یکشنبه، 19 خردادماه 1387

نه دست به سر می برم
دیگر و
نه
پا به راه.
ایستاده بگیر مانده ام
از پیش ترهای رفتن ات
همین جا
مانده
از تو نرانده هنوز،
بگیر
آغوش گشاده مانده ام،
بی خبر از این که عاشق بوده ام
که نام ات
چه می آید به کهربائی ی موهای ات،
دست به سر نشده
گریان نبوده بگیر – مانده ام
منتظر بوسه های روز نخست
نبوسیده بگیر
پیشانی ات را
انگار
از در نیامده باشی هنوز
خسته باشی
بگیر – پیش از آمدن ات باشد
خیال کن
دستم به دست تو
خو نکرده باشد
پاهای ام
خسته نباشد
ایستاده باشد – خیال کن
پسرکی که هنوز
عاشق تو نیست
در انتظار روزی که از نو،
دربه روی گذشته ببندی این بار
پشت خواب های ات.
خواب های خوبی را که داشتیم ندیده بگیر
خیال کن
این بار که خوابت بگیرد
به همان شتاب و شیرینی
عاشق ات خواهم شد.
این روزها را
فقط
نیامده بگیر.


علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۶:۱۵ :: Link :: Comments (13)
invisible