شنبه، 13 بهمنماه 1386

هیچ کس «رسول» به دنیا نمی آید


تصویرهائی از یک همکاری ناتمام

آن قدر حرص خورد و جوش زد و فحش داد تا آخرش سکته کرد و مُرد. خدا بیامرزدش که آخرش هم به توافق نرسیدیم این نواله ی مادر مرده بالاخره سمعک بزند یا نزند. من می گفتم زیاد جالب نیست زن اول فیلم که باید خوشگل باشد و تو دل برو (ولو یک سال حمام نرفته باشد و توی خرابه های خرمشهر، پشت بام به پشت بام بپرد و تیراندازی کند طرف عراقی ها و بخواهد آن سرهنگ هشام فلان فلان شده را بزند) گوش هایش کر باشد، مخصوصاً این که دیگر از قسمت دوم به بعد هم این کر بودنش کاربرد دراماتیک چندانی ندارد، اصلاً انگار یادت رفته که طرف سمعک می زده. اما رسول (گرچه خودش را آقای ملاقلی پور صدا می کردم اما حالا راحت ترم که این طوری اسمش را ببرم) عاشق آدم های شَل و پَل بود. می گفت: «خب تورو آوردم یه کاریش بکنی که بشه». خلاصه بحث داشتیم با هم از همان اوپنینگ سریال ناکام هیچ کس سرباز به دنیا نمی آید. کارگردان بود و دیکتاتور هم بود بالاخره بنابراین دو روز قبل از رفتن اش تأکید کرد: «جان مادرت بجنب. وقت نداریم. زودتر شروع کن. به همش بریز، هرکاریش می خوای بکنی بکن، فقط به سمعکش دست نزن.» حالا خودش نیست، خدایش که هست. این که زیر بار سمعک نواله رفتم و پذیرفتم که "یک کاریش بکنم که باور پذیر شود" نه به خاطر کارگردان بودنش بود و نه به خاطر دیکتاتور بودنش توی کار. فقط به خاطر استدلالی بود که کرد و باعث شد ملاقلی پور ِ فیلمساز را با همان یک جمله اش بهتر بشناسم؛ و اصلاً همین بشود بهانه ام برای نوشتن این یادداشت در این روزهائی که اولین جشنواره ی بی او آغاز شده و برای ما که همه ی جشنواره ی سال قبل را توی سینما پایتخت با هم فیلم دیدیم و خندیدیم به شوخی هایش، مصیبتی باشد بی او جشنواره رفتن. بلکه شما هم بدانید این روزهای آخر عمرش که سیگار پشت سیگار آتش می زد و دوربین مینی دی وی اش روی کولش بود و توی کوه و دشت و بیابان از همه چیز – مخصوصاً از آدم های خشمگین – فیلم می گرفت و عجیب ولع تصویر گرفتن داشت، داشت به چه چیزهائی فکر می کرد.
فیلم نامه ای که رسول ملاقلی پور خودش (با همکاری یک گروه با حضور مرتضی سرهنگی و دیگران) آن را نوشته بود و چند بار جلسه گذاشتیم تا من بازنویسی اش کنم، این طوری شروع می شد:

« روز – داخلی – خانه ای درخرمشهر
دست کودکی (محمد – نه ساله) در حال نقاشی کلبه ای است. صدای آواز پرندگان و رودخانه با زمزمه زنی به گوش می رسد. دست محمد خط پنجره ای را کامل می کند و به در می رسد. خطی را کج می کشد. دست زنی (نواله – 28 ساله) با خلخال هائی به شکل گُل، و چندین النگوی باریک، کنار دست محمد می آید، آن را می گیرد و خط را راست می کند. محمد نگاهش را به سمت او برمی گرداند و لبخندی می زند. به نوزادی که در آغوش نواله است نگاه می کند. نوزاد دست هایش را در هوا تکان می دهد. محمد با خوشحالی شروع به کشیدن عکس نوزاد در کنار کلبه می کند. نواله می خندد. سمعکی با بخشی از سیم روی کاغذ نقاشی می افتد. نواله به اطراف نگاه می کند و سریع سمعک را برمی دارد. عبای بلندی مقابلش می بیند. پیرزنی یک آبکش پر از برنج مقابلش گرفته است و با او حرف می زند. نواله فقط حرکت لب هایش را می بیند. برمی گردد و نوزاد را روی زمین کنار محمد می گذارد و سمعک را آرام از زیر شال به گوش می گذارد. صداهای گنگ لرزیدن ساختمان شنیده می شود. بلند می شود...
پیرزن: چرا بچه هاتو برنمی داری بری؟
نواله آبکش را از او گرفته و نگاهی به نوزاد ومحمد می کند. آهسته و در گوشی به زن می گوید:
نواله: فردا این بچه ها بزرگ بشن و بگن قبر بابامون کجاست، چی بگم؟ این قدر صبر می کنم تا جنازه شوهرم رو بیارن.»

