی که خاک جمله فسانه ست...
لیلی که در قبیله ی میران ِ بادیه
اکنون عروس ِ کهنه ی دنیای کهنه ای!
من از خیام ِ ژنده ی رؤیایم
خرگاه ِ باشکوه ِ تو را دیده ام
کز عمق خواب های فراموش می گذشت.
بر من، خدای من، چه هجوم آوریده اید
فوج ِ حرامیان
فوج ِ غریبگان
پویان، نقاب بر رُخ ِ مردان.
من می سپارم آری، با مرد ِ راهزن
کشکول ها و توبره ام را
آن سان که داده بود غزالی
من خسته هستم
از توشه ی جهانی کزآن،
لیلی!
با من دو لیف ِ خرما بود
و غم!
در این درازناک ِ سفر!
لیلی!
این زاد ِ راه ِ هیچ مسافر نیست.
لیلی من از تو هیچ زیانی ندیده ام
زیرا که تو چکیده ای از خاطر منی
زیرا که من ز خویشتن تو را آفریده ام....
محمد علی سپانلو