دوشنبه، 9 اردیبهشتماه 1387

سفر به دیگر سو- 5


4.jpg

دریا آدم ها را به هم نزدیک می کند. ساعت ها با هم گپ زدیم و از همه چیز سخن گفتیم بی آن که من انگلیسی ام خوب باشد یا آن ها به این زبان تسلط داشته باشند. اما دریا آدم ها را صاف و زلال می کند. کاپیتان مدت ها زل زده بود به دست خط من با روان نویس سبز رنگم که نوشته بودم: "کمی از دریای جنوب
توی چشم هایم مانده..."
کاپیتان بی آن که حتا یک کلمه فارسی را بتواند بخواند می دانست آن چه نوشته ام شعر است. خواست برایش بخوانم و او فقط به آهنگ کلمات گوش داد و بعد خودش شعری را که مادرش در کودکی همیشه برایش می خوانده توی دفترچه ام نوشت به یادگار.
دریا آدم ها را مهربان می کند و زندگی ملوان ها اگر این مهربانی نبود چیزی ملال آور تر و غم انگیزتر از اینی می شد که هست.
حسن ساعت های طولانی روی نیمکت قرمزرنگ روی عرشه ی کشتی نشست کنارم، پرتقال به م تعارف کرد، چای خوردیم، قهوه خوردیم و از سیگارهای شیرین و خوش طعم اندونزیائی اش که مدام تعارفم می کرد می کشیدیم. حسن دل اش گرفته بود و آدم های غمگین همچو مغناطیس جذب هم می شوند. از زندگی عاطفی اش گفت و پرسید بچه داری؟ زن داری؟ دوست دختر داری؟ و دست آخر گفت بی خود نیست که این قدر دریا را دوست داری. تو باید توی کشتی های اقیانوس پیما کار کنی.
کاپیتان و حسن هیچ کدام نمی توانند این سطرها را بخوانند اما آدرس سایتم را گرفته اند و حالا این جا هستند تا عکس های شان را ببینند. سلام رفقای دریائی.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۱۶ :: Link :: Comments (0)
invisible