پنجشنبه، 13 تیرماه 1387

شب های زغال اخته ای ی من

تو که این همه کیک خانگی ی دیروزیت خوش مزه بود، تو که عاشق آشپزی هستی فقط به خاطر مزه ی عشق، کیکBlueberry هم بلدی برایم درست کنی؟ گمان می کنم مزه اش عیش هر ناکوکی را کوک کند.

blueberry-cake-wordpress.jpg

پی نوشت: My Blueberry Nights شاهکار غریب وونگ کار وای یک عاشقانه ی زیباست درباره ی طعمی ابدی که تنها یک آدم است که ممکن است عاشق آن باشد در میان سایر کیک ها با مزه های جذاب تر، فقط کافی ست منتظر آن یک نفر باشید. فیلم داستان دختری ست (نورا جونز) که دوست پسرش به او خیانت کرده و رهایش کرده است و دختر ماه ها منتظر بازگشت معشوق خود می ماند اما طبعاً او برنمی گردد. دختر با صاحب یک اغذیه فروشی (جود لاو) آشنا می شود که به او می گوید باید در انتظار کسی بماند که متعلق به اوست. پسر مثالی می زند، می گوید پای سیب خیلی طرفدار دارد و معمولاً آخر شب هیچی از پای سیب هایم توی یخچال نمی ماند، اما پای زغال اخته طرفدار زیادی ندارد گرچه من عاشق اش هستم، چون مزه ای منحصر به فرد و متفاوت است و به مذاق من بسیار خوش می آید. نورا جونز مدتی بعد برای فراموش کردن همه چیز به سفر می رود، اتفاق های زیادی را از سر می گذراند و آدم های تازه ای را می بیند تا این که یک روز می بیند وقت بازگشتن است. او عاشق پسر شده است، بلوبری ی خودش را پیدا کرده است...
من دیوانه ی این فیلم هستم، و این روزها عجیب در حسرت گاز زدن تکه ای از بلوبری...

پی نوشت دوم: ممنون امید به خاطر این فیلم. به خاطر آن روز زیبای بهاری در باغ فردوس. همان شب با بچه ها رفتیم فیلم را روی پرده دیدیم. گفتم که به ت. و این را نگفتم که در صحنه ی ورود ناتالی پورتمن، ایرج از روی صندلی سقوط کرد و در سرتاسر فیلم، هرجا نورا جونز با آن صدای زیبای جادوئی اش می خواند من چه قدر گریه کردم. آن روزها من آدمی بودم که باید کلیدهایم را پس می دادم. می فهمی که؟ و من عاشق صحنه های مربوط به آن پلیس هستم و رابطه ی دیوانه وارش با زن اش. من عاشق تصویر و صدای این فیلم هستم و دلم می خواهد هزار بار دیگر آن را ببینم. (سلام سوفیا)
قول داده بودم که زودتر از این ها درباره اش بنویسم اما نمی شد. نمی توانستم. دستم به نوشتن نمی رفت. حیف بود. حیف می شد. گذاشته بودم نوشتن اش را برای روزهای پیری و کوری. برای روزهایی که - به قول امیر قادری- با نوه هایم نشسته ایم کنار شومینه و من دارم برای شان داستان آشنائی ام را با مادربزرگ شان تعریف می کنم. حالا هم البته هنوز چیزی درباره ی حس غریبی که این فیلم به من داده نمی نویسم، فقط خواستم گاز کوچکی زده باشم به ش. تجربه ثابت کرده تا یک کیک بلوبری را کامل نخورده ای از آن برای هیچ کس هیچ چیز نگو، به هزار و یک دلیل.

علیرضا معتمدی :: صبح ۴:۲۹ :: Link :: Comments (10)
invisible