مشکل دوتا شده بود. نواله هم باید کر می بود و سمعک می زد و هم بعضی صداها را می شنید. مثل صدای پرنده ها و رودخانه را. «گل درشت است باباجان! به ابالفضل گل درشت است!» و جوابش باز همان بود: «خب تو را آورده ام کُمکی که همین چیزهاش را درست کنیم.» راهش را هم یاد گرفته بود. هندوانه ای به این درشتی می گذاشت زیر بغل آدم و نمک گیرش می کرد که یعنی تو خیلی اوستائی، تا باز حرف خودش را پیش ببرد. البته خودش که فیلمنامه نویس نبود. چنین ادعائی هم نداشت، «این که شما جوون ها ... نشیمن دارید و همه چیز را قابل فهم می نویسید نعمته. من برای خودم می نویسم که بسازم، نه این که کسی بخواند. شلخته هم می نویسم.» شلخته هم می نوشت، اعصابت داغان می شد، جان به سر می شدی تا سناریوهای قطور پُرگویش را بخوانی، اما اوستای کارش بود. شیفته ی لحظاتی بودم که می آفرید. آدم های عجیب و غریبش. عصیان و سرکشی و غریبی و بدبختی و تنهائی و فلاکت شان. اوستا بود و من آمده بود اصلاً برای این که ور دلش همین چیزها را ازش یاد بگیرم، برای همین لابد به م حق می دهید که خوشم بیایداز این نون قرض دادن هایش و زودتر از معمول خر حرف هایش شوم. اما استدلال باید می داشت به هر حال؛ این است که بحث را ادامه دادیم، تلفنی، حضوری و نیمه حضوری (وسط خیابان، توی آب میوه فروشی میدان هفت تیر و توی سالن سینمای تاریک با فیلم های ملال آور جشنواره ای اش که مترو چند دقیقه یک بار می غرید و از زیر پای مان رد می شد و ده روز تمام یک شوخی تکرار شونده را تکرار می کرد و من باز می خندیدم. یا حتی نیمه حضوری تر از همه، ساعت دوی صبح توی پیتزا بوف شبانه روزی شعبه ی زعفرانیه (که حالا جمعش کرده اند) روبه روی دفترش تقریباً. و آخرین بار، کامل تر از همه، وسط خاک و خل با صورت پف کرده ی کُپُل اش،دو روز پیش از مرگش. در یک هوای خوش اواخر زمستان، در خانه اش که بساط بنائی حسابی به همش زده بود و فقط مانده بود یک اتاق سالم برای نشستن ما. بادوستی رفته بودیم. دم در ایستاده بود با یک تی شرت نارنجی خوش رنگ، سیگار به لب و طبق معمول غرغر می کرد (واژه هائی البته پر ملات تر از غرغر). سر کوچه شان یکی از همین دانشگاه های نوظهور تأسیس کرده بودند و دانشجوها ماشین های شان را توی کوچه دوبله و روی پل پارک می کردند و امان همسایه ها را بریده بودند. چند لحظه پیش از آمدن ما با یکی از همین جماعت دعوایش شده بود و حسابی از خجالت طرف در آمده بود. گفتم که، همین جوریش هم جوشی و عصبی بود چه برسد به این که آتویی هم داشته باشد از طرف. چند ماه بعد همان دانشجو توی وبلاگم کامنتی گذاشت. نوشته بود خبر که توی شهر پیچید خیلی غصه دار شدم. من به این که آقای رسول ملاقلی پور به من فحش