سفر به دیگر سو - 12

غروب های روی سکو یک حسن بزرگ دارد که چون صدای دستگاه ها زیاد است، می توانی زل بزنی به ساده ترین کار خورشید که فرو رفتن در دریاست و با صدای بلند برای خودت آواز بخوانی بی آن که کسی خلوتت را به هم بزند یا خلوت کسی را به هم بزنی.
این آوازی که از دی شب داریم می خوانیم اش، این جور وقت ها خیلی می چسبد.
باز هم، آمدی تو بر سر راهم
آی عشق، می کنی دوباره گمراهم
دردا، من جوانی را به سر کردم
تنها، از دیار خود سفر کردم
دیری ست قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است
دریا! اولین عشق مرا بردی
دنیا! دم به دم مرا تو آزردی
دریا! سرنوشتم را به یاد آور
دنیا! سرگذشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریقی غرقه در رازم
گم شدم در غربت دریا
بی نشان و بی هم آوازم
شعره توی جاده هم می چسبد. یک بار با جواد از اصفهان که برمی گشتیم خیلی گوش اش دادیم. کسی می داند خواننده و ترانه سرایش (که خود خواننده اش باید باشد لابد) کیست؟
لیلی تو نمی شناسیش؟