جمعه، 17 خردادماه 1387

شهرها را نبود ما غریبه نمی کند

نادر ابراهیمی درگذشت.
راستش من هیچ وقت طرفدار نادر ابراهیمی نبودم. نوشته هایش به نظرم زیادی سانتی مانتال و متظاهرانه می آمد. چند ماهی هم پای درس های زیبائی شناسی هنرش بوده ام و هرگز با دنیای او و نوع نگاهش ارتباط برقرار نکردم. به جز آتش بدون دود هیچ کدام دیگر از نوشته هایش نتوانست مرا به خود جذب کند مگر "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" که این یکی به نظرم یکی از دلپذیر ترین نثرهای احساسی ی فارسی ست و آن قدر زیبا و لطیف نوشته شده که نه تنها احساسات گرائی مفرطش هرگز توی ذوق نمی زند بلکه می تواند با اندکی اغماض ادعا کرد یک شعر منثور زیبا و پرکشش است. راستی از نسل ما کیست که در دوران تین ایجری اش خاطره های خوبی از این کتاب و هلیایش نداشته باشد؟ بار دیگر شهری که دوست می داشتم یکی از کتاب های دوران نوجوانی نسل من است که با آن جلد سبز رنگش یادآور بسا قرارهای پراضطراب عاشقانه است.
و نویسنده از خدا چه می خواهد جز ماندگاری و جاودانگی؟ و به اعتبار همین یک کتاب هم بر من واجب است ادای احترام به او که سال هاست سطرهای ابتدائی نوشته اش را از بَرَم و در تنهائی و خلوت بارها با خود تکرار می کنم. گرچه می دانم که تعداد دوست داران اش اصلاً کم نیست.
خدایش بیامرزد.

nader-ebrahimi.jpg

"… بخواب هلیا، دیر است. دود، دیدگانت را آزار میدهد. دیگر، نگاه هیچکس بُخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر، هیچکس از خیابان خالی کنار خانة تو نخواهد گذشت. چشمانِ تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگها، رؤیای عابری را که از آنسوی باغهای نارنج میگذرد، پاره میکنند. شب از من خالیست هلیا. گلهای سرخِ میخک، مهمانِ رومیزیِ طلایی رنگِ اتاقِ تو هستند؛ امّا گلهای
اطلسی، شیپورهای کوچک کودکان…"
و
"هلیا برای دوست داشتن هر نفس زندگی،دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز
و برای ساختن هر چیز نو خراب کردن هر چیز کهنه را
و برای عاشق عشق بودن عاشق مرگ بودن را.
به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمام ذرات زندگی است.
...به من بازگرد!
به همه سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان پشیمانی بیافریند.
پس آن پرنده هایی که هرگز بی سر آغازی به نام ((ما))در اندیشه هایت پر نمیگرفتند کجا رفتند؟
من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم
باورکن!
...تو زیستن در لحظه ها را بیاموز
هیچ پایانی به راستی پایان نیست.در هر سرانجام مفهوم یک آغاز نهفته است.
چه کسی میتواند گفت تمام شد ودروغ نگفته باشد؟!
بگذار آنچه از دست رفتنیست از دست برود ، تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
به خاطر داشته باش سکوت اثبات تهی بودن نمیکند.
هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر!
کسی مانده است که خواهد آمد .باورکن!کسی که امکان آمدن را زنده نگه میدارد.
برای چه پشیمان باید بود؟
برای آنچه از دست رفته است؟
یا برای آنچه به دست آمدنی نبود؟
شهر ها را نبود ما غریبه نمیکند.
در این سقوط ستارگان بر صحرا ، در این وارونگی اشیاء دراین سیطره ی غریب و انبوه درد، سخن از عزای باطل شب است ورجعتی به درون!
بخواب ...دیر است! دود دیدگانت را آزار میدهد.
دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد....
چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟!
شب از من خالیست هلیا..."

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۵۸ :: Link :: Comments (11)
invisible