دیدم که عاشقم...

چون چشم خود را نیک مالیدم، دیدم که عاشقم...
حمره ی مغربی برطرف شد و ماه از جانب مشرق نمایان گردید. رختِ خواب در زیر بغل، بر بام ِ معهود و به دیوار ِ مقصود شتافتم. اما با نومیدی و تلخکامی، به جز برگ های تنباکوی پریشان - که نشان ِ ناتمامی ِ کار بود - چیزی نیافتم...
زینب مرا نادیده انگاشت تا جوش و خروش ِ توفان بلا فرو گذاشت و آب از آسیا افتاد. پس از آن، روی به جانب من کرد. و خواننده می داند که من چه گونه خود را به او رساندم. آری، کسانی که ذوق عشق چشیده اند می دانند که این مسئله وجدانی ست، نه بیانی. یکی از شعرا را مضمونی ست که آب های هستی ِ ما اگرچه از سرچشمه های جداگانه است، اما چون به هم می پیوندند، سیلی چنان برمی انگیزند که آن را پروای هیچ سد و بندی نیست و از هیچ نمی اندیشد....
سرگذشت حاجی بابای اصفهانی
گفتار بیست و چهارم
ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی. ویرایش ِ جعفر مدرس صادقی. نشر مرکز.