سه شنبه، 1 مردادماه 1387

هشتمین سال خاموشی شاملو

صحنه ای را که ماه ها بود سعی می کردم از آن فرار کنم به چشم دیدم. شاملو مُرده بود!
حدود سه ربع ساعت به نوبت، من و ایمان و سیروس ماساژ قلبی دادیم، فایده ای نداشت.
همه شروع کردیم به گریه کردن. خبر مرگ را به دکتر مهداوی رساندم. او هم آمد با چشمانی اشکبار. و گفت:
- کار تمومه! راحت شد!
نشست. سیگاری روشن کردم. گرفت چند پُک زد. ایمان گفت: نمی شه شوک برقی بدیم؟
گفتم: نه، فایده نداره.
صدای هق هق گریه خانه را پُر کرده بود. آیداهنوز گیج بود. گاه صورت شاملو را نوازش می کرد. گاه موهایش را دست می کشید. با گریه گفتم:آیدا بوسش کن. یادته بهت می گفت منو انقدر لوس نکن! و باز گریه کردیم. ایمان نشسته بود و به قرص های مسکنی که در دست هایش بود نگاه می کرد و اشک می ریخت.
.
18479_384.jpg

آیدا گفت: نگاه کن! از شاملو چی مونده؟ از اون قد و قامت و هیکل چی مونده؟ و بعد ادامه داد: گربه مون امروز کنار تخت نشسته بود و با حالت غریبی به شاملو نگاه می کرد.
بار دیگر ماساژ قلبی دادیم. همه ی ما می دانستیم کار احمقانه ای ست ولی بارقه ای از امید لحظه ای می درخشید و بعد خاموش می شد. آیدا قیچی برداشت به حیاط رفت و چند شاخه گل رُز چید و آورد گذاشت روی سینه ی شاملو! دکتر مهداوی سیروس را بیرون برد. نفهمیدم بهش چی گفت. یک ربع بعد به همه تسلیت گفت و خانه را ترک کرد.
آیدا پای شاملو را نوازش کرد. گفت: مدیش! پسرم! و هق هق گریه شانه هایش را لرزاند. پلک شاملو را باز کردم، شاید برای دهمین بار، واکنشی به نور نداشت، شاملو برای همیشه خاموش شده بود.

بامداد در آینه (ده سال گفت و گو با احمد شاملو)
دکتر نورالدین سالمی. نشر باران، سوئد. 2002

علیرضا معتمدی :: صبح ۲:۰۷ :: Link :: Comments (9)
invisible