تکه ای از داستان "زن روی باد بادک" در انتظار چاپ
انگار هزار سال بیش تر می گذرد تا برسد به پوسته. دست ها، رقصان. موها و پاها، نرم و ملایم و عریان. نفس در سینه حبس شده، دختران برهنه را می بیند که می رقصند، نمناک و سرد. دیوارهای آبی، زمین آبی و آسمان آبی و خنک. در تن اش دیگر آتشی نیست. مار رهایش کرده و هنوز وزن جهان را روی شانه هایش حس می کند. موهای طلایی ی درخشان اش سنگین شده و چشم هایش حباب های شناوری را می بیند که با او می آیند، بالا می آیند و می ترکند روی سطح آب، که او دوباره نفس می گیرد.
آنا پا می زند. دست هایش می رقصند تا به کناره ی استخر می رسد که آزیتا، با لباس شنا، نشسته و به آب لگد می زند. آزیتا می خندد و آنا پایش را می گیرد تا روی آب بماند. آزیتا لیوان آب انگور را به آنا می دهد که ایستاده روی آب.
- حالت جا اومد؟ شنا هر روز برات لازمه آنا.
خودش را می کشد بالا. روی لبه استخر می نشیند. آب انگور را می مکد و ولو می شود. آزیتا موهایش را نوازش می کند: « دوباره داری می شی همون گربه ملوس ... »
دورتر از آن ها، دختران برهنه جیغ می زنند، توی آب می پرند، دست و پا می زنن، روی آب می مانند، زیر آب می روند، بالا می آیند و به هم آب می پاشند. می خندند و صدای شان تا سقف می رود و بر می گردد و در موج های کوچک می شکند.
آزیتا می گوید: « دیگه نمی خوایش؟ »
- نه. مال تو. ورش دار!
- احمق!
- جدی می گم. من که می دونم ازش خوشت می آد.
- من که فعلاً یکی دارم.
آنا نیم خیز می شود. به آرنج دست چپ تکیه می کند. می مکد و به آزیتا نگاه می کند:
« کدوم؟ همون دیوونه هه که هی سوت می زنه؟ »
- مزخرف نگو، تو که هنوز ندیدیش.
آنا دست می کشد به موهای خیس اش: « وای خدای من! » و دوباره ولو می شود. آزیتا کنارش دراز می کشد: « آره، دیوونه ست هی بی خودی سوت می زنه. می شناسیش؟ »
نمی خواهد دوباره کابوس آن شب را به یاد بیاورد: « نه. همین طوری گفتم. »
آزیتا خمیازه می کشد، کش و قوس می آید و با دهان باز حرفش را ادامه می دهد: « من فقط یه بغل گرم می خوام. »
و آنا را هل می دهد توی آب.
اولش شوک کوتاهی ست از آن سطح نرم وسرد، بعد آرامش فرو رفتن در آن بستر آرام و ایمن. فقط آن قدر اکسیژن مانده که پاهایش را بزند به کف استخر و دوباره بیاید روی آب تا نفس بگیرد. در بازگشت آزیتا را می بیند که با چشم های باز فرو می رود و برایش دست تکان می دهد. آنا روی آب نمی آید، دست و پا می زند و می رود میان استخر، حالا صورتش کبود است اما هوا نمی خواهد. می رود، می رود به انتهای استخر، از زیر آب و زیر پایش، دختران برهنه، دست در دست، با حباب های شفاف هوا، می رقصند. می ایستد، تماشای شان می کند و فکر می کند چه خوب بود اگر در همین دنیای سیال و بی صدا می ماند، می ماند تا کسی، بالاخره کسی که باید، بیاید و او را هر جا که می خواهد ببرد. آنا می گوید: « خسته ام، دیگر خسته ام. » حباب های هوا به سطح آب می آیند و می ترکند و آنا با آخرین تلاش هایش هنوز تسلیم نشده که دستی، دست های دختری که بوی گذشته هایش را می دهد، او را می گیرد، به دنبال خود به سطح آب می کشاند و آنا تسلیم دست های آزیتا می شود که بوی مرد می دهد.
آزیتا آنا را می کشد بالا. کنار استخر درازش می کند و صورت کبودش را نگاه می کند. آنا نیم خیز می شود و سرفه می کند. آزیتا دست اش را می گذارد روی شانه های آنا، تا نفس عمیق بکشد.
« خلی تو دختر، مگه آب شش داری که این همه زیر آب می مونی؟ »
آنا نفس می کشد و به ماهی های برهنه ای نگاه می کند که جیغ زنان توی آب می پرند. می گوید: « دلم سیگار می خواد. »

پ.ن: اسم عکاس را متأسفانه نمی دانم.