می دادافتخار می کنم! یا یک همچو چیزهائی. بعد بند کرد به گربه ی حامله ای که توی حیاط شان پلاس بود. گفتم: «توی خرمشهر تحت اشغال هیچ گربه ای جانوری چیزی نبود؟» ایستاد و زل زد توی چشم هایم. باز یک قطار فحش بانمک پشت هم ردیف کرد که دست آخر بگوید فیلم روشنفکری نمی خواهم بسازم که. بی خیال این روشنفکربازی ها شو (نقل به مضمون!) و دل به کار بده. بعد اشاره ای کرد به آن سرگرد شیتنه ی عوضی (نقل به مضمون) که یکی از شخصیت های ...(نقل به مضمون) سریال بود. گفت فکر کن یک جوانک الاغی تانک را برداشته و نمی تواند درست پارکش کند. این برمی دارد با نارنجک دخل طرف را می آورد (نقل به مضمون!) یاد هفت هشت سال قبل ترش افتادم، رفته بودم پیش از جشنواره درباره ی نسل سوخته برای فیلم اینترنشنال باش مصاحبه کنم. ازش پرسیده بودم: «شما حقیقتاً از نسل من متنفرید؟ خیال می کنید ما جوان های نسل جدید دست آوردهای نسل شما را به باد می دهیم؟» باز براق شده بود به م توی حیاط استودیوی تدوین، بهمن قبادی هم بود گمانم. گفت: « چرا همچین سئوال مزخرفی می پرسی؟» گفتم راستش را می خواهید بدانید؟ خب... من چند وقت است ازتان متنفر شده ام. بعد از آن فیلم عجیب و غریب کمکم کن. آقای ملاقلی پور چندتا فحش نقل به مضمون ردیف کرد که می داند چه مرگم است اما نمی داند اشاره ام به کدام بخش آن فیلم است. براش صحنه ای را مثال زدم که احمد نجفی توی پاساژ جوانک را می گیرد زیر مشت و لگد و خونین و مالین اش می کند و به غیض و نفرت تام و تمام به ش می گوید: «شما نسل کثافت. شما نسل آشغال... همه تون رو باید کشت.» (این یکی واقعاً نقل به مضمون!) دلخوری را آشکار توی صورتش دیدم. گرفت نشست لبه ی ایوان، تنها باری بود که حقیقتاً دل شکستگی را توی صورتش دیدم. دچار عذاب وجدان شدم، شاید نباید می پرسیدم. توضیحش بی فایده بود، اما باید تکلیفم را با این سئوال بزرگ روشن می کردم. گفت: «شعار نمی خوام بدم،اما راستش اینه که من به نسل شما بیش تر از نسل خودم اعتقاد دارم.» باورم نشد. ادامه داد: « یه نسلی بود که فقط جنگیدن و انقلاب کردن بلد بود، اما دهن شماها واقعاً سرویسه، چون باید هم مراقب اینا باشید و هم یک چیزی به ش اضافه کنید که به روز باشه، مال این دنیایی باشه که توش زندگی می کنید.» یکی دو سال بعد این حرفش بیش تر باورم شد، وقتی در یک برنامه ی تلویزیونی که می ساختیم صراحتاً گفت: «بهترین فیلم های سینمای جنگ را نسل بعد از ما خواهند ساخت. آن هائی که به اندازه ی ما با آن احساساتی و با تعصب برخورد نمی کنند. آن وقت هم قضاوت های شان عادلانه تر خواهد بود و هم خیلی چیزهائی را که وقتی ما می گوئیم شعاری به نظر می رسد به عنوان حقایق جنگ خواهند گفت.»

