
تاس ها البته به اراده ی من نبود که می نشست؛ داستان از قرار ِ رسیدن ِ عاشقی بود بی قرار به وصال، گشودن آغوشی بود به روی یار که به حمدالله و المنه بخت هیچ در این کار فروگذار نکرد و شد آن چه دعای نیمه شبان بود در نیمی از سال.
بوس و کنار را اگر مشروط ِ تاس ِ خوب نِشستن ندانی باز، مِن بعد این عاشق کامیاب سگ ِ کی باشد پیش شما نَرد ِ عشق ببازد یا دستی به تاس بَرَد حتا.
حالیا آفتاب به گُرده ی دیوار خزیده ست و هنگام رسیدن شماست، تا بوسیدن روی تان دست بوسیم.
از داستان بلند اشعیای کافر