از یک نامه ی قدیمی
کجا بود که باید می دیدمت؟ تو یادت هست؟ ما از کِی بی هم شدیم؟ از کِیِ ِ هم دور شدیم؟
یک هفته است مدام داری توی خیال من می دوی، توی بلاتکلیفی هایم، توی تردیدهایم، شک کردن هایم به همه چیز حتا به خودم، تو داری راه می روی و انگار تنها تصویر واقعی ذهن من هستی. یادت هست می خواستیم با هم یک قصه بنویسیم، یک داستان مشترک؟ اما حالا هرچه دارم به دور و برم نگاه می کنم، به این بی هوده خوش بودن ها، می بینم یک نفر زودتر از من و تو آمده قصه مان را نوشته و رفته است. چه بد! از صبح بغض گلویم را گرفته، تازه سیگار هم دارم می کشم بعد از یک سال و نیم... چه فایده که حتا همین دلخوشی ی کوچولو را هم دیگر ندارم. دلخوشی نوشتن یک داستان کامل با تو. دلخوشی این که یک بار، فقط یک بار زیر یک برف واقعی قدم بزنیم با هم، برف بازی کنیم، ماه رمضان باشد و تو سفره ی افطار را برایم بچینی با شل زرد و تربچه و سبزی و پنیر و آش و آتش داغ لب هایت... غم انگیز است، هرچه می بینم، می بینم حتا همین دلخوشی را هم دیگر ندارم... حتا همین قصه نوشتن را...
ببخش که این طور شلخته می نویسم. حواسم به خودم نیست، حواسم به نوشتن ام نیست... باور کنی یا نه حواسم پی ی توست خیلی وقت است. دچار تن تو شده ام. تن تو که می دانی چیست؟ ابتلای گوشه نشینان است به تن ِ معشوقه ی اثیری ی نیست در جهانی که روزی تنها در هیأت دلبرکی شیرین و شوخ کنار تنگی ی غروب چشمه ای، به غمزه ای برده است خواب و مناجات روز و شب را و رفته است، انگار نه انگار که هیچ وقت بوده است.
باور کنی یا نه این منم که دارم اعتراف می کنم، منی که روزگاری به اشاره ای می توانستم تو را کنار خود داشته باشم اگر به قدر کافی شجاع بودم، اگر این تجربه های مشئوم گذشته این همه مرا ترسو نکرده بود، تو را حالا کنار خود داشتم اگر فقط به تو گفته بودم بیا!
سختم است نوشتن، آدم خودخواهی نیستم و این عین خودخواهی ست که بعد از این همه وقت، بعد از آن حرف های تلخ با تو زدن، حالا که دلم برایت گرفته بردارم برایت درد دل کنم. می دانم این حق را ندارم، می دانم نباید خلوتت را به هم بزنم، همین آرامش تازه یافته ات را به هم بریزم و ازعشقی بگویم که حالا حتا دیگر به درد قصه ها هم نمی خورد. می دانم می دانم اما نمی توانم نگویم این جا هیچ کس نیست. نمی توانم نگویم چه قدر دلم تو را می خواهد چه قدر برف بازی با تو را دوست دارم برای همه ی عمر... نمی توانم نگویم که تو در من جاری بوده ای در همه ی این فاصله ها، جریان داشته ای و شده ای بزرگ ترین تصویر قاب شده پس ذهنم. تصویر حک شده روی ذهن، تو نمی دانی که چیست، دریچه را بگشائی و جلوت فوج فوج پرنده پر بگیرد به افق، باز فقط همان را می بینی که چسبیده پشت خیالت. برف ببارد، باد بوزد، باران بشویدت... همان، همان، فقط همو را می بینی. و من روزهاست فقط تو را می بینم. مرا ببخش، نتوانستم نگویم دوستت دارم.