شنبه، 25 اسفندماه 1386


ادبیات میراث ملی یک کشور است. اهمیت آثار حافظ و سعدی و فردوسی و عطار و دیگران وصف ناشدنی ست. زمین تن است و ادبیات جان ِ وطن. آقای کیارستمی با کدام سواد نداشته ی ادبی اش برمی دارد روایت اش را از حافظ و سعدی منتشر می کند؟ کاری به شخصیت سینمائی کیارستمی ندارم، اما کتاب سازی های اخیر ایشان شارلاتانیزم به معنای واقعی کلمه است. کسی که در ادبیات محاوره اش (در فیلم ناصرصفاریان- وقت خوب مصائب) هنوز تلفظ صحیح نوشیدنی های سُکر آور را نمی داند و می ماند که شاید درستش سِکر آور است، چه طور خودش را صاحب صلاحیت می داند برای انتشار "روایت شخصی" اش از سعدی و پیش ترش حافظ؟ و تعجب بیش تر من از ما ملت بی خیال بی قید است که می خریم این کتاب سازی های مفتضح کسی را که حتا صلاحیت شعر خوانی در یک جمع چهار نفره را هم ندارد
غریب است که در کشور ما آدم ها به محض این که اسم و رسمی به هم می زنند راه می افتند و توی هر سوراخی انگشت می کنند و در مورد هر چیزی نظر می دهند . یک ضرب المثل امروزی داریم ما ایرانی ها که روز به روز هم کاربردش بیش تر می شود؛ خب بعضی ها خیال می کنند اگر در هر موردی اظهار فضل نکنند دیگران ممکن است خیال کنند که ایشان قدرت تکلم و تمیزشان را از دست داده اند.
ببخشید که این قدر به عصبانیت راه داده ام تا در این نوشته ظاهر شود. آخر بعضی چیزها شوخی بردار نیست و بعضی وقت ها حقیقتاً نباید لال شد. آقای کیارستمی هم اگر جای این کتاب سازی های متظاهرانه بر می داشت چند صفحه از تاریخ ادبیات و تذکره ی شعرای مان را می خواند و می دید این ابیات و واژگان از چه مسیرهای صعب و خون بار و دل ریشی به دست ما رسیده اند، چنین سطحی برخورد نمی کردند با ادبیات که با جسارت تمام خودشان را صاحب روایت بخوانند آن هم در مورد هیچ کس نه و حافظ و سعدی. گمانم بهتر بود می رفتند جای این بازی گوشی ها چار صفحه شعر می خواندند تا بلکه سواد ادبیاتی شان بیش تر شود.

پی نوشت: با دوست آهنگ سازی داریم روی آلبومی بر اساس اشعار سعدی کار می کنیم برای یک ناشر معتبر، موسیقی او و شعرخوانی من. به زودی خبرهای بیش تری در این باره خواهید شنید. یکی از شعرهایی که خوانده ام این است:
.
ز من مپرس که در دست ِ او دل ات چون است
از او بپرس که انگشت هاش در خون است
وگر حدیث کنم تن درست را چه خبر
که اندرون جراحت رسیدگان چون است
به حُسن و طلعت لیلی نگاه می نکند
فتاده در پی بی چاره ای که مجنون است
خیال روی کسی در سر است هر کس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرون است
خجسته روزِ کسی کز درش تو باز آیی
که بامداد به روی تو فال ِ میمون است
چنین شمایل موزون و قدّ و خدّ که توراست
به تَرکِ عشق تو گفتن نه طبع ِ موزون است
اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد
مرا به هرچه تو گوئی ارادت افزون است
نه پادشاه منادی زده ست می مخورید؟
بیا که چشم و دهان تو مست و می گون است
کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد
از آب دیده تو گوئی کنار ِ جیحون است.

علیرضا معتمدی :: صبح ۱:۴۶ :: Link :: Comments (3)
invisible