دوشنبه، 18 تیرماه 1386

هجدهم تیر بارانیم


9999.jpg

بغلت کرده بودم. نفس ات بند آمده بود. چشم هایت می سوخت. بوی دود می دادی. صورتت شده بود اشک. فریادت میان سرفه هایت گم شده بود: « کشتند. دارن می کشنشون.»

دویدیم توی کوچه ی بن بست. خیلی بودیم. سیاه پوش ها با دشنه و چماق دنبال مان. زن در خانه اش را گشود به روی مان...

می توانم تا آخرش را بنویسم، اما فایده اش چیست وقتی فقط شرمندگی مانده برای مان؟ بعد از آن همه در به دری حالا آدم کش های سیاه پوش آن روز شده اند هنرمند و مردم برای شان صف می کشند.

هی رفیق! همه چیز را فراموش کن. یک دیازپام بخور و نوزدهم تیر بیدار شو!


علیرضا معتمدی :: صبح ۰:۱۱ :: Link :: Comments (11)
invisible