از روی تخت بلند شدم. سرم کمی گیج می رفت. به ساعت بالای دیوار نگاه کردم. ده و یازده دقیقه بود. پرستار گفت اگر سرت گیج می رود کمی لب تخت بنشین. گفتم خوبم. بلند شدم. درست روبه روم زن جوان زیبائی روی یک صندلی میان تاریک روشن اتاق عمل نشسته بود. لباس بیمارها تن اش بود اما شبیه فرشته ها بود. چشم هایش را بسته بود و سرش را بالا گرفته بود. آرام از کنارش عبور کردم. انگار چشم هایم را به صورتش دوخته بودند، نمی توانستم چشم از او بردارم. فرشته آرام چشم هایش را باز کرد و نگاهم کرد.
دکترعینک تیره ای به م داد، گفت سعی کن چشم هایت را زیاد باز نکنی. و من خوشحال بودم که فرشته ی نشسته روی صندلی ی تاریک اولین کسی ست که با چشم های تازه ام می بینم.
پی نوشت: این هم یک خبر جدید که قرار بود حالا حالاها منتشر نشود اما شد.