دوشنبه، 20 اسفندماه 1386

دریای بی پایان

چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد
بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین داری
ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد

22.jpg

اگر آن گوهر و دریا به هم هردو به دست آری
تو را آن باشد و این هم ولی نه آن نه این باشد
یقین می دان که هم هردو بود هم هیچ یک نبود
یقین نبود گمان باشد، گمان نبود یقین باشد
درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم
نداند هیچ کس این سِر، مگر آن کو چنین باشد
اگر خواهی کزین دریا وزین گوهر نشان یابی
نشانی نبودت هرگز، چو نفست همنشین باشد
اگر صد سال روز و شب ریاضت می کشی دایم
مباش ایمن یقین می دان که نَفست در کمین باشد
چو تو نفسی ز سر تا پای کی دانی کمال دل
کمال دل کسی داند که مردی راه بین باشد
تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می خور
که صاحب دل اگر زهری خورَد آن انگبین باشد
نداند کرد صاحب نفس کار هیچ صاحب دل
وگر گوید توانم کرد، ابلیس لعین باشد
اگر خواهی که بشناسی که کار راستین هستت
قدم در شرع محکم کن که کارت راستین باشد
اگر از نقطه ی تقوا بگردد یک دمت دیده
سزای دیده ی گردیده میل آتشین باشد
تو ای عطار محکم کن قدم در جاده ی معنا
که اندر خاتم معنا، لقای حق نگین باشد.

فریدالدین عطار

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۰:۵۷ :: Link :: Comments (7)
invisible