آن روزها...

آن روزها زنده رود زنده بود. ما نوجوان بودیم.عصرها جمع می شدیم دور هم، روی چمن ها، نوشته های مان را یکی یکی برای هم می خواندیم. چای می خوردیم، سیگار می کشیدیم و بحث می کردیم.
دیر وقت راه می افتادیم سمت خانه، آواز می خواندیم، نفس می کشیدیم و سر پل آذر از هم جدا می شدیم. من می چپیدم توی باجه ی تلفن و به عشق نوجوانی ها (هر که بود) زنگ می زدم. بعد باز پیاده راه خانه بود و دیر رسیدن به خانه. غذای هنوز گرم مانده، نفس های مادر که زنده بود، زنده رود زنده بود...
چه قدر عاشق شده باشیم خوب است؟ چه رویاها ساخته باشیم؟
روزها می گذرد رود زنده ی کودکی! و همه چیز در حال مردن است، نگران نباش؛ در این خشک ساری ی همه گیر تو تنها نیستی.