IMG_1942.JPG

روز آخر، دو روز مانده به مرگش، توی حیاط خانه شان باز بدجنسی کردم. گفتم واقعاً اگر نارنجک داشتید این بچه را منفجر می کردید؟ اشاره ام را گرفت. نقل به مضمونی گفت و این بار خندید. گفت: «واقعاً دلم می خواهد مثل نواله بودم. یک سمعکی داشتم و بعضی صداها را نمی شنیدم. از آن بالاتر بعضی چیزها را نمی دیدم.» گفتم ولی شما که عاشق دیدن و شنیدنید، جخ این مینی دی وی تان را همه جا خِرکش می کنید که تصویر مستند بگیرد از این اجتماع خشمگین و عصبانی. گفت: «خب، آره، اما طاقت دیدن و شنیدن شان را هم ندارم. عصبی ام می کند. به هم ام می ریزد.» سرنخش را گرفتم. بحث از جای خوبی قرار بود شروع شود آن روز. باز بحث نواله و سمعکش را پیش کشیدم. خواستم مطمئن شوم که درست فهمیده ام:«دلم می خواد تو بعضی صحنه ها سمعکشو دربیاره و هیچ صدایی نشنوه. انگار همه چیز دست خودش باشه. این که بشنوه صدای جنگو، صدای توپ و تانک و عراقیا و بچه هارو، یا نخواد بشنوه. دست خودش باشه. یه دقیقه سمعکشو بزنه و صدای انفجارای اون طرف شهرو بشنوه که عراقیا دارن ویران می کنن وطنش رو، بعد بغض کنه و سمعکشو دربیاره و بی صدا، اشکی بریزه، شایدم نه، حتا چشماش نمناک نشه، اسلحه شو برداره پشت بوم به پشت بوم بره تا نزدیکی عراقیا، یه کرمی بریزه، نگهبانی رو بزنه، شیشه ای بشکونه، تانکری رو سوراخ کنه و غروب برگرده.»
آن لحظه تازه دردش را فهمیدم. فهمیدم این سمعک جادوئی از دل خودش بیرون آمده وگرنه همه که کر به دنیا نمی آیند، «هیچ کس سرباز به دنیا نمی آید». هیچ کس که این طور رسول به دنیا نمی آید، با خشم و عصیان و پر توقع. دلش می خواست دنیا گلستان باشد و وقتی می دید که نیست خشمگین می شد. از جوان ها انتظار داشت بهتر از او باشند، از نسل او عاقل تر باشند و تا می دید که نیستند، سر به هوا هستند و دارند به یک سمت دیگری می روند کفرش در می آمد، سمعک نداشت که بردارد و زمزمه ی چشمه های بهشتی را تصور کند، این بود که هوار می کشید، نقل به مضمون می گفت چون از نظر او ما محکوم بودیم که بهتر باشیم. نه که خیال کند خودش عقل کل است. نه که خیال کند بی عیب و نقص است و علامه ی دهر است، ابدا، آن ها که او را از نزدیک می شناختند می دانند که همیشه نوک پیکان شوخی ها و متلک های تند و تیزش رو به سوی خودش بود. همیشه خودش قربانی زخم زبان هایش بود. از خاطرات سفر حجش بگیر (که فروتنانه خودش را حاجی نمی دانست چون معتقد بود اعصابش را نداشته که حاجی شود!) تا خاطرات جنگش که باز با فروتنی خودش را آدم کار خراب کن خشمگینی جا می زد. فکر نمی کرد که موجود کاملی ست (خب هیچ کس نیست) اما از این لجش می گرفت که دیگران چرا آن قدری که لازم است یا او توقع دارد کامل نیستند. باهوش نیستند. از این نظر حساسیت عجیبی هم روی حرف ها و فیلم هایش داشت. گفتم که دیکتاتور هم بود. مثلاً یک بار که درباره ی میم مثل مادر حرف می زدیم و من گفتم نیم ساعت آخر فیلم را داشته ام توی سینما زار می زده ام بس که فیلم تلخ بوده، چنان هوار کشید سرم که نصف خیابان برگشتند طرف مان ببینند من کی را کشته ام! روی کلمه ی تلخ حساس شده بود. فحش می داد به طالبی نژاد (بی چاره طالبی نژاد که فحش خورش ملس است) که او هم نوشته میم مثل مادر تلخ است و فیلم را به لجن کشیده. گفتم طالبی نژاد را نمی دانم اما من منظورم واقعاً از تلخ گریه آور و اشک انگیز و سوزناک و این ها بود. خوبی اش هم این بود که بعضی وقت ها زود آرام می گرفت. شروع کرد به حرف زدن درباره ی فیلمش. بدی اش هم همین بود که در عالم سینما خشمگین بود از همه ی کسانی که آن قدر عاقل نبودند که حرف فیلم هایش را بفهمند. نه که خیال کند شاهکار ساخته است (که چندباری هم ساخته بود) بلکه دلش می خواست وقتی فریاد می زند صدایش را بشنویم، نه این که بگوییم چه صدای قشنگی دارید شما، یا بر عکس عجب صدای گوش خراشی دارد این یکی فیلم تان.
پراکنده نوشتم، می دانم اما باور کنید که تقصیر من نیست از بس این رسول ملاقلی پور موجود متناقض و عجیبی بود. جان کندم تا یک نخ باریکی پیدا کنم برای پیوستن بخشی از لحظه های دوست داشتنی که با او داشتم و چیزهائی که از او شناختم. دوست داشتم آن وری را که از «رسول» دیده بودم توصیف کنم زیرا که بزرگی گفته زکات عمل آموختن آن به دیگران است و این یادداشت هم باشد زکات من از همه ی آن لحظه های به یاد ماندنی ی ولو اندکی که با او داشتم. گرچه خودش حالا لابد دارد آن بالا، از توی آسمان ها به ریش من و توی خواننده می خندد که وقت مان را با چه مزخرفات نقل به مضمونی تلف کرده ایم! « یادنامه! جمعش کنید این روشنفکر بازی ها را.» نقل به مضمون.

منتشر شده در شماره ی 374 ماهنامه ی فیلم. ویژه ی جشنواره ی 26 ام فجر


علیرضا معتمدی :: صبح ۳:۴۸ :: Link :: Comments (16)
invisible