پنجشنبه، 27 تیرماه 1387

روز من

دی روز یکی از زیباترین و خاطره انگیزترین روزهای زندگی ام بود. پسرم را داماد کردم. پسری که دست کم در شش سال گذشته تنها انگیزه ام برای زندگی و کار کردن و پول درآوردن بوده است.
بی اغراق بیش از هرکس، زندگی و سلامت امروزم را به او مدیونم. نوری بود در تاریکی ی روزهایی که بی هوده از پی ی هم می گذشتند. وقت هایی که دنیا یک سره پوچ و زندگی ام بی معنا بود، این عشق پسرم بود که مرا به زنده ماندن وا می داشت. تصور این که یکی هست که باید به خاطرش زنده بمانم و خوب زندگی کنم از هرچیزی لذت بخش تر بود. روزهایی که از مدعیان "عاشقت هستم" هم کاری ساخته نبود، عهدی که با مادرم بسته بودم مرا سرپا نگه می داشت و وا می داشتم همیشه سرشار از شور زنده ماندن بمانم. حالا پسرم بزرگ شده، دانشگاه رفته، برای خودش یک پا آقا مهندس است، شاگردان زیادی دارد و با دخترکوچولوی زیبا و مهربانی ازدواج کرده که عاشق اش است. دیگر از خدا چه می خواهم؟ تازه، عروس نازنین ام امروز به مناسبت روز پدر برایم کادو هم خریده است و من احساس می کنم خوش بخت ترین پدر روی زمینم.
حالا فقط یک کار دیگر مانده است. شش ماه فرصت دارم تا برای این دو عاشق دوست داشتنی، عروسی ای بگیرم که مادرم اگر بود همه ی تلاش اش را برای برگزاری آن می کرد.

29.jpg

تصویری از من و پسرم وقتی هر دو هنوز کوچک بودیم. یکی از همین روزها بود درست که مادرم گفت حالا دیگر تو مَرد خانه ای.

پی نوشت: مامان! گریه های امروزم را ببخش. دست خودم نبود. جایت بیش از آن خالی بود که بتوانم به روی خودم نیاورم. با این وجود نگذاشتم هیچ کس گریه هایم را ببیند. ممنونم از تو که حتا در این سال هایی که کنارمان نبودی، با امانت ات مرا زنده و سرپا نگهداشتی. حالا دیگر آماده ام. این بار که توی خوابم آمدی و خواستم مرا با خودت ببری دیگر بهانه ای نخواهی داشت. از امشب به عشق آن لحظه هرشب خواهم خوابید.

پی نوشت دوم: خدای بزرگ. سجده هایم را بپذیر در این روزهایی که به شدت کنارم هستی.

علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۱۲ :: Link :: Comments (16)
invisible