شنبه، 27 بهمنماه 1386

بسته ی فرهنگی-2

1-جائی برای پیره مرد ها نیسترا دست کم باید دوبار ببینید. بار او در شوک و التهاب خواهید بود و بار دوم تازه تازه می توانید از جزئیات اش لذت ببرید. یک شاهکار دیگر از برادران کوئن که هر داستان معولی ای را می توانند به تجربه ای شگفت انگیز تبدیل کنند. همان داستان قدیمی دعوا بر سر یک مشت دلار، یک مرد شکست خورده که خیلی اتفاقی به پول ها دست پیدا می کند و تصمیم می گیرد به قیمت جانش هم که شده آن ها را نگه دارد و در عوض زندگی اش را تغییر دهد، و یک مزدور خونسرد که به راحتی آب خوردن آدم می کشد اما البته اصول خاص خودش را هم دارد. بسیاری از صحنه های فیلم نفس را در سینه تان حبس خواهد کرد و پایان غریبی خواهید دید که اگر یادتان برود این فیلمی از برادران کوئن است حسابی توی ذوق تان خواهد خورد.
پی نوشت: من البته هنوز ای برادر تو کجائی را ترجیح می دهم.

319x480.jpg


2- رتتوئی قرار بود بهترین انیمیشن این سال ها باشد.همه چیز هم مهیا بود برای ساختن یک فیلم شگفت انگیز درباره ی موشی که برای آدم ها آشپزی می کند و سخت گیرترین منتقدان فرانسوی را به زانو در می آورد. اما خب ایرادهای کار درست از همین جا شروع می شود. این یکی تولید مشترک پیکسار - والت دیزنی آن قدر آگاهانه ساخته شده و معلوم است که سازندگانش قصد رو کم کنی از رقبا و از خودشان را داشته اند که عملاً برگ برنده ی همیشگی خود را فراموش کرده اند. ساخته های قبلی پیکسار از داستان اسباب بازی ها گرفته تا نمو و شاهکار معظم کمپانی لولوها به این دلیل در قلب و جان مان رخنه کرده بودند که مثل بازی های کودکانه در لحظه شکل می گرفتند. کاراکترها خل مشنگی ی کودکانه ای داشتند و بکری و تازگی ای در سراسر فیلم موج می زد که مجابت می کرد یک عده آدم با کودک درون شان نشسته اند این چنین ناب و غریب برای مان خیال پردازی کرده اند و موقعیت ایجاد کرده اند. رتتوئی اما حاصل ذهن خلاق چندتا آدم بزرگ است که سعی کرده اند طوری به جای بچه ها فکر کنند که هم پول بیش تری گیرشان بیاید و هم امکان بیش تری برای خلق صحنه های دشوار و "انگشت به دهان بر" برای تماشاگر داشته باشند. این طوری می شود که حرف های قلمبه سلمبه ی توی فیلم به دل نمی نشیند، انگیزه ی کاراکترها را باور نمی کنی، ایده های ناب فیلم را هدر شده می بینی و تنها یک صحنه است که نشان پیکساری بودن دارد؛ آن جا که رمی (موش اصلی قصه) برای اولین بار دارد به سمت پشت بام می رود تا پاریس را تماشا کند و از کنار خانه های مختلف می گذرد، یک جا زنی به روی معشوقه ای که معلوم است به ش خیانت کرده اسلحه کشیده و مرد می گوید تو جرأت این کار را نداری. رمی رد می شود اما باصدای شلیک گلوله برجا می ماند. برمی گردد. دختر گلوله را شلیک کرده و تیر به سقف خورده است. اسلحه از دست دختر می افتد و او به آغوش معشوق خیانتکار می خزد.
با همه ی این ها رتتوئی به دیدن اش می ارزد.
پی نوشت: کمپانی لولوها بی شک شاهکار انیمیشن سازی در همه ی این سال هاست، گرچه نمی دانم چرا در نظر خواهی روزنامه ی اعتماد به جای این فیلم در جست و جوی نمو را نوشتم.

3- پرسپولیس (مرجان ساتراپی) نه آن طور که می گویند ضد ایرانی ست و نه آن قدرها سیاه نمائی می کند. من از فیلم خوشم آمد. یک فیلم ساده درباره ی روزگاری که در آن زندگی می کنیم. روراستی ساتراپی که در فیلم به صراحت زندگی خودش را تعریف می کند قابل ستایش است. شوخی هایش با خودش فوق العاده اند. تصویری که از سربازها می دهد تصویر بدی نیست. سیاه نیست. فیلم درمجموع یک اثر میهن پرستانه است با موضع گیری که در ادبیات رسمی کشور به آن "ضد حکومتی" می گویند. مهم نیست که با مواضع فیلم موافق باشید یا نه، مهم این است قصه ی زندگی یک دختر ایرانی با همه ی تجربیاتی که داشته امروز در جهان بسیار پر بیننده است.

4- سوئینی تاد (تیم برتون) را هم تازه دیشب دیدم. انقدر عجیب است فیلم که با یک بار دیدن درباره اش نمی شود حرف زد حتا اگر چندان به مذاقت خوش نیامده باشد. تیم برتون کبیر است و باید بیش تر رویش تعمق کرد. یک موزیکال پرخشونت برتونی. خوب است دیگر. نه؟


پی نوشت آخر: بخشی از کتاب خاطرات هوشنگ اسدی در زندان، که به روزهای هم سلول بودن اش با آیت الله خامنه ای اختصاص دارد اخیراً روی اینترنت منتشر شده است. گیر بیاورید و بخوانید. تصویری که آقای اسدی از هم سلولی ی سابق اش می دهد بسیار زیباست. از روحانی ی جوان و خوش چهره و دوست داشتنی ای که سال ها در زندان شکنجه دید. آن ها که تاریخ معاصر را خوانده اند می دانند، آقای خامنه ای روزگاری روشنفکرترین روحانی انقلاب بود. هنوز هم بین روحانیون تنها کسی ست که ادبیات می خواند و در این زمینه به شدت به روز است. بد نیست که بیش تر درباره اش بدانید.

پی نوشت آخرتر: نسخه ی قاچاق فیلم سنتوری هم بالاخره منتشر شد. می دانم خیلی هاتان برای دیدن آن بی تاب هستید، اما بهتر است در این یکی آزمون فرهنگی بودن هم خودمان را محک بزنیم و سی دی قاچاق فیلم را نخریم. داریوش مهرجوئی گفته مال دزدی را به خانه های تان نبرید. راست گفته. حتا اگر برای دیدن فیلم خیلی مصر باشید باز دلیل ندارد که آن را این طوری ببینید. این دقیقاً اسمش دزدی ست و گرچه همه ی ما ممکن است دلمان بخواهد یک بی ام و ی آخرین مدل سوار شویم اما مطمئناً اغلب مان حاضر نیستیم بی ام و ی کسی را بدزدیم تا از سوار شدن آن لذت ببریم. این هم مثل همان است به خدا، فرقی ندارد. آدم باشیم.
خب انگار راه حل تازه ای پیدا شد. اگر هم این سی دی های قاچاق را خریدید - که لابد تا حالا خریده اید- اقلاً بروید به اندازه ی پول یک بلیت سینما بریزید به حساب صاحبان فیلم تا حلال شود. این کار را که دیگر می توانید بکنید؟
حساب شماره ی 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032) به نام داریوش مهرجوئی و فرامرز فرازمند.

علیرضا معتمدی :: بعدازظهر ۵:۵۰ :: Link :: Comments (13)
invisible